نامش قدرتالزمان وفادوست است. کمی بعد، همه او را با نام دیگری خواهند شناخت: شهلا ریاحی. قصه زندگی او را میشود با فهرستی بلند از فیلمها و نمایشها تعریف کرد، اما آن فهرست یک چیز مهم را نشان نمیدهد. شهلا ریاحی در دورهای وارد هنر شد که زن برای رسیدن به صحنه، اول باید دیوارهای بیرون صحنه را کنار میزد. او این کار را کرد و سالها بعد حتی به پشت دوربین رفت.
دختری زیر نور
اسماعیل ریاحی، همسرش، یکی از مهمترین آدمهای این قصه بود. شهلا نوجوان بود که ازدواج کرد و چند سال بعد با حمایت او راهی تئاتر شد. نخستین تجربه جدیاش «سیاست هارونالرشید» بود. صحنهای که میتوانست یک تجربه کوتاه باشد، تبدیل شد به آغاز زندگی دیگری. استعدادش خیلی زود دیده شد. تئاتر به سینما رسید و سال ۱۳۳۰، «خوابهای طلایی» او را وارد پرده نقرهای کرد.
دیگر آن دختر جوانی که حضورش روی صحنه برای اطرافیان عجیب بود، داشت به چهرهای شناختهشده تبدیل میشد. ماجرای شهلا و اسماعیل هم در دل همین مسیر پیش رفت. همسرش بعدها وارد سینما شد، نوشت و کارگردانی کرد و یکی از نزدیکترین مشاوران حرفهای شهلا باقی ماند. رابطهای که برای ریاحی فقط عشق نبود، پشتوانه یکی از طولانیترین زندگیهای هنری سینمای ایران هم شد.
دوربین را بدهید به یک زن …


































































































































































