جمعه, ۱۰ اسفند, ۱۴۰۳ / 28 February, 2025
مجله ویستا

شكست یك خیال


شكست یك خیال

حس غریبی این روزها مرا در خلسه توهم انگیزی فرو برده است من همیشه انتخابگر توانایی بوده ام درتصمیم گیری برای آینده و زندگی ام ظرف ۳۰ سال گذشته هرگز به خطا نرفته ام

حس‌ غریبی‌ این‌ روزها مرا در خلسه‌ توهم‌انگیزی‌ فرو برده‌ است‌. من‌ همیشه‌ انتخابگر توانایی‌ بوده‌ام‌. درتصمیم‌گیری‌ برای‌ آینده‌ و زندگی‌ام‌ ظرف‌ ۳۰ سال‌ گذشته‌ هرگز به‌ خطا نرفته‌ام‌. اما انتخاب‌ كسی‌ برای‌دوست‌ داشتن‌، همراه‌ شدن‌ و همدل‌ ماندن‌ كار ساده‌ای‌ نیست‌. سعی‌ می‌كنم‌ خود را قانع‌ كنم‌ كه‌ بهتر است‌سخت‌ نگیرم‌، اما واقعیات‌ موجود با احساساتی‌ كه‌ ظرف‌ چند ماه‌ گذشته‌ تپش‌های‌ قلبم‌ را بیشتر كرده‌ و رنگ‌زندگی‌ام‌ را دگرگون‌ ساخته‌ بسیار متفاوت‌ است‌. منطقی‌ كه‌ انتخاب‌ كرده‌ام‌، راه‌ به‌ ناكجا دارد. اما به‌ خودنوید می‌دهم‌ كه‌ بدنیست‌ گاهی‌ هم‌ از چارچوب‌ عقلانیت‌ خارج‌ شد و به‌ دل‌ پرداخت‌. با این‌ حال‌ طی‌شش‌، هفت‌ سال‌ گذشته‌ در برزخ‌ عقل‌ و احساس‌ گرفتار شده‌ام‌. هرگز تا این‌ حد گرفتار تردید نبوده‌ام‌.ریشه‌ این‌ تردید در حكایت‌های‌ «هزار و یك‌ شب‌» نهفته‌ است‌، در قصه‌های‌ «شهرزاد» از وصل‌ دخترپادشاه‌ و پسر رعیت‌.

من‌ هیچ‌ وقت‌ از خواندن‌ آن‌ داستانها لذت‌ نمی‌بردم‌. چون‌ عقیده‌ داشتم‌ این‌ جور چیزها فقط افسانه‌است‌ در عالم‌ واقعیت‌، باید با عقل‌ دل‌ باخت‌ نه‌ با دل‌. اما تجربه‌ به‌ من‌ آموخته‌ است‌ از آنچه‌ بگریزی‌، ناگزیرآن‌ را خواهی‌ پذیرفت‌.

پدر اولین‌ كسی‌ بود كه‌ علیرغم‌ همیشه‌ در مخالفت‌ انتخابم‌ مقابلم‌ ایستاد و صادقانه‌ اعتراض‌ كرد. و من‌ درنگاههای‌ معترضانه‌ و مردانه‌اش‌ انعكاس‌ شكست‌ غرورش‌ را می‌خواندم‌ او برای‌ اولین‌بار وقتی‌ از شنیدن‌خیالاتم‌ برای‌ آینده‌ ناامید شد، اشك‌ در چشمهایش‌ حلقه‌ زد. من‌ هرگز این‌ حالت‌ معنویت‌ همراه‌ با ضعف‌ وشكست‌ را در چهره‌ پدرم‌ ندیده‌ بودم‌.

فرنوش‌; یه‌ چیزای‌ هست‌ كه‌ تا حالا برات‌ نگفتم‌ ولی‌ می‌دونم‌ كه‌ همه‌ رو خوب‌ می‌فهمیدی‌، تو از وقتی‌ به‌دنیا اومدی‌ امید تازه‌ای‌ توی‌ زندگیمون‌ به‌ وجود اومد.

وضع‌ كار و كاسبی‌ من‌ بد نبود، اما با پا قدم‌ تو تونستم‌ كارگاره‌ رو گسترش‌ بدم‌ و یك‌ سال‌ بعدم‌ كارخونه‌ روراه‌ بندازم‌، هیچ‌ وقت‌ باور نمی‌كردم‌، یه‌ كارگاه‌ تولید شكلات‌ دسته‌ دهمی‌ به‌ یه‌ كارخونه‌ مواد غذایی‌ مثل‌امروز بدل‌ بشه‌. با این‌ حال‌ همش‌ از زحمت‌ خودم‌ بود. من‌ تحصیلات‌ عالیه‌ نداشتم‌ اما فكرای‌ خوب‌زیادی‌ تو مغزم‌ بود. گاهی‌ وقتا نمی‌تونستم‌ به‌ اون‌ چیزی‌ كه‌ فكر می‌كنم‌، برسم‌، چون‌ سواد و تخصصش‌ رونداشتم‌. دلم‌ می‌خواست‌ یكی‌ از بچه‌هام‌ كارمنو ادامه‌ بده‌. راستشو بگم‌ خیالم‌ این‌ بود كه‌ «فرهاد» این‌ كارو بكنه‌ ولی‌ وقتی‌ سر از سینما درآورد و گفت‌ كه‌ علاقه‌ای‌ به‌ پول‌ درآوردن‌ از راه‌ شكلات‌ فروشی‌ نداره‌.گفتم‌ شاید اگه‌ «فرامرز» تو آمریكا درس‌ دكتری‌ بخوونه‌ وقتی‌ برگشت‌ می‌شه‌ یه‌ جوری‌ از وجودش‌ توی‌كارخانه‌ استفاده‌ كرد. اما اونم‌ منو از خودش‌ مایوس‌ كرد. ولی‌ در عوض‌ دوتا برادرت‌، تو رفتی‌ فرانسه‌مدیریت‌ خوندی‌ و برگشتی‌ و اونوقت‌ خیلی‌ از فكرای‌ منو توی‌ كارخونه‌ به‌ اجرا گذاشتی‌.

من‌ دیدم‌ دلت‌ باكاره‌. دیدم‌ علاقه‌ داری‌، همه‌ چی‌ رو واست‌ روشن‌ كردم‌، بعدشم‌ كم‌كم‌ خودم‌ رو كناركشیدم‌ و از دور به‌ كارت‌ نگاه‌ كردم‌. نگاه‌ می‌كردم‌ و لذت‌ می‌بردم‌ كه‌ دخترم‌ آنقدر بزرگ‌ شده‌. اون‌ قدربزرگ‌، كه‌ دیگه‌ نمی‌شه‌ باور كرد دختر منه‌. این‌ همون‌ فرنوش‌ كوچولوی‌ بود كه‌ از درخت‌ انار باغ‌ بابابزرگ‌بالا می‌رفت‌ و سر كنده‌ می‌نشست‌ و انار را همان‌ بالا می‌تركاند و می‌خورد. نه‌ فرهاد و نه‌ فرامرز هیچكدام‌اهل‌ این‌ كار نبودن‌، آنها ترجیح‌ می‌دادن‌ از انارای‌ چیده‌ شده‌ توی‌ ظرف‌ میوه‌ بردارن‌. اونا از هر كاری‌ كه‌زحمتی‌ براشون‌ می‌تونست‌ داشته‌ باشه‌ گریزون‌ بودن‌. من‌ و مامانت‌ گاهی‌ به‌ شك‌ می‌افتادیم‌ كه‌ نكنه‌ توپسری‌؟ واسه‌ همین‌ اون‌ دو تا همیشه‌ بهت‌ حسادت‌ داشتن‌. ولی‌ تو كه‌ از اونا كوچكتر بودی‌ همیشه‌ مثل‌ یه‌خواهر بزرگتر و گاهی‌ اوقات‌ مثل‌ یه‌ مادر حواست‌ به‌ اونا بود. وقتی‌ برادرات‌ مریض‌ می‌شدن‌ تو شب‌ تاصبح‌ بالای‌ سرشون‌ می‌نشستی‌. از این‌ همه‌ توجه‌ و حساسیت‌ تو، من‌ و مادر تعجب‌ می‌كردیم‌، تو همیشه‌برخلاف‌ اونا روحیه‌ فكر كردن‌ و تصمیم‌گیری‌ بالایی‌ داشتی‌، فرهاد كه‌ دری‌ به‌ تخته‌ای‌ خورد و سر از سینمادرآورد. اون‌ بیشتر به‌ خیال‌ داشتن‌ تیپ‌ و قیافه‌ جذاب‌، راهی‌ سینما شد نه‌ به‌ خاطر داشتن‌ هنری‌ واسه‌ارایه‌ به‌ مردم‌. فرامرزم‌ تا قبل‌ از این‌ كه‌ پاش‌ به‌ آمریكا برسه‌ خودشم‌ نمی‌دونست‌ می‌خواد چیكار كنه‌، اصلاواسه‌ آینده‌اش‌ برنامه‌ای‌ نداشت‌، گاهی‌ وقتا كه‌ بهش‌ زنگ‌ می‌زدیم‌ تا حالش‌ رو بپرسیم‌ احساس‌ می‌كردم‌وسط یه‌ برزخ‌ گرفتار شده‌ و نمی‌دونه‌ قراره‌ چیكاره‌ كنه‌. آخرش‌ خودم‌ راه‌ افتادم‌ و رفتم‌. دیدم‌ پسره‌علاف‌، با پولهایی‌ كه‌ بهش‌ دادیم‌ شب‌ و روز دنیا رو می‌گرده‌ و به‌ راحتی‌ پول‌ خرج‌ می‌كنه‌. از اونجایی‌ كه‌زود فهمیدم‌ فرامرز درس‌ بخون‌ نیست‌ یه‌ مغازه‌ واسش‌ جور كردم‌ تا لااقل‌ علاف‌ و سرگردون‌ نمونه‌. با این‌حال‌ می‌دونم‌ این‌ كاره‌ هم‌ نیست‌، درآمد داره‌ ولی‌ اهل‌ ترقی‌ و پیشرفت‌ نیست‌. خب‌ بعضی‌ها این‌جورین‌دیگه‌ دختر. گنجشك‌ روزین‌...

به‌ قول‌ آقا جونم‌ كه‌ می‌گفت‌: «عادت‌ كردن‌نسل‌ اندر نسل‌ گوساله‌ بیاین‌ و گاوم‌ از دنیا برن‌. كاه‌و یونجه‌ روزانشون‌ برسه‌ واسشون‌ كافیه‌». هیچ‌ دلم‌نمی‌خواست‌ پسرام‌ این‌ طوری‌ تربیت‌ بشن‌. امانمی‌شه‌ كاریش‌ كرد. وقتی‌ خوب‌ فكرش‌ رومی‌كنم‌، می‌بینم‌ من‌ و مادرت‌ تا سر همین‌ بچه‌دوممون‌ (فرامرز) خودمون‌ بچه‌ بودیم‌ ونمی‌دونستیم‌ بچه‌ تربیت‌ كردن‌ یعنی‌ چه‌؟ خیال‌می‌كردیم‌ همین‌ كه‌ خوراك‌ و پوشاكشون‌ برسه‌ ومدرسه‌ خوب‌ برن‌ و سرگرمی‌های‌ جور واجورداشته‌ باشن‌ خوب‌ تربیت‌ می‌شن‌. اما تو وضعت‌فرق‌ می‌كرد. مادرت‌ سرتو خیلی‌ چیزایی‌ رو كه‌ ازتجربه‌ به‌ دستش‌ اومده‌ بود اجرا كرد. با این‌ حال‌تو اصلا ذاتت‌ با اون‌ دوتا فرق‌ داشت‌، بیشتر وقتامنو و مادرت‌ رو به‌ فكر می‌انداختی‌. گاهی‌ وقتا هم‌به‌ نظر می‌یومد تو مارو تربیت‌ می‌كنی‌ نه‌ ما تو رو.

تو همیشه‌ خوب‌ فكر كردی‌، به‌ موقع‌ تصمیم‌گرفتی‌، انتظار دیگه‌ای‌ هم‌ از تو نمی‌رفت‌. وقتی‌برگشتی‌ و گفتی‌ متدی‌ كه‌ شما توی‌ كار خونه‌داری‌، دیگه‌ قدیمی‌ و پوسیده‌ است‌. با این‌ كه‌ من‌با همین‌ فكر بود كه‌ تونستم‌ طی‌ چند سال‌ پیشرفت‌كنم‌، نخواستم‌ جلوت‌ بایستم‌، چون‌ هم‌ خسته‌بودم‌، هم‌ بدم‌ نمی‌یومد كه‌ بهانه‌ای‌ پیدا بشه‌ تاكمی‌ استراحت‌ كنم‌، اما راستش‌ ته‌ دلم‌ با خودمی‌گفتم‌، خیلی‌ زود تو هم‌ خسته‌ می‌شی‌ و میری‌.بعضی‌ از جوونهای‌ تازه‌ درس‌ خونده‌ اینطورن‌،وقتی‌ از دانشگاه‌ میان‌، یه‌ دنیا فكر توی‌ سرشونه‌ وكله‌ شون‌ باد داره‌، قدیمی‌ها رو قبول‌ ندارن‌ وآدم‌ حسابشون‌ نمی‌كنن‌، بعضی‌ هاشون‌ خیال‌می‌كنن‌ این‌ مدركه‌ كه‌ كارو راه‌ می‌ندازه‌. اماخیلی‌ زود وقتی‌ سرهمون‌ اولین‌ كارگیر می‌كنن‌،سختشونه‌ كه‌ مخ‌ شون‌ رو به‌ كار بندازن‌ و دنبال‌ راه‌چاره‌ باشن‌، می‌زنن‌ زیر همه‌ چیز و با لب‌ و لوچه‌آویزون‌ راهشون‌ رو كج‌ می‌كنن‌.

خب‌ وقتی‌ تو رو دیدم‌ كه‌ سرسختانه‌ چسبیدی‌به‌ كار، حتی‌ از موندن‌ تو كارخونه‌ و بین‌ كارگر ویكی‌ به‌ دو كردن‌ با اونا خسته‌ نمی‌شی‌ و دایم‌ دنبال‌یه‌ چیز جدیدتر و یه‌ راه‌ حل‌ بهتر برای‌ زیاد كردن‌سرعت‌ كار و بالا بردن‌ تولید هستی‌، دلم‌ گرمتر شدو بیشتر پامو از كار خونه‌ كشیدم‌ كنار، دخترم‌ من‌ باایمان‌ كامل‌ كارو بهت‌ سپردم‌ و پشیمونم‌ نیستم‌،چون‌ ظرف‌ همین‌ چند ماهه‌ كلی‌ سود كردیم‌ كه‌شاید نمونه‌اش‌ ظرف‌ چند ساله‌ گذشته‌ هم‌ توترازنامه‌ها و حساب‌ و كتابها وجود نداشته‌ باشه‌.


شما در حال مطالعه صفحه 1 از یک مقاله 2 صفحه ای هستید. لطفا صفحات دیگر این مقاله را نیز مطالعه فرمایید.