وقتی آرزو میکنی زیبا باشی، جلوی آینه بهجای دیدن تمام چیزهایی که دوستشان داری، ناگهان همان یک ایراد کوچک را میبینی.
و وقتی بیش از هر چیز دنبال عشق هستی، نبودن یک رابطه میتواند تمام زندگیات را تحتتأثیر قرار دهد.
مشکل از خودِ خواستن نیست.
مشکل از جایی شروع میشود که خواستن، دائماً به ما یادآوری میکند که هنوز به آنچه میخواهیم نرسیدهایم.
وقتی آرزو به «کمبود» تبدیل میشود
ذهن انسان فقط به چیزی که دارد توجه نمیکند؛ به چیزی که ندارد هم حساس است.
فرض کن به خودت میگویی:
«من باید اعتمادبهنفس بیشتری داشته باشم.»
در ظاهر، این جمله انگیزهبخش است. اما اگر مدام تکرارش کنی، ذهن ممکن است پیام دیگری دریافت کند:
«من هنوز اعتمادبهنفس ندارم.»
یا:
«من باید پول بیشتری داشته باشم.»
در پسِ این جمله ممکن است یک باور پنهان وجود داشته باشد:
«پولی که الان دارم کافی نیست.»
«باید یک رابطه خوب داشته باشم.»
ممکن است معنای پنهانش این باشد:
«تنها بودن من یعنی چیزی در زندگیام کم است.»
به این ترتیب، خواستهای که قرار بود ما را به جلو ببرد، آرامآرام به دستگاهی برای اندازهگیری کمبودهایمان تبدیل میشود. میل شدید، تصویر ما از واقعیت را تغییر میدهد
وقتی چیزی را خیلی زیاد میخواهیم، ذهن دیگر آن را فقط یک هدف نمیبیند؛ آن را تبدیل به معیاری برای قضاوت درباره زندگی میکند.
اگر به آن نرسیدهایم، احساس میکنیم زندگی خوب نیست.
اگر هنوز ازدواج نکردهایم، تصور میکنیم چیزی در زندگیمان ناقص است.
اگر هنوز به درآمد دلخواهمان نرسیدهایم، خودمان را شکستخورده میبینیم.
اگر هنوز به ظاهر ایدهآلمان نرسیدهایم، جلوی آینه بیشتر از زیباییها، نقصها را میبینیم.
در واقع، ممکن است مسئله این نباشد که زندگی ما واقعاً بد است؛ مسئله این است که ذهنمان دائماً آن را با تصویری ایدهآل مقایسه میکند.
هرچه فاصله میان «آنچه هست» و «آنچه باید باشد» را بیشتر ببینیم، نارضایتی هم بیشتر میشود. اما آیا باید دست از خواستن برداریم؟
اینجا یک تناقض جالب وجود دارد.
ممکن است بگوییم: …


































































































































































