جمعه, ۲۹ تیر, ۱۴۰۳ / 19 July, 2024
مجله ویستا

ما هم به سنت سیئه پایبند ماندیم


ما هم به سنت سیئه پایبند ماندیم

یک کار ناتمام دیگر

هفته قبل بود که امیرحسین مهدوی خبرم کرد هفته نامه اعتماد دارد به آخر خط می رسد. توضیحاتی هم داد که لابد اگر خودش صلاح بداند، می نویسد و با شما هم در میان می گذارد. هر چه بود، این نتیجه را به دستم داد که از نظر او - که بسیار بیش از من درگیر کار نشریه بود- این کار دیگر ادامه یافتنی نبود.

این، البته اول بار نیست که تیمی سیاسی، مطبوعاتی، فرهنگی یا هرچیز دیگری که اسمش را بگذاریم، نتوانسته ادامه دهد و از آسیب های درونی و بیرونی خود را در امان نگه دارد. چرا راه دور برویم؟ تیم «شرق» چه شد؟ روزنامه یی که به آنجا رسیده بود که مخاطب بی دغدغه تیتر و محتوای آن روزش، از گیشه دکه ها برش می داشت، سه شقه شد و اینک از پس دو سال، هیچ شقه یی نه از وضع خود رضایت دارد و نه هویت و موقعیت پیشین را نزد مخاطب دارد. دسته بندی و طیف بندی میان اعضای یک مجموعه و جریان، البته فی الذاته بد نیست. گاه طیف های مختلف یک جریان سیاسی یا مجموعه به این نتیجه می رسند که از منظر هویتی- ایدئولوژیک به مرحله افتراق و جدایی رسیده اند. حتی جدایی هایی که مبنای استراتژیک (راهبردی) داشته باشد و نیروی سیاسی یا اجتماعی بتواند اقدام خود را در قالب طرحی بلندمدت توجیه کند و توضیح دهد، نیز قابل دفاع است. مثلاً و به رغم همه تبعاتی که چندپارگی اصلاح طلبان در دور نهم انتخابات ریاست جمهوری در پی داشت، هنوز هم روشن شدن مرزبندی سیاسی-هویتی طیف سنتی چپ (با نامزدی مهدی کروبی) و طیف پیشرو اصلاح طلبان (با نامزدی دکتر مصطفی معین) واجد استدلال ها و منطقی است که آن را قابل دفاع می کند و حتی چشم اندازی از تکرار این وضعیت در انتخابات آتی ریاست جمهوری نیز به نظر می رسد؛ اتفاقی که در صورت وقوع، بر اصالت و واقعیت شکاف درونی اصلاح طلبان صحه می گذارد. اما در همان انتخابات، شاهد نامزدی چهره یی چون محسن مهرعلیزاده بودیم که نه آن زمان و نه هنوز پس از چهار سال روشن نشده که به کدامین دلیل سیاسی، راهبردی و هویتی به تک نوازی روی آورد و بیش از یک میلیون رای اصلاح طلبان را در آن انتخابات نزدیک و میلیمتری زائل ساخت؟ همچنان که در همان انتخابات و در میان چنددستگی جناح راست، هرگز معلوم نشد نامزدی محسن رضایی به کدامین دلیل و مبنای سیاسی، هویتی و راهبردی صورت گرفت؟ البته درایت محسن راستگرایان (رضایی) اندکی از محسن اصلاح طلبان (مهرعلیزاده) بیشتر بود و به همین دلیل هم، دو شب مانده به انتخابات از عرصه کنار کشید؛ گرچه در مورد او هم، هرگز منطقاً روشن نشد آمدنش بهر چه بود و در باب اینکه به کجا می رود هم، سخنی بر ناظران سیاسی ننمود. همچنان که این روزها و با در افتادن بحث نامزدی احتمالی رضایی، باز هم این پرسش ها بی پاسخ است و معلوم نیست میان او و احمد توکلی و محمدباقر قالیباف (به عنوان نامزدهای محتمل اقتدارگرایان منتقد دولت) چه تفاوتی هست که آمدن او را در کنار آن دیگران، توجیه کند؟

سوگمندانه باید گفت بسیاری از چنددستگی ها در مجموعه های سیاسی، فرهنگی و مطبوعاتی جامعه ما از جنس نامزدی محسن رضایی ها و محسن مهرعلیزاده هاست. کارهایی که می کنیم ره سپردن است به وادی ترکستان. نه به کار ابراز هویتی می آید، نه بر منفعتی می افزاید و نه راهی تازه بر رویمان می نماید. گویی فرمانبران هوس شده ایم و حرص. چشم مان نه تنها چشم اندازی دور را برایمان تصویر نمی کند که حتی تا نوک بینی خویش را هم نمی بینیم؛ چه، چشم بر واقعیت بسته ایم و همچون خماران افتاده در جوی ها و کوچه کوچه های شهر، توهم زده ایم.چنین است که هر کس «منم»گویان به میان می آید و سهم خویش از این ته مانده بنیه فروریخته جامعه ایرانی طلب می کند. چشم ها وقتی بسته باشد، شهر همان شهر رمان کوری ساراماگو را می ماند؛ کثافت است که از در و دیوار می بارد. بیچاره آنکه هنوز می بیند. عجب رنجی می کشد،

شاید امیرحسین مهدوی حق داشته باشد. در این شهر قلم برداشتن و راه نمودن و از اصالت و هویت و راهبرد سخن گفتن، چه معنا دارد؟ مرا بگو که نام صفحه ام «ذره بین» بود،

با این همه، دلم نمی آید دل بکنم. دلم نمی آید در این جامعه بی بنیه و ناتوان و در برابر ساختار دولتی گران، از هیچ جمعی و هیچ کارگروهی که محفلی می سازد و شمع آن محفل نوری - حتی برای شهر رمان کوری- می تاباند، دل بکنم. به قول علی (ع) که این روزها بسیار نامش در منابر و تکایا آمد، ترجیح می دهم استخوان در گلو و خار در چشم ادامه دهم و بگویم و بنویسم و فحش بخورم و نقد شوم. تعهد اجتماعی و اخلاقی هر کسی که دستش می رسد تا کاری کند، همین است؛ گرچه خود بهتر از همه می دانم که این روزها دست ها را بسته اند و دسته های تخریب و فشار و تحکم را به میدان فرستاده اند. اما پرسشم این است؛ اگر در این زمانه سخت، اگر در این سرمای زمستانی دست ها را به هم نمالیم تا اندکی گرم مان کند، پس کی می رسیم به زمانی برای گرمی دست ها؟

از گرمی دست ها گفتم. رفتن ما و بستن این پنجره، با خردک شرر مانده در دل ها چه می کند؟ آیا به فکر دل هایی هستیم که بهانه یی می خواهند برای گرم شدن؟ برای برافروختن؟ برای سینه گشودن؟ برای سخن گفتن؟ برای درددل کردن؟ برای مهر ورزیدن؟ برای با هم بودن؟

باباطاهر عریان ناله سر می داد که «هر آنچه دیده بیند، دل کند یاد». کاش جای تو بودیم باباطاهر، دیده ها بسته ایم و خودبه خود، دل افسرده ایم. ترانه خوان می گفت؛ «ای بی بهونه، ای دل،». آری، دلمان دیگر بهانه یی هم ندارد. بهانه یی ندارد برای تپیدن، حتی برای ترسیدن. آب از سر گذشته؛ وجب شماری را چه کار؟

دل بی بهونه اما ندایم می دهد که آری، بهانه یی هست. بگو؛ به همه بگو، به آن دوستی که نمی دانی چطور یک ساله به اندازه قرنی میان تان فاصله افتاد؛ به آن دانشجویی که دیگر نه حرف تو می فهمد و نه تو حرفش را؛ به آن دخترکی که زنانگی اش سایه افکنده بر هرچه امر مشترک و گفت وگویی میان تان هست؛ به آن همکار سابقت که حالا اکسیژن هوایش هم در آن طرف دنیا با اکسیژن جهان سومی تو تومنی هفت صنار توفیر دارد؛ به آن دیگری که ناگهان آن پیرمرد دوست داشتنی مبارز را گذاشت و رفت آنجایی که همه از آن فراری اند؛ به آن بزرگانی که سایه هم با تیر می زنند؛ به همه بگو، بگو؛ آری من هم بهانه خویش را یافته ام. بهانه همرنگ شدنم را با جماعت از ترس رسوایی و شاید هم، از حرص دنیایی. بگو، نترس و بگو، بگو بهانه ام این است که این موج همه را در برمی گیرد. نه تر و خشک می شناسد و نه سوخت و سوز دارد. کاترینا و گوستاو کجا و این توفان درهم پیچنده، کجا؟ آری؛ این موج ما را هم گرفت. ما هم چشم بسته ایم. ما هم دل افسرده ایم. ما هم گوشه نشسته ایم. بله؛ این طوری است که می توانیم بگوییم ما هم هستیم. با نیست شدن. با بی هویت شدن. با همرنگ جماعت شدن. با نبودن. شاید دکارت اگر امروز بود، می گفت؛ من نیستم، پس هستم،

محمدجواد روح