قیمت طلا امروز




 مادرم ایران

 سایت ایران آرت / ۱۴۰۵/۰۵/۲۴

روزگار غریبی ست لیلی/ سهراب سپهری، احمد شاملو، کاوه، جلال،سیمین، صادق هدایت ، روزی که پیرزن را روی هیزم ها گذاشتند و تنها زن زیبا از نگاه ابراهیم گلستان

لیلی گفت: «من قبل از مرگ کاوه زمانی که به هند رفتم، تغییر کرده بودم. قبل از سفر برای خداحافظی پیش پدر و مادرم رفتم. سهراب سپهری مهمانشان بود. سهراب که فهمیده بود به هند می‌روم گفت: هر جا می‌روی برو ولی بنارس را یادت نرود.گفتم : چشم ... نزدیک گنگ که شدیم دیدم پیرمرد و پیرزن‌هایی با لباس سفید روی پله‌ها نشسته بودند. تعجب کردم و پرسیدم اینها منتظر کشتی هستند؟ کجا می‌خواهند بروند؟ راهنما خندید و گفت: نه اینها منتظر مرگ هستند. خیلی تعجب کردم، خیلی. گفتم یعنی چه؟! گفت یعنی همین. پیرزنی روی پله افتاد، او را نشان داد و گفت مُرد، به همین راحتی.
 روزگار غریبی ست لیلی/ سهراب سپهری، احمد شاملو، کاوه، جلال،سیمین، صادق هدایت ، روزی که پیرزن را روی هیزم ها گذاشتند و تنها زن زیبا از نگاه ابراهیم گلستان
لیلی گفت: «من قبل از مرگ کاوه زمانی که به هند رفتم، تغییر کرده بودم. قبل از سفر برای خداحافظی پیش پدر و مادرم رفتم. سهراب سپهری مهمانشان بود. سهراب که فهمیده بود به هند می‌روم گفت: هر جا می‌روی برو ولی بنارس را یادت نرود.گفتم : چشم ... نزدیک گنگ که شدیم دیدم پیرمرد و پیرزن‌هایی با لباس سفید روی پله‌ها نشسته بودند. تعجب کردم و پرسیدم اینها منتظر کشتی هستند؟ کجا می‌خواهند بروند؟ راهنما خندید و گفت: نه اینها منتظر مرگ هستند. خیلی تعجب کردم، خیلی. گفتم یعنی چه؟! گفت یعنی همین. پیرزنی روی پله افتاد، او را نشان داد و گفت مُرد، به همین راحتی.

ایران آرت : احمد غلامی ، سردبیر روزنامه شرق پنجم مرداد متن " روایت ی متفاوت از گفت‌وگو با لیلی گلستان" با تیتر " روزگار غریبی است لیلی" را منتشر کرده است که نسخه کامل آن را بازنشر می کنیم:

چه رازی در مرگ نهفته است که تا دیروز از کنار آدمی می‌گذشتیم به سلامی یا لبخندی یا سر تکان‌دادنی، اما امروز که او را مُرده نام نهاده‌اند این‌چنین اضطراب‌آلود دیگران را کنار می‌زنیم تا برای آخرین بار از صورتش رونمایی کنیم، تا در ذهنمان ثبت شود.

لیلی گفت: «خبر مرگ کاوه را که آوردند می‌خواستند کسی برود شناسایی‌اش کند. من طاقتش را نداشتم. مانی رفت و برگشت و گفت: صورتش را دیدم. خودِ کاوه بود». آرام شدم. تجسم صورتش، که خوابیده بود آرامشی به وجود پرالتهابم داد…

 شیما (بهره‌مند) گفت: «رضا سیدحسینی چند بار سراغت را گرفت، شاید این آخرین باری باشد که او را می‌بینی». گفتم: «نمی‌توانم». طاقت دیدن پیرمرد را نداشتم. اما با اصرار او ناچار شدم بروم پیش پیرمرد. روی تختی توی هال دراز کشیده بود. 

گفتم: «چطورید آقا؟» گفت: «خوب… خوبم. فقط نمی‌توانم کتاب بخوانم» و اشک در چشمانم حلقه زد. چه رازی نهفته است در این خواندن. خواندن. اِقرأ! محمد (ص) در غار حرا خوابیده که ندا می‌آید برخیز ای شولا به سر کشیده. و محمد هراسان برمی‌خیزد. ندا می‌آید: «یا ایها المدثر…»؛ «اِقرأ باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق، اِقرأ و ربک الاکرم، الذی علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم».

 لیلی گفت: «کاوه هشت سال در جنگ ایران و عراق بود، خط مقدم جبهه. اما سرانجامِ سرنوشتش آنجا نبود. در میدان مین در جنگ عراق و آمریکا بود. همان‌جا که رفت روی مین. برای همین تا امروز از واژه مین بدم می‌آید»… 

فرمانده گفت: «میدان مین را پاک نکرده‌اند». هوا گرگ‌ومیش بود، چشم‌های یکدیگر را در تاریکی زیر کلاه آهنی می‌دیدیم. مثل گله‌ای گرگ‌زده چشم‌هایمان پر از هراس بود، هراس از مرگ. مرگی که خیلی زود به سراغ ما آمده بود و باید انتخابش می‌کردیم. فرمانده گفت: «کیا حاضرند جلوتر بروند معبر باز کنند». کسی داوطلب مرگ نمی‌شد. دودل بودم دستم را بلند کنم یا نه. اگر معبر به مرگ منتهی می‌شد، انتخاب سخت نبود. اما مرگ یکی از فرجام‌هایش بود، فرجام دیگرش ماندن بدون دویدن بود. دویدن توی سبزه‌زارها. توی چمن زمین فوتبال وقتی آفتاب فروکش می‌کرد. مست از بوی چمن

 

گفتم: «رحیم بوی چی میاد این دم صبحی؟» گفت: «بوی بوته‌ها است». شبنم مثل قطره‌های باران روی بوته‌ها نشسته بود. بوی عطر تمام دشت را پر کرده بود. کدام‌یک از بچه‌ها داوطلب شدند؛ چه کسانی دست بلند کردند و گفتند آقا ما جلوتر می‌رویم؛ کِی معبر باز شد؟! فرمانده فریاد زد: «احمق چرا خشکت زد. پاشو بدو!» 

واقعا ما احمق بودیم که از معبر گذشتیم و به صورت آنهایی که کنار معبر افتاده بودند نگاه نکردیم تا صورتشان را در ذهنمان ثبت کنیم. فرمانده گفت: «بدو، چرا لنگ می‌زنی؟» می‌خواستم بگویم آقا توی این گودال یکی ناله می‌کند. دارد صدایمان می‌زند، که فرمانده گفت: «بدو بی‌عرضه، مثل خر تو گل گیر کرده!» چرا ما صورتشان را نگاه نکردیم. فرمانده که نگفته بود صورتشان را نگاه نکنید…

 لیلی گفت: «مانی صورتش را دیده بود. خود کاوه بود. تجسم صورتش آرامم می‌کرد»… استاد گفت: «دقت کنید، اسپینوزا معتقد بود همه چیزهای جهان جلوه‌ها یا حالت‌های یک حقیقت واحدند. چیزهایی که ما در جهان می‌بینیم؛ انسان، درخت، فکر، احساس، سیاره‌ها و هر پدیده دیگر، حالت یا نمودهای یک جوهر یگانه‌اند. نه موجودات مستقل»… 

لیلی گفت: «از کرج که با کاوه برمی‌گشتیم تمام راه کاوه سکوت کرده بود. حرف نمی‌زد. بهت‌زده چشم به جاده دوخته بود. صدا و شعر شاملو سحرش کرده بود. برای گفت‌وگو و فیلم‌برداری از احمد شاملو رفته بودیم. من هم با کاوه رفته بودم که تنها نباشد و برایش قوت قلبی باشم. 

شاملو گفت: دختر کدام شعرم را برایت بخوانم! گفتم: اسمش یادم نیست. همان شعر پرنده‌ای که کباب می‌شود…. 

شاملو با آن صدای حیرت‌انگیزش شروع کرد به خواندن: دهانت را می‌بویند/ مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم./ دلت را می‌بویند/ روزگارِ غریبی‌ست، نازنین/ و عشق را/ کنارِ تیرکِ راهبند/ تازیانه می‌زنند./ عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد. شاملو گفت: چرا گریه می‌کنی دختر! به پهنای صورتم اشک می‌ریختم. کاوه مشغول فیلم‌برداری بود». 

 

این بازی سرنوشت است یا تقدیر واژه؟ شاید اشک‌های لیلی پیش‌درآمد سمفونی مرگ هولناک کاوه بوده است، بدون اینکه این را آن روز بداند. در آستانۀ سالمندی، تقدیر و مرگ ملموس‌ترند. 

لیلی گفت: «از زمانی که هشتادساله شدم احساس کردم مرگ کنارم است. چسبیده به من. همواره به مرگ فکر می‌کنم. برایم خیلی عجیب است. هیچ‌وقت اینطوری نبودم. درست از هشتادسالگی این حس آمده به سراغم. هر جایی می‌روم، هر کاری می‌کنم، حتی در مهمانی، در اوج خوشی، وقتی همه چیز عالی است، باز حس مرگ هم هست. نشسته کنارم و چسبیده به من. هیچ‌وقت از مرگ واهمه‌ای نداشته‌ام. تا دنیا بوده همین بوده است. آدم می‌آید که برود. اما تا به امروز با مرگ کاوه کنار نیامده‌ام. مادرم، پدرم و چند دوست فوق‌‌العاده‌ام را از دست داده‌ام. برای جای خالی آنها دلیل آوردم و خودم را آرام کردم، اما مرگ کاوه هنوز توی کَتم نرفته است. در صورتی که او در جنگ ایران و عراق، هشت سال در خط مقدم جبهه بود و من و مادرم، هشت سال هر روز فکر می‌کردیم امروز خبرش می‌آید و هیچ خبری نشد. همه چیز عالی گذشت و ما خدا را شکر کردیم. بعد در جنگ مزخرف عراق و آمریکا، به یک ماه نرسید که کاوه را از دست دادیم. خیلی به سرنوشت و قرار است، قرار بوده و روی پیشانی‌مان نوشته، معتقدم. 

یک روز به جیم میور گفتم: اگر پایش را آن‌طرف‌تر گذاشته بود، روی مین نمی‌رفت. گفت نه نمی‌رفت. به همین سادگی. گفتم اگر از آن در پیاده شده بود هیچ خطری نداشت. گفت آن وقت کسی که از این در پیاده می‌شد روی هوا می‌رفت». 

جیم میور راست می‌گفت بالاخره یکی باید از آن در پیاده می‌شد، همان‌طور که یکی از آن در سوار شده بود. این هم خودش یک جهان‌بینی درباره مرگ است. 

اپیکور باور داشت مرگ دخلی به ما ندارد؛ وقتی ما هستیم مرگی در کار نیست و وقتی مرگ می‌رسد ما دیگر نیستیم… در کتاب «در جست‌وجوی معنا» یا «چگونه زندگی کنیم؟» نوشتۀ اسوالد هنفلینگ، در فصل مرگ، دیدگاه برخی از فیلسوف‌ها به مرگ آمده است. 

سقراط وقتی به مرگ محکوم شد گفت: «هیچ چیز در زندگی خوشحال‌کننده‌تر از خواب بی‌رؤیای شبانه نیست و می‌توان مرگ را چنین خوابی در نظر آورد»…

 لیلی گفت: «من قبل از مرگ کاوه زمانی که به هند رفتم، تغییر کرده بودم. قبل از سفر برای خداحافظی پیش پدر و مادرم رفتم. سهراب سپهری مهمانشان بود. 

سهراب که فهمیده بود به هند می‌روم گفت: هر جا می‌روی برو ولی بنارس را یادت نرود. با اینکه جزو برنامه‌ام نبود به بنارس بروم گفتم: چشم، حتما می‌روم. 

در سفر با دخترعمه‌ام بودم، نفری هم به‌عنوان راهنما داشتیم که بنارس را نشانمان بدهد. روز اول گفت به رود گنگ برویم. نزدیک گنگ که شدیم دیدم پله‌هایی از خیابان شروع شده و به سمت رود گنگ پایین می‌رود. پیرمرد و پیرزن‌هایی با لباس سفید روی پله‌ها نشسته بودند. تعجب کردم و پرسیدم اینها منتظر کشتی هستند؟ کجا می‌خواهند بروند؟ راهنما خندید و گفت: نه اینها منتظر مرگ هستند. خیلی تعجب کردم، خیلی. گفتم یعنی چه؟! گفت یعنی همین. پیرزنی روی پله افتاد، او را نشان داد و گفت مُرد، به همین راحتی. 

یکباره چند نفر خانم و آقا با لباس سفید مخصوص هندی‌ها هلهله‌زنان طرف پیرزن رفتند که فقط مشتی استخوان بود و او را بلند کردند. مجذوب آنها شده بودم. دخترعمه‌ام گفت: دیگر تحمل ندارم و به هتل رفت. اما من چشم از آنها برنمی‌داشتم و دنبالشان رفتم. کمی دورتر یک کپه آتش با هیزم آماده بود.

پیرزن را روی هیزم‌ها گذاشتند. من فقط نگاه می‌کردم. دو چشمِ کنجکاو بودم. آنها شروع کردند به آوازخوانی و دور آتش چرخیدند. پیرزن خیلی زود تبدیل به خاکستر شد، خیلی زود. اگر الان بود شاید جرأت نداشتم این صحنه‌ها را نگاه کنم. یک کاسۀ طلایی با ملاقه‌ای آوردند. خاکستر پیرزن را در کاسه ریختند و هلهله‌کنان طرف رود گنگ رفتند، من هم به دنبالشان. یک قایق کوچک آنجا منتظرشان بود، پنج شش نفر خانم و آقا سوار قایق شدند و کاسه هم دستشان بود. رودخانه گنگ خیلی پهن نیست، وسط آن که رسیدند کاسه با چرخشی از پایین به بالا رفت و خاکستر را توی آب ریختند و باز هلهله‌کنان به ساحل برگشتند و تمام شد. 

این چرخشِ کاسه طلایی زندگی من و نگاهم به مرگ را عوض کرد. دیدم یک آدمی توی آب رفت و تمام شد، به همین راحتی. بنابراین چرا ما این‌قدر حرص می‌خوریم؟ چرا این‌قدر غمگین باشیم و طلبکار؟ با یک حرکت رفت.

 این حرکت، این چرخش کاسه طلایی کمک کرد که مرگ‌های زندگی‌ام را راحت‌ تحمل کنم. مخصوصا مرگ کاوه را. اگر زندگی‌مان را به همین راحتی برگزار کنیم، به همه ما بیشتر خوش می‌گذرد، کما اینکه هندی‌ها خیلی راحت‌تر از ما زندگی می‌کنند و مسائل را خیلی راحت‌تر می‌بینند»… 

به لیلی گفتم دوستی به نام منصور هاشمی دارم که استاد فلسفه است. زمان دانشجویی‌اش به هند رفته بود. وقتی او را دیدم پرسیدم نظرت درباره هندی‌ها چیست؟ گفت همه‌شان در عالم رضا هستند و این عالم رضا در همه هندی‌ها دیده می‌شود. تقریبا همان چیزی که شما می‌گویید. این ایده سوزاندن جسم بعد از مرگ همیشه گوشه ذهنم بوده است، تا اینکه سوژه رمانی به ذهنم رسید. رمانی به نام «خندق» که شخصیت اصلی‌ آن قاتل سریالی است. قربانی‌هایش را می‌سوزاند و برای خودش هم چنین مرگی را آرزو می‌کند. یک‌تکه از این رمان را از روی گوشی‌ برایتان بخوانم که اگر از نوشتن آن پشیمان شدم حداقل تکه‌ای از آن را خوانده باشم. 

لیلی گفت: «حتما». 

خواندم: «دوست دارم وقتی مُردم مرا بسوزانند. نمی‌دانم این تصویر از کجا توی ذهنم نقش بسته است. جنازه‌ام را گذاشته‌اند روی یک تخت چوبی وسطِ دشت. دشتی بیکران که از هر طرف به افق‌های ناپیدا ختم می‌شود و سکوت. آسمان ستاره‌باران است و مردمک‌های یخی‌ام را به ستاره‌ها دوخته‌ام. جنازه‌ام را این‌گونه تصور می‌کنم. اما این کاری است که باید یکی دیگر برایم انجام دهد. اینکه می‌گویند دست مرده از دنیا کوتاه است یعنی همین. یعنی نمی‌تواند جنازه خودش را بردارد و گورش را گم کند. از مرگ نمی‌ترسم، از اینکه چگونه دفنم کنند می‌ترسم. دوست ندارم کفن‌پیچم کنند و بیندازند ته قبر. خیالش هم مرا می‌ترساند. ترس از مرگ، ترس از تهی‌بودن و نبودن خیال است. نبود هیچ تصوری از زندگی یا تصویری که آن را خیال کرد. مرگ یعنی مرگ خیال. حالا که زنده‌ام مرگم را خیال می‌کنم. باید چوب‌های خشک را بریزند روی جسدم. صورتم را نپوشانند تا آخرین لحظه بتوانم ستاره‌های آسمان را تماشا کنم. شب‌سوزی به دست کسی که دوستش دارم. او روی چوب‌ها بنزین بریزد و بعد آن را آتش بزند و وقتی شعله‌ها زبانه می‌کشد و تاریکی را می‌لیسد، برود عقب بنشیند و زل بزند به شعله‌های آتش تا جنازه‌ام خاکستر شود. بعد همان‌جا رهایم کند تا باد هر کجا دلش خواست خاکسترم را با خود ببرد. این‌طوری آدم هم هست هم نیست. نه زنده است نه مرده. با اینکه در خندق کاری نداشتم آمدم خندق. بعضی وقت‌ها انگار چیزی را گم کرده باشم برمی‌گردم به خندق. اینجا قبلا معدن خاک بوده است. لودرها با خاکبرداری از این معدن، تصادفی میدانگاهی وسیع با جزیره‌ای در میان آن درست کرده‌اند. جزیره بدون آب. با خودم فکر می‌کنم اگر ماه‌ها باران ببارد گودال را پر می‌کند و اینجا جزیره‌ای می‌شود برای پرندگان. اما الان تا چشم کار می‌کند بیابان است. یک درخت هم سر راه خندق است؛برایم مکانی مقدس است. گاهی بی‌خودی دلم هوای اینجا را می‌کند. می‌آیم و دراز می‌کشم روی زمین و چشم می‌دوزم به آسمان. گاهی شب، گاهی غروب، گاهی دم صبح. هر زمانی که باشد، یاد و خاطره جنازه‌هایی که با آنها زندگی کرده‌ام از جلوی چشم‌هایم می‌گذرد. آدم‌های مرده. مخصوصا آدم‌هایی که زیاد چاق نیستند و جنازه‌هایشان دیر بو می‌گیرد، دوست‌داشتنی‌ترند. بعضی‌هایشان را آنقدر دوست دارم که بعد از خاکسترشدنشان هم دلم هوایشان را می‌کند و برایشان اشک می‌ریزم. 

راستی این یاد چیست که خاکستر نمی‌شود. رؤیا را خیلی دوست داشتم. 

میدان ونک سوارش کردم. نوک‌زبانی حرف می‌زد. صورت گردی داشت و دندان‌های جلویش کمی برجسته‌تر از بقیه بود. سوار که شد، 

گفت: کجا برویم؟ 

گفتم: حمام! شوکه شد. خنده از روی لب‌هایش رفت و گفت: یکدفعه رفتی ته ماجرا! 

گفتم: توی حمام زندگی می‌کنم. 

با هیجان گفت: واقعا! راستی راستی! برق ذوق را توی چشم‌هایش می‌دیدم. 

گفتم: آره، یک حموم قدیمی متروکه. آنجا زندگی می‌کنم. گفت: نمی‌ترسی؟ 

گفتم: از چی؟

 گفت: از جن‌ها!

 گفتم: حمام ما جن ندارد.

 گفت: از صدای آدم‌ها چی؟ 

گفتم: صدای آدم‌ها؟ 

گفت: آره، توی حمام همیشه صدای قطره آب میاد با پچ‌پچ آدم‌ها… جا خوردم. توی قیافه‌اش و توی عمق چشم‌هایش چیزی بود که با بقیه فرق داشت. 

گفتم: درس خواندی؟ 

گفت: آره، لیسانس دارم اما ادامه ندادم. 

گفتم: فکر کردم دختر فراری هستی. خانواده‌ات کجا هستند؟ از ته‌‌لهجه‌اش فهمیده بودم جنوبی است. 

گفت: اهواز، آخر آسفالت. 

گفتم: دیگر آنجا که آخر آسفالت نیست. 

خندید و گفت: معلوم است آنجا را خوب بلدی! 

گفتم: اینجا چه‌کار می‌کنی؟ تنها هستی؟

 گفت: پیش زن‌دایی‌ام هستم! شوهرش مُرده، تنها است. برای درس آمدم ولی ماندگار شدم. زندگی‌اش سرراست بود، بدون هیچ پیچیدگی‌‌ای. ریزه‌میزه و زبر و زرنگ بود. جمله‌ها را نوک‌زبانی ادا می‌کرد و همین زنانگی‌اش را تحت‌الشعاع قرار می‌داد. 

گفت: مرا می‌بری حمام؟ جا خوردم. هیچ‌یک از زن‌هایی که با آنها روبه‌رو شده بودم جرأت این را که توی حمام بیایند نداشتند. اما رؤیا خودش پیشقدم شده بود. 

گفتم: باشد یک روز دیگر! 

گفت: جا زدی؟ 

گفتم: آره! واقعا جا زده بودم. آمادگی دختری را که با پای خودش به قربانگاه می‌رود نداشتم. ماه‌ها طول می‌کشید تا اعتماد دختری را جلب کنم تا با من به این ملک متروک بیاید. همان دم از کشتنش پشیمان شدم. او راز و رمزهای مرگ را می‌دانست و از آن ترسی نداشت. 

گفت: شب‌ها توی عمومی می‌خوابی یا نمره؟ 

هراسان به طرفش برگشتم. انگار روح زنانه‌ام در کنارم نشسته بود. 

گفتم: چطور؟ 

گفت: توی عمومی صدای آدم‌ها بیشتر است. صدای آب، پچ‌پچ، فریاد! بعد صدای چک‌چک آب را درآورد. 

گفتم: با نمره چه فرقی دارد؟

 گفت: نمره قفس است. صدای تو قفس! دلم می‌خواست دست‌ به سرش کنم. 

گفتم: ببین شماره‌ات را بده تماس می‌گیرم. شماره‌اش را داد. گفت: قول می‌دهی زنگ بزنی. سر کار نگذاری. 

گفتم: قول مردانه!

 گفت: پس شماره‌ات را هم بده! تا حالا شماره‌ام را به کسی نداده بودم، اما در برابرش تسلیم بودم. دست تکان داد و رفت. 

او خود شیطان بود. تازه فهمیدم زیرپیراهنی‌ام خیس عرق شده است». 

 

لیلی گفت: «عجیب بود!». گفتم: «برگردیم به گفت‌وگو». 

لیلی گفت: «دوباره از کجا شروع کنیم؟» 

گفتم: «از میدان مین. با اینکه شما هرگز میدان مین ندیده‌اید، فکر می‌کنم این جغرافیا هرگز از ذهن‌تان بیرون نمی‌رود!» 

لیلی گفت: «خیلی عجیب است. وقتی روزنامه یا رمانی می‌خوانم کلمه «مین» را که می‌بینم حالم بد می‌شود. اما هرگز مرگ کاوه را تصور نمی‌کنم. حتی به چگونگی مرگش. در یکی از مجلات با جیم میور، خبرنگار بی‌بی‌سی، در مورد کاوه مصاحبه کرده بودند. او درباره این حادثه با جزئیات حرف زده بود. حالم خیلی بد شد. دلم نمی‌خواست این چیزها را بخوانم. واقعا فجیع بود. زمانی که کاوه را برای دفن از عراق به ایران آوردند گفتند یک نفر از خانواده بیاید که کاوه را ببیند، پسرم مانی رفت، هیچ‌کدام از ما نرفتیم. زمانی که مانی برگشت، گفت مامان صورتش خودش بود، هیچ تغییری نکرده بود. این حرف خیلی آرامم کرد.

بنابراین وقتی جزئیاتی را که آقای جیم میور تعریف کرده بود در مجله می‌‌خواندم، فکر می‌کردم اتفاقی برای صورتش نیفتاده است. خودم را این‌طوری آرام می‌کردم. در واقع خودم را گول می‌زدم».

 چشم‌ها در صورت، آینۀ درون است. تا صورت هست، تا چشم هست، ‌آینۀ درون هست. آدم‌ها پیرمرد می‌شوند، اما شوق و ذوق زندگی هنوز در چشم‌هایشان دیده می‌شود. چشم‌ها پیر نمی‌شوند مگر به‌هنگام مرگ که انگار هاله‌ای از غبار مردمک‌ها را می‌پوشاند. چشم‌ها در عکس‌ها هم زنده‌اند. 

چشم شاملو که در عکس می‌خندد. چشم سپهری که در عالم رضا است. شعرها را که می‌خوانیم گویی چشم در چشم شاعران آن هستیم. شعرها و چشم‌های سپهری نشان می‌داد که انگار در عالم رضا است.

 لیلی گفت: «فکر نمی‌کنم که سپهری رضامند بود. آدم پیچیده‌ای بود. چون ساکت و آرام بود، کسانی که از او دور بودند، متوجه نمی‌شدند چقدر آدم پیچیده و سختی است». 

سپهری را از روی شعرهایش قضاوت کرده بودم، لیلی درست خلاف نظر مرا داشت: «شعرهایش واکنشی به درون متلاطمش بود. شاید می‌خواست رضامند باشد ولی اصلا نبود. همیشه می‌خندید، خوش‌اخلاق و مهربان بود، ولی آن روی قضیه را که چند باری دیدم، آدمی بود که درونش شلوغ و پرهیاهو، پرهمهمه و پیچیده بود. ابدا شبیه شعرهایش نبود. شاید دلش می‌خواست شبیه شعرهایش باشد ولی بیشتر شبیه نقاشی‌هایش بود»… 

 

کتاب «هستی‌شناسی تصادف» نوشته کاترین مولابو ایده جالبی دارد. او باور دارد برخی از آدم‌ها زندگی‌شان در حادثه‌ها، در رویدادهای تصادفی، ناگهان دگرگون می‌شود. آن آدم‌ها دیگر همان آدم‌های سابق نیستند. فصل تازه‌ای در زندگی‌شان آغاز می‌شود. جالب است که کاترین مالابو از آثار مهمی نام برد و این آثار را با ایده‌های خودش بازخوانی می‌کند. نویسندگانی از جمله مارگریت دوراس، کافکا و توماس مان. درباره رمان‌های دوراس باور دارد که زبان رمان‌های او ناشی از اعتیاد به الکل است: نوعی «الکلیسم زبانی» با پرش روایت منقطع با ضرباهنگ تند. او باور دارد ادبیات دوراس و خودش بعد از اعتیاد به الکل شکل دیگری از زندگی او است. 

 

درباره کافکا ایده درخشان‌تری دارد. مالابو می‌گوید گرگور سامسا طی یک حادثه ناگهانی به یک حشره تبدیل می‌شود. او قادر نیست از زندگی‌ و اطرافیانش دل بکند، با اینکه دیگر هیچ پیوندی با آنان ندارد. گرگور سامسا (کافکا) هنوز دلبستۀ خرده لحظات زندگی‌‌اند و شخصیت آنها بین دو فضا می‌ماند. در کتاب «بودنبروک‌ها» (زوال یک خاندانِ) توماس مان، بزرگ خانواده به شیوه‌ای مضحک و تصادفی در خیابان جان می‌بازد. مرگی که بیشتر شبیه شوخی سرنوشت با ابهت بزرگ‌خاندان بودنبروک‌ها است. 

اینجا دیگر تصادف خودش را به تاریخ تحمیل می‌کند. همه انسان‌ها از این قاعده مستثنا نیستند، من، تو و لیلی گلستان که حوادث بسیاری را پشت سر گذاشته است: مرگ کاوه، مادرش و ابراهیم گلستان که همواره در بود و نبودش در منازعه‌ای بی‌پایان با او به سر برده است. تصورم این بود که مرگ ابراهیم گلستان می‌توانست فصل تازه‌ای در زندگی لیلی باشد، اما این‌گونه نبود.

 لیلی گفت: «مرگ پدرم در قضاوت‌هایم هیچ تغییری نداد. وقتی کاوه رفت، پدرم هم با او رفت. پدرم بیست سال قبل از اینکه بمیرد، برای من مرده بود و اصلا بین ما رابطه‌ای وجود نداشت. رابطه قطع بود، با هم صحبت نمی‌کردیم، من لندن نمی‌رفتم. پدرم با کاوه مُرد. خب 101 سال زندگی کرد، به‌ظاهر هم خوب زندگی کرد، اگرچه در باطن بد زندگی کرد، چون پنجاه سال آخر عمرش را منفعلِ منفعلِ منفعل بود و هیچ چیزی تولید نکرد؛ آدمی که هر روز کار ‌کرد و تولید می‌کرد، فیلم می‌ساخت، قصه می‌نوشت… اما پنجاه سال هیچ کاری نکرد، خودش را گول می‌زد و آن‌قدر مغرور بود که نمی‌توانست قبول کند اشتباه کرده‌‌ و باید برگردد. من و او همدیگر را خیلی خوب می‌شناختیم. ما دو نفر در واقع یک نفر بودیم و یک‌جاهایی مثل هم بودیم. در خانواده هم تنها کسی که از پسِ این آدم برمی‌آمد من بودم. ازش نمی‌خوردم. همیشه جوابش را می‌دادم. وقتی هم که از دنیا رفت، 101 سالش بود، در خواب بعدازظهر مرد. به نظرم خیلی خوب مرد. همه آرزو دارند بخوابند و بیدار نشوند. واقعا خوش به حالش. با این حال پنجاه سال آخر عمرش که در ایران نبود، به نظرم دلش می‌خواست که می‌بود، اما رویش نمی‌شد برگردد».

چندین بار با ابراهیم گلستان تلفنی حرف زدم. کم‌کم به هم عادت کرده بودیم. بسیار محترمانه سخن می‌گفت و فقط ستایش و تمجید از خودش را برنمی‌تافت و واکنش تندی نشان می‌داد. در گفت‌وگوهایی که با او داشتم بزرگ‌ترین خصیصه او را دریافتم؛ گلستان از جهل و آدم‌های جاهل بیزار بود. دو بار در گفت‌وگوهایمان کار به مجادله کشید؛ یک بار درباره رمان «خروس» و دیگری درباره جلال آل‌احمد.

درباره «خروس» کوتاه نیامد، باور داشتم «خروس» یکی از کارهای درخشان او و حتی شاهکار او است، اما گلستان به تندی گفت «اصلا!». وقتی دیدم نمی‌پذیرد گفتم: «من یک خواننده هستم و نظرم این است». با قاطعیت و خشک گفت: «باشد!».

 درباره جلال هم انتقادات فراوانی داشت که به ‌هیچ عنوان زیر بار نمی‌رفت آل‌احمد جلال نویسنده و آدم مهمی بوده است، اگرچه می‌پذیرفت که سال‌ها با او دوست بوده و با هم آمدوشد داشته‌اند. گلستان سیمین دانشور را ستایش می‌کرد.

 

 لیلی هم کم‌وبیش مرا یاد ابراهیم گلستان می‌اندازد. با اینکه در بسیاری جهات با او متفاوت است. واژه‌هایی چون «اصلا» و «ابدا» در این گفت‌وگو به‌یکباره مرا به یاد ابراهیم گلستان می‌اندازد.

 واقعا لیلی گلستان وامدار کدام ویژگی‌های پدرش است؟ 

لیلی گفت: «ویژگی‌هایی که در او بود و من دوست نداشتم، اگر در من هم بوده الان دیگر نیست. آن ویژگی‌ها را از خود راندم. دیگران باید قضاوت کنند، اما ویژگی‌هایی در پدرم بود و در من مانده، مثل صراحت لهجه. البته مادرم هم صریح بود. دیگر اینکه پدرم به جامعه بی‌طبقه باور داشت و من هم دارم. برایم فرقی نمی‌کند یک نفر چه ماشینی دارد، چه انگشتری به دست دارد. شغلش چه باشد. کارگر یک خانه هم اگر آدم خوبی باشد برایم اصلا با دیگران فرقی ندارد. هزار بار با کارگرها صحبت کرده‌ام. از بچه‌هایمان حرف زده‌ایم. انگار نه انگار که او از یک طبقه دیگر است. در زندگی من، مثل زندگی پدرم، طبقه اجتماعی وجود ندارد. این ویژگی را خیلی دوستش دارم. دیگری جدی بودن. پرکار بودن را هم از پدرم به ارث برده‌ام. پدرم خیلی زیاد کار می‌کرد. به همین خاطر می‌گویم پنجاه سال آخر که کار نمی‌کرد چقدر آدم بدبختی بود. کلمه «بدبخت» را می‌توانم اینجا به کار ببرم. یادم می‌آید من و کاوه مشق‌هایمان را نوشته و درس‌مان را خوانده بودیم و نشسته بودیم تلویزیون تماشا می‌کردیم، پدرم که از آنجا رد ‌شد گفت نشسته‌اید؟ بلند شوید، یک کاری بکنید! این روتین زندگی ما بود. دائم باید پا می‌شدیم و دائم باید یک کاری می‌کردیم و این در من مانده است. اگر دقیقه‌ای دلم بخواهد هیچ کاری نکنم، فکر می‌کنم فلان کار مانده و باید انجام بدهم. آرامشی را که باید داشته باشم واقعا ندارم. خیلی وقت‌ها خودم را مجبور می‌کنم که بنشینم و فقط به روبه‌رو نگاه کنم. ولی خیلی کوتاه‌مدت است، زود بلند می‌شوم و دنبال کاری می‌روم. این را از پدرم دارم که همه عمر به ما گفت:پاشین، پاشین! البته بد هم نبود و ایراد نمی‌گیرم. خیلی کار کردم و از این کارکردن‌ها نتیجه خوب گرفتم و خوشحالم»… 

 

پدرم گفت: «پاشین، اینجا ماندن فایده‌ای ندارد». آسمان بیکران با رعدوبرق عظیمی روشن شد. شب نشده بود. غروب بود، اما ابرهای تیره دشت را تاریک کرده بود. پدرم پشت جیپ ژاندارمری نشست و استارت زد، روشن نشد. دوباره استارت زد، روشن نشد. باز زد و روشن شد. دود سیاهی از اگزوز بیرون جهید. پدرم فریاد زد: «هل، هل بدهید!» و خودش گاز می‌داد. اما هرچه بیشتر گاز می‌داد چرخ‌های جیپ درجا می‌چرخید و گل‌ولای را به سر و صورت ما می‌پاشید. گل‌ولای به همه وجودمان شتک زده بود. پدرم آمد پایین و فریاد زد: «بیشتر هل بدهید!» اما خودش هم می‌دانست کاری بیش از این از دست ما برنمی‌آید. خواهرم پای صخره‌ای نشسته بود و با کتابی در دستش زل زده بود به ما. پدرم گفت: «بریم تو ماشین!» باران تند شده بود. مادرم نشست جلو و من و خواهرم نشستیم عقب جیپ. باران روی سقف برزنتی جیپ می‌خورد و تاریکی بیرون فضای داخل را رعب‌انگیز کرده بود. خواهرم گفت: «حالا چیکار کنیم!» پدرم گفت: «بالاخره یکی از اینجا رد می‌شود. یک روستایی یا ماشینی…». 

مادرم نگاهش می‌کرد. می‌دانست حرفی است برای امیدواری. باران شدت گرفته بود. داخل ماشین گرمم شده و شیشه جلو و پنجره‌های نایلونی را بخار گرفته بود. قطرات باران و بخار، بیرون را وهم‌آلود کرده بود. خواهرم گفت: «صدای زنگوله می‌آید!» همه گوش‌هایمان را تیز کردیم. مادرم گفت: «صدای ناله است، مثل حیوانی که زخمی شده». گوش‌ خواباندم. صدایی شبیه صدای نی بود. پدرم گفت: «گوش کنید، صدای پرنده است که توی باران می‌خواند». بعد انگار مسحور شده باشد، از ماشین پیاده شد و رفت روی سراشیبی گل‌آلودی که ماشین نتوانسته بود از آن بالا برود و چشم دوخت به پشت سرمان! از پشت شیشه مثل شبحی شده بود. سیاهی از پشت به او نزدیک می‌شد. این را خواهرم گفت. مادرم گفت: «باز خل شدی؟» ترسیدم بگویم من هم سیاهی را دیده‌ام. پدرم بی‌اعتنا از سراشیبی پایین آمد و گفت: «خبری نیست!». 

 

لیلی گفت: «چند سالتان بود؟» 

گفتم: «کلاس پنجم را تمام کرده بودم. خواهرم دبیرستانی بود!» دوباره رقص باران روی سقف برزنت و صدای زنگوله، این بار به وضوح بیشتری! پدرم دوباره پایین رفت. این بار مادرم هم، و ما هم از در عقب جیپ پایین پریدیم. هرکس به یک طرف نگاه می‌کرد. خواهرم فریاد زد: «یکی دارد از آن طرف می‌آید». همه به طرف جهت نگاه او برگشتیم. در دوردست سیاهی دیده می‌شد، اما معلوم نبود چه بود. پدرم با گام‌های بلند به طرف سیاهی راه افتاد. دنبالش دویدم. گفت: «مواظب مادرت و خواهرت باش!». هر سه نگاهش می‌کردیم. انگار می‌توانستیم با چشم‌هایمان مراقبش باشیم. 

مادرم گفت: «برویم توی ماشین!»، اما خودش از جایش تکان نخورد. چادرش خیس شده بود. بعد انگار که از دست ما عصبانی شده باشد فریاد زد: «مگر نگفتم برویم توی ماشین!». رفتیم توی جیپ. زل زدم به دشتی که تار و محو دیده می‌شد. خواهرم سرش را که برگرداند، جیغ بلندی کشید. کلۀ سیاهی صورتش را به تلق پنجره ماشین چسبانده بود. همه خشکمان زد. مادر پیاده شد و جیپ را دور زد و با صدای بلند گفت: «مش اسلام زهرترک شدیم!» ما از ماشین پیاده شدیم. مش اسلام با یک چوب‌دستی توی باران ایستاده بود. قاطرهایش از پشت سر می‌آمدند. گفت: «اینجا چه کار می‌کنید؟ آقای رئیس کجا است؟» مادرم با دست افق تیره با ابرهای متراکم را نشان داد. گفت: «از آن طرف صدا می‌آمد!» مش اسلام گفت: «صدای چی؟» خواهرم گفت: «صدای زنگوله!» من گفتم: «صدای نی!» مادرم گفت: «انگار جانور زخمی!» مش اسلام گفت: «از این صداها توی دشت زیاد می‌آید. نباید دنبالش رفت! خیلی‌ها که دنبالش رفته‌اند، برنگشته‌اند».

مادرم گفت: «مش اسلام این چه حرفی است!» مش اسلام گفت: «خانم، رئیس قبلی دنبال این صدا رفت. معلوم نشد چه دید که هیچ‌وقت دیگر مثل قبل نشد. آخر سر هم درجه‌اش را گرفتند». مادرم گفت: «مش اسلام برو روستا کمک بیار خدا خیرت بدهد!» مش اسلام گفت: «می‌خواهی بچه‌ها را ببرم؟» بعد انگار که یکدفعه از تنهایی مادر ترسیده باشد گفت: «جلدی برمی‌گردم!» مش اسلام که رفت، پدرم برگشت. لباس‌هایش گل‌آلود بود. انگار خورده بود زمین. مادرم گفت: «چی شده؟ چرا این‌جوری شدی؟» پدرم گفت: «خوردم زمین، لیز خوردم». مادرم گفت: «صدای چی بود؟» پدرم نشنید، انگار دورتر و دورتر می‌شد! آن‌طور که مش اسلام می‌گفت نشد. پدرم برگشت و دیوانه هم نشد. شیما گفت: «اما صدا را شنیده بود؟» گفتم: «آره! موقع مرگش به پرستارها می‌گفت یک صدایی می‌آید». یکی از پرستارها گفت: «هذیان می‌گوید!» من می‌‌دانستم پدرم هذیان نمی‌گوید. یک سال بعد از آن روز پدرم با هزار مصیبت خودش را بازخرید کرد و ما از آن روستا به تهران آمدیم. یکی از روستایی‌ها بعدا گفت مش اسلام با قاطرهایش آن‌قدر دنبال صدا رفته تا گم‌وگور شده است. بعدها وقتی قاطرهایش را پیدا کرده بودند، گرگ تکه‌پاره‌شان کرده بود، اما از مش اسلام خبری نبود. «عزاداران بیل» را که می‌خواندم یاد این روستا می‌افتادم. انگار ساعدی هم صداهایی می‌شنید، صداهای وهمناک. توی کتاب‌هایش همیشه صدا می‌آید و همیشه آدم‌ها در حال ترس‌ولرز هستند. انگار قرار است اتفاق بدی بیفتد. آدم‌ها لب مرز وضعیت آخرالزمانی‌اند. جهان ساعدی با جهان داستانیِ گلستان خیلی فرق دارد. دو آدم متفاوت از دو جهان.

 

 لیلی گفت: «پدرم با ساعدی میانه خوبی نداشت! اما من هم او را و هم کارهایش را خیلی دوست داشتم. به‌واسطۀ همسر سیروس طاهباز که با هم دوست بودیم، شبی به خانه آنها دعوت شدم. گفت غلام امشب میهمان آنها است. منظورش غلامحسین ساعدی بود. تازه از زندان آزاد شده بود. همه نویسنده‌ها جمع بودند. یکدفعه طاهباز بدون هیچ پیش‌درآمدی گفت غلام پیراهنت را دربیاور و پشتت را به همه نشان بده! شاید طاهباز می‌خواست ما بدانیم که واقعا کجا زندگی می‌کنیم. غلام هم راحت پیراهنش را درآورد. ضربه‌های شلاق شرحه‌شرحه روی تنش خوابیده بود. معلوم بود چه زجری کشیده است. با خنده گفت این دوران هم این‌جوری گذشت! بعد پیراهنش را تنش کرد و خواهش کرد فراموش کنیم و به میهمانی ادامه بدهیم. ما نمی‌توانستیم فراموش کنیم، ‌کما اینکه تا الان هم فراموش نکرده‌ایم. از این اتفاقات برای خیلی‌ها افتاد که ما فقط یک موردش را دیدیم».

 

 گفتم: «ابراهیم گلستان هم دستگیر شد؟» 

 

لیلی گفت: «بله! پدرم «اسرار گنج دره جنی» را ساخته بود. فیلم یک ماه اکران بود. ساواک متوجه اشاره‌های سیاسی فیلم نشده بود. هویدا از پدرم دعوت کرده بود و گفته بود فیلمت را بیاور شاه می‌خواهد ببیند. شاید این کلک هویدا بود. از پدرم خوشش نمی‌آمد. گفته بود شاه خواسته کارگردان هم بیاید. یادم هست وقتی پدرم با فیلمش از خانه می‌رفت با خنده گفت: ما رفتیم! بعد از آن فیلمِ در حال اکران را برداشتند.

پس‌فردای آن روز آمدند در خانه و زنگ زدند. مادرم در را باز کرد. یک اتوبوس بزرگ خالی دم در بود با دو مرد. گفتند آمده‌ایم عقب ابراهیم! کسی به پدرم ابراهیم نمی‌گفت، برای خودش اسم مستعار داشت. مادرم پرسیده بود شما کی هستید؟ مادرم را هل داده و وارد شده بودند. یکراست رفتند به اتاق پدرم. پدرم همیشه پابرهنه بود. همان‌طور پای برهنه کشاندنش در اتوبوس خالی و او را بردند. مادرم فورا با چند دوست بانفوذ تماس گرفت و آنها اقداماتی کردند، اما حدود ۱۰ روز شاید هم کمتر یا بیشتر، دقیق نمی‌دانم، در بازداشتگاه بود و وقتی به خانه آمد گفت مدام صدای شکنجه می‌آمد، صدا پخش می‌کردند یا اتاق شکنجه کنار اتاقم بود! از صبح تا شب، ۲۴ ساعت، صدای فریاد می‌شنیدم. بعد از آن بازداشت حالش خیلی بد بود. بعد از بازداشت مدتی در ایران ماند و بعد رفت. خیلی به او برخورده بود. رفت که رفت». 

 

ابراهیم گلستان، جلال آل‌احمد، احمد شاملو، احمد محمود، محمود دولت‌آبادی و خیلی‌های دیگر، نسل طلایی ادبیات و شعر ایران بودند. نسلی تکرارناپذیر. جالب است که لیلی گلستان هم با احمد محمود گفت‌وگو کرده است و هم با محمود دولت‌آبادی. نویسندگان واقع‌گرا که هریک زبان متفاوتی دارند.

 احمد محمود می‌کوشد زبان بومی‌اش را در فضای شهری به کار ببندد و با نگاهی تاریخی تطور جامعه سیاسی ایران را از سنت به مدرنیته در لایه‌های زیرین رمانش به تصویر می‌کشد. 

محمود دولت‌آبادی می‌کوشد مهم‌ترین عنصر ملی ما، زبان را، ارتقا بخشد. دولت‌آبادی تلاش می‌کند فردوسیِ زمانه خود باشد. آثار این دو نویسنده به‌طرز حیرت‌انگیزی نمایی از مردم ایران در ادوار گذاشته را به نمایش می‌گذارند. جلال آل‌احمد سرفصل دیگری است از بازگشت به سنت و شورش علیه وضع موجود. نویسنده‌ای آرمانگرا و بی‌قرار که نوشته‌هایش انعکاس شتاب برای تغییر است. جان‌مایۀ زندگی و آثار جلال آل‌احمد شتاب است. شتاب برای رسیدن و جبران راه‌هایی که به بطالت گذشته و دویدن برای پیمودن راه‌های نرفته. «سنگی بر گوری» عصاره زندگی و نحوه تفکر جلال آل‌احمد است، 

 

اولین عشق کودکی لیلی گلستان. جلال آل‌احمد در زندگی او فقط یک نویسنده نیست. عشق، افتخار و ابهتِ زیستن است. دو نویسنده که دو روی یک سکه هستند و نیستند. جلال آل‌احمد و ابراهیم گلستان، یکی در قامت پدر معنوی و دیگری پدر واقعی. تأثیرگرفته از هر دو و با شباهت‌های بارز به هر دو. لیلی گفت: «بابک احمدی با من تماس گرفت و گفت یادداشت‌های جلال آل‌احمد درآمده، از تو هم در این یادداشت‌ها نام برده است. از کسی خواهش کردم این کتاب را از انتشارات اطلاعات برای من گرفت.

موقع خواندنش خیلی لذت می‌بردم. خودِ جلال بود. با همان اخلاق منحصربه‌فرد خودش. همین‌طور یک‌بند به همه فحش می‌دهد، هیچ‌کس را قبول ندارد، از نظر او همه اشتباه می‌کنند. کتاب خیلی جذابی است. یک‌جایی از آن برایم خیلی خنده‌دار بود. نوشته بود زن و بچۀ گلستان به منزل ما آمده‌اند و دارم فکر می‌کنم چطور دک‌شان کنم. جلال خیلی بچه دوست نداشت. من آن موقع هفت هشت ساله بودم و کاوه سه چهار ساله. آل‌احمد اولین عشق من بود. واله و شیدا نگاهش می‌کردم. تُن صدایش خیلی قشنگ بود. لاغر و استخوانی بود. یک جور خوبی بود. یک روزی شنیدم پدرم به مادرم می‌گفت آل‌احمد دارد زن می‌گیرد و قرار است زنش را بیاورد به ما معرفی کند. ما آن موقع از آبادان برگشته بودیم و در منزل مادربزرگم در چراغ‌برق زندگی می‌‌کردیم تا خودمان خانه‌ای پیدا کنیم. حالم بد شد. خیلی حالم بد شد. یعنی چه می‌خواست زن بگیرد، پس من چی می‌شوم! هیچ‌وقت خاطره آن روز از یادم نمی‌رود. آن خانه اولش یک هشتی داشت، باید از پله‌ها پایین می‌آمدیم تا به حیاط برسیم، خانه خیلی بزرگی هم بود. یادم است من دم پله‌ها ایستاده بودم که وقتی اینها می‌آیند زن آ‌ل‌احمد را ببینم. وارد که شدند، وقتی سیمین خانم را دیدم با خودم گفتم نه، این نمی‌تواند رقیب من باشد! بعد دیگر من بچۀ آنها شده بودم. چون بچه‌دار هم نمی‌شدند. هر جا می‌خواستند بروند تلفن می‌کردند و می‌گفتند ما می‌خواهیم عقب لیلی بیاییم و من را با خودشان این‌ور آن‌ور می‌بردند. دیگر من و سیمین خانم عاشق و معشوق بودیم، ولی اول رقیب بودیم!» 

گفتم: «پس خبر مرگ جلال برایتان تکان‌دهنده بود؟» 

 

لیلی گفت: «مرگ جلال برای من از وحشتناک‌ترین و غم‌انگیزترینِ مرگ‌ها در عمرم بود. زمانی که من و همسرم کارمند تلویزیون بودیم، برای کار به جشن هنر شیراز رفته بودیم و با ماشین در حال برگشتن به تهران بودیم. همسرم جایی برای خرید سیگار ایستاد، یک روزنامه‌فروش دم ماشین آمد و من یک شماره از روزنامه را خریدم. تا روزنامه را باز کردم دیدم با تیتر درشت نوشته «جلال آل‌احمد درگذشت».

 

طوری فریاد زدم که همسرم از مغازه بیرون دوید که چه شد! من تقریبا از حال رفتم. یادم هست از شیراز تا تهران فقط گریه کردم و وقتی به تهران رسیدم فورا لباسم را عوض کردم و به منزل سیمین خانم رفتم و زار زدم. برای من خیلی مرگ عجیبی بود، چون این آدم را خیلی دوست داشتم».

 

 راستش تا اینجا مصاحبه را تنظیم کرده بودم که یاد چیز عجیبی افتادم. چرا تا به حال از لیلی درباره سیمین دانشور نپرسیدم؟ او بعد از جلال سال‌ها زنده بود. بارها و بارها با او تلفنی حرف زده بودم. چرا با سیمین دانشور گفت‌وگو نکردم؟ چرا به دیدارش نرفتم؟ چرا در همه نشست و برخاست‌هایم با لیلی گلستان هرگز از او حرفی نزده بودم؟ تا همین‌جا مصاحبه را رها کردم تا این پازل گمشده را پیدا کنم و سر جایش بگذارم.

 

 لیلی گفت: «بعد از مرگ جلال، پدر و مادرم خیلی به خانه آنها می‌رفتند و سیمین را تنها نمی‌گذاشتند، به‌خصوص مادرم. وقتی جلال بود رابطه من با سیمین خانم عالی بود. اگر تئاتر و سینما و گالری می‌رفتند اغلب می‌آمدند عقب من و سه نفری با هم خوش بودیم. بعد از جلال من دو سه هفته یک بار حتما به دیدن سیمین خانم می‌رفتم. شوهر و بچه داشتم و کار هم می‌کردم و وقت زیادی نداشتم. اما هر هفته حتما تلفنی با هم حرف می‌زدیم.

زن نازنینی بود اما من همیشه از همان بچگی از مادرم و سیمین خانم یک دلخوری داشتم و آن این بود که چرا در برابر توهین‌ها یا بدرفتاری‌های شوهرانشان سکوت می‌‌کردند. مادرم هفده‌سالش بود که با پدر نوزده‌ساله‌ام ازدواج کرد و از یک خانواده سنتی و نیمچه‌مذهبی می‌آمد. رفتار او کمی قابل درک‌تر بود، اما سیمین خانم آمریکا دانشگاه رفته بود و از یک خانواده متجدد شیرازی بود. پدرش دکتر بود. اصلا از او توقع سکوت نداشتم. اما خب هر دو از این لحاظ عین هم بودند و من هم مدام حرص می‌خوردم. آخرین بار که سیمین خانم را دیدم عید ۱۳۹۰ بود که در آخر همان سال فوت کرد. یادم است آن روز رفته بودم عیددیدنی. از خاطرات جوانی‌اش در شیراز و آشنایی‌اش با پدرم ‌گفت و کلی ما را ‌خنداند. از زیبایی پدرم گفت و از دخترها که نگاهش می‌کردند و او محلشان نمی‌گذاشت. البته به نظرم باید درست باشد، چون پدرم هیچ‌وقت مرد هرزه و چشم‌چرانی نبود و همیشه همه را از زن و مرد از بالا، البته زیادی از بالا، نگاه می‌کرد. تنها وقتی که دیدم پدرم از زیبایی زنی تعریف کرد وقتی بود که جینا لولوبریجیدا آمده بود ایران و در فرهنگ و هنر برایش مهمانی داده بودند و پدرم وقتی آمد خانه گفت عجب زن زیبایی بود!»

 

بی‌تردید، زنان نقش انکارناپذیری در زندگی هنرمندان دارند. حتی نفی زنان و گاه رابطۀ اثیری آنان سرمنشأ داستان‌نویسی بوده است. بی‌تردید یکی از پیچیدگی‌های ذهنیِ صادق هدایت را می‌توان در رابطه‌اش با زنان دانست که به آثارش خاصه «بوف کور» راه یافته است: «کالسکه نعش‌کش ایستاد، من کوزه را برداشتم و از کالسکه پایین جستم. جلو در خانه‌ام بودم، به تعجیل وارد اتاقم شدم، کوزه را روی میز گذاشتم رفتم قوطی حلبی، همان قوطی حلبی که قلکم بود و در پستوی اتاقم قایم کرده بودم برداشتم، آمدم دم در که به‌جای مزد، قوطی را به پیرمرد کالسکه‌چی بدهم، ولی او غیبش زده بود. اثری از آثار او و کالسکه‌اش دیده نمی‌شد. دوباره مأیوس به اتاقم برگشتم، چراغ را روشن کردم، کوزه را از میان دستمال بیرون آوردم، خاک روی آن را با آستینم پاک کردم. کوزه لعاب شفاف قدیمی بنفش داشت که به رنگ زنبور طلایی خردشده درآمده بود و یک طرف تنه آن به شکل لوزی حاشیه‌ای از نیلوفر کبودرنگ داشت و میان آن… میان حاشیه لوزی صورت او… صورت زنی کشیده شده بود که چشم‌های سیاه درشت، چشم‌های درشت‌تر از معمول، چشم‌های سرزنش‌دهنده داشت، مثل اینکه از من گناه‌های پوزش‌ناپذیری سر زده بود که خودم نمی‌دانستم. چشم‌های مهیب افسونگر که در عین حال مضطرب و متعجب، تهدیدکننده و وعده‌دهنده بود. این چشم‌ها می‌ترسانید و جذب می‌کرد و یک پرتو ماوراء طبیعی مست‌کننده در ته آنها می‌درخشید، گونه‌های برجسته، پیشانی بلند، ابروهای باریک به‌هم‌پیوسته، لب‌های گوشتالوی نیمه‌باز و موهای نامرتب داشت که یک‌ رشته از آن روی شقیقه‌هایش چسبیده بود. تصویری را که دیشب از روی او کشیده بودم از توی قوطی حلبی بیرون آوردم، مقابله کردم، با نقاشی روی کوزه ذره‌ای فرق نداشت، مثل اینکه عکس یکدیگر بودند -هر دو آنها یکی و اصلا کار یک نقاش بدبخت روی قلمدان‌ساز بود- شاید روح نقاش کوزه در موقع کشیدن در من حلول کرده بود و دست من به اختیار او درآمده بود». 

لیلی گفت:«صادق هدایت از منِ پنج‌ساله روی زیربشقابی کافه که کاغذی بود یک پرتره بکشد و هیچ‌کس، حتی پدرم، این پرتره را برندارد به خانه بیاورد! آخر پدرم چرا آن پرتره را به خانه نیاورد! واقعا باعث افتخار بود اگر می‌آورد، ولی نیاورد. پدرم و بعضی از نویسنده‌ها در کافه فردوسی دوره هفتگی داشتند. من بچه بودم و خیلی آنها را نمی‌شناختم. گلستان چند بار من را با خودش به آنجا برد. یکی از این بارها صادق هدایت آمد و پرتره‌ای کشید و یک دستی به سر من کشید. این را یادم است. آن موقع دورتادور کافه فردوسی آینه بود و من پشت میز نشسته بودم. می‌دانم که آل‌احمد هم بود. همه آقایانی که آنجا بودند داشتند صحبت می‌کردند و من همین‌طور نشسته بودم. در آینه دیدم از پشت سرم یک آقای باریک لاغر سبیلوی عینکی دارد نزدیک می‌‌شود. باز در آینه دیدم که وقتی نزدیک شد، به سر من دستی کشید و من هم نمی‌دانستم که اصلا او کیست. من دو تا گیس بافته داشتم، گفت چه موهای قشنگی داری! من صادق هدایت را فقط همان یک بار دیدم و خاطره همان یک بار خیلی قشنگ و فوق‌‌العاده بود». «یک بار»هایی که به تصادف رخ می‌دهند. زندگی ما را تصادف‌ها می‌سازند، تصادف‌هایی که گاه کل زندگی ما را دگرگون می‌سازند.

 

 لیلی گفت: «علی حاتمی کشف من بود. بهترین خاطره دوره زندگی‌ام، کار در تلویزیون بود. شکل کار خیلی آزاد بود. آقای قطبی خیلی رها و آزاد می‌گذاشتند هر کسی هر کاری می‌خواهد انجام دهد. جذابیتی که تلویزیون داشت این بود که همه ما جوان بودیم و کادر کارمندها حداکثر ۳۵ سال داشتند. خیلی خوش می‌گذشت. گاهی تا چهار صبح کار می‌کردیم، اما اصلا فکر حقوق و اضافه‌کار و اینها نبودیم. هیچ‌کس در این فکرها نبود. واقعا با عشق کار می‌کردیم. من یک زمانی رئیس برنامه بچه‌ها شده بودم. آقای قطبی به من گفت برنامه بچه‌ها احتیاج به یک کارگردان دارد و ما این را نداریم. فراخوان دادند و یک‌عده اسم نوشتند. آقای قطبی گفت فردا برای مصاحبه می‌آیند و تو حتما باید باشی. ده، پانزده نفر که کارگردانی خوانده بودند برای مصاحبه آمدند که من یکی از آنها را انتخاب کردم. گفتم این ولاغیر. حتی یادم هست «ولاغیر» را آن‌قدر محکم گفتم که آقای قطبی تعجب کرد. و او کسی نبود جز علی حاتمی. واقعا باعث افتخار من است که علی حاتمی را کشف کردم». چه رازی در کشف نهفته است. آیا مرگ آخرین کشف ما است. کشف لحظه‌ای که قادر به بازگویی آن نیستم. 

لیلی گفت: «خبر مرگ کاوه را که آوردند می‌خواستند کسی برود شناسایی‌اش کند…».

 

 







دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵ - 24 August 2026
بمب اتم یا بمب تورم؟!
روزنامه توسعه ایرانی

بمب اتم یا بمب تورم؟!

طهمورث گیلانی در شرایطی که جامعه ایران تحت فشار تحریم های کمرشکن، تورم فزاینده و ناپایداری های اقتصادی روزگار می گذراند و کارشناسان ارشد
    
آقای رئیس جمهور ! خدا قوت
روزنامه آرمان امروز

آقای رئیس جمهور ! خدا قوت

هوشمند سفیدی آرمان امروز : دولت وفاق ملی از اول شهریور ماه ، سومین سال کار خود را آغاز کرد و طبعا آقای رئیس جمهور هم سومین سال فعالیت کابینه را رهبری خواهد کرد و البته این مقطع از امروز به هفته دولت امتداد پیدا می کند. بی تردید ، ریاست جمهوری جناب آقای دکتر [ ]
چرا سخنان قالیباف را تقطیع و تحریف کردند؟
روزنامه توسعه ایرانی

چرا سخنان قالیباف را تقطیع و تحریف کردند؟

عضو هیأت رئیسه مجلس با بیان اینکه هدف اصلی این فضاسازی ها به حاشیه بردن اصل سفر و دستاوردهای آن است، گفت: دشمن از تقویت ارتباط میان ایران و عراق، نگران
معنای دولت همان است که بوده
روزنامه شرق

معنای دولت همان است که بوده

با مراجعه به ادبیات (نظم و نثر) و همچنین فرهنگ لغت مشخص می‌شود دولت در گذشته به معنی ثروت، مکنت و بخت و اقبال بوده است. دولتمند یعنی کسی که بخت و اقبال یافته و صاحب ثروت شده است.
هشدار درباره آینده جمعیت ایران؛ نرخ رشد جمعیت در سال ۱۴۲۵ منفی می‌شود
سایت عصرایران

هشدار درباره آینده جمعیت ایران؛ نرخ رشد جمعیت در سال ۱۴۲۵ منفی می‌شود

مدیرکل امور بانوان و خانواده استانداری اصفهان با اشاره به کاهش رشد جمعیت، ازدواج و باروری اعلام کرد پیش‌بینی‌ها از منفی شدن نرخ رشد سالانه جمعیت ایران در سال...
تحلیل مهم آتلانتیک / ایران چگونه قدرت برتر غرب آسیا شد؟
سایت ایران آنلاین

تحلیل مهم آتلانتیک / ایران چگونه قدرت برتر غرب آسیا شد؟

نشریه آمریکایی با اشاره به شکست آمریکا و رژیم صهیونیستی در حملات به ایران گزارش داد که از این پس قدرت برتر و مسلط در غرب آسیا نه آمریکا و نه صهیونیست‌ها، بلکه ایران خواهد بود.
ویدیو/ مقابله با نفوذ؛ با واژه‌های مبهم و محدودیت‌های گسترده
خبرگزاری ایسنا

ویدیو/ مقابله با نفوذ؛ با واژه‌های مبهم و محدودیت‌های گسترده

مجلس کلیات طرح «مقابله با نفوذ بیگانگان» را تصویب کرده؛ طرحی که هدفش، مقابله با نفوذ و سلطه بیگانگان است؛ موضوعی که طبیعتاً با امنیت ملی کشور ارتباط دارد. اما سؤال اینجاست که مرز مقابله با نفوذ با ارتباطات عادی و مشروع شهروندان کجاست؟
سایت فرارو

پایان دکترین کارتر در خلیج فارس؟

الگوی عراق و یوگسلاوی برای ایران؛ آمریکا به‌دنبال چیست؟
سایت فرارو

الگوی عراق و یوگسلاوی برای ایران؛ آمریکا به‌دنبال چیست؟

غلامرضا کریمی، استاد روابط بین الملل معتقد است آمریکایی ها به این جمع بندی رسیده اند که فعلا برنامه ای برای مذاکره با ایران نداشته باشند و فشارهای اقتصادی و تحریم ها را تشدید کنند و حتی کشورهای ثالث را مورد تهدید قرار داده اند که هر گونه مراوده تجاری با ایران را با تحریم های شدید مواجه خواهند کرد.با …
آیا ایران می‌تواند ترامپ را به سرنوشت کارتر دچار کند؟
سایت فرارو

آیا ایران می‌تواند ترامپ را به سرنوشت کارتر دچار کند؟

گاردین در تحلیلی با مقایسه شرایط کنونی دونالد ترامپ با وضعیت جیمی کارتر در جریان بحران گروگان‌گیری ایران، می‌نویسد رئیس‌جمهور آمریکا در تلاش است از باتلاق جنگ با ایران خارج شود، اما تهران ظاهراً قصد ندارد اجازه دهد او به‌سادگی از این بحران عبور کند و حتی می‌کوشد هزینه جنگ را در انتخابات میان‌دوره‌ای …
چرا مجلس هم به جبلی «نه» گفت؟ - مردم سالاری آنلاین
روزنامه مردم سالاری

چرا مجلس هم به جبلی «نه» گفت؟ - مردم سالاری آنلاین

تنها ۷۴ نماینده از مجموع ۲۸۵ نماینده مجلس بیانیه حمایت از عملکرد صداوسیما را امضا کردند. اتفاقی که یک ماه مانده به پایان دوره ریاست پیمان جبلی، به «نه» معنادار اکثریت مجلس تعبیر شده است. الستی در گفت‌وگو با فرارو می‌گوید صداوسیما هیچ‌گاه نتوانسته نماینده مطالبات کل ملت ایران باشد و در سال‌های اخیر، انحصار …
سایت رویداد‌ ۲۴

ببینید| ویدئویی کمتر دیده شده از رهبر جدید انقلاب

سایت رویداد‌ ۲۴

ببینید| حجاب خانم وزیر در دیدار با یک مرجع تقلید وایرال شد

گاردین: ایران به‌دنبال تکرار به «زانو درآوردن» ترامپ مشابه کارتر در بحران گروگان‌گیری است
خبرگزاری ایسنا

گاردین: ایران به‌دنبال تکرار به «زانو درآوردن» ترامپ مشابه کارتر در بحران گروگان‌گیری است

همزمان با نزدیک شدن به موعد برگزاری انتخابات میاندوره‌ای کنگره آمریکا روزنامه گاردین در تحلیلی نوشت که ماجراجویی نظامی دونالد ترامپ علیه جمهوری اسلامی ایران، این رئیس‌جمهور آمریکا را در وضعیتی مشابه جیمی کارتر گرفتار کرده است؛ بن‌بستی که می‌تواند آرزوهای انتخاباتی او و حزب جمهوری‌خواه را نقش بر آب کند.
سایت فرارو

تصویری کمتر دیده شده از رهبر انقلاب

سایت اقتصاد ۲۴

عکس/ کنایه سنگین حسام‌الدین آشنا به محسن رضایی

سایت اقتصاد ۲۴

عکس جدید آیت‌الله سیستانی در ۹۶ سالگی منتشر شد

پرهیز از ابهام‌سازی
سایت روزنامه سازندگی

پرهیز از ابهام‌سازی

درباره ضرورت دقت در اظهارنظرهای مرتبط با تصمیمات شورای ‌عالی امنیت ملی
جدل بر سر پایان جنگ
سایت روزنامه سازندگی

جدل بر سر پایان جنگ

واکنش‌ها به اظهارات پزشکیان و قالیباف درباره نسبت قدرت نظامی و اقتصاد با تاب‌آوری مردم
فرسایش یک سرمایه ملی
سایت روزنامه سازندگی

فرسایش یک سرمایه ملی

اهمیت تنگه هرمز نباید از دست برود
نمی‌دانم طراحان تعویق انتخابات چه هدفی داشتند
سایت روزنامه سازندگی

نمی‌دانم طراحان تعویق انتخابات چه هدفی داشتند

محسن هاشمی رفسنجانی: نمی‌دانم طراحان تعویق انتخابات چه هدفی داشتند
شورایی که دوره‌اش تمام شده دیگر وجود خارجی ندارد
سایت روزنامه سازندگی

شورایی که دوره‌اش تمام شده دیگر وجود خارجی ندارد

سیدعبدالواحد موسوی‌لاری: شورایی که دوره‌اش تمام شده دیگر وجود خارجی ندارد
ادامه کار شوراها غیرقانونی است
سایت روزنامه سازندگی

ادامه کار شوراها غیرقانونی است

سیدعبدالواحد موسوی‌لاری، وزیر کشور دولت اصلاحات و محسن هاشمی‌رفسنجانی، رئیس پیشین شورای شهر تهران در گفت‌وگو با سازندگی تأکید کردند: تعویق انتخابات شوراها، فاقد پشتوانه قانونی است و رئیس‌جمهور باید جلوی این انحراف از قانون اساسی را بگیرد
چگونه می‌توان «ایران» را به یک سوژه سیاسی و حقوقی جدید تبدیل کرد؟ مهدی روزخوش: تحولات تاریخی را نمی‌توان با عقل‌ورزی‌های مصنوعی توضیح داد | نسخه طباطبائی نوزایش جدید در قدیم امر ملی ایران است
سایت اقتصادنیوز

چگونه می‌توان «ایران» را به یک سوژه سیاسی و حقوقی جدید تبدیل کرد؟ مهدی روزخوش: تحولات تاریخی را نمی‌توان با عقل‌ورزی‌های …

اقتصادنیوز: مشروطیت در ایران نخستین لحظه‌ای بود که این پرسش به‌صورت سیاسی و نهادی آشک شد: چگونه می‌توان «ایران» را از یک موضوع تاریخی به یک سوژه سیاسی و حقوقی جدید تبدیل کرد؟
صداوسیما علیه دیپلماسی؛ سناریوی عجیب ترور بارون ترامپ جنجال‌ساز شد
سایت رویداد‌ ۲۴

صداوسیما علیه دیپلماسی؛ سناریوی عجیب ترور بارون ترامپ جنجال‌ساز شد

پخش ویدئویی درباره نحوه نفوذ و ترور بارون ترامپ از شبکه سه، در شرایطی که ایران با فشارهای اقتصادی و تنش‌های خارجی دست‌وپنجه نرم می‌کند، موج تازه‌ای از انتقادها به عملکرد صداوسیما و تبعات سیاست خارجی این رسانه به راه انداخته است.
چرا علی شریعتی هنوز مهم است؟ | فلسفه تاریخ خون‌خواهی: الاهیاتِ انتقامی با میل به جنگِ بی‌پایان
سایت رویداد‌ ۲۴

چرا علی شریعتی هنوز مهم است؟ | فلسفه تاریخ خون‌خواهی: الاهیاتِ انتقامی با میل به جنگِ بی‌پایان

با مطرح شدن دوباره نام علی شریعتی در سخنان برخی کارشناسان از جمله حمزه رحیم صفوی و موسی غنی‌نژاد، پرسش درباره سهم اندیشه‌های او در شکل‌گیری انقلاب ۱۳۵۷ بار دیگر به یک مناقشه فکری و تاریخی تبدیل شده است؛ آیا شریعتی صرفاً یک روشنفکر اثرگذار بود یا یکی از معماران اصلی گفتمان انقلابی؟ چرا شریعتی هنوز مهم …
سایت رویداد‌ ۲۴

ببینید| حاجی‌دلیگانی: امارات باید سال‌ها سرزمینش را بابت غرامت در اختیار ایران قرار دهد!

سایت رویداد‌ ۲۴

ببینید| نیلوفر شادمهری: به واسطه خطای ۲ دیپلمات فرانسوی، اخراج شدم

ادعای حمله هکری ایران به نیروگاه برق انگلیس / نیروگاه 4 روز از کار افتاد - مردم سالاری آنلاین
روزنامه مردم سالاری

ادعای حمله هکری ایران به نیروگاه برق انگلیس / نیروگاه 4 روز از کار افتاد - مردم سالاری آنلاین

این نخستین حمله شناخته‌شده موفق سایبری در بخش انرژی بریتانیاست.
ماجرای فروش ۷۰ میلیون بشکه نفت پس از امضای تفاهم نامه چیست؟
سایت عصرایران

ماجرای فروش ۷۰ میلیون بشکه نفت پس از امضای تفاهم نامه چیست؟

آنچه اکنون مشخص است این است که ایران در یک بازه زمانی کوتاه پس از امضای تفاهم نامه موفق به انتقال حجم قابل توجهی از ذخایر نفتی شد؛ اما تعمیم آن به دوره محاصر...
سایت عصرایران

سانسور کلمات تفاهم و صلح در سخنان پزشکیان و سید حسن خمینی در خبر تلویزیون

کیهان: روایت «نداری»با واقعیات اقتصادی نمی‌خواند - مردم سالاری آنلاین
روزنامه مردم سالاری

کیهان: روایت «نداری»با واقعیات اقتصادی نمی‌خواند - مردم سالاری آنلاین

همزمان با ناکامی دشمن در میدان نظامی و پناه بردن دوباره آن به ابزار تحریم، خط عقب‌نشینی و مایوس‌سازی در داخل با اسم رمز «نداری» فعال شده است.
حبیب الله پیمان: قدرت واقعی در حضور مؤثر مردم است، نه فقط تسلیحات |  انصاف نیوز
سایت انصاف نیوز

حبیب الله پیمان: قدرت واقعی در حضور مؤثر مردم است، نه فقط تسلیحات | انصاف نیوز

گزیده‌ای از گفت‌وگوی حبیب‌الله پیمان فعال سیاسی پیش و پس از انقلاب، با «ایران‌فردا» را در زیر می‌خوانید:
فایننشال تایمز از تغییر راهبرد آمریکا در خلیج فارس نوشت / آیا واشینگتن از استراتژی نفت در برابر امنیت عقب‌نشینی خواهد کرد؟
سایت تجارت نیوز

فایننشال تایمز از تغییر راهبرد آمریکا در خلیج فارس نوشت / آیا واشینگتن از استراتژی نفت در برابر امنیت عقب‌نشینی خواهد کرد؟

حملات ایران، آسیب‌پذیری پایگاه‌های آمریکا در خلیج فارس را آشکار کرده و واشنگتن را به بازنگری در آرایش نظامی و کاهش حضور خود در منطقه واداشته است.
وزیر هزار وعده بدون عمل/ زمین‌گیر شدن میدری در آسمان - مردم سالاری آنلاین
روزنامه مردم سالاری

وزیر هزار وعده بدون عمل/ زمین‌گیر شدن میدری در آسمان - مردم سالاری آنلاین

سؤال افکار عمومی روشن است؛ آقای میدری، آن یک هفته‌ای که قرار بود برای درست شدن آسمان وقت بگذارید، دقیقاً چه زمانی تمام شد؟ اگر نتیجه آن وعده، تشکیل ستاد احیا پس از یک سال و آغاز تعمیر پنج هواپیمای زمین‌گیر است، پس تکلیف وعده‌ای که با اطمینان از «درست شدن» شرکت داده شد چه می‌شود؟
خلیج فارس، نامی که تاریخ تغییرش نمی دهد؛ عراق باید مواضع خود را اصلاح کنند
سایت تابناک

خلیج فارس، نامی که تاریخ تغییرش نمی دهد؛ عراق باید مواضع خود را اصلاح کنند

عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس با اشاره به استفاده رئیس مجلس عراق از واژه «خلیج عربی» در دیدار با قالیباف، ضمن تأکید بر احترام ایران به مردم و دولت عراق، خواستار...
         
سایت فرارو

تصاویر؛ بازگشت رایزن اخراجی ایران از فرانسه

پیمان جبلی به خط پایان رسید؟
سایت فرارو

پیمان جبلی به خط پایان رسید؟

هر زمان که موعد تغییر رئیس صداوسیما می‌رسد، برخی نام‌های ثابت نیز به‌عنوان کاندیداهای در اختیار گرفتن این پست به رسانه‌ها راه پیدا می‌کنند. در ۱۲ سال گذشته هیچ‌کدام از رؤسای صداوسیما دو دوره به کارشان ادامه ندادند.
اعتراض عضو شورای اطلاع‌رسانی دولت به اظهارات جدید محسن رضایی درباره توافق
سایت فرارو

اعتراض عضو شورای اطلاع‌رسانی دولت به اظهارات جدید محسن رضایی درباره توافق

محمد عطریانفر گفت: برخی عزیزان، از جمله دبی شعام، اخیراً اظهاراتی مطرح کرده‌اند که دلالت بر نوعی تعارض دارد. به نظر من این تذکرات و تحلیل‌ها باید با دقت بیشتری مطرح شود.
[علی دارابی] گرفتار دولت در دولت نشویم!
سایت اطلاعات آنلاین

[علی دارابی] گرفتار دولت در دولت نشویم!

دوم تا هشتم شهریور را در تقویم مناسبت‌های رسمی هفته دولت نامگذاری کرده‌اند. شهریور ۱۳۶۰ رئیس جمهوری محمدعلی رجایی، نخست‌وزیر حجت‌الاسلام محمدجواد باهنر و جمعی از مسئولان ارشد کشور در اثر «نفوذ» منافقین و بمبگذاری در نخست‌وزیری به شهادت رسیدند.
فرستادن پالس ضعف به دشمن !
سایت هم میهن

فرستادن پالس ضعف به دشمن !

نمی‌شود که از یک سو هر نوع انذار راجع به کمبود منابع و تأثیر جنگ و تحریم‌ها و محاصرهٔ اقتصادی بر زندگی مردم را فرستادن پالس ضعف به دشمن دانست اما از سوی دیگر، توصیفی هراس‌آور از وضعیتِ حجاب و تورم و گرانی و کم‌کاری و سوءمدیریت در کشور به دست داد و آن را فرستادن پالس قوت به دشمن قلمداد کرد!
آزمون جدی یک موضع
سایت هم میهن

آزمون جدی یک موضع

اعمال اجبار از طریق تحریم، هنگامی که خارج از صلاحیت و اختیار شورای امنیت سازمان ملل متحد اعمال شود، غیرقانونی است.
همکاری تحقیقاتی یا نفوذ اطلاعاتی؟ - همدلی
روزنامه همدلی

همکاری تحقیقاتی یا نفوذ اطلاعاتی؟ - همدلی

محسن صنیعی عضو هیات علمی دانشگاه شهید چمران اهواز روز یک‌شنبه ۲۵ مرداد، پس از ماه‌ها تعطیلی مجلس و در شرایطی که کشور از مشکلات عدیده اقتصادی، رنج می‌برد، مجلس دوازدهم کلیات طرحی موسوم به «مقابله با نفوذ سرویس‌های اطلاعاتی و نهادهای بیگانه» را با ۱۸۳ رأی در صحنِ مجلس به تصویب رساند. در [ ]
طرح «مقابله با نفوذ» در ترازوی حقوق - همدلی
روزنامه همدلی

طرح «مقابله با نفوذ» در ترازوی حقوق - همدلی

مسعد سلیتی وکیل دادگستری کلیات طرح «مقابله با نفوذ سرویس‌های اطلاعاتی و دولت‌ها یا نهادهای بیگانه در کشور» در ۲۵ مرداد ۱۴۰۵ با اکثریت آرای نمایندگان مجلس شورای اسلامی به تصویب رسید. مقابله با جاسوسی و نفوذ سازمان‌یافتهٔ بیگانه، اصلی پذیرفته‌شده در همهٔ نظام‌های حقوقی است و هر دولتی حق و تکلیف دارد …
سرمقاله همشهری/ از لامرد تا لاهه؛ پرونده جنایات آمریکا روی میز حقوق بین‌الملل | آخرین خبر
سایت آخرین خبر

سرمقاله همشهری/ از لامرد تا لاهه؛ پرونده جنایات آمریکا روی میز حقوق بین‌الملل | آخرین خبر

همشهری/ «از لامرد تا لاهه؛ پرونده جنایات آمریکا روی میز حقوق بین‌الملل» عنوان یادداشت روز در روزنامه همشهری است که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید: در کنار جنایاتی که آمریکایی‌ها در جریان حمله به ایران مرتکب شدند، از شهادت فرماندهان و رهبر شهید گرفته تا حمله به مدرسه میناب و اقدام ددمنشانه علیه شه
تیترنگاری تسلیم‌طلبانه؛ روزنامه «سازندگی» در مسیر تخریب مقاومت
خبرگزاری دانشجو

تیترنگاری تسلیم‌طلبانه؛ روزنامه «سازندگی» در مسیر تخریب مقاومت

ادبیات ضعیف‌نمایانه‌ی مبتنی بر تحریف واقعیات که توسط روزنامه «سازندگی» ترسیم و ترویج می‌شود نه تنها تاب‌آوری اجتماعی ایران را کاهش خواهد داد بلکه با ارسال پا...
روزنامه دنیای اقتصاد

خبر جدید از میرحسین موسوی و زهرا رهنورد از زبان فرزندانشان

فشار اقتصادی تکرار یک راهبرد ناکام
سایت شهرآرانیوز

فشار اقتصادی تکرار یک راهبرد ناکام

آمریکا و متحدانش طی دهه‌های گذشته تلاش کرده‌اند با استفاده از تحریم، محاصره اقتصادی و محدودیت در مبادلات مالی، رفتار جمهوری اسلامی ایران را تغییر دهند. اما مسئله اینجاست که تحریم اقتصادی برای ایران پدیده‌ای تازه نیست. 
نقطه مشترک در سخنان سیدمحمد خاتمی و قالیباف/ این شاید مهم‌ترین درس سیاسی جنگ باشد؛ آنها اختلافات سیاسی جدی دارند اما بخاطر جنگ اشتراکات بسیاری در کلام هر دو دیده می شود/ آیا می‌توان این همگرایی را از «لحظه جنگ» به «دوران پس از جنگ» منتقل کرد؟
سایت اقتصادنیوز

نقطه مشترک در سخنان سیدمحمد خاتمی و قالیباف/ این شاید مهم‌ترین درس سیاسی جنگ باشد؛ آنها اختلافات سیاسی جدی دارند اما بخاطر …

اقتصادنیوز: قالیباف از «هسته سخت ۹۰ میلیونی» حرف می‌زند و خاتمی از «حتی ناراضیان»؛ اما هر دو در حال توصیف یک واقعیت هستند، ایران فقط مجموعه‌ای از موافقان وضع موجود نیست. دفاع از ایران، متعلق به همه ایرانیان است؛ حتی کسانی که با بخشی ازسیاست‌ها و عملکردهای حاکمیت موافق نیستند.
حمله به واقع‌گرایی؛ چرا حتی درباره بحران اقتصادی هم اجماع وجود ندارد؟
سایت رویداد‌ ۲۴

حمله به واقع‌گرایی؛ چرا حتی درباره بحران اقتصادی هم اجماع وجود ندارد؟

هشدار‌های تازه درباره وضعیت معیشتی در حالی شدت گرفته که اختلاف بر سر روایت واقعیت اقتصادی کشور بیش از همیشه است؛ از یک سو، مقاماتی از خطر گرسنگی و فرسایش قدرت خرید می‌گویند و از سوی دیگر، جریان‌های تندرو با انکار بحران، مشکلات اقتصادی را به «جنگ روانی» نسبت می‌دهند.
معیار سنجش، نتیجه است نه حرف و وعده
روزنامه ستاره صبح

معیار سنجش، نتیجه است نه حرف و وعده

دولت را نمی‌توان با تعداد جلسه‌ها، حجم گزارش‌ها یا فهرست اقدامات ارزیابی کرد. سیاست‌گذاری زمانی معنا پیدا می‌کند که اثر آن در زندگی دیده شود.
چرا دیوان محاسبات درباره تغییر مدیرعامل تأمین اجتماعی توضیح خواست؟ | پاسخ به ۵ ایراد منتقدان نامه دیوان - مردم سالاری آنلاین
روزنامه مردم سالاری

چرا دیوان محاسبات درباره تغییر مدیرعامل تأمین اجتماعی توضیح خواست؟ | پاسخ به ۵ ایراد منتقدان نامه دیوان - مردم سالاری آنلاین

نامه اخیر دیوان محاسبات کشور درباره نحوه تغییر مدیریت سازمان تأمین اجتماعی، به یک مناقشه حقوقی میان منتقدان این تصمیم و مدافعان آن تبدیل شده است. رویداد۲۴ در این گزارش به نقد وارد شده به نامه دیوان محاسبات پاسخ حقوقی داده است.
فاجعه‌ی تراستی‌ها | نوشتاری از: رضا رمضانی خورشیددوست
روزنامه ستاره صبح

فاجعه‌ی تراستی‌ها | نوشتاری از: رضا رمضانی خورشیددوست

اشاره: رییس سازمان بازرسی کل کشور روز چهارم مرداد از فساد عزیم تراستی ها پرده برداشت و گفت: 20 هزار و 676 نفر از تراستی ها 94 میلیارد یورو معادل 107 میلیارد دلار را به کشور باز نگردانده اند. رضا رمضانی خورشید دوست، استاد دانشگاه و نماینده دور اول مجلس به این موضوع پرداخته که در ادامه می آید.
روزنامه اصولگرا: مجلس نشان داد در طرح نفوذ دنبال خاموش کردن صدای نخبگان است / مجلس یواشکی دارد دست ساترا و صداوسیما را در پلتفرم‌ها بازتر می‌کند
سایت تجارت نیوز

روزنامه اصولگرا: مجلس نشان داد در طرح نفوذ دنبال خاموش کردن صدای نخبگان است / مجلس یواشکی دارد دست ساترا و صداوسیما را در …

قانون جنجالی ساترا؛ همان طرح پرحاشیه‌ای که پاییز سال گذشته بر سر زبان‌ها افتاد و موجی از نگرانی‌ها را به همراه داشت، حالا چراغ خاموش دوباره در مجلس به جریان افتاده است.
صورت حساب تحریم!
سایت افکارنیوز

صورت حساب تحریم!

ترامپ با بلعیدن نفت ایران قرار بود یک التیامی به این درد اقتصاد آمریکا بدهد. اما این لقمه در گلوی او گیر کرد.
آیا ایران عامل سقوط ترامپ می‌شود؟
سایت افکارنیوز

آیا ایران عامل سقوط ترامپ می‌شود؟

گاردین نوشت ترامپ در برابر مجموعه‌ای از گزینه‌های نامطلوب قرار گرفته و تنها راه پیش روی او، انتخاب گزینه‌ای است که «کمتر بد» باشد؛ اقدامی که ممکن است عملاً به معنای پذیرش شکست باشد.
سیگنال مرموز رادیویی جنگ رمضان؛ واقعیت کجاست؟/ قسمت سوم جاسوسی رادیویی
سایت تابناک

سیگنال مرموز رادیویی جنگ رمضان؛ واقعیت کجاست؟/ قسمت سوم جاسوسی رادیویی

همزمان با آغاز جنگ، یک صدای فارسی روی موج کوتاه ظاهر شد؛ اعداد، مکث و دوباره اعداد.
«روز دی» عملیاتی خسته کننده که ترامپ آغاز کرده است!
سایت روزنو

«روز دی» عملیاتی خسته کننده که ترامپ آغاز کرده است!

این روز همانند روز نورماندی در جنگ جهانی دوم، یک عملیات سرنوشت‌ساز اقتصادی خواهد بود». اشاره ترامپ به عملیات پیاده‌سازی نظامیان متفقین در ساحل نورماندی در تا...
سرمقاله اعتماد/ اسلام‌آباد فرصتی که نباید باز از دست برود | آخرین خبر
سایت آخرین خبر

سرمقاله اعتماد/ اسلام‌آباد فرصتی که نباید باز از دست برود | آخرین خبر

اعتماد/ «اسلام‌آباد فرصتی که نباید باز از دست برود» عنوان یادداشت روز در روزنامه اعتماد است که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید: در سیاست خارجی، گاهی بزرگ‌ترین دستاورد، نه پیروزی بر رقیب، بلکه جلوگیری از تکرار جنگ است. تفاهمنامه اسلام‌آباد میان ایران و امریکا از همین منظر باید مورد توجه قرار گیرد؛
کیهان: پول داریم، خیلی هم داریم، کسی حق ندارد بگوید نداریم!
سایت تجارت نیوز

کیهان: پول داریم، خیلی هم داریم، کسی حق ندارد بگوید نداریم!

همزمان با ناکامی دشمن در میدان نظامی و پناه بردن دوباره آن به ابزار تحریم، خط عقب‌نشینی و مایوس‌سازی در داخل با اسم رمز «نداری» فعال شده است.