سه شنبه, ۲۹ خرداد, ۱۴۰۳ / 18 June, 2024
مجله ویستا

شبان شهرنشین!


شبان شهرنشین!

دیروز که پاهایم طبق معمول برای کاری کوچک شتاب گرفته بودند و آرامشم، پی هیچ و پوچ در هیاهوی شهر تقلاهای بی سرانجام گم شده بود، عاقبت گوشه ای ایستادم و از خودم پرسیدم: آخر تو تا …

دیروز که پاهایم طبق معمول برای کاری کوچک شتاب گرفته بودند و آرامشم، پی هیچ و پوچ در هیاهوی شهر تقلاهای بی سرانجام گم شده بود، عاقبت گوشه ای ایستادم و از خودم پرسیدم: آخر تو تا کی باید از سکوت پیرانه سری فصل، از عبور ساکت پاییز؛ این نگارخانه رنگ وارنگ بی بهره باشی و ندانی که بی بهره ای؟ یادت نیست روزی که طومار کشت و کار پدر را پیچیدی و پی چندرغاز مقرری ماهیانه، راسته آگهی های روزنامه را گرفتی و سر از دولتسرای کارمندی درآوردی، بقچه ای داشتی که از دوبیتی های مادرت و بوی نان تازه اش پر بود؟ حالا امروز بقچه ات را باز کن و ببین چه داری؟ آیا بجز چند تکه نان باگت و قوطی غذاهای یخ زده و فیشهای آب و برق، چیز دیگری در بقچه می بینی؟ البته چند برگ کاغذ اداری هم کنارشان هست که- گوش شیطان کر- کارنامه ترقیات سال به سال توست. آی چوپان بی رمه! بعد این همه سال، یکبار هم که شده چشم از آدمها بردار و به خودت نگاه کن! امروز کنار جاده ای ایستاده ای بی بازگشت، که چهل و هشت منزل آن را باری به هر جهت جا گذاشته ای. ببین آیا همه آنچه را که در منزل اولی با خود داشتی، امروز همراه توست؟ باور کن نه، تو حتی نیمی از خودت را هم، نمی دانم در کجای همین جاده جا گذاشته ای و دریغا که هنوز خرسندی! امروز پاییز است و پیر سپیدموی زمستان، چند قدم آن سوتر، از پشت دیوار سیمانی شهر، نگران جان یخ کرده توست. جانی که سالهاست از هیزم گفتگوی بی منت مردمان آبادی، گرم نمی شود و مهتاب شب همدلی شبانان دشت، بر آن نمی تابد. سالهاست که صدای کبکهای کوهستان کودکی ات، در همهمه شهر گم شده است و تو آن را فراموش کرده ای. تو سالها پیش رمه ات را به صحرا بردی و تنها برگشتی و امروز گوسفندان گمشده ات، خواب چرای صبح صحرا را می بینند و دور از آغل شبانه، خاطره سبز چمن را نشخوار می کنند. بیرون، برگهای درختان رنگ پریده شهر، بر آسفالت بی روح خیابان می افتند و تو پشت پنجره اتاقت ایستاده ای و از طبقه نمی دانم چندم، به کلاف گره خورده ماشینها نگاه می کنی، ولی به یاد جاده خاکی آبادی ات نمی افتی که بدون چراغ و تابلوی «عبور ممنوع»، تو را سالهای سال، به مقصد رسانده است. آی چوپان بی رمه! بگذار از جبران خلیل جبرانی برایت بگویم که می گوید: «هر کدام از ما اگر خوب نگاه کنیم همان دهقان زاده روستایی هستیم. همه ما درخت را دوست داریم و در چراگاه ذهن من و تو، شبان و رمه و بره ای گمشده وجود دارد. در آنجا خیش و خرمن و چرخشت هم هست. مسیح حرفهای خود را از تار و پود فصلها می بافت. چنان که زمان نیز، بافته خود را از تار و پود فصلها و نسلها فراهم می کند.»

منصور ایمانی