چهارشنبه, ۸ اسفند, ۱۴۰۳ / 26 February, 2025
رویابینی با چشمانی باز

بگذار این بار وارونه زندگی کنی. بیهیچ منطقی روی ابرها راه بروی، بخوابی، فصل دیگری را زندگی کنی، از دریچه دیگری برای یافتن و پیدا شدن. بیشک تا گم نشوی هرگز پیدا نمیشوی. باید معنی گم شدن را بدانی تا بتوانی معنی یافتن و پیدا شدن را بفهمی. مگر غیر از این است. چه میدانی اینک گم شدهای یا پیدا. پس شال و کلاه کن، چمدانت را ببند و با ما همقدم شو. اگر هم قصه ما شوی میبینی که راه رفتن روی ابرها دیگر کار شاعران، این خدایگان رویاها نیست. قصه نیست. خیال نیست. خواب نیست. این بار تو به سمت آسمان نمیروی. آسمان خود را به زمین میکشانی. بیهنگام و گاه به گاه. قصه آنجا شیرین میشود که نمیدانی کی گم میشود و کی پیدا، اما معنی را درک میکنی. غافلگیری پشت غافلگیری. چه میخواهد این انسان اسیر در چنبره روزمرگیها؟
اصل زندگی را همین جا درک میکنی. هم در کفت هست و هم از کفت رفته است. جور دیگری نمیشود. فرزند آدمی است دیگر. هنوز به ابتدای قصه ابرها نرسیدیم . جاده را به شاهرود کشاندهایم، اما تا «جنگل ابر» فاصله است. شاهرود را به جنگل میکشانیم. با دو دنیای متفاوت. هیچ شباهتی ندارد.
شاهرود طبع گرم دارد و کویری اما جنگل ابر سرد و با ۴۵دقیقه فاصله. شاهرود را با قصههای ساده و پیچیدهاش، با همه آرزوهایش که پشت سر میگذاری نگاهت دشتی میشود پر از استپها که تا افق خود را کشاندهاند. هرچه بیشتر میروی، هوا خنکتر میشود. بوی آویشن میگیری. بوتههای پوشیده از گلهای سفید. انگار که دانه دانه ابر را به شکل گلبرگهای سفید درآوردهاند، به سان کلاهی زیبا و بر سر بوتههای آویشن کشیدهاند.پرنده نگاه را به دوردست میفرستی. آنجا که سرزمین ابرهاست. ابرها سر بر شانه کوهها گذاشته نجواگونه. کاش زبان طبیعت را میفهمیدیم. لهجه ابرها و زبان سنگها. یکی نرم ولطیف، یکی سخت و سفت. دنیای این دو کجا یکی میشود که صحنهای چنین شگفت میسازند. کوهها و ابرها. ابرها و کوهها. کوهها گم میشوند در پیچ و تاب ابرهایی که هی دور کوه میچرخند و میچرخند.
ابرها به شیشه ماشین که میرسند میشوند باران. بارانهای پشت شیشه. تکیه میدهی به صندلیت و دلت شاد میشود و لبخند روی لب شکوفه میدهد. پیش که میروی درختها هم شکوفه میدهند. سبز میشود. یکی، دو تا، هزار تا. به شماره نمیآیند که. اما تا چشم کار میکند بلوط و چنار است که ریشه در زمین دوانده و سرشاخه به آسمان کشاندهاست. چشم میگردانی به دنبال نشانهای. درخت اورسی باید تا نویدی باشد برای رسیدن. اورسها آشنایان جنگل ابرند. همنفس با ابرها. مثل ابرها میخزند روی زمین. هنوز مه شور نگرفته است. پس غلیظ نیست اما حریری از ابر گرداگردت را گرفته است. مرکز زمین میشوی. مهمانی است دیگر. شبنم روی گونههایت مینشیند. چشمهایت را نوازش میدهد. غرق باران میشوی نرم و لطیف. آرامآرام. وارد دنیای خوابهای شیرین میشوی.
رویایی در این سمت جهان در حال شکل گرفتن است. بدون اینکه خواب باشی، رویا میبینی. با چشمان باز باز. ماهی میمانی درون دریای زیبای پر از ماه و پری. نفس میکشی زندگی را. پیش از اینکه به این دنیای رویایی سرک بکشیم و همنفس بوتهها شویم. دنبال محل اقامت هستیم در همسایگی بوتهها و درختها و درختها و بوتهها. آنقدر که برای یافتن جای مناسب کمی باید گشت. مثلا میشود همسایه زمزمههای چشمهای شد. اینجا تا دلت بخواهد چشمه است که در کار زمزمه است. تنها نیستی. گروههای زیادی آمدند. گروههای دانشجویی و گروههای علمی بیش از هرگروه دیگری. خیلی هم راحت نمیتوان اینجا جا پیدا کرد. کم مسافر ندارد.
مسافرانی که سکوت جنگل ابر را با شلوغیهای بزرگراههای تهران اشتباه گرفتهاند و با صدای موسیقیهای مختلف سکوت جنگل را میشکنند. نه بیشک لهجه ابر را درک نکردهاند. ابرهایی که به نوازش آمدهاند. اینجا باید با گروه باشی. رفیق خطر میشوی اینجا. میارزد، اما باید گذر کنی. پس پا به پای دوست قدم بردار. تنها هرگز. همه کسانی که اینجا میآیند میدانند جنگل ابر دیر سر زبانها افتاد اما وقتی هم ورد زبانها شد، بدجور خاطرخواه پیدا کرد. آنقدر که زخم به دلش زدند. بگذار کمی استراحت کنیم تا سر درد دل باز کنم. نمیخواهیم همین ابتدا تلخ به نظر بیاییم. هرچند غم بزرگ است و دردناک.
کمکم زندگی رنگ غروب میگیرد. چشم چشم را نمیبیند. نمیشود جای چشم را به دل داد و به چشم دل دید. دنیای اینجا وحشی است. قانون خود را دارد. باید دست به چراغ قوه شد و از نور آن مدد گرفت. اینجاست که ابرها تمام وجودت را در بر میگیرند. چراغ و ابر و سایه تو که روی دیواری از ابر میافتد. ابر روی هم بالا و پایین میروند. همه چیز به جوش و خروش میآید. سرد است. اگر به اندازه کافی لباس نپوشیده باشی، قندیل بستنت حتمی است.
درست در همان لحظهای که مردم شهرهای مختلف و حتی مردم همین نزدیکی یعنی شاهرود از گرما به خانههایشان پناه بردهاند وخود را به خنکای کولر دادهاند تو از سرما به خود میلرزی. حتی نزدیکتر از شاهرود همین کویر خارتوران با آن حیات وحشی دوست داشتنیاش. هرچه خاک او داغ، هوای اینجا سردتر است؛ دنیای ابرهاست خنک است و سرد. چند ساعتی از شب که میگذرد ابرها چون عروسی دامن چین چین خود را جمع میکنند و میروند. تازه درههای اطراف خود را نشان میدهند، اما حرکت ابرها ادامه دارد. درهها لبریز میشوند و خالی. خالی میشوند و پر. کمکم ابرها از آسمان هم دل میکنند.
اینک درهها تماشایی است هر چند دلتنگ مهتاب است. آسمان لبریز از ستاره میشود. حالا موقع تلالو آنهاست. سوسوی ستارگان در این دنیایی ابری. نمیدانم چرا هیچ وقت جمع ابر و ستاره یکی نیست. مگر آن زمان که ستارهها رفتن ابرها را به تماشا مینشینند. میارزد شب را تا صبح با چشمان باز به تماشا بنشینی.
اینجا جایی برای خوابیدن نیست. دنیا در یک شبانهروز هزار رنگ عوض میکند. روز که میشود بدون اینکه تمام شب حتی یک لحظه چشم روی چشم گذاشته باشی حس میکنی از خواب شیرین برخاستهای. از آن ابرها که تو را در برگرفتهاند هیچ خبری نیست. با خودت میگویی نکند خوابت برده و چنین لحظه شیرینی جز رویایی دست نیافتنی نبوده است. هرچه چشم میچرخانی به افقهای دور از ابرها خبری نیست. جنگل پر از تپه شده است. تپهها با پوشش گیاهی انبوه که گاه تنک میشوند.
جنگل را به سرازیر که میکشانی مسیر پر میشود از درختان زالزالک، تمشک و توت فرنگی. چشم میگردانی. هنوز تشنگیات رفع نشده است. چشمت میرسد به تپهای دوردست که قلعه «ماران» ۳۰۰۰ سال است بر بلندای آن بارو زده است. صبح که میشود ابرها چنان قلعهماران را دربر میگیری که بیشک گمان میبری بازهم با چشمانی باز به تماشای رویایی دست نیافتنی نشستهای. صدای پای آب را به گوش جان که بشنوی به آبشار «شرشر» میرسی. بیراهنما نرو. آبشار در میان تپهها میخزد و میپیچد و زندگی میآفریند. لحظهای شگفت برای ماجراجویان. مسیر صعبالعبور است و پر از پرتگاه. راه بلد میخواهد در گروههای کوچک. هرگز فراموش نکنید ابرها هرگز خبرتان نمیکنند. میآیند و میروند.
گفتیم که زمان آمدن آنها بیگاه است. بنابراین ممکن است همان لحظه که تو به پرتگاهی رسیده باشی دربرسند و تو حتی نتوانی یک قدمی خود را به تماشا بنشینی. پس اگر راه بلد نیستی و با راه بلدی همقدم نشدهای، هرگز به صدای پای آبشار فریفته نشو. راه بلد میداند که در این مسیر باید برنامهریزی دقیقی داشت و پیش از آن که شب شولای سیاهی را به سر و روی زندگی بکشاند خود را به جای مطمئنی برسانید. یادتان باشد جنگل ابر دنیای حیات وحش است، حیات وحشی با گرازها و خرسها. پس محل اقامت باید با دقت انتخاب شود.
روشن کردن آتش در چنین شبهایی از واجبات است، اما واجبتر از آن خاموش کردن آتش پیش از ترک محل است. یادت نرود جنگل ابر و جنگلهای دیگر سرمایه فرزندان توست. تضمینی برای نفس کشیدن بدون درد. هر چند این روزها مار سیاه جاده سازی به جانش افتاده است و میرود تا یکی از بکرترین نقاط و نادرترین مناطق طبیعی کشور را به کام نیستی و نابودی بکشاند.
● چگونه به جنگل ابر برویم؟
آژانسهای بسیاری وجود دارند که مقصدشان جنگل ابر است؛ بنابراین اگر برای نخستین بار به این سمت میروید و راهنمای محلی و آشنایی با مسیر ندارید حتما از طریق آژانسها وارد ماجرا شوید. تورهای دو روزه و سه روزه تماشای مناطق استپی و کوهستانی و جنگلی بالاتر از ابرها و دیدار از آرامگاه شیخ بسطام وجود دارند. همچنین برخی آژانسها تورهای دوچرخه سواری دارند. اگر علاقهمند به استفاده از این تورها هستید حتما یادتان باشد که وسایلی چون دوچرخه کوهستان مناسب، کلاه ایمنی، دستکش دوچرخهسواری، عینک آفتابی، بارانی، کیسه خواب، وسایل شبمانی، کولهپشتی و سایر ملزومات شخصی داشته باشید. زمانی که از طریق آژانسها به جنگل ابر میروید مشکلی برای پیدا کردن کمپ مناسب ندارید. جنگل زیبا و خوشآب و هوای ابر در۵۰ کیلومتری شمال شرق شاهرود و در مسیر جاده شاهرود به آزادشهر استان گلستان و در روستای ابر قرار دارد و ادامه جنگلهای سرسبز شمال کشور است و از آنجا که فضای این جنگل را پوششی از ابر فرا گرفته به همین دلیل این جنگل را جنگل ابر مینامند.
ارتفاع زیاد جنگل از سطح دریا، پایین بودن درجه دما در فصل گرما و وجود چشمهسارهای فراوان و پوشش جنگلی متنوع از شاخصههای این جنگل است. در عین حال جنگل ابر منطقه فوقالعاده خطرناک است. وجود حیوانات وحشی، دید کم در صورت وجود مه و ابر در منطقه، مناطق صخرهای و صعبالعبور که در جنگلها به وفور یافت میشوند و تنگهها و آبشارهای بلند، وجود یک برنامهریزی دقیق را ضروری میکند.
درست کردن آتش در جنگل برای دور کردن حیوانات وحشی کار مناسبی است ولی هیچگاه خاموش کردن کامل آن را از یاد نبرید. استفاده از امکانات مناسب جهتیابی مانند نقشه با اندازه مناسب، قطبنما و مخصوصا دستگاه جی.پی.اس مانع از سردرگمی شما در میان جنگل شده و کمکی بزرگ برای جنگلنوردی است. وجود راهنما لازم است اما این روزها گروههایی پیدا میشوند که بدون راهنما میروند. گروههای کوهنوردان. اما باید این نکته را در نظر گرفت که گرفتن اطلاعات از محلیها میتواند کمک بزرگی باشد.
زهرا کشوری
ایران مسعود پزشکیان دولت چهاردهم پزشکیان مجلس شورای اسلامی محمدرضا عارف دولت مجلس کابینه دولت چهاردهم اسماعیل هنیه کابینه پزشکیان محمدجواد ظریف
پیاده روی اربعین تهران عراق پلیس تصادف هواشناسی شهرداری تهران سرقت بازنشستگان قتل آموزش و پرورش دستگیری
ایران خودرو خودرو وام قیمت طلا قیمت دلار قیمت خودرو بانک مرکزی برق بازار خودرو بورس بازار سرمایه قیمت سکه
میراث فرهنگی میدان آزادی سینما رهبر انقلاب بیتا فرهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سینمای ایران تلویزیون کتاب تئاتر موسیقی
وزارت علوم تحقیقات و فناوری آزمون
رژیم صهیونیستی غزه روسیه حماس آمریکا فلسطین جنگ غزه اوکراین حزب الله لبنان دونالد ترامپ طوفان الاقصی ترکیه
پرسپولیس فوتبال ذوب آهن لیگ برتر استقلال لیگ برتر ایران المپیک المپیک 2024 پاریس رئال مادرید لیگ برتر فوتبال ایران مهدی تاج باشگاه پرسپولیس
هوش مصنوعی فناوری سامسونگ ایلان ماسک گوگل تلگرام گوشی ستار هاشمی مریخ روزنامه
فشار خون آلزایمر رژیم غذایی مغز دیابت چاقی افسردگی سلامت پوست