پنجشنبه, ۹ اسفند, ۱۴۰۳ / 27 February, 2025
مقالات قدیمی: پابلو نرودا، جادوگر زمین جادویی...(پاییز 1352)

آکادمی سوئد که اعضای آن داوران جایزۀ ادبی نوبل هستند امسال «پابلو نرودا» شاعر و نویسندۀ بزرگ شیلی را برگزیدند. زیرا که شعر او، با قدرتی چون قدرت طبیعت، به تقدیرها و رؤیاهای یک قاره زندگی می بخشد.
امسال در کنار نام «مالرو» و «یانیس رتیسوس» (شاعر یونانی) و «گراهام گرین» و «پاتریک وایت» (نویسندۀ استرالیایی) و «هاینریش بل» (نویسندۀ آلمانی) نام «نرودا» به عنوان یکی از نامزدهای دریافت نوبل ادبی به چشم می خورد. اما خود نرودا اعتراف می کند که امسال کمتر از هر سال دیگری در انتظار پیروزی بوده است. اما تلفن سالوادور آلنده رئیس جمهوری شیلی به او، سبب شد که هر گونه تردیدی از بین برود.
پابلو نرودا شاعری بزرگ است، اما در بسیاری از موارد نیز مورد حمله و اعتراض قرار گرفته است. زمانی «خوان کارلوس خیمه نس» اسپانیائی به تقلید «ژید» درباره اش نوشت: «او بزرگترین شاعر اسپانیائی زبان است، و متأسفانه چنین است».
گروهی دیگر او را متهم می کردند که در ماجرای قتل «تروتسکی» دست داشته است و جایزۀ استالین هم که در سال 1954 به وی اعطا شد، نتوانست او را از این اتهام مبری کند.
او با قیافه ای که به عنوان سفیر کبیر شیلی در فرانسه دارد به اشکال می تواند آدمیزاد را قانع کند که روزگاری رئیس جمهوری شیلی او را به مرگ محکوم کرده بود و مردم بودند که او را مخفی کردند و نگذاشتند به دست مأموران رژیم آن زمان، بیفتد.
نرودا از زمان جوانی به ترجمۀ آثار نویسندگان آنارشیست فرانسه همت گماشته است، اما این امر مانع از آن نشده که در بیست و سه سالگی به عنوان کنسول شیلی در «راگونی» به کار مشغول شود.
این شغل سیاسی، بعدها با مشاغل مشابه دیگر در نقاط مختلف جهان دنبال شد: زمانی در «سنگاپور» دیده می شد و زمانی دیگر در «بوئنس آیرس»، یا مادرید یا پاریس.
او اندکی پیش از آغاز جنگهای داخلی اسپانیا با «فردریکو گارسیا لورکا» آشنا شد و در همان هنگام نیز بود که «آراگون» را در مادرید یافت و با او دوست شد. این دوستی هنوز هم ادامه دارد و چنان است که وقتی خبرنگاران برای اعلام خبر پیروزی نرودا به سفارت شیلی رفتتند. آراگون را در آنجا یافتند که آشکارا می گفت: «من تصادفاً به اینجا آمده ام.»
«آراگون» در همان هنگام که خبر پیروزی دوستش را می شنید اظهار داشت: «بسیار خوشوقتم که می بینم یکی از شاعرانی که آنان را برتر می دانم، بدینگونه پاداش می گیرد. من در گذشته یکی از کتابهایم را به او اهدا کرده ام. او از ابتدای جنگهای اسپانیا یار و همراه من بوده است، ما در آنجا با یکدیگر بودیم و در خوبی و بدی شریک بودیم. من به وجود او و چیزی که عرضه می کند به خود می بالم.»
نرودا عضو فعال حزب کمونیست شیلی است و در سال 1969 هم از طرف این حزب برای در دست گرفتن زمام امور کشور خود نامزد شد، اما توفیق نیافت. ماجرای سیاست ضد استالینی و حادثۀ چکسلواکی، چهرۀ نرودا را مشخص تر ساخت.
از نرودا بیش از بیست و پنج جلد کتاب در دست است. تتنها از کتاب «بیست شعر عاشقانه و یک ترانۀ نومیدانه» یک میلیون نسخه به زبان اسپانیائی به فروس رسیده است. در اشعار او نوعی انساندوستی تراژیک یافت می شود. و در بسیاری از شاعار او سایۀ زن و تأثیر او آشکار است.
«پابلو نرودا» در سال 1904 متولذ شده است و نام واقعی او نیز «نفتالی ریکاردو ره یس راسوئالتو» است، اما تخلص خود را به سبب علاقه ای که به «یان نرودا» شاعر چک دارد، چنین انتخاب کرده است.
مصاحبه ای که در این صفحات می خوانید چند ماه پیش از تعیین سرنوشت نوبل ادبی صورت گرفته است. اشعاری هم که اینک عرضه می شود از کتاب «خاطرۀ جزیرۀ سیاه» او انتخاب شده است.
و من، مخلوق حقیر،
سرمست از فضای خالی بزرگ،
پوشیده از ستاره،
همانند و شبیه
راز،
خود را جزء خالص غرقاب
احساس کردم،
با ستاره ها چرخیدم
و در میان باد، گره از قلبم گشوده شد.
اما من در سرد و گرم گستردۀ شکست ناپذیر
درختی می افزایم:
از دشمنانم سخن خواهم گفت و از نام هایی
که مرا به مرگ محکوم کردند،
از کسانی که دوستم ننمی داشتند و انتظار می کشیدند
که سیاره فرو افتد و مرا در زیر خود خرد کند
«پابلو نرودا»، شاعر بزرگ، سفیر کبیر شیلی در فرانسه شده است. این فرزند کارمند راه آهن، که در سال 1904 متولد شده تا این زمان بارها نمایندۀ کشور خود در کشورهای بیگانه بوده است: در سال 1927 در رانگون، در سال 1928 در کولومبو، در باناویا در 1930 و سپس در بارسلون در سال 1934 و در این حال – درست مانند «پل کلودل»- به دنبال خلق آثاری متعدد است که از سال ها پیش او را به عنوان یکی از سرایندگان اسپانیائی زبان آمریکای لاتین مشخص می کند. به سبب ترجمه هایی عالی، خیلی زود شعر او در دسترس خوانندۀ فرانسوی قرار گرفته است.
پابلو نرودا، توده ای است جدا شده از زادگاهش شیلی. او به محض آنکه از شیلی سخن بگوید آنرا مجسم می کند. او جادوگر زمینی جادوئی است و تمامی شعرش هم از آن تأثیر پذیرفته است. به حرفش گوش کنید:
«وضع جغرافیائی شیلی، از تضاد است. شمالش لم یزرع است، مرکزش به فرانسه شباهت دارد. در حالی که جنوبش تا «آنتارکتیک» کشیده شده است. همین امر است که میل ما را به ارتباط با دیگران و به سفر توجیه می کند. ضعف ما، یا قدرت ما همانطور که می دانید شعری است با خصوصیات جهانی. در نزدیکی دهکده ای که من در آن متولد شده ام، چهارده آتشفشان دائمی وجود دارد و کوه های بلندی که ارتفاعشان هشت هزار متر است. جنگل بزرگ جنوبی نزدیک به نصف شیلی را پوشانده است و تا قطب پیش می رود. شاعر در این شرایط، آدمی تنها است که دربارۀ پدیده های طبیعت از خود سئوال می کند. من کارم را با مجله های ادبی شروع نکردم. کتابها در اطراف من همه افسانه بودند.»
پابلو نرودا برای بیان این طبیعت، تصاویری صاعقه وار می یابد. اما چیزی که او می خواهد در بر بگیرد تمامی زندگی است و از این رو آثار او به وجود آورندۀ یادداشتهای گستردۀ کشتی وجود او است.
«من در ابتدا رومانتیک بودم. در بیست سالگی، «بیست شعر عشقی» و «یک ترانۀ نومیدانه» سرودم که تا امروز از آنها دو میلیون نسخه در آمریکای لاتین به فروسش رسیده است. این برای من رازی است، زیرا این کتاب، اثری مالیخولیائی است. سپس به سوی شعری مسدود روی آوردم. آن زمان در سیلان و خیلی دور افتاده بودم. دورۀ دردآلودی بود. پس از جنگهای اسپانیا مردم مادۀ شعر من شدند. «سرود عمومی» تاریخ این دوران را دارد. به دنبال آن با مردم برخوردهای سیاسی پیدا کردم. غالباً لازم می آمد که جلوی مردم بیسواد صحبت کنم و اشعارم را بخوانم. آن زمان به شعری خیلی ساده و حتی آموزشی رو آوردم، از ادای این کلمه هیچ ترسی ندارم. در این مورد لازم بود کوشش زیادی به عمل بیاورم.»
پابلو نرودا به عنوان سیاستمدار، غالباً به درام های روزگار ما در آمیخته است. یکی از این درام ها او را به نحو خاصی مشخص کرده است.
«جنگهای اسپانیا بود. در سال 1935 هنگامی که به مادرید رسیدم شاعران بزرگ زمان را ملاقات کردم. فدریکو گارسیا لورکا دوست من شد و نیز آلبرتی، میگل ارناندس، این شبان سابق، با قدرت های زمین در ارتباط بود. سرش را روی شکم بزغاله ای می گذاشت و جریان شیر را تا پستان های حیوان در می یافت. وقتی جمهوری مغلوب شد من گرفتار آن شدم که چهار هزار پناهنده را به شیلی ببرم. من زندگی را خلق می کردم.»
خلق زندگی می تواند شعار کلیۀ نویسندگان آمریکای لاتین باشد. وضعیت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی قاره حتی شاعر را از آن منع می کند که در برج عاج خویش مقید شود.
«سال های زیادی پیش، مالایار تسه در شیلی به دیدار من آمد. بعد یک مصاحبۀ دو صفحه ای چاپ کرد. نمی دانم که او این کار را چگونه کرد زیرا مدت دو ساعت خود او به تنهایی حرف می زد. از جملۀ حرف های دیگرش، می گفت: «من کمونیست نیستم. اما اگر در شیلی زندگی می کردم و زندگی این ملت را می دیدم کمونیست می شدم.» برای شاعر احترام به ملت وظیفه ای مقدس است. ببینید، نگاه کنید...»
پابلو نرودا نقشۀ شهر کوچکی را باز می کند.
«عده ای از فقرا روزی زمین اشغال نشده ای را مالک شدند. خانه ها در آن ساختند. دولت ما به آنها کمک کرد. نگاه کنید، تمام کوچه ها، تمام خیابان ها نام یکی از مجموعه های شعر من یا نام یکی از اشعار مرا به خود گرفته اند.»
پابلو نرودا بر می خیزد. در اتاقش راه می رود. از میان پلک های نیم بسته اش نگاهی می تراود که با تندی حیرت آوری از طنز به وقار می گراید.
«معمولاً از آمریکای لاتین جز انقلاب های سیاسی اش چیزی دانسته نمی شود. اما در عمق، انقلاب های دیگری وجود دارد. اخیراً به دهکدۀ کوچکی که نخستین اشعارم را در آن سرودم سفر کردم. همه چیز عوض شده است. زمین، دریا را پس زده است و به عکس. جزیره هایی آشکار شده. باغی که در آن می نوشتم به نقطه ای کمی دورتر کشیده شده. زلزله هایی که زمین ما را تکان می دهند ثابت می کنند که کار زمین شناسی این نقطه به پایان نرسیده است. غالباً اروپا دربارۀ بی نظمی سیاسی که بر قارۀ ما حکمرواست فکر می کند. در آنجا هیچ چیز ثابت نیست. نخستین بذرهای شدت عمل را ما از اسپانیائی های فاتح به ارث برده ایم. هر کدام از آنها در ایالت خویش امیری می خواستند و به قدرت مرکزی بی اعتنا بودند. در این حال شیلی به سبب یک تحول مسالمت جویانه که رژیم آلنده را بر تارک آن جای داده است، غریب می نماید.»
به نظر می رسد که شعر نرودا بیش از پیش وزین می شود و موضوعی چون مرگ در آن آشکار می شود...
«این موضوعی است که تا کنون به آن نزدیک نشده بودم. اما حتی مرگ هم برای من یک عمل مادی است. چیزی که برایم به حساب می آید دریائی است که سال های اخیر را در کنارش گذرانده ام. جائی که خانه دارم، دارای امواج بزرگی است که خانه ام را به لرزه در می آورند. آنها روی صخره ای در هم می شکنند و آب و کف با صدایی غول آسا تا چهل متری بالا می رود.»
برای اینکه ما شیلی را بهتر بشناسیم، سفیر شیلی فکر می کند که چه کند.
«به زودی زود به دو نمایشگاه خواهم رفت. یکی از این دو اختصاص به نقاشان نائیف شیلی دارد. امیدوارم یک فیلم خارق العاده به نام «شوره زار خونالود» را هم معرفی کنم. کنسرتی از موسیقی شیلی ترتیب بدهم و ده شاعر شیلی را برای خواندن اشعارشان به اینجا بیاورم.»
اطلاعات مقاله:
مجله کتاب امروز٬ پاییز ۱۳۵۲
مجموعه: ابراهیم میرهاشم زاده
آماده سازی برای انتشار: یاشار دستپاک
ورود به صفحه مقالات قدیمی
http://anthropology.ir/old_articles
ایران مسعود پزشکیان دولت چهاردهم پزشکیان مجلس شورای اسلامی محمدرضا عارف دولت مجلس کابینه دولت چهاردهم اسماعیل هنیه کابینه پزشکیان محمدجواد ظریف
پیاده روی اربعین تهران عراق پلیس تصادف هواشناسی شهرداری تهران سرقت بازنشستگان قتل آموزش و پرورش دستگیری
ایران خودرو خودرو وام قیمت طلا قیمت دلار قیمت خودرو بانک مرکزی برق بازار خودرو بورس بازار سرمایه قیمت سکه
میراث فرهنگی میدان آزادی سینما رهبر انقلاب بیتا فرهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سینمای ایران تلویزیون کتاب تئاتر موسیقی
وزارت علوم تحقیقات و فناوری آزمون
رژیم صهیونیستی غزه روسیه حماس آمریکا فلسطین جنگ غزه اوکراین حزب الله لبنان دونالد ترامپ طوفان الاقصی ترکیه
پرسپولیس فوتبال ذوب آهن لیگ برتر استقلال لیگ برتر ایران المپیک المپیک 2024 پاریس رئال مادرید لیگ برتر فوتبال ایران مهدی تاج باشگاه پرسپولیس
هوش مصنوعی فناوری سامسونگ ایلان ماسک گوگل تلگرام گوشی ستار هاشمی مریخ روزنامه
فشار خون آلزایمر رژیم غذایی مغز دیابت چاقی افسردگی سلامت پوست