نمایشی با قصهای بزرگ، سالن بزرگ و نامهای آشنا که انتظار بزرگی میسازد، اما آنچه روی صحنه شکل میگیرد در بسیاری لحظات توان حمل این وزن را ندارد. ماجرا همان تراژدی مشهور فریدون و سه پسرش، سلم، تور و ایرج است. تقسیم جهان قرار است صلح بیاورد اما حسادت، قدرتطلبی و خشونت، خانواده را به میدان خون تبدیل میکند. ماده اولیه آنقدر غنی است که میتوان از دلش نمایشی درباره قدرت امروز، میراث پدران، عدالت و چرخه انتقام بیرون کشید. «پسران فریدون» اما اغلب به روایت ماجرا رضایت میدهد، جایی که باید آن را دوباره کشف کند.
شاهنامه بزرگ، درام کوچک
مشکل اصلی نمایش کمبود امکانات نیست، کمبود ایده اجرایی است. معتمدی که در سینما با «رضا» و «چرا گریه نمیکنی؟» جهان شخصی خودش را نشان داده، اینجا هنوز به زبان مستقلی برای صحنه نرسیده است. داستان سلم، تور و ایرج ظرفیت روانشناختی عجیبی دارد. چرا حسادت شکل میگیرد؟ قدرت چگونه برادری را میبلعد؟ عدالت فریدون واقعاً عادلانه است؟ انتقام قرار است چه چیزی را ترمیم کند؟
نمایش میتوانست میان اسطوره و انسان امروز پلی بزند، اما شخصیتها اغلب فرصت نمیکنند از هیبت نامهای شاهنامه بیرون بیایند و به آدمهایی پیچیده تبدیل شوند. در نتیجه تراژدی گاهی به بازگویی فشرده حوادث نزدیک میشود. آن عمقی که باید برادرکشی را دردناک کند، کامل ساخته نمیشود و حادثهای که باید سالن را منجمد کند، گاه تنها «اتفاق میافتد.»
ستارههایی که هنوز یک گروه نشدهاند …


















































































































