دیگر زندگیمان به قبل از ۹:۴۰ صبح نهم اسفند سال ۱۴۰۴ بر نمیگردد، به همان روزهایی که میدانستیم او هست، همان رهبری که پناه یک امت بود، همان رهبری که هر مشکلی پیش میآمد خیالمان راحت بود که او هست، او میآید، او سخنرانی میکند، او به ما برای ادامه زندگی، ادامه جهاد و مبارزه امید میدهد، اما اکنون ما ماندهایم و یک دنیا دلتنگی و پناه بردن به خاطرات و میراثی که از او بر جای مانده است.
یک فعال فرهنگی در یادداشتی از عصای معجزهگونه رهبر شهید انقلاب نوشت. در این یادداشت آمده است: «شما را نمیدانم، امام من دلم یک معجزه میخواهد! آن هم از آن خوبهایش؛ چیزی در حد عصای موسی و شکافته شدن رود نیل، از آنها که هیچ ذهنی نمیتواند پیشبینیاش کند. یک معجزه شگرف. از آنها که دهان دنیا باز ماند و کسی نتواند مثلش را بیاورد. میپرسید چرا؟
اول برای اینکه دلم آرام بگیرد، مگر حضرت ابراهیم و موسی برای آرامش قلبشان از خدا نشانه نمیخواستند؟ این یعنی مجاز است، پس من هم برای اطمینان دلم به آن نیاز دارم. دوم اینکه اصلا سنت خدا همین است! نه قدرت خدا تمام شده و نه تاریخ انقضای معجزات سر رسیده. پس حق دارم توقع داشته باشم که خدای معجزهها یک شاهکار تازه رو کند.
در قطعه زیبای «باید برخاست»، حرف دقیقی بود، میگفت: «هر قومی موسایی دارد» موسای زمان ما امام زمان است اما در کف این میدان، آن نائبی که ما چشم به دهانش دوختهایم و پا به پایش جلو میرویم آیتالله خامنه ای است. بیایید کلاهمان را قاضی کنم، ما در همراهی با موسای این عصر کم گذاشتیم؟
انصافا تا جایی که جان داشتیم پای کار بودیم. آنجا که نیاز به فدا کردن عزیزترینها بود. دریغ نکردیم از خود آقای عزیز ما بگیر تا علی آقای لاریجانی و امیر موسوی و بقیه سپهسالاران سبزپوش و همه مردم عادی. دندان روی جگر گذاشتیم، در سرما و گرما جنگیدیم و مطیع بودیم. اقوام پیشین با پیغمبر حاضر کمتر از این کردند و تو معجزه نشانمان دادی!
خب خدایا! ما که همه کارها را کردیم، پس معجزات کو؟ یک معجزه شگرف. از آن ها که دهان دنیا باز بماند و کسی نتواند مثلش را بیاورد!
ویژگیهای یک عصای معجزهآسا
ما مدام منتظر یک اتفاق عجیب فیزیکی هستیم اما هرچه نگاه میکنیم نه زمین دهان باز کرده تا دشمن را ببلعد و نه کسی به تیر غیب گرفتار شد. پس خودمان میگوییم. پس عصای آقای خامنهای کجاست تا به زمین بکوبد و ما را از این مخمصه نجات دهد؟ اما بیایید یک لحظه ترمز کنیم و ببینیم عصای موسی اصلا قرار بود چه کار کند؟
وظیفه اول عصا این بود که سحر و جادوی رسانهای ساحران را ببلعد تا افکار عمومی فریب نخورند.
وظیفه دومش هم این بود که وقتی قوم موسی در محاصره ارتش فرعون گیر افتادند، راهی در بنبست باز کند تا نجات یابند و فرعون در دریای خودش غرق شود. درست است؟ اینجاست که یک تناقض عجیب یقهمان را میگیرد ما خود عصای چوبی را نمیبینیم اما داریم وسط نتیجه کار آن عصای معجزهگون قدم میزنیم.
در محاسبات عادی روی کاغذ، در این شش ماه گذشته ما باید در محاصره فرعون از هم میپاشیدیم و غرق میشدیم، نظام میپاشید، کشور تجزیه میشد، سران تسلیم میشدند، قحطی میآمد.
اما وقتی میبینیم که به سلامت در حال عبور از این بحران سنگین هستیم، یعنی معجزه قطعا رخ داده و عصایی به زمین خورده است! اصلا ما نه تنها به هیچکدام از این بلایا گرفتار نشدیم که الان داریم سر چیزی میجنگیم که اصلا قبلا نداشتیم جواهری به نام تنگه هرمز، خب اگر معجزه رخ داده پس عامل آن کجاست؟ چرا نمیبینیم آن را؟ دوربین سلفی را روشن کن!
مشکل اینجاست که ما توقع داشتیم عامل این معجزه یک تکه چوپ خشک باشد، ما تمام این مدت با لنز اصلی دوربین چشم دوخته بودیم به بیرون و افقهای دور، غافل از اینکه معجزه نه در دوربین پشت که در قاب سلفی رخ داده بود! معجزه بیرون نبود، دقیقا درون خود ما بود و چون درونش بودیم آن را نمیدیدیم، انگار آن اتفاق شگرف خود ما بودیم.» کد مطلب 999681































































