شنبه, ۲۶ خرداد, ۱۴۰۳ / 15 June, 2024
مجله ویستا

كابوس های روزانه


كابوس های روزانه

همیشه خسته بود، همیشه عصبی، با دست و صورتی آفتاب سوخته و خطوط عمیق روی پیشانی، بوی تند سیگار و درد زانو و كمر و اعصاب خرد. اینها غصه هایی است كه همیشه در دل من بوده و هست. وقتی كوچكتر …

همیشه خسته بود، همیشه عصبی، با دست و صورتی آفتاب سوخته و خطوط عمیق روی پیشانی، بوی تند سیگار و درد زانو و كمر و اعصاب خرد. اینها غصه هایی است كه همیشه در دل من بوده و هست. وقتی كوچكتر بودم كمتر به این چیزها توجه می كردم، غرق در دنیای كودكانه خود، انگار هیچ غمی در این دنیای به این بزرگی وجود ندارد. وقتی می دیدم كه شب ها مادرم شربت خاكشیر و عرق بیدمشك خنك را می داد دست بابا كه آتش آفتاب را از تن خسته و رنجور پدرم بیرون كند و تندتند سفره كمرنگ شام را پهن می كند بدون وقت تلف كردن و تمام این كارها را به سرعت انجام می دهد با خودم می گفتم، چرا مامان اینقدر عجله دارد؟

آن موقع واقعاً دلیل این كارها را نمی فهمیدم و الان به خاطر ندانستن های كودكی ناراحتم. ای كاش از كودكی می فهمیدم، كه چرا پدرم نمی تواند از خستگی با فرزند كوچكش بازی كند، چرا حوصله دیكته گفتن ندارد، چرا وقتی پیشنهاد می دهیم كه بریم بیرون می گوید بگذار برای چند ساعت هم كه شده از این ماشین لعنتی و خیابان ها به دور باشم.

حالا بعد از گذشت ۱۵ سال تازه می فهمم كه چرا آن عشق و توجهی كه من نیاز دارم نیست، چرا آن پناهگاه امنی كه اول مادرم و بعد هم من به آن نیاز داریم روز به روز ناامن تر می شود. فكرش را هم نمی شود كرد كه از ساعت ۵ صبح وقتی كه من خوابم، از خونه بیرون می آمد تا شب، توی این هوای آلوده، توی این شهر بی قانون، هر روز با هزار امید و آرزو صبح را شروع به كار می كند تا بتواند از پس خرج و مخارج سنگین زندگی بر بیاید.اما ماشین های شخصی، برگه های جریمه و...... كابوس های روزانه اش هستند، دلخوشی بابا شده یك روز كاری بدون دعوا و برگ جریمه. من هم دیگه دوست ندارم سوار ماشینش شوم، اینقدر مستهلك شده كه خجالت می كشم سوار آن شوم، نه پولی برای تعویض خودرو یا ارتقای آن، نه حتی انگیزه ای برای ادامه زندگی. تازه می فهمم كه چرا از خبر قبولی من توی دانشگاه خوشحال نشد. بهش حق می دهم وقتی با خودش فكر می كندكه از ساعت ۵ تا ساعت ۱۲ شب كار می كنم، از ساعت یك تا ۳۰/۴ می خوابم، به راستی دیگه زمانی برای كار بیشتر می مونه؟ من باید كجا برم؟ از كی كمك بخواهم؟ به كی بگم كه اینقدر ناراحت بابام هستم؟ برای زحمات شبانه روزی پدرم، برای تلاش بی وقفه و از همه مهمتر برای سلامتی اون؟

چه كسی از پدر من حمایت می كند؟ چه كسی به دستان خسته و آفتاب سوخته پدرم نگاه می اندازد؟ چه كسی به اون آرامش و امنیت شغلی می دهد؟ خدایا در این آلودگی هوا و ترافیك های سرسام آور خودت مراقب بابای من باش.

لیلا حدادی