تعبیر شناختهشدهای وجود دارد که میگوید «کسی که هزار مساله دارد، عملا هیچ مسالهای ندارد.» معنای اقتصادی این سخن آن است که سیاستگذار باید بتواند از میان انبوه مسائل، چند ماموریت تعیینکننده را بیرون بکشد. ماموریتهایی که حل آنها به گشودن یک گره محدود نماند و مناسبات مولد مجموعهای از مسائل را دگرگون کند.
این نکته اهمیت زیادی دارد، چون نظام تصمیمگیری معمولا به طور طبیعی گرفتار مسائلی میشود که فشار بیشتری ایجاد میکنند. ناترازی برق در تابستان، کسری بودجه هنگام تنظیم بودجه، تورم هنگام انتشار آمار ماهانه یا بحران ارز هنگام جهش نرخ ارز، هرکدام میتوانند تمام توجه سیاستگذار را در اولویتبندی مسائل به خود جلب کنند. این واکنش قابل فهم است اما الزاما راهبردی نیست. اقتصاد را نمیتوان با خاموش کردن دائمی آتشهایی اداره کرد که ساختار تولیدکننده آنها دستنخورده باقی مانده است.
بنابراین اولویتهای اقتصادی باید ویژگی دیگری داشته باشند. تمرکز بر آنها باید «جغرافیای مسائل» را تغییر دهد. به تعبیر دیگر، سیاستگذار باید به دنبال نقاطی باشد که تغییر در آنها بتواند چندین مساله دیگر را در موقعیتی تازه قرار دهد. چنین انتخابی بیش از آنکه به شمار مشکلات موجود وابسته باشد، به تشخیص فرصتهای تاریخی وابسته است. بحرانها همیشه فقط تهدید نیستند، گاهی شکافهایی در نظم قبلی و در جهت حل مساله ایجاد میکنند که اگر در زمان مناسب از آنها استفاده نشود، دوباره به این آسانی پدید نمیآیند. …

















































































