چهارشنبه, ۲۷ تیر, ۱۴۰۳ / 17 July, 2024
مجله ویستا

بچه های جدید مسجد


بچه های جدید مسجد

باز حاج آقا آمده بود توی گیم نت کار هر شبش بود قبل اذان , توی راه مسجد , یک سری هم به گیم نت می زد , ده دقیقه ای با بچه ها حرف می زد و بعد می رفت

باز حاج آقا آمده بود توی گیم نت . کار هر شبش بود. قبل اذان ، توی راه مسجد ، یک سری هم به گیم نت می زد ، ده دقیقه ای با بچه ها حرف می زد و بعد می رفت. توی این ده دقیقه هم کسی جرات نداشت حرف بد بزند یا داد بکشد سر هم تیمی اش. نه که آقا فراز نذارد خود بچه ها احترام می گرفتند و حرفی نمی زدند.

حاج آقا دو تا خیابان پایین تر می نشست و امام جماعت مسجد محل بود.با عمامه ی سفید و ریش کوتاه اما پر پشت مشکی. جوان بود و از موهایی که از جلوی عمامه اش بیرون ریخته بود فقط چندتایی سفید شده بودند. بعدها فهمیدیم اسمش «آقا محسن» است و اصالتا این جایی نیست ، اما چند سالی است که آمده این محل و چند وقتی است شده امام جماعت مسجد.خبری از امام جماعت قبلی نداشتم که چطور رفته ، اما مسجد را می دانستم که دویست قدم بالاتر است. همیشه صدای اذانش توی گیم نت می پیچید ، اگر هدفون روی گوشت نگذاشته بودی ...

روز اولی که آمد توی مغازه ، من ایستاده بودم پشت سر بچه ها و بازی شان را نگاه می کردم ، همه ی پول تو جیبی آن روزم را خرج کرده بودم و حالا مجبور بودم بازی بچه ها را نگاه کنم.

وقتی حاج آقا آمد داخل مغازه ، اصلا تعجب نکردم. گفتم حتما پدر یکی از بچه هاست و آمده گوش پسرش را بگیرد و برود. از این اتفاق ها زیاد می افتاد. روزی نبود که کسی نیاید پی بچه اش و با داد و بیداد گوشش را بپیچاند و تا خانه ببرد. اما وقتی آمد تو ، جای این که پشت کامپیوتر ها را نگاه کند ، صاف رفت پیش فراز آقا و چند کلمه ای حرف زد ، بعد آمد توی مغازه و مثل من ایستاد پشت یکی از کامپیوتر ها و زل زد به مانیتور. تعجب کردم ، نه من ، که همه ی بچه ها. همه نگاهشان جلب حاج آقا شده بود. یه کم که داد و بی داد توی مغازه کمتر شد ، دیدیم به بچه ای که بالای سرش ایستاده کمک می کند.«رفت پشت این دیواره ، ندیدت ... آروم برو جلو ، بپا نبیندت ، آها بزنش ... ایول!»

فکر کنم سینا بود که گفت:«حاج آقا خوب بلدید ، بیا ین یه دست با هم بازی کنیم ...» چند تایی خندیدند و حاج آقا با لبخند رو برگرداند و گفت :«سلام ...»

آمد سمت سینا ، دست داد و با دو سه نفری که بغلش ایستاده بودند هم سلام علیکی کرد و شروع کرد باهاشان حرف زدن. آنهایی که مشغول بازی بودند ، برگشتند به بازیشان و بعضی ها هم که مثل من ایستاده بودند ، رفتند سمت حاج آقا که ببینند چه می گوید. من اما نشستم روی یکی از صندلی های اضافی مغازه و به حلقه ی دور حاج آقا نگاه کردم و چهار ، پنج بچه ای که دورش جمع شده بودند.

صدای اذان که بلند شد ، از بچه ها خداحافظی کرد و آمد پیش آقا فراز ، تشکر کرد و رفت سمت در ، پایش را روی پله ی اول که گذاشت ، برگشت نگاهی به من کرد ، لبخندی زد و رفت.

چند دقیقه ای نشستم ، پول بازی که نداشتم ، چشمانم هم درد گرفته بود ، بس که زل زده بودم به مانیتور بقیه. خودت وقتی بازی می کنی آن قدر غرق بازی می شوی که حواست به چشم هایت نیست ، اما وقتی بازی بقیه را می بینی ، زود چشم هایت درد می گیرند...

بی این که از کسی خداحافظی کنم ، از مغازه زدم بیرون و آمدم خانه.

فردا نشسته بودم پشت کامپیوتر و داشتم بازی می کردم که حاج آقا آمد ، از دور به بعضی بچه هایی که دیروز بودند و الان باز چشم هایشان چرخیده بود تا دوباره ببینندش سلام داد و رفت نشست پیش آقا فراز . توجهی نکردم و مشغول بازی کردنم شدم . صدای هدفون توی گوشم زیاد بود و صدایی جز صدای بازی نمی شنیدم. حس کردم پشت سرم چند نفری جمع شده اند ، توجه نکردم ، بازی را ادامه دادم که کمین خوردم و یواشکی با تیر زدندم.تا همه کشته می شدند باید صبر می کردم و نمی توانستم بازی کنم. هدفون را در آوردم که گوش هایم کمی استراحت کند و زنگ نزند که صدایی از پشت سر گفت :«خسته نباشی!»

برگشتم ؛ حاج آقا ایستاده بود و بالای سر من داشت با دو ، سه نفری حرف می زد. سلام و علیک کرد و از بچه ها پرسید:«گفتین اسمش چیه؟»

خودش را معرفی کرد و از اینکه کلاس چندمم و تابستان چه کار می کنم پرسید. داشتیم با هم حرف می زدیم که

بغل دستی ام زد توی پهلوم و گفت:«حواست کجاست؟ شروع شد بازی ...»

هدفون توی گوشم نذاشتم و بی هدفون شروع کردم به بازی کردن. می خواستم حرف های حاج آقا را بشنوم.باز صدای اذان بلند شد و به بچه ها گفت :«من باید برم مسجد ... شماهام میاین؟» یک کمی م ن و م ن کردند و حاج آقا بی اینکه منتظر جوابشان بشود گفت :«پس تا فردا خداحافظ» باز رفت از آقا فراز تشکر کرد و رفت.

هم تیمی ام از آن طرف میز بلند شد و سرم داد زد « هوی حواست کجاست ؟! ... گند زدی به بازی رفت.» باز تیر خورده بودم ، بی اینکه حواسم باشد ...

گیم نت آمدن قبل مسجد شده بود کار هر روز حاج آقا. می نشست و چند دقیقه ای با بچه ها حرف می زد و بعد ، با صدای اذان می رفت سمت مسجد. همیشه هم پیشنهاد همراهی می داد. روزهای اول کسی نمی رفت ، اما بعدش یکی دو تا از بچه ها هم همراهش به مسجد می رفتند. من هم چند باری رفتم ، خوب بود ، زود نمازت را می خواندی و بعدش می نشستی پیش حاج آقا که با یک سری بچه مسجدی که دورش حلقه زده بودند داشت حرف می زد. معرفی ات می کرد به بچه ها و با آدم های جدیدی دوست می شدی.

بعد دو سه ماه ، تقریبا همه ی بچه هایی که بیکار بودند و بازی نمی کردند با حاج آقا مسجد می رفتند. حاج آقا هم زودتر می آمد گیم نت و بیشتر با آقا فراز حرف می زد. چند باری هم دو ، سه تا از بچه مسجدی ها را آورد .

خودش هم می نشست پیش آقا فراز و بچه ها و موقع اذان بچه مسجدی ها هم بازی شان را نیمه تمام می گذاشتند و با آقا محسن و بچه مسجدی ها می رفتند نماز.

کم کم گیم نت شلوغ قبل اذان ، با «الله اکبر» اذان خالی می شد و همه با حاج آقا می رفتند نماز. بچه ها برنامه ریزی می کردند که بازی موقع اذان تمام شود و بتوانند با حاج آقا بروند نماز.

چهار پنج ماهی از اولین ورود آقا محسن گذشته بود که یک روز آقا فراز نوشته ای تایپ شده زد پشت در مغازه «هنگام نماز تعطیل است.»

چهار پنج نفری اعتراض کردند. آقا فراز اما سفت و سخت روی حرفش ایستاد. همان شب ، وقتی همه با حاج آقا در مغازه را بستیم و رفتیم مسجد ، بعد نماز حاج آقا بچه مسجدی ها را بلند کرد و آوردشان گیم نت. شب خوبی بود. کلی آدم ریخته بودند و باهم بازی می کردند، آنهایی هم که جایی نداشتند چند نفری می ایستادند و با هم حرف می زدند. بچه ها کلی دوست جدید پیدا کردند و از آن به بعد ، بچه مسجدی ها هم می آمدند گیم نت و همه با هم وقت اذان می رفتیم مسجد.

بعد چند روز ما هم حسابی مسجدی شده بودیم.

بعضی ها که بازی نمی کردند زودتر می رفتند مسجد و سجاده ها را می انداختند و چایی بعد از نماز را آماده می کردند.

آنهایی هم که غر می زدند از اینجا رفتند گیم نت سهیل که چند تا خیابان بالاتر بود.آقا محسن هم دو سه روزی بود که راهش را دور می کرد و تا گیم نت سهیل می رفت. بعضی وقت ها هم با تاخیر به مسجد می رسید . بعد چند روز دیدیم دو سه نفری به جمع بچه های مسجد اضافه شد ...

محمد حیدری