شعر معاصر فارسی، فراتر از یک تغییر تکنیکی در قالبها، بازتابدهنده تلاطمهای وجودی انسان امروزی در گذار به مدرنیته است. اما در سالهای اخیر، نقد ادبی اغلب درگیر فرمگرایی صرف شده و از ریشههای فکری این تحول غافل مانده است.
این بخش بهصورت خودکار گردآوری شده است. برای مطالعه کامل خبر، به منبع اصلی مراجعه کنید.
بهار خسروی، گروه کتاب: کتاب «مدرنیسم در شعر فارسی: نیما یوشیج و شاگردانش» نوشته مریم مشرف که در انتشارات مروارید به چاپ رسیده، سعی کرده به سراغ همان ریشههای فکری برود. مشرف که پیشینهای قابل توجه در حوزه ادبیات تطبیقی و مولاناشناسی دارد، با نگاهی بینرشتهای، نیما را نه تنها به عنوان یک شاعر، بلکه به عنوان یک متفکر پیشرو بازخوانی کرده است. در گفتوگو با او درباره شاگردان نیما همچون مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو، فروغ فرخزاد و سهراب سپهری حرف زدیم، اما نه از زاویه همیشگی. سوال اصلی ما این بود: آیا مسیری که نیما گشود، هنوز هم حرفی برای گفتن دارد یا شعر امروز به بنبست رسیده است؟ و به تحلیل این نشستیم که چگونه تغییر پارادایم در شعر، میتواند همچنان کلیدی برای بازگشایی بنبستهایِ فکری انسان معاصر باشد.
شما هم در ادبیات کلاسیک مثل مولانا کار کردهاید و هم در ادبیات معاصر. برای خودتان این دو دنیا چگونه کنار هم قرار میگیرند؟ آیا یک نخ نامرئی این دو را به هم وصل میکند یا برای شما دو پروژه کاملاً جدا هستند؟
شعر نو از اول از کودکی با من بوده، حتی قبل از آنکه به دنیای کلاسیک پا بگذارم. پدر و مادرم به شدت به ادبیات علاقهمند بودند. پدرم اسفندیار مشرف شاعر بودند. مدرسه تیزهوش هم تأثیر زیادی داشت. همیشه در زنگهای تفریح نوارهای شاملو، نیما و ابتهاج پخش میشد و شعر در دسترس و محبوب بود. به هر حال بعدها هم که ادبیات خواندم این جریان تبدیل به تمام زندگی من شد.
من فاصله و خط مرزی قطعی میان گذشته و امروز نمیبینم، امروز تداوم گذشته و آینده تداوم امروز است. اگر ادبیات را مثل یک شخص در نظر بگیریم، زندگیاش دورههای مختلفی دارد. با این تفاوت که ادبیات ناب پیر نمیشود. منظورم این است که در یک تصویر بزرگتر اینها به هم پیوسته هستند. جریانی که به کلی منفک از مسیر ادبیات یک ملت باشد، پا نمیگیرد. همان پشتوانههاست که نگهش میدارد.
…