پنجشنبه, ۳۱ خرداد, ۱۴۰۳ / 20 June, 2024
مجله ویستا

کتابخانه


کتابخانه

چند وقت پیش کتابی به دستم آمد و آن را مطالعه کردم و بسیار بر دلم نشست. دوست دارم این کتاب را به بچه های مدرسه ای معرفی کنم تا آنان از خواندن این کتاب فیضی ببرند. خاک های نرم کوشک نام …

چند وقت پیش کتابی به دستم آمد و آن را مطالعه کردم و بسیار بر دلم نشست. دوست دارم این کتاب را به بچه های مدرسه ای معرفی کنم تا آنان از خواندن این کتاب فیضی ببرند. خاک های نرم کوشک نام این کتاب است و نوشته سعید عاکف. نویسنده خاطراتی از شهید عبدالحسین بروسی را در این کتاب گردآوری کرده است. من قبلا با این کتاب آشنا نبودم اما همین که آن را مطالعه کردم عاشق و شیفته این کتاب شدم و چیزهای زیادی از این شهید بزرگوار آموختم. خاطره ای از این کتاب را می نویسم تا انشاالله بچه های مدرسه این کتاب را تهیه کنند و از گفتار و رفتار این شهید بزرگوار در جهت خودسازی و خودشناسی بهره بگیرند. (امیدوارم که من هم بتوانم جزء تیم ادبی مدرسه باشم.) در ضمن پدرم هم سلام می رسانند و از شما به علت زحمت های زیادی که در جهت شکوفایی استعدادهای نوجوانان و جوانان می کشید تشکر می کنند.

زینب رهایی. قطب آباد جهرم انگشتر طلا معصومه سبک خیز (همسر شهید): تو یکی از عملیات ها انگشترم را نذر کردم با خودم گفتم: اگر انشاءالله به سلامتی برگردد، همین انگشتر رو می اندازم تو ضریح امام رضا(ع). توی همان عملیات مجروح شد اما زخمش زیاد کاری نبود. بعد از عملیات صحیح و سالم به خانه آمد جریان انگشتر را گفتم. و گفتم شما برای همین سالم اومدین. خندید و گفت: وقتی نذر می کنی برای جبهه نذر کن پرسیدم چرا؟ گفت: چون امام هشتم احتیاجی ندارن. اما جبهه الآن خیلی احتیاج داره. حالا هم نمی خواد انگشترت رو ببری حرم بندازی. از دستش دلخور شدم ولی چیزی نگفتم حرفش را مثل همیشه گوش کردم. تو عملیات بعدی، بدجوری مجروح شد. برده بودنش بیمارستان کرج. همان روز برادر خودم و برادر خودش، راهی کرج شدند.

آن روز برادرم از تهران زنگ زد. پرسیدم چه خبر؟ حالش خوبه؟ خندید و گفت: خوب تر از اونی که فکرش رو بکنی. گفتم: شوخی نکن، راستش رو بگو. گفت: باور کن راست می گم. یک پیغام خیلی مهم هم برای شما داشت اول سلام رسوند و بعد گفت اون انگشتری که عملیات قبل نذر کرده بودی همین حالا برو به حرم بندازش توی ضریح. گفتم: اون که با این کار مخالف بود. گفت: جریانش مفصله. انشاءالله وقتی اومدیم برات تعریف می کنم. وقتی آمدند جریان انگشتر را از برادرم پرسیدم. چشمانش پر از اشک شد و گفت: وقتی ما رسیدیم بالای سرش هنوز به هوش نیامده بود توی عالم بیهوشی داشت با پنج تن آل عبا(ع)، حرف می زد اون هم با چه سوزو گدازی!! وقتی به هوش آمد جریان را از خودش پرسیدیم. اولش که طفره رفت بعد خیلی گرفته و غمگین شروع کرد به گفتن: توی عالم بیهوشی دیدم پنج تن آل عبا(ع) تشریف آوردند بالای سرم. احوالم را پرسیدند و باهام حرف زدند. دست می کشیدند روی زخم های من و می فرمودند: عبدالحسین خوش گوشته، انشاءالله زود خوب می شه. حاجی می گفت، خیلی پیشم بودند وقتی می خواستند تشریف ببرند یکی از آن بزرگوارها عینا انگشتر زنم را نشان دادند با لحنی که دل و هوش از سر آدم می برد فرمودند، انگشترتان در چه حاله؟ من خیلی تعجب کردم. بعد دیدم فرمودند. بگویید همان انگشتر را بیندازید توی ضریح. گونه های برادرم خیس اشک شده بود. حال خودم را نمی فهمیدم. حالا می دانستم خواست خودش نبوده که انگشتر را بیندازم توی ضریح، فرمایش همان هایی بود که به خاطرشان می جنگید و شاید هم یادآوری این نکته که هرچیز به جای خویش نیکوست.

از کتاب خاک های نرم کوشک