یکی از سوالهایی که تقریبا همیشه دربارهی کارزار مطرح میشود اینست: «خب، آخرش که چی؟ واقعا کار میکند؟» سوال بیراهی نیست. هر مطالبهای برای این مطرح میشود که چیزی تغییر کند و مردم حق دارند بدانند مطالبهای که مطرح کردهاند، به کجا میرسد؛ اما شاید مسئله اینجاست که «اثرگذاری» را بیش از حد به یک نتیجهی فوری و قابل اندازهگیری گره زدهایم.
البته این هم مهمست که دربارهی کارزارها طوری حرف نزنیم که انگار قرارست همیشه میان «مطالبه» و «بینتیجه ماندن» یکی را انتخاب کنیم. کارزارهای بسیاری بودهاند که به نتیجه رسیدهاند و نشان دادهاند که کنش جمعی میتواند وضعیت موجود را واقعا جابهجا کند. اما مسئله فقط این نیست که یک کارزار مشخص به خواستهاش رسیده یا نه؛ مسئله این است که اساسا اثر یک کارزار را چگونه باید فهمید. آیا اثرگذاری فقط در لحظهای اتفاق میافتد که یک خواسته پذیرفته میشود، یا باید آن چیزی را هم که یک مطالبه در مسیر خود به جامعه اضافه میکند، بخشی از اثر آن دانست؟
کارزارها دربارهی موضوعات بسیار متفاوتی نوشته میشوند؛ از معیشت، اقتصاد و محیط زیست تا مسائل یک روستا یا شهر کوچک و حقوق گروهها و تشکلهایی که صدایشان کمتر شنیده میشود. وجه مشترکشان نه موضوع، بلکه کنشیست که پشت همهی آنها قرار دارد: اینکه آدمها تصمیم میگیرند مسئلهای را که به زندگیشان مربوط است، در سکوت و بهصورت فردی تحمل نکنند.
این تصمیم، بهخصوص در جامعهای که امکان گفتوگو و کنش عمومی بیهزینه نیست، معنای دیگری پیدا میکند. مطالبهکردن صرفا بیان یک خواسته تلقی نمیشود؛ اصرار بر اینست که شهروند هنوز خود را صاحب حق پرسیدن، خواستن و اعتراضکردن میداند. اینکه هنوز میان «آنچه هست» و «آنچه باید باشد» فاصلهای میبیند و حاضر نیست این فاصله را طبیعی و ابدی فرض کند.
در جامعهای که فاصلهی میان خواستن و امکان خواستن همیشه کوتاه نیست، خود مطالبهکردن واجد معنایی فراتر از بیان یک خواستهست. شهروند وقتی مطالبه میکند، صرفا چیزی را از دیگری طلب نمیکند؛ در حقیقت مرزی را که میان «امر موجود» و «امر پذیرفتنی» کشیده شده، به پرسش میگیرد. آنچه بر زندگی ما واقع شده، صرفا به دلیل واقعشدنش نمیتواند معیار آن چیزی باشد که باید باشد. شاید کنش جمعی از همینجا آغاز میشود: از امتناعِ پذیرفتنِ ضرورتِ آنچه بهعنوان ضرورت به ما عرضه شده است.
شاید به همین دلیل، کارزار را نباید صرفا بستری برای جمعآوری امضا دید. کارزار زمانی شکل میگیرد که افراد درمییابند تجربهای مشترک دارند و آنچه مسئلهی آنهاست، مسئلهی دیگری نیز هست. مسئلهای که برای یک نفر ممکن بود صرفا یک گرفتاری شخصی باشد، وقتی به زبان جمعی درمیآید، تبدیل به مسئلهای میشود که دیگر نمیتوان بهسادگی نادیدهاش گرفت. این تبدیل رنج و نارضایتی فردی به مطالبهی عمومی، خودش یک اتفاق سیاسی و اجتماعی مهم است؛ حتی اگر موضوع اولیهی کارزار اصلا سیاسی نباشد.
در این معنا، مطالبهگری چیزی بیش از درخواست تغییرست؛ نوعی مقاومت در برابر عادیشدن وضعیت موجودست. بسیاری از مناسبات اجتماعی دقیقا از جایی تثبیت میشوند که مردم به آنها خو میگیرند؛ به چیزی که سالها ادامه داشته، به مسئلهای که کسی پاسخ روشنی برایش نداده، به حقی که به رسمیت شناخته نشده یا به وضعیتی که مدام به آنها گفته شده «همینست که هست». مطالبه، درست در برابر همین منطق میایستد: میگوید آنچه هست، صرفا به دلیل اینکه هست، مشروع یا تغییرناپذیر نمیشود.
البته این حرف به معنای بیاهمیت بودن نتیجه نیست. برعکس، مطالبه برای تغییر مطرح میشود و پاسخ میخواهد. اما پاسخ نگرفتن یک مطالبه هم نباید به این معنا تعبیر شود که آن مطالبه بیمعنا بوده یا کنش جمعی بیاثر است. گاهی اثر یک کارزار در همان چیزیست که به جامعه اضافه میکند: یک مسئله را قابل دیدن میکند، زبان مشترکی برای اعتراض میسازد و نشان میدهد که آنچه به نظر پراکنده و شخصی میآمد، در واقع مسئلهای جمعیست؛ و شاید مهمتر از آن، مطالبهگری امکان شکلگیری یک «ما» را فراهم میکند. جامعه فقط مجموعهای از افرادی نیست که در یک جغرافیا کنار هم زندگی میکنند. جامعه زمانی به معنای دقیقتر کلمه شکل میگیرد که آدمها بتوانند مسئلهای مشترک را تشخیص دهند، آن را به رسمیت بشناسند و برای تغییرش همصدا و همراه شوند. کارزار یکی از شکلهای همین بهرسمیتشناختن دیگری است: من میفهمم مسئلهی من، مسئلهی دیگری هم هست و از همین اشتراک، امکان کنش جمعی پدید میآید.
جامعهی مدنی، پیش از آنکه مجموعهای از نهادها و تشکلها باشد، توانایی جامعه برای شکلدادن صداهای مستقلست؛ توانایی مردم برای اینکه فقط دریافتکنندهی تصمیمها نباشند، بلکه دربارهی آنچه بر زندگیشان میگذرد حرف بزنند و برای تغییرش تلاش کنند. جامعهای که این توانایی در آن از بین برود، حتی اگر در ظاهر آرام باشد، الزاما جامعهای سالم و باثبات نیست. سکوت همیشه نشانهی رضایت نیست؛ گاهی نشانهی اینست که آدمها دیگر امکان یا امیدی برای شنیدهشدن نمیبینند.
برای همین شاید سوال نهایی دربارهی کارزار این نباشد که «تهش چی میشود؟» سوال مهمتر این باشد که اگر مردم دیگر مطالبه نکنند، چه چیزی از یک جامعهی زنده باقی میماند؟
گاهی مهمترین شکل کنش، تغییر دادن چیزی نیست؛ تغییر دادن نسبت آدمها با چیزیست که پیشتر تغییرناپذیر میپنداشتند. مطالبه، در همین معنا، لحظهایست که امر عادی و پذیرفتهشده دوباره به موضوع پرسش تبدیل میشود. جامعهای که هنوز در آن میتوان گفت «این نباید چنین باشد»، جامعهایست که امکان تغییر را بهطور کامل از دست نداده است.
تا وقتی کسی مطالبه میکند، هنوز چیزی در جامعه هست که میگوید وضعیت موجود، تنها وضعیت ممکن نیست و شاید یکی از مهمترین نشانههای زنده بودن یک جامعه همین باشد: اینکه هنوز آدمهایی هستند که میخواهند چیزی تغییر کند، و برای گفتنش حاضرند کنار یکدیگر بایستند و هزینهای پرداخت کنند.
*دانشآموخته علوم سیاسی































































