دوشنبه, ۴ تیر, ۱۴۰۳ / 24 June, 2024
مجله ویستا

زندان با زندانی چه می کند


زندان با زندانی چه می کند

زندان اصولاً واژه خوشنامی نیست هر چند گاهی افرادی خوشنام در آن جای می گیرند

زندان اصولاً واژه خوشنامی نیست هر چند گاهی افرادی خوشنام در آن جای می گیرند. قبل از انقلاب بسیاری مبارزین زندان را به دانشگاه و مدرسه انسان سازی تشبیه می کردند. در حقیقت هم زندان چنین کارکردی داشت. اما اگر از آن تعبیر که با مبارزات ایدئولوژیک آن زمان همخوانی داشت بگذریم و آن را قدری اغراق آمیز بشماریم، شاید درست تر باشد بگوییم فارغ از اینکه زندانی تحت آزار و شکنجه باشد یا نباشد، نفس زندان عوارضی دارد که قابل تامل است و به فرد توانایی ها و کاستی هایش را می نمایاند. گفتنی است افراد مختلف از این عوارض تاثیرات گوناگونی می پذیرند.

۱) توهم

مهم ترین اثر زندان همین ایجاد توهم است. هر فردی به محض دستگیرشدن در معرض این عارضه قرار می گیرد. قبل از هرچیز از خود می پرسد چرا مرا گرفتند. پاسخ به این سوال اغلب ساده نیست. اما یافتن پاسخ برای این پرسش ضروری است. بنابراین ذهن شروع به فرضیه سازی می کند. تخیل و توهم زندانی خواه ناخواه فعال می شود، به سرعت گذشته را مرور می کند. مسائلی که احتمال می رود علت بازداشتش باشد ذهن او را به خود مشغول می کند. در صورتی که کارهایی را مخفیانه انجام داده باشد که از نظر حاکمیت جرم به شمار می رود، در سلول به شدت نگران می شود. ذهن متهم در زمان بازداشت با سرعت عجیبی فعال می شود و همه احتمالات مختلف را مرور می کند. اگر درباره فلان موضوع بپرسند، اگر درباره فلان فرد سوال کنند، اگر آن مورد خاص را متوجه شوند، اگر فلانی را هم گرفته باشند، اگر آن مطلب را متوجه شده باشند، اگر نوشته آن روز را دیده باشند و...

توهمات در زندان دائماً در حال زایش و رشد است. هر صدایی را می شنوی، تفسیر می کنی. هر اسمی به گوش ات می خورد، یاد یکی از آشنایان همنام می افتی، احتمال می دهی او را گرفته باشند. هر علامتی، هر بویی و هر رفتاری برای شما معنی خاصی می دهد درحالی که ممکن است هیچ کدام از این موضوعات هیچ ربطی به تو نداشته باشد. جالب است که همه زندانیان که با این علائم محیطی روبه رو می شوند، همین حالت را دارند. در کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک گاهی برای پیدا کردن یک زندانی نگهبان اسم کوچک او را فریاد می زد تا اگر در بند ما کسی به آن نام باشد، مشخص شود. با شنیدن نام رضا، احمد، حسین و... اولین چیزی که به ذهن هر زندانی می آمد، دوستش بود که همان نام را داشت. به دنبال این احتمال بعد سایر توهمات به ذهنش هجوم می آورد که اگر او را گرفته باشند، احتمال دارد چه مسائلی لو رفته باشد. علاوه بر اینکه نفس زندان توهم زاست، رفتار و گفتار اطرافیان بر این توهم دوچندان می افزاید. هر رفتار نگهبان، بازجو و دیگران را به خودت مستقیماً مربوط می دانی. اگر زندانی را اول وقت بازجویی ببرند به فکر فرو می رود که دلیل این کار چه بوده است. اگر دیرتر ببرند باز هم برایش قابل فکر است. وقتی بازجوی ساواک محل سکونت مادرم را از من پرسید، اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود که می خواهند او را هم بازداشت کنند. به دنبال این توهم صدها اگر و مگر به ذهنم یورش آورد که بسیار آزاردهنده بود درحالی که بعدها معلوم شد، اصلاً چنین چیزی واقعیت نداشته است. این توهم زندانی گاه چنان شدت می یافت که به نوعی مالیخولیا و جنون تبدیل می شد. فردی که در زندان ساواک دچار این مشکل شده بود چنین تصور می کرد که تمامی محیط اطراف او برای کنترل و مراقبت از او سازماندهی شده است. حتی درباره پرندگان داخل حیاط و کلاغ های روی دیوار هم تصور می کرد آنها مامور ساواک هستند که برای شنود کردن حرف های او در حال انجام وظیفه اند.

۲) یأس

یکی از عوارض طبیعی بازداشت و زندانی شدن غلبه یأس بر روحیه زندانی است به ویژه که او اساساً فکر اینکه به چنین روزی بیفتد را نمی کرد. او در ذهن خود برنامه های زیادی برای پیشبرد اهدافش در نظر گرفته بود. اما اینک همه آن برنامه ریزی ها و آینده نگری ها بر باد رفته و دستش از همه جا کوتاه شده است. با دستگیری بلافاصله احساس شکست به زندانی روی می آورد. بسته به اینکه وی تا چه میزان پیش بینی و آمادگی برای چنین اتفاقی را داشته، میزان یأس و امید می تواند متفاوت باشد.قطع ارتباط با بیرون و ایزوله شدن وی و محیط بسته و خشک زندان همه به وی القا می کنند که هیچ حرکتی وجود ندارد. همه چیز به سکون کشیده شده است. میزان توهم هم مستقیماً با یأس رابطه دارد. زندانی که بر این تصور باشد همه دوستان و همفکرانش بازداشت شده اند، بیشتر احساس یأس و شکست خواهد کرد.

هر چقدر ذهنیت و انتظار وی قبل از بازداشت با آنچه اتفاق افتاده یعنی زندانی شدن در تضاد و فاصله باشد، هجوم یأس و نومیدی بیشتر خواهد بود.

طبیعی است جهان بینی و انگیزه های فرد زندانی در ایجاد یأس یا مقابله با آن بسیار موثر و مفید خواهد بود.

۳) سلب اختیار

نفس بازداشت فرد در اولین لحظات یک واقعیت را به او القا می کند که دیگر از خود اختیاری ندارد. نیازی نیست کسی مستقیماً به زندانی بگوید تو اکنون در بندی و قدرت انتخاب نداری. این سلب اختیار و اراده از کوچک ترین تا بزرگ ترین مناسبات زندگی وی را شامل می شود. زندانی هر جا بخواهد، نمی تواند برود. هر ساعت بخواهد، نمی تواند بخوابد. هر غذایی میل داشته باشد، نمی تواند بخورد. با هر کس بخواهد، نمی تواند تماس بگیرد. بسیاری خواسته ها و تمایلات ریز و درشت دیگر برای او امکان پذیر و قابل دسترسی نیستند. شرایط دائماً به او تلقین می کنند که دیگر تو اختیاری از خود نداری. امکان انتخاب نداری. این ویژگی به زندانی می آموزد که تنها راه این است که باید تسلیم شرایط شوی.

۴) فشار غریزه

در زندگی روزمره هر کس به نحوی نیازهای غریزی اش را پاسخ می دهد. گرسنگی، تشنگی، آرامش، امنیت، نیازهای جنسی، عاطفی و... ازجمله نیازهای مشترک همه انسان هاست. زمان، مکان و شکل و شیوه پاسخگویی به این نیازها در میان طبقات مختلف متفاوت است. اما در زندان پاسخگویی به هر یک از این نیازها با مشکلات و موانعی روبه روست. کمترین و شاید ساده ترین نیاز انسان ها قضای حاجت است که کمتر کسی در این زمینه با مشکل روبه روست. اما همین نیاز ساده از مهم ترین مشکلات فرد در سلول است به ویژه اگر کسی ناراحتی کلیه هم داشته باشد. در سلول کمیته مشترک ضدخرابکاری زمان شاه، هم سلولی عزیزی داشتم که ناراحتی کلیه داشت. نوبت دستشویی که چهار ساعت یک بار بود برای او کفایت نمی کرد. تنها راه چاره یی که پیدا کردیم این بود که در لیوان پلاستیکی چایی ادرار کند و بعد در نوبت دستشویی آن را بشوییم و برای خوردن آب و چای استفاده کنیم. به رغم رضایت من اما هر بار شرمندگی او را می دیدم که شاید از درد کلیه عذابش کمتر نبود. خواب یکی از موهبت های زندگی ماست که در زندگی روزمره اهمیتش برای ما چندان آشکار نیست. اما همین کار تکراری هر روز در زندان معضلی بزرگ می شود. بگذریم که از این مساله به طور مصنوعی هم گاه برای تحت فشار گذاشتن متهم استفاده می شود. فقدان سیگار برای معتادان به آن خود یک فشار مضاعف در سلول تولید می کرد. کسی که مبارز بود و شخصیتی ارزشمند داشت، برای یک نخ سیگار گاه با مامور زندان کلنجار می رفت تا سهمیه یی اضافی بگیرد. بیماری های گوارشی، تنفسی و عصبی خود فشار دیگری است که اغلب زندانیان با آن مواجه اند. خیلی ها روزهای اول با یکی از بیماری های اسهال یا یبوست دست و پنجه نرم می کنند. حال به این بیماری اگر در دسترس نبودن دستشویی را اضافه کنیم، شرایط رنج آور زندانی را تا حدی می توان تصور کرد.

۵) ترس

ترس امری طبیعی است و در برخی موارد کاملاً معقول. اما وقتی ترس با توهم مخلوط شود، بسیار ترسناک می شود. معمولاً شکل زندان و سلول برای بسیاری افراد ترسناک است. این ترس تا حدی ناشی از پیشداوری و پیش فرض هایی است که در ذهن فرد زنده می شود. یکی از محرک های ترس ابهام از وضعیت است. ترس از تاریکی نمونه یی از این حالت آدمیان است. وضعیت فرد زندانی به دلایل مختلف از جمله سلب اختیار از وی آینده یی تاریک را برای وی ترسیم می کند. این تاریک بودن به معنی مبهم بودن ترس را در فرد برمی انگیزد. این ترس همراه نگرانی است. نکته ظریفی که در زندان های شاه به تجربه درآمد، این بود که ترس از شکنجه صرفاً ناشی از درد و ناراحتی وارده نبود، بلکه نگرانی و ترس از اینکه مقاومت زندانی زیر شکنجه به پایان برسد، بیش از درد و رنج او را به واهمه می انداخت. زندان فی نفسه ترس را به همراه می آورد به ویژه برای کسی که خود را آماده چنان شرایطی نکرده باشد. بازجوهای ساواک از وجود این ترس مطلع بودند لذا در اعمال شکنجه روی این عامل حساب ویژه یی باز می کردند. بسیاری اوقات به جای شکنجه کردن زندانی، وی را در شرایطی قرار می دادند که صرفاً وی دچار ترس از شکنجه شود. مثلاً دیگری را شکنجه می کردند و زندانی را در حالت انتظار نگه می داشتند تا با شنیدن فریاد ها و ناله های آن دیگری تکلیف خود را روشن کند.

۶) تردید و شک

علاوه بر عوارض برشمرده زندان محل شک و تردید نیز هست. زندانی که قبل از آن تصور چنین روزی را نکرده به محض دستگیری با نوعی احساس شکست و نافرجامی در برنامه هایی که برای آینده چیده بود روبه رو می شود. جمله معروف چی فکر می کردیم چی شد زبان حال همه زندانیان است. این احساس زندانی را به این سمت سوق می دهد که به ریشه یابی این شکست و جمع بندی اشتباهات گذشته خود بپردازد. از همین روزنه شک در برخی مبانی و باورها و قطعیات گذشته آغاز می شود. نکته یی که در این زمینه باید در نظر داشت، این است که این عارضه همیشه منفی نیست. تاریخ نشان می دهد هسته بسیاری از جنبش های جدید و استراتژی های نوین مبارزات، در زندان پایه گذاری شده است. درهرصورت زندان جایگاه جمع بندی نسبت به گذشته است. زندانی در بیرون چنان درگیر کار و مسائل روزمره است که گاه فرصت تفکر و اندیشه در ماهیت کاری را که انجام می دهد پیدا نمی کند. برای چنین فردی زندان یک فرصت است.

تجدیدنظرهای زندان همیشه هم مثبت نیست. برخی در اثر شکستن در مقابل فشارهای وارده تسلیم اراده حاکم می شوند و برای توجیه وضعیت جدید خود نیاز به تئوری جدیدی دارند که آن را می سازند. یکی از مبارزان قدیم که در سال ۱۳۵۲ دستگیر شد و پس از مدتی در تلویزیون ظاهر شد و اظهار ندامت نسبت به گذشته خود کرد، در زندان با بازجوهای ساواک همکاری می کرد. در یکی از مراحل بازجویی من وی نیز حضور یافت و به نصیحت و بازجویی از من پرداخت. نامبرده می گفت من با همان انگیزه و ایمانی که در بیرون مبارزه می کردم بعد از دستگیری تا حالا افراد را لو داده و به همکاری با رژیم مشغولم. وی توضیح داد من در اثر برخورد با افراد روشن ساواک، تفکرم تغییر کرده است و به این جمع بندی رسیدم که مبارزات ما بیهوده بوده و سیاست های حاکم در مسیر درستی است. از طرفی وی در پاسخ به سوال دیگر من، ناخن های خود را نشان می داد که چقدر شکنجه شده و مقاومت کرده است.

۷) رفع محرک های محیطی و بیرونی قبلی

اغلب شاهد بوده ایم کسانی تحت تاثیر فضا یا تهییج احساسات دست به حرکتی می زنند، انگیزه مند شده و وارد عرصه مبارزه می شوند. برخی با دیدن صحنه های فجیع یا دروغ های مقامات یا نمونه های فقر و فساد تحریک شده و انگیزه مخالفت پیدا می کنند. گاهی یک سخنرانی مهیج مخاطبان را به شور و وجد انداخته و به واکنش وامی دارد. اما زندانی از چنین محرک هایی بی بهره است. از بدو دستگیری نه تنها محرک های قبلی محیطی نیستند که به او انگیزه بدهند بلکه شرایط محیطی او را به سکون و انفعال فرا می خوانند. در روزهای اول این پدیده چندان خودش را نشان نمی دهد اما وقتی زمان حبس به درازا می انجامد این مساله ناخودآگاه تاثیرش را تدریجاً می گذارد. البته کسانی که به این مساله توجه داشته و مراقب خود بودند کمتر از این عارضه اثر می گرفتند. زاویه نگاه افراد نیز اثر این عارضه را می تواند تغییر دهد. در ساواک در کنار یک زندانی مقاوم فردی مایوس و منفعل گذاشته بودند که روحیه او را تخریب کند. وی از شرایط بیرون و سکون مردم و اینکه دیگر کسی به فکر شما زندانیان نیست و همه مشغول گذران زندگی هستند داد سخن داده بود. پس از مدتی که خبرهای زیادی از این وضعیت داده بود و گمان می کرد زندانی مقاوم قدری مایوس شده باشد، زندانی می گوید عجب با این وصف که تو می گویی مسوولیت دو برابر است.

۸) مشکل اعتماد به نفس

عارضه های یادشده همه زندانی را به این سمت سوق می دهند که اعتماد به نفس خود را از دست بدهد. بدیهی است این ویژگی به عوامل دیگری از جمله انگیزه ها و تفکرات زندانی نیز مستقیماً مربوط است. اما هر چه طول زندان اضافه شود ممکن است این اعتماد به نفس کمتر شود. وقتی شخص در ساده ترین مسائل زندگی از خود اختیار نداشته باشد به تدریج نسبت به اراده خود نیز دچار تردید می شود.

۹) عوامل ساختگی

پدیده ها و عوارض برشمرده از نفس زندان ناشی می شود، اما گاه عواملی مصنوعی نیز به این شرایط دامن می زد. خبرهای نادرست و ساختگی از بدو ورود به زندان ذهن را بمباران می کرد. خبر اینکه همه دوستانت دستگیر شده اند و... به زندانی جمع بندی های جدیدی القا می کند. ساواک گاه خبر اعدام یا کشته شدن شخصی را به نحوی به زندانیان می رساند در حالی که وی زنده بود. زندانی به تصور اینکه وی از میان رفته است درباره او اطلاعات دیگری می داد. این عوارض برخی از تاثیرات زندان بر زندانی است. فشارهای فیزیکی و انواع شکنجه ها نیز بر آن آثار اضافه می شد. با این همه باید توجه داشت در فرهنگ انقلاب و زندان ستمشاهی انتظار ایستادگی در برابر همه این ناملایمات از همه یکسان نبود. ضمن آنکه آشنایی با راهی که فرد در پیش گرفته، اصلاح انگیزه های درونی، صداقت عملی و آمادگی برای هزینه های احتمالی می توانست از شکنندگی مبارزان در آن زمان بکاهد.

وقتی سخن از زندان می رود همه به فکر زندانیانی می افتند که در گوشه سلول ها بیتوته کرده اند. کمتر کسی به فکر زندانبانی می افتد که او هم به نحوی در همان چهاردیواری زندانی است. بدیهی است زندانبان در موقعیتی مساوی با زندانی نیست. به ویژه که زندانی بی اختیار و انتخاب به زندان می رود اما زندانبان خود این شغل را برگزیده است. اما به رغم همه تفاوت ها و اختلاف ها، بحث بر سر تاثیراتی است که زندان روی زندانبان می گذارد.

● توهم

همان گونه که زندانی دچار توهم می شود، زندانبان نیز از این عارضه در امان نیست. او نیز به محض روبه رو شدن با متهم شروع به فرضیه سازی، تصور احتمالات ممکن، حدس و گمان و بزرگ کردن جرم زندانی می کند. او که به لحاظ سازمانی موظف است ریشه جریان را بیرون بکشد و به عوامل اصلی جرم دسترسی پیدا کند، ناخودآگاه آرزو و تمایل دارد متهم او از دانه درشت ها باشد و پرونده یی که برای او تشکیل می دهد چنان چشمگیر باشد که عظمت کار او و مهارت او را برساند. اگر در عمل همه یا اکثر کسانی که او دستگیر کرده یا مورد بازپرسی قرارداده، افراد بی گناه باشند و در دادگاه تبرئه شوند چه بسا مقامات بالادست در مهارت او تردید کرده و حتی امنیت شغلی او به خطر افتد. با این زمینه همواره زندانبان و بازپرس به این سمت گرایش دارند که جرم متهم را بزرگ کنند.

در ساواک از هوشنگ بازجو گهگاه می شنیدم که فلان فلان شده اگر اعتراف کند پنج هزار تومان پاداش به من می دهند.

علاوه بر این بازجوها به سختی نگران این مساله بودند که بعد از بستن پرونده متهم آنها معلوم شود، وی مسائلی را پنهان کرده و لو نداده است. این برای وی موجب سرشکستگی و شرمساری بود.

این عوامل و مانند آن موجب می شود مسوول رسیدگی به پرونده یک متهم به شدت در معرض عارضه توهم قرارگیرد. به این ترتیب او درباره متهم خود می کوشد هرچه بیشتر، احتمالات بیشتر و نقش مهم تری در وقوع جرم به او نسبت دهد.

هرجا متهم از دادن پاسخ طفره می رود او دچار این توهم می شود که در این نقطه اسراری خفته است. حتماً مسائلی هست که او نمی خواهد بگوید.

روز اولی که در سال ۵۲ بازداشت شدم، پس از شکنجه های اولیه و پی درپی، بازجوی ساواکی از من پرسید اسم دوستانت را بگو. من هم تعدادی از همکلاسی ها یا آشنایان غیرسیاسی را گفتم. بعد از من پرسید احمد کیست؟

ذهنم سراغ یکی از دوستان رفت که در دانشکده خودشان فعالیت های سیاسی می کرد. با این پیشینه و به خاطر بی تجربگی فکر کردم اسم او را نگویم که به او حساس نشوند. گفتم دوست به نام احمد زیاد دارم کدام یک را می خواهید؟ گفت؛ هرچه دوست به نام احمد داری بگو. من چند نفر را گفتم ولی آن دوستی را که منظورم بود نگفتم. بعدها متوجه شدم آنها به همین خاطر به رابطه من با او مشکوک شده و روی آن متمرکز شدند و ماه ها روی ما دو نفر فشار می آوردند. در حالی که اساساً من رابطه سیاسی چندانی با او نداشتم.

بازجو اصولاً با قوه تخیل خود کار را پیش می برد. از هر روزنه یی می کوشد راهی باز کند. این قوه تخیل و توهم گرچه به او دینامیسم می دهد که در محدوده ادعاهای متهم خود را مشغول نکند اما همین توهم می تواند به متهم هم کمک کند که سطح اطلاعات بازجو را حدس بزند. وقتی به متهمی جرائمی نسبت می دهد که او خود می داند مرتکب آنها نشده است، سایر حرف های زندانبان و بلوف های او نیز بی اثر می شود.

● تکبر

عارضه دیگر زندان برای زندانبان و بازپرس و بازجو احساس برتری نسبت به زندانی است. او ناخودآگاه می بیند می تواند هر زمان خواست حکم دستگیری کسی را بدهد و او را در هر کجا باشد می گیرند و به زندان می آورند. هر شخصیتی را می تواند بازداشت کند. زندانی از همه نظر؛ خوردن و آشامیدن و دستشویی رفتن و سایر نیازهای اولیه اش محتاج و وابسته به اوست. او هر زمان می تواند تصمیم بگیرد و وی را از این مواهب محروم کند.

بازجو گاه با صحنه هایی روبه رو می شود که این عارضه را به شدت در او تقویت می کند. شخصی با سواد و تحصیلات بسیار بیشتر از او یا سابقه فعالیت های فرهنگی یا سیاسی فراوان یا شهرت زیاد نزد او چنان درمانده می شود که او نسبت به او تحکم می ورزد. کمتر آدمی است که در چنین مواردی دچار غرور و تکبر نشود.

داستان نمرود و ابراهیم در این موضوع نکته جالبی دارد. نمرود که ادعای خدایی داشت برای اثبات مدعای خود، در مورد دو زندانی دستور می دهد یکی را آزاد کنند و دیگری را بکشند. آنگاه به ابراهیم می گوید می بینی مرگ و زندگی مردم در دست قدرت من است.

برخی مسوولان زندان این ویژگی را خود بیان می کنند. مثلاً برای تحقیر زندانی می گویند من می توانم فلان مقام عالی کشور را به اینجا بیاورم و محکومش کنم. من می توانم تو را تا ابد در اینجا نگه دارم. من می توانم...

کسانی که در چنین مناسباتی مشغول به کار می شوند باید از این جهت دقت بسیاری داشته باشند. در غیراین صورت ناخودآگاه به این ویژگی مبتلا می شوند. احساس تکبر در همه مناسبات زندگی شان رسوخ می کند و نسبت به هر کس احساس برتری و تملک و تسلط می کنند و این موجب سقوط آنها در جامعه می شود.

● ترس

همان گونه که زندانی دچار ترس می شود، زندانبان و بازجو نیز ترس هایی ویژه خود را دارد. یکی از ترس های همیشگی او مقاومت زندانی است. اگر ترفندهایی که برای درهم شکستن اراده زندانی به کار می رود موثر نیفتد، او دچار تشویش خواهد شد.

صاحبان این مشاغل معمولاً از شناخته شدن در جامعه نگرانند. فرزندان و وابستگان از شغل آنها می ترسند و می خواهند از نحوه کار وی مطلع شوند. این دوگانگی هم چندان خوشایند نیست.

● اصالت و مطلقیت یافتن

مساله زندان برای تمامی حاکمیت ها مشکل آفرین است و از نقاط آسیب پذیر آنها است. از سویی در کشورهای در حال توسعه معمولاً زندان به عنوان سد راه مخالفان و تضمین امنیت حاکمیت مورد توجه حاکمان قرار می گیرد. از این رو شاغلان این حوزه نسبت به سایر حوزه ها نزد حاکمان اهمیت و محوریت می یابند. به تدریج سایر ارگان ها و ادارات از آنها حساب می برند. این قدرت فزاینده که جنبه قانونی و ارزشی ندارد بلکه گاه از روی ترس و محافظه کاری شکل می گیرد، می تواند یکی از آسیب های احتمالی و عوارض منفی زندان روی زندانبانان به شمار رود. در دوران قبل از انقلاب این عارضه در حد اعلای خود به چشم می خورد.

ارگان امنیتی ساواک مقتدرترین و بانفوذ ترین ارگان نظام شده بود. در همه ادارات و مناسبات، افراد منتسب به ساواک قدرت مطلقه داشتند و منافع شان در اولویت قرار می گرفت. این سیطره گرچه از سویی نشان از ثبات و عظمت نظام تلقی می شد اما همین امر مفاسدی نیز به بار آورد. از یک سو تبعیض میان ساواک و سایر حوزه ها خود انگیزه یی برای مبارزه به افراد می داد. از سوی دیگر افراد وابسته به ساواک را فاسد می کرد. بسیاری از این قدرت فوق العاده و مطلق العنان سوءاستفاده می کردند. حاکمیت نیز که این ارگان را سوگلی خود می دانست با خطاها و اشتباهات آن برخورد نکرده و سعی می کرد آنها را نادیده گرفته و بپوشاند. این روند به آنجا رسید که کل سیستم به خاطر خطاها و جنایات ساواک فروپاشید. حتی آنان که با تند روی های ساواک موافق نبودند در آتش آنها سوختند و قربانی شدند. هر زمان شکنجه ها و جنایات ساواک افشا می شد و از سوی رسانه های مستقل بین المللی پیگیری می شد شاه آنها را تکذیب می کرد و این افشاگری ها را در زمره دروغگویی مخالفان به حساب می آورد.

اما این روند ثابت نماند. کار به جایی رسید که شاه برای ساکت کردن حرکت مردم مجبور شد سال ۵۷ تیمسار نصیری ریاست کل ساواک را به همراه بسیاری از مقامات عالی رتبه دیگر خود بازداشت کند و به مردم قول دهد که به سمت قانون برگشته و به آن احترام بگذارد. اما این تغییر آنقدر دیر انجام شد که مردم دیگر از این مرحله عبور کرده بودند و این قسم ها را باور نکردند.

● شناخت انعکاسی و محرک های محیطی

گاهی شما با مطالعه و جمع بندی و تحقیق به شناخت و تحلیلی دست می یابید و گاهی صرفاً با مشاهده رویدادهای پیرامونی به تحلیل و شناختی از اوضاع می رسید. این دو با هم بسیار متفاوتند. ما همواره در معرض این عارضه هستیم که هر آنچه پیرامون مان اتفاق می افتد را تعمیم داده و به سایر حوزه ها و شرایط تسری دهیم. زندانبان و بازجو نیز به عنوان یک انسان در معرض این عارضه قرار دارد. او در زندان معمولاً وجه شکست خورده مخالفان را می بیند. دستگیرشده ها، محاکمات، پرونده های جدید، و حالت زندانیانی که برای نیازهای روزمره شان دچار مشکل هستند و... همه از ضعف و اضمحلال و نابودی مخالفان حکایت می کند. کسانی که با این متهمان سروکار دارند احساس اقتدار و پیروزی می کنند. اما وجوه دیگر ماجرا را نمی بینند؛ اینکه با دستگیری یک فرد در جامعه چه تغییراتی ایجاد می شود و امواج و پیامدهای این مسائل چیست، معمولاً به چشم نمی آید. آنها که دستگیر نشده اند چه انگیزه و روحیه یی دارند، قابل ارزیابی و اندازه گیری نیست.

اخباری که آنان در معرضش هستند یا خود ارائه می دهند معمولاً بیانگر وضعیت مطلوب خودشان و درماندگی و شکست مخالفانی است که مرتب به دام آنها می افتند. این مساله فارغ از اینکه حاکمیتی مردمی یا ضدمردمی باشد به عنوان یک واقعیت روانشناختی و اجتماعی برای همه مطرح است.

تجربه انقلاب از این منظر بسیار آموزنده است. سال ۵۴ در دایره کمیته مشترک که معمولاً زندانیان شکنجه شده در تردد بودند پرویز بازجوی ساواک با قهقهه فریاد می زد؛ اوستا کریم با ماست. او با غرور و اطمینان به نفس ریش روحانیون را می گرفت و می کشید و با الفاظی توهین آمیز آنها را صدا می کرد. درحالی که سه سال بعد ورق برگشت و همه چیز واژگون شد. در دوران انقلاب سازمان سیا نتوانست بحرانی بودن اوضاع را درک کند چون گزارش هایی که از ساواک دریافت می کرد اقتدار حاکمیت را نشان می داد. جیمی کارتر به همین اعتبار در بازدید از ایران نیمه های سال ۵۷ اعلام کرد ایران جزیره ثبات امریکاست. اما ویلیام سولیوان سفیر امریکا در ایران که خود مستقل از نظام با مخالفان ارتباط می گرفت بحرانی بودن اوضاع را به خوبی دریافته بود و یک سال قبل از سرنگونی رژیم شاه، پیروزی مخالفان را پیش بینی کرده بود و دائماً بر لزوم مذاکره با آنان تاکید می کرد.

● احساس مالکیت

یکی از عوارض دیگر زندان بر زندانبان و بازپرسان آن تلقی آنان از کار خود است همچنان که در جبهه های جنگ رزمندگان در خط مقدم جبهه از کشور، نظام، انقلاب و مردم دفاع می کردند و در حقیقت می توان گفت همه به نحوی مدیون آنان بودند، مسوولان مربوط به زندان نیز خود چنین احساس و تصوری نسبت به موقعیت خود در رابطه با نظام دارند. وضعیت آنان به طور طبیعی چنین القایی را در ذهن کنشگران آن به وجود می آورد.

البته تفاوت زندان با جبهه در این است که در جبهه ها همواره کنشگران با مرگ و شهادت و فداکاری سرو کار داشتند و این مساله اخلاقیاتی انسانی و متعالی در آنان خلق می کرد اما زندان نشانه اقتدار و سیطره است و اخلاقیاتی متفاوت با موقعیت جبهه های جنگ در کنشگران ایجاد می کند.

این مساله زمانی تبدیل به آسیب می شود که سیستم حاکم نسبت به آنها کمترین بی مهری را به عمل آورد یا حتی به تصور آنان بی توجهی صورت گرفته باشد.

بازخوانی تجارب قبل از انقلاب می تواند برای همه تحلیلگران مفید باشد. سرنوشت تیمور بختیار از جمله نمودهای این عارضه است. وی که در کودتای ۲۸ مرداد و پس از آن در تاسیس ساواک از خدمتگزاران جدی نظام شاه بود، در دورانی که تا حدی فضای باز سیاسی برای حفظ نظام ضرورت یافت، یعنی سال های ۳۸ و ۳۹ و سرکار آمدن دکتر امینی احساس مغبونیت کرد. او و تیمسار آزموده با این تحلیل که ما کشور را نجات دادیم و نظام را حفظ کردیم به مخالفت با گزینش دکتر امینی از سوی شاه برخاستند. بختیار بعد از این یکی از مخالفان جدی شاه شد و دردسرهایی برای وی آفرید.

مهدی غنی