خدیجه نودهی، همسر شهید، از روزهایی میگوید که مرحله جدیدی از زندگی را نوید میداد: «حمیدرضا را از همان روز اول خواستگاری پسندیدم. از عشقش به امامحسین(ع) گفت و از روزهای کودکی که با چادر مادرش در کوچه تکیه راه انداخت و هیئت برپا کرد. بعدها هم تعریف کرد که بچههای دیگر هم چادر میآوردند و هیئت بزرگتر میشد. چادرخاکی را بو میکرد و میگفت فدای چادر خاکی فاطمهزهرا(س). حمیدرضا همان ایدهآلی بود که آرزو میکردم. هرچه بیشتر شناختمش، بیشتر دلبستهاش شدم.»
به صورت ناشناس به نیازمندان کمک میکرد
خدیجه نودهی ادامه میدهد: «وقتی برای خواستگاری آمد، دیپلمه بود و من دانشجوی سال آخر کارشناسی. قول داد درسش را ادامه دهد و من کمکش کردم. در هر شرایطی میشد روی همراهیاش حساب کرد. درباره هر موضوعی مشورت میکردیم و در کارهای منزل بسیار کمکحالم بود. صبحهای جمعه که خودش صبحانه آماده میکرد، از زیباترین لحظات زندگیمان بود. او معتقد بود که مشارکت در کارهای خانه، محبت بین زوجین را بیشتر میکند.» همسر شهید از علاقهمندیهای حمیدرضا چنین میگوید: «اهل کار خیر بود و ناشناس به دیگران کمک میکرد. اگر کسی در اقوام گرفتار بود، کوتاهی نمیکرد. کتابهای مذهبی و عرفانی زیاد میخواند و پس از هر کتاب، با من گفتوگو میکرد تا هم مطالب را بهتر درک کند و هم آگاهیام را بالا ببرد. آخرین کتابش «خونِ دلی که لعل شد» بود. وقتی … …




















































































































