جمعه, ۱۰ اسفند, ۱۴۰۳ / 28 February, 2025
مجله ویستا

تولید مثل غیرطبیعی و حدود اخلاقی


تولید مثل غیرطبیعی و حدود اخلاقی

مخفی کردن هویت والدین بیولوژیک از فرزندانی که به شیوه غیرطبیعی متولد شدند, عملی غیراخلاقی محسوب می شود

مری وارنوک از فیلسوفان بنام معاصر است که در باب مسائل مختلف اخلاقی و حقوقی به نظریه‌پردازی پرداخته است. مطلبی‌ که هم‌اکنون می‌خوانید، ترجمه‌ای است از بخشی از کتاب«فیلسوفان به چه چیز می‌اندیشند؟» که در آن نویسنده به توصیف دیدگاه‌های وارنوک درباره فرزندآوری به شیوه‌های غیرطبیعی از جمله شبیه‌سازی و لقاح مصنوعی پرداخته است. این دیدگاه‌ها عمدتا برگرفته از کتاب «کودک‌آوری؛ آیا این حق ماست که بچه داشته باشیم؟» است. در باب موضع وارنوک نسبت به اخلاقی نبودن مخفی کردن هویت والدین بیولوژیک در شیوه لقاح مصنوعی، این توضیح لازم است که در برخی کشورها، لقاح مصنوعی مقارن با مخفی شدن یکی از والدین بیولوژیک می‌باشد. مثلا در صورتی که پدر خانواده دچار ناتوانی تولید اسپرم است و این خانواده از بانک‌های مربوط اسپرم شخص نامعلومی را برای فرزنددار شدن می‌خرند، اما اعمال این روش در برخی کشورها بدون مخفی شدن هویت پدر بیولوژیک اعمال می‌شود.

همه ما بخوبی می‌دانیم که نباید از روی جلد کتاب، پیرامون مندرجات در آن قضاوت کرد. البته در مورد مری وارنوک به یک اصل دیگر نیز باید توجه کرد: نباید از روی عنوان کتاب‌های یک نویسنده، پیرامون علائق او قضاوت کرد!

آخرین باری که با وارنوک صحبت کردم، رشته کلام به آثار فیلسوفان زن کشیده شد و متوجه شدم که وارنوک به هیچ وجه علاقه‌ای به این موضوع از خود نشان ‌نمی‌دهد. او برخلاف صدها نویسنده دیگر، پذیرفت که علت نگارش این اثر توسط او تقاضای ناشر بوده و او نیز شدیدا محتاج پول! و حالا کتاب جدید وارنوک منتشر شده است: «کودک‌آوری؛ آیا این حق ماست که بچه داشته باشیم؟» البته او برخلاف عنوان کتابش، ترجیح می‌دهد که مردم اصلا بحث حقوق را مطرح نکنند.

درونمایه اصلی این کتاب، که همانا نقش اخلاق در فناوری‌های نسل‌آوری است، مدت‌های مدیدی جریان اصلی آثار وارنوک را تشکیل می‌داده است. پس از آن‌که سال ۱۹۷۸ نخستین کودک آزمایشی تیوپی به‌دنیا آمد، وارنوک به عنوان رئیس کمیته تحقیق جنین‌شناسی و باروری انسانی منتصب گردید. روش باروری این ویترو (درون شیشه‌ای) زمانی پا به منصه ظهور گذارد که اخلاق پزشکی گویی در خوابی عمیق به سر می‌برد.

کمیته فوق در این شرایط وظیفه داشت بر تکنیک‌های نوین و شرایط اخلاقی نوزادانی که به این طریق متولد می‌شدند، نظارت کند. طب باروری از آن زمان تاکنون فعالیت خود را شروع کرده و وارنوک نیز در بین کسانی که با این مساله سر و کار دارند، جزو افراد سرشناس به شمار می‌رود. در کل باید اذعان داشت که وارنوک حامی فناوری‌های باروری بوده و توانسته است با ارائه قوانینی مشخص، امور غیراخلاقی را از اصول مجاز تفکیک کند. البته او با تمام این تفاسیر همواره نگرانی خود را از اثرات جانبی این جداسازی‌ها اظهار داشته است.

وارنوک می‌گوید: «به نظر من سطح تقاضای مردم نسبت به درمان‌های پزشکی این روزها آنقدر بالا رفته است که گویی اعمال این درمان‌ها حق آنهاست. آنها کم‌کم به این باور رسیده‌اند که حق آنهاست هر آنچه می‌خواهند، داشته باشند؛ و داشتن کودک نیز چیزی است که بسیار دوستش دارند! این مساله باعث ایجاد تغییر در رابطه بین پزشکان و درمانگاه‌ها با بیماران شده است و حتی احتمال بروز این خطر نیز می‌رود که اگر خدمات سرویس‌دهندگان این بخش با توفیق مواجه نشوند، مردم از آنها شکایت کنند. به اعتقاد من افزودن مفهوم حق به این موضوع واقعا توجیه‌ناپذیر است.»

به اعتقاد وارنوک ریشه این مشکل را باید در عدم توفیق در درک رابطه میان حقوق و وظایف جستجو کرد. او می‌گوید: «به نظر من اگر کسی وظیفه نداشته باشد که مطمئن شود آنچه ادعایش را دارد، واقعا از آن اوست، آن‌گاه سخن گفتن از حق بی‌معنی خواهد بود. به عنوان مثال اگر در رانندگی حق تقدم با شما باشد، آن‌گاه وظیفه من است که مطمئن شوم حق عبور شما را پایمال نکنم. به دیگر سخن اگر کسی حقی داشته باشد، او در واقع ادعا دارد که دیگران وظیفه دارند آنچه او حق خودش می‌پندارد در اختیارش قرار دهند. البته این امر همیشه هم امکان‌پذیر نیست و به همین دلیل است که من نمی‌توانم سخن گفتن از مساله‌ای مثل «حق داشتن فرزند» را مطمئنا امری عقلانی بدانم.

همین امر سبب می‌شود که من حق استفاده از فردی را که به دیگران در بچه‌دار شدن یاری می‌رساند با حق بچه‌دار شدن، ۲ مساله جداگانه بدانم؛ چون مرزبندی‌هایی وجود دارد که نمی‌توان قائل بود برگردن پزشک یا درمانگاه هم وظایفی نسبت به حق بچه‌دار شدن من، وجود دارد.»

● ریشه عقاید وارنوک

وارنوک و فیلسوف بزرگ منفعت‌گرا جرمی بنتام (Jeremy Bentham) از این نظر هم‌عقیده‌اند که حق در نهایت بنیادی نیست، بلکه همواره بیانی است از امری که می‌توان آن را بر مبنای اصول بنیادی توصیف کرد.

وارنوک خود این‌گونه توضیح می‌دهد: «من از این منظر با بنتام موافقم که اگر نتوان اصل یا قانونی وضع کرد، آن‌گاه سخن گفتن از حق بیجا و بی‌مورد است. به اعتقاد من این‌که کسی همواره اعتقاد داشته باشد که محق است، سخنی اخلاقی است و مثل این است که بگوییم مردم نباید از چیزهایی که آزار می‌رسانند، آزار ببینند! بنابراین در اینجا اصلی اخلاقی مطرح است که از منظر اخلاق مثلا صحیح نیست مردم گرسنه رها شوند تا بمیرند. اما حتی در این صورت هم این سوال پیش می‌آید که بالاخره چه کسی مسوول است؟ آیا وظیفه من است، وظیفه ما است یا وظیفه جامعه‌مان است که مطمئن شود کسی در مرکز آفریقا یا هر نقطه دیگری از دنیا از گرسنگی تلف نشود؟ زمانی که مردم پیرامون کشورهایی سخن می‌گویند که از پیشینه حقوق بشر مناسبی برخوردار نیستند، احتمالا دولت آن کشور را در انجام وظایف خود در قبال مردمان آن سرزمین ناکام دانسته و مقصر توصیف می‌کنند. اما واقعا نمی‌توان گفت که ما حق مطرح کردن این ادعا را داریم، چراکه در این‌صورت برای مثلا حمله به افغانستان نیز به خود حق داده‌ایم.

بگذارید این‌گونه بگویم که به نظر من حتی خود سیاستمداران واشنگتن هم نمی‌دانند چه می‌کنند! بخشی از این قضیه البته به خود مردم فلان کشور عراق برمی‌گردد که گویی محکوم‌ به آزار دیدن‌ و نادیده انگاشته شدن حقوق‌شان‌ هستند. بخش دیگر این ماجرا نیز مربوط به آمریکایی‌هاست. آنها احساس می‌کنند که تروریست‌ها، هرکه هستند، حق زندگی ایمن و خالی از تهدید را از آنها سلب کرده‌اند و حال آنها باید درس خوبی به تروریست‌ها بدهند.

بنده فلسفه پشت این گفتمان جنگ‌فروشانه را بسیار گیج‌کننده و هول‌برانگیز می‌دانم. من آنچه را امروزه «جنگ عادلانه» نامگذاری شده است بسیار مبهم ارزیابی می‌کنم. به عقیده من تنها آن رزمی جنگ محسوب می‌شود که در آن تهدید تهاجم وجود داشته باشد، اما نمی‌توانم بپذیرم که رعایت نکردن حقوق بشر یا هر چیز دیگری دلیلی موجه برای شروع جنگ قلمداد شده و جنگ تنها راه موجود انگاشته شود. دقیقا به همین خاطر است که حتی تفکر جنگ علیه عراق بدون دخالت سازمان ملل هم برایم آزاردهنده است.»

● وارنوک و حقوق

به زعم وارنوک، ذهنیت «حقوق» اثرات مخربی بر رابطه میان پزشک و بیمار و حتی برداشت ما از پستی و بلندی‌های زندگی دارد. این ذهنیت باعث می‌شود چیزهایی را که قبلا فرصت قلمداد می‌کردیم یا برای داشتن‌شان خود را ملزم به ابراز تشکر می‌دانستیم حالا حق خود بدانیم.

وی این مثال را می‌زند: «امروزه مشاهده می‌شود که مردم از مدارس‌شان برای عدم‌تدریس صحیح شکایت می‌کنند یا دست‌کم آنها را تهدید به شکایت می‌کنند. ما سابق بر این به خاطر آموزشی که می‌دیدیم، قدردانی می‌کردیم یا می‌گفتیم آموزش ما سطح مطلوبی ندارد و ای​کاش بهتر شود. در واقع این ایده که هر کس از حق مثبت قانونی برخوردار است و آنچه می‌خواهد در اختیارش گذارده شود، برای من عجیب می‌نماید. ​ فکر می‌کنم بخشی از مشکل به وجود ابهام در آنچه فکر می‌کنیم حق قانونی‌مان است و آنچه دوست داریم داشته باشیم، برمی‌گردد؛ ۲ امری که معمولا براحتی با هم اشتباه گرفته می‌شوند.

همین ابهام به دیگر حوزه‌ها مثل حوزه روابط فردی نیز نفوذ کرده است. مثلا مردم می‌گویند که حق‌شان است حقیقت ماجرا را بدانند. خب ما دوست داریم حقیقت را بشنویم، اما چه کسی این حق را به ما داده است؟ به اعتقاد من کاربرد این ادبیات، خصمانه و خودخواهانه است و حتی مفاهیمی همچون محبت یا روابط عاشقانه را نیز در معرض خطر نابودی قرار می‌دهد. واقعا دیگر خبری از مفهوم «نیکوکار سامری» نیست. نیکوکار سامری همه کارهایش را از روی نوعدوستی، عشق خالص و مواردی از این دست انجام می‌داد. در آن زمان وظیفه‌مان نبود دست کسی را که در چاه افتاده بگیریم و نجاتش دهیم، بلکه چنانچه این کار را انجام می‌دادیم، نوعی کار خیر انجام داده بودیم. به عقیده من در حال حاضر ایده غالب این است.»

وارنوک: در شرایط فعلی من تلاش برای همانندسازی را غیراخلاقی می‌دانم، اما اگر به فرض محال مشکلات عملی آن مرتفع گردند، آن‌گاه باید این سوال را مطرح کرد که آیا همانندسازی ذاتا و ماهیتا عمل نادرستی است؟ پاسخ من به این سوال در شرایط خاص منفی است

وارنوک برای تشریح سخن خود، به مثالی در حوزه حقوق معلولان اشاره می‌کند. او می‌گوید: «من فکر می‌کنم این ادعای سازمان حمایت از معلولان که می‌گوید کسی اجازه ندارد از روی ترحم به معلولان کمک کند، بلکه این حق معلولان است که با دیگران کاملا برابر انگاشته شوند، ادعای خصمانه‌ای است. از این‌رو دیگر بسختی می‌توان به کسی که مشکلی پیدا کرده است، کمک کرد یا تلاش داشت شرایط زندگی معلولان را بهبود بخشید، چراکه سازمان حمایت از معلولان سریع ظاهر می‌شود و دستور می‌دهد شما باید با او دقیقا مثل خودتان رفتار کنید! من که پذیرش این مساله برایم سخت است، چون در این‌صورت باید منکر وجود هرگونه ناتوانی شوم و بگویم همه مثل هم‌ هستند.»

البته تنها مشتریان خدمات درمانی نیستند که ادعای حقوق می‌کنند، بلکه خدمات‌دهندگان این بخش نیز چنین ادعاهایی دارند. بنابراین مثلا اغلب این‌گونه پنداشته می‌شود پزشکانی که مخالف سقط جنین هستند، حق دارند خیلی راحت از پذیرش این افراد سر باز زده و آنها را به دیگر پزشکان ارجاع دهند. گستره حق امتناع از درمان واقعا تا کجاست؟ آیا پزشک می‌تواند از درمان سرطان ریه یک فرد سیگاری خودداری و این‌گونه استدلال کند که او خودش مسبب اصلی بیماری بوده است؟!

پاسخ وارنوک به این سوال چنین است: «احساس من این است که پزشک نباید درمان بیمارش را منوط به قضاوت اخلاقی خود از شخصیت و رفتار وی قرار دهد. البته یک استثنا هم وجود دارد و آن زمانی است که بیمار، پزشک خود را مورد حمله قرار دهد. واقعا دلیلی ندارد پزشک نسبت به درمان کسی که نسبت به او خشونت ورزیده، اقدامی صورت دهد. البته این هم درست نیست که بگوییم خب تقصیر خودش بوده​ یا ​خب، می‌خواست با دقت بیشتری رانندگی کند... بگذار بمیرد!​. به عنوان مثال من معتقدم نمی‌توان درمان فردی را که به‌دلیل عدم رعایت موازین اخلاقی، به مرض سفلیس دچار شده است به تاخیر انداخت. پزشک نمی‌تواند بگوید:« ​نباید این کار را می‌کردی، تقصیر خودت است!​»

● نقش اخلاق در تفکرات وارنوک

البته اثر کودک‌آوری تنها به مقوله «حقوق» بسنده نمی‌کند. وارنوک در این اثر به چند مساله اخلاقی در حوزه فناوری‌های باروری اشاره کرده و ادعاهای بحث‌برانگیزی را مطرح می‌کند. یکی از مسائلی که او به آنها اشاره می‌کند، بحث نامشخص بودن فردی است که اسپرم یا تخم اهدا می‌کند. کمیته تحقیق جنین‌شناسی و باروری انسانی سال ۱۹۸۴ پذیرفت که اصل نامشخص بودن اسپرم‌دهنده باید رعایت شود، زیرا در غیراین‌صورت تعداد افرادی که به انجام این‌کار مبادرت می‌ورزند، به شکل مشهودی کاهش خواهد یافت. از آن سال به بعد دیگر این قانون در انگلستان تمدید نشد و این کشور در حال حاضر (سال ۲۰۰۶) شدیدا با کمبود اسپرم‌دهنده مواجه است. البته تجربه مشابه در کشورهای منطقه اسکاندیناوی حاکی است کمبود اسپرم‌دهنده در اصل ناشی از رعایت نکردن اصل ناشناس بودن آنها نیست. وارنوک در حال حاضر نه تنها حامی لغو قانون مذکور است، بلکه به اعتقاد او مخفی نگه‌داشتن اصل و ریشه بیولوژیک افراد، عملی ناپسند و شیطانی است. او اعتراف می‌کند که در طول این سال‌ها همواره از تصمیم‌گیری کمیته در عذاب بوده است.

او دلیل ناراحتی خود را این‌گونه بیان می‌دارد: «علت ناراحتی‌ام حالا اهمیت بیشتری برایم پیدا کرده است. والدین قادرند براحتی دست به یکی کرده و هویت پدر واقعی فرزندشان را از او مخفی کنند، چون نامی که در گواهی تولد به عنوان اسم پدر قید می‌شود، نام پدر غیراصلی او ست. من فکر می‌کنم باید عبارت «اهدایی» ذیل گواهی تولد آورده شود، خواه نام اهداکننده در گواهی بیاید، خواه نیاید. به نظر من درست نیست والدین که خود واقعیت ماجرا را می‌دانند، هویت واقعی کودک را پشت نقابی از فریب پنهان ‌کنند. من نمی‌دانم درحال حاضر چند درصد از مردم واقعیت را از فرزندشان مخفی می‌کنند، فقط می‌دانم قانون هرچه زودتر باید سازوکاری جهت مقابله با این کار طراحی کند. این‌که از والدین بخواهیم حقیقت را به فرزندشان بگویند، صحیح نیست؛ باید تدابیر مشخصی اتخاذ شده و جلوی هرگونه پنهان‌کاری گرفته شود.

استفاده از واژه «شیطانی» معنی خاصی القا می‌کند، آن‌هم توسط وارنوک که میانه‌روی و قضاوت‌های متعادل او شهرت دارد. چرا او چنین مفهوم سنگینی را به کار برده است؟

وارنوک خود این‌گونه پاسخ می‌دهد: «این نوع فریب، در دسته فریب‌های درازمدت جای می‌گیرد. ۲ دلیل وجود دارد؛ اول مخالفت منفعت‌گرایانه نسبت به این نوع فریب است، چراکه تقریبا می‌توان مطمئن بود کودک در آینده به ماجرا شک کرده و حقیقت ماجرا را دریابد که در این‌صورت بشدت شوکه شده و اعتماد خود نسبت به والدینش را به‌کلی از دست خواهد داد. اما دلیل دوم در سطحی انتزاعی‌تر از اخلاق مطرح می‌شود. من می‌گویم چه کودک در آینده پی به اصل ماجرا ببرد و چه متوجه آن نشود، در هر حال فریب دادن کسی به این شکل به هیچ وجه درست نیست، چراکه کودک در این وضعیت قربانی شده یا حداقل علائق والدین‌ جدی‌تر از علائق او گرفته می‌شوند و این‌که چرا اصلا باید پنهان‌کاری کرد؟ جواب این است که چون کودک هیچ‌وقت نفهمد که پدر اجتماعی یا غیربیولوژیکی‌اش عقیم بوده است.»

جالب اینجاست که تفکرات اولیه اعضای کمیته مبنی بر پایبندی به قانون عدم افشای نام اسپرم‌‌دهنده (که گفته می‌شد باعث کاهش تعداد اهداکنندگان می‌شود) در اصل باعث شده بود میزان نگرانی‌ها از احتمال پنهان کردن هویت اصلی پدر از فرزندان توسط والدین آنها افزایش یابد. وارنوک بر این باور است که دلیل این امر تا حدی به محدودیت‌هایی برمی‌گردد که دولت باید در شیوه‌های تربیت فرزند اعمال نماید.

وارنوک می‌گوید: «بسختی می‌شد تفکر اخلاقی عمیقی در گزارش‌های کمیته پیدا کرد، چون تنها کاری که از دست ما ساخته بود، ارائه پیشنهاد به وزرای دولت بود. همه ما می‌دانستیم که فریب دادن فرزندان کار صحیحی نیست، اما نمی‌توانستیم آن را به هیات یک قانون اجرایی در آوریم. نگاه والدین به فرزند، مساله‌ای نبود که سیاست جامعه بتواند آن را تبیین کند (یا دست‌کم ما پس از شروع به کار کمیته، متوجه این مساله شدیم). حال که ۲۰ سال از آن زمان می‌گذرد، دولت همگویی سطح توجه خود به این امر را افزایش داده و به‌وضع مقرراتی پرداخته که مشخص کند آیا والدین مجاز به دروغ گفتن به فرزندشان هستند یا خیر.

البته به نظر من در سندی عمومی مثل گزارش صادره از طرف کمیته، نمی‌توان به این راحتی‌ها از ممنوعیت اخلاقی رویکردی نسبت به فرزندان سخن گفت که آنها را موجوداتی غیرعقلانی انگاشته و به همین دلیل چنین استنتاج کند که آنها قابلیت شنیدن حقایقی پیرامون میراث هویتی یا توانایی یا عدم توانایی پدر خود در تولیدمثل را ندارند. بحث دیگری که وجود دارد این است که طی ۲۰ سال اخیر، جامعه به‌طور کلی به سمت و سوی این ایده گرایش پیدا کرده است که میراث ژنتیکی انسان‌ها، هم در شکل‌دهی شخصیت‌شان و هم در تلقی آنها از خودشان اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد. من فکر می‌کنم ما امروزه نسبت به ۲۰ سال قبل اهمیت بسیار بیشتری برای آمیزش ژن‌ها قائلیم.

● محافظه کار بودن وارنوک

وارنوک در زندگی‌نامه‌اش خود را ذاتا محافظه‌کار توصیف می‌کند، اما در بعضی از مسائل او ظاهرا شاگرد مکتب آزاداندیشی جان استوارت میل است که می‌گوید نباید سد راه ابراز وجود تجارب اجتماعی جدید شد.

وارنوک می‌گوید: در واقع من کلیت کتاب «در باب آزادی» استوارت میل را تحسین نمی‌کنم... من به سودمند بودن تقابل میان محافظه‌کاری و آزاداندیشی اعتقادی ندارم. محافظه‌کار بودن من به این معنی است که معتقدم چنانچه فرد اطلاع دقیقی از تاریخ گذشتگان نداشته باشد، قادر نخواهد بود آنچه در پیرامونش می‌گذرد، آنچه در آینده رخ خواهد داد، این‌که دلیل بروز برخی مسائل چه بوده است و این‌که آنها چگونه به این مرحله از تکامل رسیده‌اند، به‌طور کامل درک کند. از این‌رو من شدیدا مخالف «رد کردن قبل از بررسی نمودن» هستم. اما در مورد بحث خودمان باید اضافه کنم که ما اساسا از این‌که چه تاثیری بر کودک گذارده می‌شود، شواهد و داده‌های اندکی در اختیار داریم و نمی‌توانیم پیش از این‌که از حقایق آگاهی پیدا کنیم، نسبت به نظریه‌پردازی اخلاقی مبادرت ورزیم.

● همانندسازی

بحث دیگر مجادله‌برانگیز وارنوک به قضیه همانندسازی (کلونینگ یا همان تولیدمثل غیرجنسی) برمی‌گردد. البته او همانندسازی را تنها در شرایطی مجاز می‌داند که جنس مذکر به‌طور کامل عقیم بوده و فناوری نیز کاملا سالم و بی‌خطر باشد که ترکیب این دو به زعم او تقریبا غیرممکن است.

وی در ادامه می‌گوید: «در شرایط فعلی من تلاش برای همانندسازی را غیراخلاقی می‌دانم، اما اگر به فرض محال مشکلات عملی آن مرتفع گردند، آن‌گاه باید این سوال را مطرح کرد که آیا همانندسازی ذاتا و ماهیتا عمل نادرستی است؟ پاسخ من به این سوال در شرایط خاص منفی است. شاید اگر بگوییم این عمل اقدامی غیراخلاقی است، چون‌که خطرآفرین بوده و مردم نباید دست به چنین کاری بزنند، به نوعی از پاسخ دادن طفره رفته‌ایم، خصوصا این‌که این‌کار در حال حاضر در کشور ما (انگلستان) ممنوع است و ما فعلا می‌توانیم نفسی براحتی بکشیم. به نظر من برای این سوال که آیا این کار ذاتا اخلاقی است یا غیراخلاقی، باید خیلی سریع پاسخی پیدا کرد، چراکه معتقدم نمونه‌های اولیه همانندسازی از شرق دور رخ خواهند داد.

من فکر می‌کنم چینی‌ها درحال انجام آزمایشاتی در این زمینه هستند، که البته دشوار بتوان مدارکی دال بر این مدعا پیدا کرد. دور از انتظار نخواهد بود که تا یک دهه آینده خبرهایی حاکی از انجام همانندسازی بواسطه جایگزینی هسته سلول به گوشمان برسد. یکی از ادعاهایی که در مخالفت با همانندسازی مطرح است این که هر فرد حق بهره‌مندی از ترکیبی از ژن‌های والدینش را دارد. بدون تردید رواج یافتن همانندسازی، مترادف ضربه خوردن استخر ژنی خواهد بود، چراکه در آن صورت دیگر خبری از تجدید مستمر این استخر به‌واسطه ترکیب ژن‌ها نخواهد بود. اما اساسا احتمال رواج یافتن همانندسازی اندک است، زیرا تا زمانی که بشر وجود داشته باشد، تمایل به تولید مثل طبیعی نیز با او خواهد بود. اما اگر ادعا داشته باشیم که نمی‌توان پیش‌بینی دقیقی در این خصوص ارائه داد، آنگاه این مساله را نیز به‌طور دقیق نمی‌توان پیش‌بینی کرد که چه ژن‌های خرابی ممکن است بر اثر افزایش استفاده از همانندسازی تولید گردند.»

● نتیجه‌گیری

با مطالعه کارهای وارنوک و مصاحبه با وی به این نکته پی می‌بریم که میزان حقیقت محور بودن سخنان او، برخلاف اکثر آثاری که در حوزه فلسفه اخلاق به رشته تحریر درآمده‌اند، جای بحث و بررسی دارد. یکی از حقایقی که کمتر کسی از آن آگاهی دارد و وارنوک در کودک‌آوری خود از آن پرده برمی‌دارد، این است که کلون‌های مصنوعی به هیچ وجه کلون‌های صددرصدی نیستند، چراکه تعداد معدودی از دی.اِن.اِی موجود در سلول‌های میتوکندری پوسته خارجی برای جا دادن تخم مورد استفاده قرار می‌گیرند.

آیا این تاکید بر حقایق نشان از تفاوتی اساسی میان نقش اخلاقیون حرفه‌ای و فلاسفه علم اخلاق دارد؟

پاسخ وارنوک این‌گونه است: «من همچنان قائل به این مطلب هستم که در حوزه فلسفه اخلاق آکادمیک، بررسی حقایق ارزش بسیار بالایی دارد. سطح کاربرد واقعی نمونه‌های اخلاقی در قرن اخیر، خصوصا از دهه ۱۹۵۰ به بعد، با رشد چشمگیری مواجه بوده است. یادم می‌آید در اوایل دهه ۱۹۶۰ در نشست مشترکی که با جین آستین داشتیم، به برخی مشکلات اخلاقی پرداخته و نحوه حل آنها را به مردم آموختیم. سپس به بررسی استدلال‌های آشکار و نهان آنها پرداخته و نسبت به پاسخ دادن به مسائل و مشکلات اقدام کردیم. این اقدام در آن زمان بسیار نوآور بود. البته امروزه این قبیل کارها رواج بیشتری یافته و تفکر پیرامون تمامی حقایق را در بر می‌گیرد. اگر بخواهید نامی برای اقداماتی از این جنس دست‌وپا کنید، شاید بتوانید از عبارت «اخلاق وضعی» استفاده نمایید.

منبع: کتاب what more philosophers think

مترجم: محمدهادی کرامتی