دلار به ۲۰۰ هزار تومان رسیده و حداقل حقوق کارگر حدود ۲۲ میلیون تومان است. همین دو عدد، اگر کنار هم قرار بگیرند، تصویری نگرانکننده از وضعیت معیشت بخش بزرگی از جامعه ارائه میکنند.
اما مشکل فقط این دو عدد نیست.
مسئله این است که اقتصاد دارد امید مردم را هم گران میکند. مردم فقط فقیرتر نمیشوند؛ آیندهشان هم کوچکتر میشود
وقتی قیمت مسکن، اجاره، مواد غذایی، درمان و آموزش با سرعتی بیشتر از درآمد خانوار افزایش پیدا میکند، خانواده ناچار است از جایی بزند.
ابتدا سفر حذف میشود؛ بعد رستوران و تفریح؛ سپس بسیاری از خریدهای غیرضروری. بعد نوبت آموزش، درمانهای غیرفوری و کیفیت زندگی میرسد.
اما این داستان در همینجا تمام نمیشود.
وقتی جوانی میبیند درآمدش برای اجاره یک خانه معمولی هم به سختی کفایت میکند، خرید خانه از برنامه زندگی او خارج میشود.
وقتی خرید خانه از دسترس خارج شد، ازدواج هم دشوارتر میشود.
وقتی ازدواج عقب افتاد، تشکیل خانواده به تعویق میافتد.
و وقتی آینده خانوادگی نامطمئن شد، تصمیم برای فرزندآوری نیز دشوارتر میشود.
این زنجیره را نمیتوان صرفاً با عنوان «تغییر سبک زندگی جوانان» توضیح داد.
گاهی آنچه ما تغییر فرهنگی مینامیم، نتیجه مستقیم ناامنی اقتصادی است. اجاره خانه؛ مالیاتی که هر ماه از جیب مستأجر گرفته میشود
برای یک مستأجر، تورم مسکن فقط افزایش یک عدد در گزارشهای اقتصادی نیست.
یعنی هر سال نگرانی از اینکه صاحبخانه چقدر اجاره را افزایش خواهد داد.
یعنی اسبابکشی از محلهای به محله دیگر.
یعنی خانه کوچکتر.
یعنی فاصله بیشتر از محل کار.
یعنی حذف بخشی از درآمد برای پرداخت هزینهای که هیچ دارایی برای فرد ایجاد نمیکند.
و برای جوانی که تازه زندگی مستقل خود را آغاز کرده، اجاره سنگین میتواند تمام مسیر زندگی را تحت تأثیر قرار دهد.
او به جای اینکه برای خرید خانه پسانداز کند، مجبور است برای پرداخت اجاره پسانداز کند.
این یعنی درآمدی که باید آینده بسازد، صرف دوام آوردن در امروز میشود. خانه؛ رؤیایی که به حسرت تبدیل شده است
نسلهای گذشته ممکن بود با چند سال کار، وام و پسانداز صاحب خانه شوند.
امروز اما بسیاری از جوانان با محاسبهای بسیار ساده مواجهاند:
اگر تمام درآمدم را پسانداز کنم، چند سال طول میکشد تا بتوانم یک خانه معمولی بخرم؟
پاسخ برای بسیاری آنقدر دور است که اساساً دیگر قابل تصور نیست.
و وقتی یک هدف بیش از حد دور شود، انسان کمکم دست از برنامهریزی برای آن میکشد.
این خطرناک است.
چون جامعه فقط با ساختمان و کارخانه ساخته نمیشود؛ با رؤیاهای قابل تحقق انسانها ساخته میشود. خطرناکترین مرحله فقر، عادی شدن آن است
شاید یک جامعه بتواند با فقر مبارزه کند؛ اما اگر به فقر عادت کند، شرایط دشوارتر میشود.
وقتی کوچک شدن سفره، حذف تفریح، خانههای کوچکتر، اجارههای سنگین و ناتوانی جوانان از خرید خانه به «امر طبیعی» تبدیل شود، باید نگران بود.
زیرا در این مرحله، فقر فقط قدرت خرید را کاهش نداده است؛ معیار توقع مردم از زندگی را نیز پایین آورده است.
مردم دیگر نمیپرسند «چرا نمیتوانیم خانه بخریم؟»
میپرسند:
«چطور اجاره ماه آینده را جور کنیم؟»
این تغییر سؤال، خودش یک هشدار اجتماعی است. وقتی سرمایه اجتماعی آب میرود
جامعه فقط مجموعهای از افراد کنار هم نیست.
اعتماد، همکاری، احساس تعلق، امید به آینده و باور به اینکه میتوان با تلاش وضعیت را بهتر کرد، همان سرمایهای است که جامعه را سرپا نگه میدارد.
اما فشار اقتصادی طولانیمدت میتواند همین سرمایه را فرسوده کند.
وقتی افراد دائماً درگیر تأمین نیازهای اولیه خود باشند، فرصت و توان کمتری برای مشارکت اجتماعی دارند.
وقتی فرد احساس کند تلاشش به جایی نمیرسد، انگیزه مشارکتش کاهش پیدا میکند.
وقتی فاصله طبقاتی بیشتر به چشم میآید، احساس بیعدالتی افزایش مییابد.
و وقتی بیاعتمادی افزایش پیدا کند، جامعه به سمت فردگرایی و «هرکس به فکر خودش» حرکت میکند.
این همان نقطهای است که فقر اقتصادی، به فقر اجتماعی تبدیل میشود. مسئولیت سیاستگذار کجاست؟
در چنین شرایطی، نمیتوان همه چیز را به «شرایط اقتصادی»، «تحریم»، «بازار جهانی» یا «عوامل بیرونی» نسبت داد و از مسئولیت سیاستگذاری داخلی چشم پوشید.
مردم حق دارند بدانند چرا درآمدشان از هزینه زندگی عقب مانده است.
حق دارند بدانند چرا مسکن برای بخش بزرگی از جامعه دستنیافتنی شده است.
حق دارند بدانند چرا جوانی که تحصیل کرده، کار میکند و مالیات میدهد، نمیتواند با درآمد خود یک زندگی معمولی بسازد.
و مهمتر از همه، حق دارند بدانند چه زمانی قرار است این روند متوقف شود؟
اقتصاد فقط علم اعداد نیست.
پشت هر درصد تورم، یک خانواده وجود دارد.
پشت هر افزایش اجاره، یک مستأجر وجود دارد.
پشت هر افزایش قیمت مسکن، جوانی وجود دارد که خانهدار شدنش دورتر شده است.
و پشت هر کاهش قدرت خرید، ممکن است بخشی از امید یک انسان به آینده از بین برود. مسئله فقط نان امروز نیست؛ فردای جامعه است
اگر سیاست اقتصادی فقط به این فکر کند که چگونه تورم را کنترل کند، اما نبیند تورم با خانواده، ازدواج، فرزندآوری، مهاجرت، اعتماد و امید چه میکند، بخش مهمی از مسئله را ندیده است.
جامعهای که جوان آن نتواند خانه بخرد، خانواده تشکیل دهد و برای آینده برنامهریزی کند، دیر یا زود با پیامدهای اجتماعی این وضعیت مواجه خواهد شد.
دلار ۲۰۰ هزار تومانی شاید یک عدد اقتصادی باشد؛ اما وقتی در کنار حقوق ۲۲ میلیونی و اجارههای سرسامآور قرار میگیرد، دیگر فقط یک عدد نیست.
این عدد میتواند فاصله میان «داشتن یک زندگی معمولی» و «فقط زنده ماندن» را نشان دهد.
و شاید وقت آن رسیده باشد که سیاستگذاران، پیش از آنکه از کاهش قدرت خرید مردم سخن بگویند، از خود بپرسند:
چقدر از قدرت امید مردم را از دست دادهایم؟
زیرا پول را میتوان دوباره به اقتصاد برگرداند؛
اما بازسازی اعتماد و امید اجتماعی، بسیار دشوارتر است.



































































































































































