شنبه, ۳۰ تیر, ۱۴۰۳ / 20 July, 2024
مجله ویستا

فلسفه پیشاسقراطی


فلسفه پیشاسقراطی

هدف نخستین فیلسوفان یونانی این بود که برای آنچه را در طبیعت روی می داد, توضیحی طبیعی بیابند تفکر و فلسفه پیشاسقراطی از بنیان متفاوت از تفکر پساسقراطی است

هدف نخستین فیلسوفان یونانی این بود که برای آنچه را در طبیعت روی می‌داد، توضیحی طبیعی بیابند. تفکر و فلسفه پیشاسقراطی از بنیان متفاوت از تفکر پساسقراطی است. در تفکر پیشاسقراطی، شاهد تمایزی جدی میان جهان و انسان نیستیم. انسان و جهان با ارسطو از هم جدا میشوند. فلاسفه پیشاسقراطی توجهی به فهم متعارف و عمومی نداشتند در حالی که موضوعات و مسائل در فلسفه سقراطی از جزییات روزمره زندگی گرفته می‌شوند.

● فلاسفه طبیعت گرا

معمولآ نخستین فلاسفه یونان را «طبیعت گرا» می‌دانند، زیرا آنها بیش ازهمه به طبیعت و رویداد های طبیعی توجه داشته‌اند.

فلاسفه به چشم خود می‌دیدند که تغییراتی در طبیعت صورت می‌پذیرد. اما این تغییرات چگونه امکان پذیر بود؟ چگونه می‌شد تبدیل ماده‌ای را به ماده دیگر توجیه کرد؟

نخستین فیلسوفان یونانی همگی بر این اعتقاد بودند که باید ماده اولیه مشخصی موجب تمامی این تغییرات شده باشد.اینکه آنها چگونه به این نتیجه رسیده بودند، به سادگی قابل طرح نیست. ما فقط می‌دانیم که این اعتقاد بر پایه یک تصور قرار داشت.

برای آنها این تصور مطرح بود که ماده‌ای اولیه باید وجود می‌داشته که بر اثر آن تغیییرات طبیعی صورت پذیرد. امروزه مشخص است که نخستین فیلسوفان به دنبال تغیرات ظاهری بوده‌اند. آنها سعی داشتند تا به قوانین جاودانه طبیعت دست یابند. خواست آنها این بود که بدون توسل به داستان های اساطیری رویداد های طبیعت را دریابند و آنچه را در طبیعت رخ می‌داد از طریق طبیعت توضیح دهند. این روش با آنچه رعد و برق و زمستان و بهار را نتیجه کار خدایان می‌دانست، کاملآ تفاوت داشت.

با این روش جدید، فلسفه خود را از باور های مذهبی آن ایام رها ساخت. بنابر این می‌توان گفت که فلاسفه طبیعت گرا نخستین گام را در راه تفکر علمی برداشتند و زمینه مساعدی را برای تحقیق در علوم طبیعی بوجود آردند.

بخش عمده آثار فیلسوفان طبیعت گرا از میان رفته است.آنچه امروز از اندیشه های نخستین فیلسوفان یونان در اختیار است، به گزارش هایی محدود می‌شود که ارسطو در نوشته هایش آورده است. ارسطو حدود ۲۰۰ سال پس از نخستین فیلسوفان یونان می‌زیسته است. او در نوشته هایش فقط به نتایج اندیشه های این فیلسوفان اشاره‌هایی دارد.

● نقش ملطیه

اولین نسل فیلسوفان را از ملطیه می‌دانند. ملطیه که شهر کوچکی در ترکیه میباشد در قرون هفتم و ششم پیش از میلاد مهمترین شهر ایونی به حساب می‌آمد. بندرگاه های این شهر پذیرای کشتی هایی بود که پیوسته در رفت و آمد بودند و هرگونه محصولی را حمل میکردند. به این جهت، روح اهالی ملطیه مثل هر جای دیگری که کار تجارت در آن پر رونق باشد کمی از مذهب فاصله گرفته بود و می‌توانست با پشتکار بیشتری فعالیتهای علمی و عقلی را دنبال کند.

● تالس ملطی

نخستین فیلسوفی که در شهر ملطیه شناخته شد، تالس (۵۴۶-۶۲۴)ق.م نام داشت. تالس بیشتر عمر خود را در سفر بود. در باره وی گفته‌اند که او در سفری به مصر ارتفاع هرمی را با اندازه گرفتن سایه آن به دست آورد. او زمانی از روز به این کار دست زد که طول سایه خودش درست به اندازه قدش بود. تالس در سال ۵۸۵ قبل میلاد وقوع کسوفی را نیز پیش بینی کرده بود.

گروهی معتقدند که تالس ستاره? دب اصغر را کشف کرده و گروهی نیز معتقدند وی اهمیت این ستاره را درکشتیرانی شناخته است. در ریاضی قضیه? تالس را به وی نسبت می‌دهند و از نظرات وی می‌توان به این قضیه? مشهور اشاره کرد که: دو مثلث در صورتی مساوی هستند که یک ضلع و دو زاویه آنها با هم مساوی باشد. که البته گروهی اعتقاد به این دارند که این قضیه توسط افراد دیگری مطرح شده و برای این‌ که نظرشان مقبولیت پیدا کند بنام این فیلسوف مطرح کرده‌اند.

برتراند راسل درکتاب تاریخ فلسفه خود عنوان می‌کند:

فلسفه بعنوان چیزی متمایز از الهیات در قرن ششم قبل از میلاد آغاز شد. به روایت اسناد آغازگر فلسفه تالس بود. هنر تالس این بود که کلمه? «چه؟» را بجای کلمه? «که؟» گذاشت. تالس همچون متفکران پیشین یا دقیق‌تر بگوییم همچون متدینان گذشته نپرسید که:

جهان از «که» یا بوسیله? چه کسی ساخته شده است، بلکه سؤال را بشکل کاملا تازه‌ای مطرح کرد. پرسید: جهان از «چه» ساخته شده است؟ یعنی تالس تفسیر اسطوره شناختی کهن را در باب پیدایی جهان، رها کرد و کوشید تا با تفکر عقلی به توصیف طبیعت بپردازد و پیدایی جهان را تبیین کند. اگر سؤال را به شکل اول مطرح کنیم، سرانجام در پاسخ خود، خدایانی را می‌یابیم که جهان را آفریده‌اند و این جوابی است دینی بر بنیاد افسانه‌های آفرینش و نه فلسفی. اما جواب این پرسش که جهان از چه ساخته شده است؟ جوابی علمی و فلسفی است و اولین کسی که سؤال را بدین شکل مطرح کرد تالس متفکر قرن ششم قبل از میلاد بود. از مشخصات افکار او این است که بدنبال یک اصل نخستین بنام آرخه (یا عنصر اولیه پیدایش جهان) است که آغاز پدیده‌های این جهانی است.

تالس آب را ماده اولیه همه چیز می‌دانست. ما دقیقآ نمی‌دانیم که منظور وی چه بوده است. شاید او بر این اعتقاد بوده باشد که همه چیز از آب پدید آمده است و دوباره به آب مبدل می‌شود. چون وی در شهر «ملیطه» زندگی می‌کرده که شهری جزیره شکل بوده و آب برای اهل آن اهمیت زیادی داشته است وهم زمانی که در مصر به سر می‌برد، یقینآ به حاصلخیزی مزارع بعد از طغیان و فرونشستن آب رودخانه نیل توجه داشته ودیده است که چگونه پس از هر بار ندگی بقه ها و کرم ها پیدا می‌شده‌اند.

علاوه بر این شاید تالس در باره تبدیل آب به یخ و بخار و تبدیل دوباره آنها به آب نیز فکر کرده باشد. گروهی این تفکر وی را متأثر از تفکر بابلیان می‌دانند زیرا آنها معتقد بودند که «آبسو» نماینده? آب‌های شیرین و «تی‌امت» نماینده? آب‌های شور است. وی تحت تأثیر این اندیشه منشأ پیدایش پدیده‌های جهانی را آب می‌داند. از طرفی علل گرایش وی به این تفکر را می‌توان چنین عنوان کرد که چون آب شکل معین و مشخصی ندارد و هر شکلی را می‌تواند بپذیرد به همین دلیل، وی را به تفکر در آب وا می‌دارد و این ‌که آب مایه? زندگی است و باز همین سیلان و حرکتی که در آب است ذهن وی را به آب جلب می‌کند و نیز ظواهر هستی همه از این خصوصیت برخوردار هستند. هنری که تالس انجام داده یکی یافتن وحدت در میان کثرت، و دیگری روی آوردن به واقع گرایی و برانداختن افسانه‌ها و اسطوره‌های دینی است که شاعران برای مردم در تحلیل جهان ترسیم می‌نمودند و مردم نیز به آنها معتقد بودند. تالس به روح معتقد است اما نه بعنوان امری مجرد، بلکه بعنوان نیروی حرکت دهنده و جنباننده? اشیا. وی روح را نیز خدا می‌داند. سر انجام تالس به این نتیجه رسید که "همه چیز پر از خدایان است".تالس تصور می‌کرد که جهان مملو از نیرو های محرک نامرئی است. مسلمآ منظور او از خدایان نیز همین نیرو های محرک بوده است و به خدایان سروده های هومر، ارتباطی ندارد.

● آناکسیماندروس ملطی

آناکسیماندر ملطی (۵۴۷-۶۱۰ ق.م) فیلسوف دیگریست که در شهر ملطیه زندگی می‌کرده و اعتقاد داشته است که جهان ما تنها یکی از جهان های بی شمار است و این جهان های بی شمار از ماده‌ای جاویدان پدید آمده‌اند و به آن باز می‌گردند.مشکل است بتوان دقیقآ منظور او را از ماده جاویدان درک کرد؛ اما وی بر خلاف تالس به ماده‌ای مشخص اشاره ندارد.

شاید منظور او این باشد که آنچه به وجود آمده است باید متفاوت یا به وجود آورنده‌اش باشد و چون هر چه به وجود بیاید، فانی است پس باید به وجود آورنده‌اش جاویدان باشد تا همه چیز بتواند از آن پدید آید و به آن باز گردد. بدین ترتیب روشن است که ممکن نیست این ماده اولیه همین آب معمولی بوده باشد. بله، اولین سؤال مهم فلسفه این است که این عالم از چه بوجود آمده است؟ از چه ساخته شده است؟ آناکسیماندروس برای نخستین بار در ایونیا و یونان اندیشه های فلسفی خود را در کتابی بنام «در باره طبیعت» به نثر نوشته است. اختراع ساعت آفتابی یا شاخص را به او نسبت می‌دهند هر چند گفته شده است که در میان بابلیان رواج داشته و آناکسیماندروس از آنها گرفته است. برای اولین بار نقشه‌ای جغرافیایی ترسیم کرده و در باره ی زمین معتقد بود که« زمین ستونی استوانه‌ای شکل است که هوا آن را احاطه کرده است و به طور عمودی در مرکز گیتی بدون تکیه گاهی که بر آن مستقر شود شناور است، معهذا نمی‌افتد زیرا به علت واقع شدن در مرکز، خط سیر مرجحی ندارد که به طرف آن متمایل گردد.»

لذا بر خلاف آنچه که براساس اسطوره معتقد بودند زمین نه بر پایه‌ای استوار قرار دارد و نه چون درختی است سر به هوا برافراشته با ریشه های نا مرئی در ژرفای بی پایان، بلکه در فضا معلق است.

و گنبد مرئی آسمان نیمی از گوی کاملی است که زمین در مرکز آن قرار دارد. و خورشید پس از آنکه گردش روزانه خود را در بالای زمین به انجام رساند شب در زیر زمین به گردش ادامه می‌دهد و صبحدم دو باره به نقطه‌ای می‌رسد که حرکت را از آن آغاز کرده است. بنابر این کیهان نیمکره نیست بلکه کره‌ای کامل است و زمین در مرکز آن قرار دارد. و آن طوری که در نظام های کهن گفته شده است خورشید لبه جهان را دور می‌زند خورشید فقط حفره‌ای است که در حاشیه چرخی عظیم الجثه قرار دارد. این حاشیه مملو از آتش است و همچنانکه این حاشیه به دور زمین می‌چرخد حفره‌ای هم که در آن وجود دارد به همین طریق می‌چرخد. حال اگر این حفره ها بسته شوند یا جلوی این حفره ها به وسیله چیزی گرفته شود خسوف یا کسوف روی می‌دهد. پس با این تصویری که آناکسیمندر ارائه می‌دهد زمین در مرکز قرار دارد و خورشید و دیگر سیارات به دور او می‌چرخند.

چگونه جهان اینگونه شکل یافته است؟. آنچه که در آناکسیماندروس جالب توجه است اینکه او این چگونگی تشکیل جهان را بیان می‌کند. «وقتی اشیاء از هم جدا شدند، جهانی که ما آن را می‌شناسیم به وسیله یک حرکت چرخنده گردبادی شکل گرفته است، به این معنی که عناصر سنگین تر، خاک و آب، در مرکز گرد باد باقی ماندند، آتش به سوی محیط رانده شد و هوا در وسط باقی می‌ماند.زمین همچون یک قرص نیست بلکه استوانه کوتاهی است.»

او معتقد بود که «قبل از این دنیای ما،تعدادی نامتناهی ازدنیا های دیگر موجود بوده است. که دوباره منحل شده و به صورت توده بی نظمی در آمده‌اند» ظاهرا این اندیشه ریشه در تفکر هسیود دارد. هسیود می‌گفت: «در آغاز تمامی عالم هستی بی نظم و درهم ( کائوس) بود.»

در باره منشاء حیات آناکسیماندروس معتقد بود که حیات از دریا ناشی شده است، و جانداران از رطوبت پدید آمده‌اند، و انسان در آغاز ماهی بوده است. اما چرا انسان از حیوانات دیگر به وجود آمده است.به نظر او چون نوزاد انسان در کودکی نمی‌تواند از خود نگهداری کند و بیش از هر حیوان دیگری به مواظبت احتیاج دارد. و «ممکن نیست در تنهایی – لااقل از طریق طبیعی – به زندگی ادامه دهد، او را مانع شده است از اینکه به پیروی از اسطوره آدمی را بر آمده از زمین بپندارد.»

اما چرا نمی‌توان مادةالمواد جهان را آب یا هر عنصر دیگری دانست و چرا آناکسیماندروس نظر استاد خود تالس را نپذیرفت. آناکسیماندروس مراد تالس از آب را همین آب متعارف و «اصل همه اشیاء» را، «مایه همه چیزها» گرفته است از نظر آناکسیماندروس آب نمی‌توانست مادة الموادباشد چون خودش برای پیدایش احتیاج به گرما دارد. یعنی اگر جسم جامدی بخواهد ذوب شود و یا مایعی به بخار تبدیل شود باید حرارت ببیند، پس آن دو عنصر «سرد» و «گرم» باید از مادة المواد دیگری از طریق جدایش به وجود آمده باشند. از نظر او چون ضد ها آشتی ناپذیر هستند اگر یکی اصل قرار گیرد لاجرم بر عناصر دیگر چیره خواهد شد. یعنی همه جهان می‌بایست به آب تبدیل می‌شد. همه مواد و صورت های مادی که از یکدیگر پدید می‌آیند. «به نظر آناکسیماندر به یک معنی ارزش مساوی دارند و هیچ یک بر دیگری مرجح نیست و از این رو لااقل هیچ یک را نمی‌توان مبدأ و مولد دیگران دانست.» این عنصر مقدم بر اضداد است، اضداد از آن به وجود می‌آیند و به آن منحل می‌شوند. «این خمیرمایه خود خصوصیات اشیاء عادی را ندارد. (تخته سنگها، رودخانه ها و از این قبیل) یا حتی خصوصیات مقومات آنها را (خاک، آب، و از این قبیل)، بلکه اساس همه اینها در آن قرار دارد.»

● پس آن عنصر نخستین یا اصل نخستین چیست ؟

از نظر او مادةالمواد چیزی است که دو خاصیت دارد

۱) عدم تعین

۲) عدم تناهی.

سیمپلیکوس به نقل از تئوفراستوس می‌نویسد. «(اصل نخستین و عنصر همه هستنده ها ماده نامحدود آپایرون بوده است... این نه آب است و نه هیچ یک از به اصطلاح عناصر دیگر، بلکه طبیعت نا محدود دیگری است که از آن، همه آسمانها و همه جهانهایی که در آنند، پدید می‌آیند، آنچه که چیزیها از آن پدید می‌آیند، همان است که بار دیگر در آن، بنا بر ضرورت، از میان می‌روند، زیرا به یکدیگر، به سبب بیدادگری خود، مطابق با فرمان زمان، تاوان و جریمه می‌دهند؛ آنگونه که خود وی به این زبان شاعرانه بیان می‌کند.»

آپایرون در زبان یونانی یعنی لایتناهی، بینهایت، نامحدود، و بی حدومرز. منظور از نامتناهی هم می‌تواند از لحاظ کمی و مکانی باشد و هم از لحاظ ماهیت، شکل و تعین نداشته باشد. او نامتناهی را بر تر از متناهی می‌دانست. «آناکسیماندروس و ملیسوس... برای اینکه نامتناهی را برتر از متناهی می‌انگاشتند به شدت مورد نقد و انتقاد ارسطو قرار گرفته‌اند» برای اینکه تا قبل از فلسفه نو افلاطونی و مسیحیت و به خصوص فیلسوفان باستان نامتناهی را پست تر از متناهی می‌دانستند و خداوند بیشتر متناهی تصور می‌شد تا نامتناهی. آیا نا متناهی موجودی خدایی بوده است پیداست که «آپیرون» ( نامتناهی ) نیروئی فعال است، تنها خدا می‌تواند «همه چیز را رهبری کند» و خبری هم هست حاکی از اینکه خود آناکسیماندروس «نامتناهی» را که به طور لاینقطع جهان هایی تازه می‌زاید و دو باره به خود می‌گیرد، موجودی خدایی نامیده است.

● آناکسیمنس ملطی

آناکسیمنس ملطی سومین فیلسوف مقیم شهر ملطیه(۵۷۰-۵۲۶ ق.م) میباشد. آناکسیمنس نیز عنصر اولیه? پیدایش جهان را همانند آناکسیماندروس امری یگانه و نامحدود می‌داند، ولی برخلاف او معتقد بود که آن یک امر مشخص و متعین است نه نامشخص و نامتعین؛ وی «هوا» را به عنوان عنصر اولیه? پیدایش جهان مطرح می‌نماید. مسلمآ آناکسیمنس نظر تالس را در باره آب می‌دانست. اما آب چگونه پدید آمده بود؟ آناکسیمنس آب را شکل غلیظ شده هوا می‌دانست. البته ما هم امروز می‌بینیم که وقتی باران می‌بارد، آب از هوا فرو می‌ریزد. این فیلسوف معتقد بود که اگر آب غلیظ تر شود به خاک مبدل خواهدشد، شاید توجه او در این مورد به خاکی جلب شده بوده است که پس از آب شدن یخ ها بر روی زمین نمایان می‌شد. از سوی دیگر او معتقد بود که با رقیق شدن هوا، آتش به وجود آمده است. به این ترتیب بنا به اعتقاد آناکسیمنس خاک، آب و آتش از هوا به وجود آمده بودند.

در مرحله‌ای که تفکر فلسفی در یونان باستان در حال انعقاد بود، تمام مرجعیتهای سنتی در مقابل تفکر منطقی متزلزل شده و اعتبار خود را از دست میدادند. شعار این جریان این بود که: هیچ مطلبی درست نیست مگر آنچه «من» بتوانم با دلایل قاطع برای خودم توجیه کنم، و تفکر «من» بتواند درباره‌اش به خویشتن حساب پس دهد. این روحیه در تمام نوشته‌های ایونیایی از مردم شناسی و جغرافیا و تاریخ گرفته تا کتابهای طبی حکمفرماست. در تمام این کتابها انتقاد از طریق «ضمیر اول شخص مفرد» یعنی از طریق «من» انجام میگیرد! مثلا هکاتئوس نخستین مُبدع جغرافیا و مردم شناسی کتاب خود را با با عنوان «علم انساب» چنین آغاز میکند: «هکاتئوس اهل ملطیه چنین میگوید: هر مطلبی را آنگونه که به نظرم موافق حقیقت مینمود نوشته‌ام زیرا سخنان یونانیان گوناگون است و به نظر من مُضحک.»

پس در ابتدای پیدایش فلسفه در یونان باستان مخصوصا در مکتب ملطیه، تفکر فلسفی راهی بوده برای ظهور «من». البته به شرط اینکه همچنانکه اشاره رفت، این «من» بتواند با دلایل قاطع ادعاهای خود را توجیه کند و درباره آنها حساب پس دهد. مضافا اینکه این توجیهات و دفاعیات، نه بر مرجعی بیرون از «من»، بلکه باید بر منابع خود «من» استوار باشد. و حتی اگر قرار باشد بر مرجعی بیرونی و خارج از «من» متکی باشد، باید اعتبار و ارزش آن مرجعها قبلا از طریق خود «من» تأیید شده باشد! به نظر می‌آید حتی امروزه نیز چنین باشد. یعنی «من» هر انسان و همچنین «من»های یک جامعه برای اینکه بتواند امکان بُروز بیابد و به فعلیت برسد، چاره‌ای جز این ندارد که متوسل به فلسفه شود.

چرا که: - در روش تفکردینی، «نقل» بر «عقل» حاکم میشود و «من»ها امکان قد علم کردن در مقابل بنیانگذاران دینی را نمی‌یابند. «عقل» در مقابل احکام و اعتقادات و ارزشهای دینی در حد یک «ابزار توجیه گر» تنزل پیدا میکند و امکان بیان آزادانه پیدا نمیکند.

نکته? قابل توجه دیگر در فلسفه? آناکسیمنس، همانندیی است که میان «هوا» و مفهوم «خدا» وجود دارد. آناکسیمنس می‌گوید: «هوا»، خداست. وی علت همه? موجودات را به هوای نامحدود نسبت داده است. او نه وجود خدایان را نفی کرده و نه درباره? آنها خاموش مانده است، با وجود این معتقد نبود که هوا ساخته? خدایان است، بلکه خود خدایان نیز از هوا بوجود آمده‌اند. خدایان مطرح در یونان باستان دارای یک خدا بعنوان فرمانروا بودند که در اصطلاح دینی آن را «زئوس» می‌نامیدند، در نزد آناکسمینس این خدای فرمانروا «هوا» یا همان «آئرا» است. از نظر آناکسیمنس زمین مسطح است و در اثر انقباض هوا بوجود آمده و خود زمین سوار بر هوا است و تکیه بر هوا دارد و هوا را یک امر متعین و دارای هویت می‌داند. شاید آناکسیمنس در مورد این‌که هوا نگهدارنده? آسمان و زمین است، تحت تأثیر وضعیت تنفسی انسان بوده است. یعنی همان‌طوری که نفس (دم یا بازدم) بدن را بطور مسلطانه احاطه کرده و عامل حفظ و نگهداری آن می‌باشد، هوا نیز جهان را مسلطانه احاطه کرده و عامل حفظ و نگهداری آن است.