یکشنبه, ۳۱ تیر, ۱۴۰۳ / 21 July, 2024
مجله ویستا

ایده بالقوه ای که از دست رفت


ایده بالقوه ای که از دست رفت

نقد نمایش ترانه ای برای آیدا

▪ نویسنده : حمیدرضا نعیمی ،کارگردان: سیامک موحدی

نمایش "ترانه ای برای آیدا" بخشی از زندگی دو خانواده هم وطن را در زمان جنگ تحمیلی به صحنه می کشد. متن فضایی سوررئال دارد چرا که تمامی آدمها شهید شده اند. نویسنده می خواهد از این موضوع به عنوان تعلیق استفاده کند اما در عمل این تعلیق به ابهام تبدیل شده و متنی نامنسجم و گنگ را بدست می دهد. در واقع ما نمی دانیم که اینها زنده نیستند هر چندکه با اشاراتی نویسنده می خواسته این را به ما بفماند. مثلاً صدای دستگاههای بیمارستانی، رفت و آمد گهگاه برانکاردی که از صحنه می گذرد و بیماری روی آن است که البته در اجرا حذف شده است و اما اینها هیچکدام به رفع ابهام کمک نمی کنند گویی نویسنده آقای حمیدرضا نعیمی که متن های خوبی را از او در قبل شاهد بودیم این بار در چنبره متنی سفارشی اسیر شده است متنی که می بایست دیدگاه های سفارش دهند در آن طرح شود هر چند که به اثر لطمه بزند.

و افسوس که در این میان ایده بالقوه خوب آقای نعیمی از دست می رود، و تنها ما شاهد متنی وقایع نگار هستیم، که کمتر به یک متن دراماتیک نزدیک است. متن در جای جا پر است از حرافی هایی که هیچ ربطی به موضوع اصلی ندارد. تکرار ماجرای استخدام پدر، دعوای پدر و پسر بر سر بروسلی و سوخته سرایی، و غرغرهای مادربزرگ و گویی تنها برای رساندن متن به زمانی مطلوب برای اجرا نگاشته شده اند، آن هم بگونه طنز، طنزی که نه بصورت دراماتیک بلکه بطور روبنایی و نچسب در متن و ایضا اجرا خود نمایی می کند. معلوم نیست ما قصه را از منظر کدام شخصیت می بینیم. یکی از آنها که شهید شده اند، مادر که در کماست، آن دو زن مرد جوان که در آخر نمایش می آیند و ساکنان جدید خانه سازمانی ارتش هستند. که تنها شخصیت های زنده ماجرایند، اینگونه است که متن آشفته می گردد و سفارشی بودن آن بیش از پیش خود را به رخ می کشد.

متن از گفتگوی آیدا و ایرج زوج جوان شروع می شود که بعد می فهمیم بدلیل تراکم کار حرفهایشان را روی نوار ضبط کرده و برای هم می گذاراند (مانند دو شخصیت فیلم مادر شادروان علی حاتمی) بعد از آن ورود خانواده جنگ زده بشیر را می بینیم که در انتهای نمایش متوجه می شویم هرگز به آنجا نرسیده اند و در جاده خارج از آبادان هدف هواپیماهای عراقی قرار گرفته و شهید شده اند و اینها همه را از زبان آقای نصرتی که زن و شوهر جوانی را برای سکنی در این خانه سازمانی می آورد می شنویم. شاید اگر حضور مادر یعنی ملیحه که در کماست در متن پررنگ تر می شد و ما وقایع را از ذهن تخیل گرای او می دیدم به روند متن کمک می کرد شاید ذهن نویسنده بیش از اینها در گیر تعلیق بوده است. و می خواسته همه اینها را در آخر داستان رو کند. که بیشتر به ابهام و گنگی اثر منجر شده. به هر حال متن دچار موارد عدیده ای است که اجرا را نیز تحت تاثیر قرار داده، اما کارگردان با حذف مواردی چون ضبط صوت، برانکارد و .... خواسته متن را از این سر در گمی در بیاورد.

که باز راه به جایی نمی برد. چون از اساس با مشکل همراه است.طراحی صحنه بر خلاف سورئالیستی که در متن و لایه های آن احساس می شود رئالیستی است با بکارگیری رنگ های گرم هر چه بیشتر از این فضا دور می شویم، شاید به نوعی کارگردان سیامک موحدی و طراح صحنه خانم بهناز نازی و آقای حمیدرضا نعیمی به عنوان مشاور می خواستند بگویند که این آدمها زنده اند که شهیدان زنده اند و زندگی هنوز جریان دارد و... اما می دانیم که اینگونه نیست. چون موضوع و لایه های زیرین متن به لحاظ موضوعی سورئالیستی است. شاید اگر با ترفندهایی، انتهای کار در جای جای نمایش گنجانده می شد و فضا به سوی سورئالیست می رفت از این آشفتگی رهایی می یافت.

اما اینگونه نشد و کارگردان نیز در ورطه گنگی و جذبه تعلیق و نامانوسی افتاده است. می شد با استفاده از فضای سورئالیست و افزودن عناصر این شیوه و تلفیق آن در انتها با رئالیست نمایش قابل تاملی را شاهد باشیم. حتی اگر نویسنده از شیوه سیال ذهن استفاده کرده باز هم باید تابع عناصر مرتبط با این شیوه باشد. بهترین کاراکتری که می شد در این ماجرا نقش عمده ای را ایفا کند معصومه بود، سیال ذهن می توانست با او همراه شود و ... البته اینها تمامی به عنوان پیشنهادات و نه حکم در کل نمایش از نبود یک دراماتورژی حرفه ای و آگاهانه رنج می برد. شاید اگر درماتورژی در کنار کار بود الان شاهد نمایش متفاوت تر می بودیم.

در کارگردانی نیز هر چند نمی توانیم کاملاً به سوی رئالیست برویم به همان دلایلی که گفته شد اما در کل میزانسن ها حساب شده بود مانند دوری آیدا و ایرج و کناره گیری سلیمه مادر از جمع اما بداهه های بیانی به خصوص در زمینه طنز بیش از حد بکار گرفته می شدو نچسب می نمود آیا بکارگیری این همه طنز و شوخی به راستی با این فضا چقدر همخوانی دارد.

در جاهایی هم غلو در بازیها زیاده از حد بود یعنی از حالت طبیعی خارج می شد اگر حتی قبول کنیم که می باید فضا را رئالیستی ببینیم. حتی در یک فضای کاملاً رئالیستی هم باید همه چیز قبل از آنکه واقعی باشد طبیعی جلوه کند اما از اینها گذشته عصمت رضا پور بازی متفاوتی را ارائه داد علیرغم اینکه کاراکتر مادربزرگ به لحاظ سنی با سن واقعی او فاصله زیادی داشت و همین طور یعقوب صباحی که بازی روانی ارائه کرد. و بازی در سکوت خانم گیتی قاسمی در نقش سلیمه (مادر) قابل توجه بود.

با این حال یک سوال اساسی مطرح است که آیا تمامی اینها رویاهای مادر بود. مادری که در کماست ؟ اگر چنین است در این رویا جایگاه آیدا و ایرج را چگونه می توان توجیح کرد؟ و ایضا داستان خرگوش و ... . در انتها باید گفت گروه زحمت خود را کشیده است و ما شاهد بازیها و در کل اجرای گرم و صمیمی ای بودیم به آقای سیامک موحدی و گروهش خسته نباشید می گویم.

سیدعلی تدین صدوقی

عضوکانون ملی منتقدان تئاتر ایران