چهارشنبه, ۳ مرداد, ۱۴۰۳ / 24 July, 2024
مجله ویستا

تمام غریبان تو را می شناسند


تمام غریبان تو را می شناسند

اصلا اینجا مركز عالم است از هر سوی كه بیایی, جایی باید بایستی و سر خم كنی رو به آستان سلطان آنكه ایران را ناخدا و مرزبان و رهبر است چه آسمان سر بساید و خلبان خوش ذوق, طوافی هوایی گرداگرد حریم رضوی بكند, چه قطار كه بر آستانه آن پل, رو به سوی امام گل دارد و چه ماشینی كه رسیده به تپه سلام گنبدش را بر دیدگانمان می نشاند

این بارگه كدام خورشید است؟

انسان، اسیر و خسته و حیران، ترسان و گریان، مواج بر دوش آدمی زادگان، گام برمی دارد -طبرسی و تهران و شیرازی و نواب و خسروی - در میان دیگران. بارگاه نمودار می شود. خیلی دور بود و حالا بسی نزدیك. می شود نفس كشید و او را حس كرد. روزهایی مثل امروز كه نفس كز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریك... و مشهد سرمازده و رنجور - بر جانت لرزه می افتد. چه از طبرسی و تهران و نواب و خسروی و شیرازی كه بیایی. لرزه است و لرزه. نه از سرما - كه گاه استخوان می تركاند- بلكه از شوق و نیاز كه قلب را با بلورهای چشم می تركاند و قطرات را به دیده می نشاند.حالا باید بروی؛ آهسته و شمرده، الله اكبر گو و شناور در عطر و عود. سر بر زیر و تمام هستی ات روی دست. بگذار تا بگردندت كه از هر چه رنگ تعلق پذیرد - چه خوب می شد اگر چنین می شد!- آزاد شوی.

ای گنبد همیشه معطر به عطر اشك!

دانی كه چه می بینی؟ هر جا كه ایستاده ای، او را. نمادش را و محل تلاقی جانت با نامش را. چه دور از صحن جامع گام برداری و وارد آزادی و جمهوری و گوهرشاد و امام و... شوی. باید بایستی؛ سر بالا، چشم بدوزی به آن طلایی ترین گنبد عالم. نجوا كنی، درود بگویی و اللهم انی وقفت علی باب من ابواب بیوت نبیك... خوان، پیش روی. سلام كه می دهی، امیدواری كه پاسخی بیاید. می آید؟ نمی دانی، اما تعهدش را كرده اند كه دستت را بگیرند؛ وقت موت، وقت رجوع و وقت... . ابهامش كجاست كه نگرانی؟ آنجا كه نمی دانی تو درست آمده ای یانه! درست آمده ای، ولی درست بوده ای یا نه؟

حكایت آن مجاور و زائر هر روزه كه چو در خواب بینندش و غرق در نور و سرور آن جهان، روایت می كند ماجرای سلام هایش را و یك سلام خاص در صبح برفی زمستان را كوتاه و گذرا- كه دستش را گرفته اند و پاسخش را داده اند.

وقتی به گریه می گذری در رواق ها...

پیش آ و دستی برگشا. كفش ها را برگیر، بگذار روی پیشخوان. مردی لبخندی زند و سلامی گوید و ندای التماس دعایی بردارد و تو هم شماره ات را تا اگر رفتی و گم شدی - نه با دیگری، بلكه با خود - بتوانی راه برگشت را بازیابی.

آرام و مجذوب، زیر چتری از آیینه از زیباترین هاش در جهان- نور در نور و مطلا، می روی به جلو، شاید هم به بالا. بسم الله و بالله و علی ملت رسول الله... باید كه بشكنی و پایت را بكنی و بجنبی. یادت نرود؛ خیلی زود دیر می شود، خیلی زود... .

به پابوس ضریح مهربانی هات می آیم

... كه چگونه می شود آسمان ها را در مربعی كوچك خلاصه كرد؟! این را شاعری پرسید. سئوالی برای همیشه كه چگونه ندارد، می شود. آنجا كه معصوم فرمود تمام جهان را در دانه ای كوچك تر از عدس نهاده اند؛ همان كه چشم نامیدندش. چهار گوش، حكمت مكرر مسلمانی ست؛ چه كعبه باشد و چه مزار سبز رسول (ص) و چه بقیع و چه... .

و مثل همیشه، داستان آن دردانه، متفاوت است كه شش گوش است؛ نشسته بر عرش و متفاوت ترین لحظات را در درون دارد. او كه... صبركن، قرارمان كربلا؛ هر جا كربلاست و لیك اینجاییم.

نشسته، زانو زده، تب دار، باید بخوانی اللهم الیك صمدت من ارضی... كه از وطنم، آهنگ تو را كرده ام كه برسم و بگریم، تو را بخوانم و تو هم مرا.

در میانه آن شمس الشموس، نامی زیبنده بر ضریح منورت، آنچه نهفته داری، با حجمی از ستاره و خورشید، آذین بسته اند و تو خیره تر از پیش. اینجا حركت زمین و زمان جور دیگری ست. بالا، غرق در نور و آیینه، همراه صلابت شمشیر و زره و اسباب حماسه و جنگ و پایین، مردمانی؛ دشوار است آنان را مردم نامیدن كه مردان عوام می دانند و می خوانند. گفت چراكه مگر جز این است كه تا تو دعوت نكرده باشی، كسی را توان آمدن باشد؟! همه خاص اند و در خالص ترین نقطه هستی، رسیده اند.

بغضی كنار پنجره فولاد...

گویند كه بنشین و سبك شو و دخیل ببند؛ طولانی تر از وجود، كوتاه تر از عدم. جا را باز بگذار برای همه آنها كه قلب هاشان را در میانه دست هاشان گرفته اند. برخیز... هنگامه دخیل بستن است. صلی الله علیك یا اباالحسن... گو، به پس رو، با تواضع و خشوع. حالا باید دلت و گره زنی به پنجره ش و جوری بروی كه اگر مسافر اویی، شكسته ای! و امیدوار باش، شاید تا برگردی، گره ها را باز كرده باشد.

هر سو كه بنگری، مردی و زنی و بچه ای و پیری، دست را بسته است و دل شكسته اش را به پنجره فولاد پیوسته؛ نه به مانند حریم آن سقای كربلا كه اعراب به هوار و طلبكاری می آیند؛ اینجا شرمسارانه، امام رئوف را بطلب؛ تاریخ و آدم ها و دفتر كوچك شفا ، گواه محكم همه نجات یافتگانند.

در انحنای روشن ایوان كنایتی ست

حالا جایی دیگری؛ مسجدی بزرگ و گنبدی سبز. گلدسته های رفیعش بر فراز حریم حرم. با نام آن بانو كه در طلیعه ساختمان مسجدش، همه را خواسته و گفته بود: آن كسی قدم پیش گذارد كه فریضه صبحش را همواره بر پا داشته است و عجب كه هیچ ندایی باز نیامد و او خود برخاست.

مسجدی را كه او بر جا گذاشت، بعدها چه حكایت ها كه نداشت تا شد پناه بسیاری. تاریخ بگذار و چشم بر دوز، شاید كه به مهربانی هاشان تو را ببخشایند. اگر اكنون نه، پس كی؟ مگر توشی داری و تابی؟

بوی اذان كه رها شده در باد را بردار و ببین كه چگونه بالا می رود از دیوار: الله اكبر! این استثنایی ترین لحظه حضور است. دریاب دمی كه می گذرد و در سایه سار فواره ها و سكوت، جایی میان دو گنبد سبز و طلا، نامش را بخوان. االهم انی اسئلك یا الله دائم فی ملكه... و چه بهتر كه از درون فریاد كنی: رب انی استغفرك استغفار حیاء، استغفرك استغفار رجاء... .

تشنگی مثل گدایی كه...

گویند كه آب دریا را اگر نتوان چشید، پس به قدر تشنگی...؛ حالا كه آمده ای، اشك ها جاری شده اند و لبریزی. جانت تمنای شست وشو دارد و سقاخانه صدایت می كند. شلوغ است، شلوغ؛ همه آمده اند تا عطش شان را فرونشانند، حتی به قدر پیاله ای. در همه چیزها نشانه ای. تا ببخشی آب را، روشنی را و سادگی را. گویی در میانه ازدحام، وسط صحن كهنه قرار است نو شویم تا نشانه ها درهم بپیوندند و طواف كامل.

تشنگی مثل گدایی كه دروغی باشه‎/ دم سقاخونه زیر دست و پا افتاده!

بی قراری كبوتران برای توست

یا من مسمی بالغفور الرحیم... بگو و بنشین و تماشا كن. حالا آسوده خاطری؛ نه از آن رو كه آمده ای، مناسك را انجام داده ای و دعاهات را خوانده ای. نه، می بینی جایی كه آمده ای، حكم حكومت تمام آدمیان است و جهانیان و پرندگان گردن سبز، دانه های حاجت را برمی دارند و تا بلندای اجابت بالا می برند. محو كه می شوی و تشنگی و اشك را كه از یاد ببری، آفتاب سوزان شهر رسول(ص) را می بینی و كبوتران خسته كه از دور آن مزار غریب، رانده می شوند. دانه می پاشی و می خندی. كبوتران تو را تا مشهد پرواز می دهند و هوس زیارت به سرت می زند و تازه می فهمی كبوتر بودن چه نعمتی ست .

چرخ می زنی؛ سر جایت نشسته ای و دیده نبسته ای. او سلطان عالم است و پس نه از كبوتر، بلكه از شتر و سگ و... هیچ عجیب نیست. ما عجیب ترین و عجب دارترین آفریدگان عالمیم كه هر چه ماموم او نیست، بی تردید مامون است!

وحشت از غربت ندارم، ماه هشتم با من است

وداع ، مثل داغ! سنگین است و حجیم و سخت و صعب. بر آستان هركدام از درها كه بایستی، می سوزی و می گدازی. سهل است كه چشم را نبندی تا شیطنت های آخر دلت را پاسخ ندهی. می خواهد بنوشد و ببلعد؛ شاید از آن راه دراز، بازگشتی نباشد.

لا جعله الله آخر تسلیمی علیك... را برای رسول(ص) و تمام جانشینانش می خوانند. بخوان و غمین نباش یاد او در عمق دل ها می شكوفد همچو نور .

فرشاد مهدی پور