شنبه, ۹ فروردین, ۱۴۰۴ / 29 March, 2025
مجله ویستا

پول بالای چیزی نمی دهیم


پول بالای چیزی نمی دهیم

گفت وگو با پل شریدر به مناسبت اکران آخرین فیلمش «کانیون»

واقعیتی که الان راجع به سینمای کم‌بودجه وجود دارد این است که تامین هزینه فیلم این روزها غیرممکن نیست. دیده شدن آن غیرممکن شده. چون حداقل ۱۰ هزار نفر دیگر هستند که مثل شما کار می‌کنند و کدام‌یک از این ۱۰ هزار فیلم را کسی در سینماها می‌بیند؟ ۱۵ هزار فیلم هر سال در جشنواره ساندنس پذیرفته می‌شود، حدود ۱۰۰ تای آنها نمایش داده می‌شوند ، از بین آنها هم هشت تا انتخاب می‌شوند و فقط دوتایشان می‌تواند پولساز باشند حتما به خاطر نداری اما من در سال ۱۹۷۶ برای مجله‌یی با شما مصاحبه کردم. آن زمان از نظر حرفه‌یی به دنبال فرصتی بودید تا با کارگردانی فیلم «رولینگ تاندر»، به دنیای کارگردانی سینما پا بگذارید. در واقع جنبه تجاری فیلمسازی را تجربه می‌کردید.

نه! اینطور نیست. من به دنبال این بودم که چطور می‌توانم در این حرفه بمانم. اگر واقعا پولدار شدن اهمیتی برایم داشت حتما خیلی پیش از اینها ثروتمند شده بودم. چون همه آدم‌هایی که دوروبرم هستند پولدار شده‌اند و من می‌دانم که چطور پولدار شدند. اما پول هیچ‌وقتی بخشی از بازی من نبوده. بازی برای من توانایی کار کردن بوده است. پس از شکست «رولینگ تاندر» سعی کردم بفهمم که چطور باید بدون حضور یک پشتیبان سرمایه‌دار در یک استودیو کار خودم را پیش ببرم. و اینکه چطور فیلمنامه‌یی باید بنویسم که بتواند سه بازیگر درجه دو را طوری کنار هم قرار دهد که بتوانند با هم ترکیب یک بازیگر درجه یک را بسازند. یا چه فیلمنامه‌یی می‌تواند برای آنها با حداقل دستمزد جذابیت داشته باشد. و این به ساخت بلو کولار منتهی شد.

کانیون چطور ساخته شد؟

در ابتدا برت فیلمنامه‌یی داشت به نام «طعمه» که اندکی در ژانر ترس بود و قرار بود با سرمایه اسپانیایی‌ها ساخته شود اما درست چهار هفته پیش از شروع فیلمبرداری یورو و اقتصاد اسپانیا با رکودی مواجه شد و پروژه متوقف شد. این‌بار دومی بود که برای من این اتفاق می‌افتاد.

برت به‌شدت ناراحت بود اما من به او گفتم این روزها فیلم ساختن کم‌خرج شده، بیا فیلمنامه‌یی بنویس، من کارگردانی می‌کنم و خودمان هم آن را تهیه می‌کنیم. او خیلی زود دست به کار شد. فکر می‌کنم این چیزی بود که خود برت هم به دنبالش بود. از او خواستم فیلمنامه‌یی بنویسد که با کمترین هزینه ممکن قابل ساخت باشد. این یعنی فیلمنامه‌یی عادی ننویس که بعد به هیچ دردی نخورد. فیلمنامه‌یی بنویس که به این نکته توجه داشته باشد، مثلا مجبور نباشیم در مرحله‌ ساخت آن برای لوکیشن فیلمبرداری هزینه‌یی پرداخت کنیم. صحنه شروع فیلم جایی است که ما هر دو آدم‌های زیادی را آنجا می‌شناسیم. به مدیر آنجا که البته بازیگر است، یک نقش کوچک دادیم. فیلمنامه باید با در نظر گرفتن چنین لوکیشن‌هایی نوشته می‌شد و هیچ بخشی از آن نباید خرج روی دست‌مان می‌گذاشت: مثل صحنه‌های اکشن و حرکات نمایشی. برت نگران این بود که فیلم خیلی هم مثل فیلم‌های خانگی نشود. البته خب ارتباطات‌مان خیلی به ما کمک کرد.

او چقدر در نوشتن داستان شما را سهیم کرد؟

تقریبا هیچ. یادم هست که ایمیلی به من زد و گفت «داستان راجع به چندتا بچه است که وارد تجارت غلطی شده‌اند.» و من هم ساختار کلی داستان را برایش شرح دادم، ساختار مثلث‌های چرخشی رنواری- دو مثلث ایجاد می‌کنید که در یک نقطه مشترک به هم برسند و بعد می‌گذارید اتفاق اصلی شکل بگیرد. درفیلم مثلث کریستین، تارا و رایان را داریم و بعد مثلث کریستین، سینتیا و رایان. کریستین را در مرکز دو مثلث قرار دادیم و هر جا که این دو مثلث به هم برسند، صحنه‌های جالبی شکل خواهد گرفت. برت خیلی سریع کار کرد. شاید کمتر از یک ماه.

از همین جا شروع شد. از آنجا که شعارمان این بود که «پول بالای چیزی نمی‌دهیم.» باید راهی برای خرج و مخارج فیلم پیدا می‌کردیم. ما پنج بازیگر جوان، جذاب و بااستعداد لازم داشتیم که فیلمنامه را قبول کنند و با حداقل دستمزد یعنی چیزی در حدود ۸۰/۷ دلار در ساعت و در واقع ۱۰۰ دلار در روز کار کنند. از کسی که انتخاب بازیگر «طعمه» را به عهده داشت پرسیدم «اگر تو بودی چه کار می‌کردی؟ و او گفت چرا از لت ایت کست استفاده نمی‌کنید؟ لت ایت کست نوعی خدمات آنلاین برای انتخاب بازیگر است. به این صورت که شما صحنه را می‌چینید و خودتان جلوی دوربین شرحی از و صحنه‌های فیلم می‌دهید. هر کسی که خواست می‌تواند صحنه‌ها را بازی کند و ویدئوی آن را برایتان بفرستد و شما آن را ببینید. دو هفته اول تست‌ها خیلی وحشتناک بود. اما بعد از دو هفته ویدئوهایی با کیفیت بهتر به دست‌مان رسید. لس‌آنجلس پر است از بازیگرانی که به دنبال چنین فرصتی هستند. از سرتاسر دنیا ۶۴۸ ویدئو به دست ما رسید. و فکر می‌کنم ۱۲۵تای آنها از نظر کیفی کاملا حرفه‌یی بودند. انتخاب اول ما بازیگری بود به نام مونیکا گمبی که تست فوق‌العاده‌یی برایمان فرستاده بود. من او را دیدم و تقریبا مطمئن بودم که نقش تارا را به او خواهم داد. اما وقتی فهمید که جیمز دین قرار است با او همبازی شود نقش را قبول نکرد. من خیلی او را برای فیلم پسندیده بودم اما نشد. جیمز دین را برت توانست به فهرست بازیگران اضافه کند.

برت در توییتر خیلی فعال است. چند روز قبل از آنکه من از مونیکا گمبی برای تست دعوت کنم او این جمله را توییت کرده بود «من دارم فیلمنامه‌یی می‌نویسم که شخصیت اول آن تقریبا بر اساس شخصیت جیمز دین است» جیمز دین این توییت را دیده بود و پیغام داده بود که من می‌خواهم آن فیلمنامه را بخوانم. البته من هم در ابتدا از تصور کارکردن با جیمز دین تعجب کردم چون با سابقه ۳۰۰۰ فیلمی که در کارنامه‌اش دارد، قاعدتا از بین بردن بازی بد در او کار دشوار می‌بود. ما برای شخصیت سینتیا سراغ لیدنسی رفتیم. فکر کردیم از آنجا که نقش او نهایتا سه یا چهار صحنه خواهد بود می‌توانیم همه را پشت سر هم فیلمبرداری کنیم. چون همه نگران اخلاق او و غیرقابل اعتماد بودنش بودند. اما او گفت که آن نقش را نمی‌پذیرد و نقش اول فیلم را می‌خواهد. آنجا بود که فهمیدیم می‌توانیم به‌راحتی با آدم‌هایی کار کنیم که بقیه دوست ندارند با آنها کار کنند.

البته به ما پیشنهاد کردند که از «کیک استارتر» هم برای کار استفاده کنیم. اما من فکر می‌کردم ما به اندازه کافی پول داریم اما به ما گفتند شما می‌توانید از طریق «کیک استارتر» حداقل ۱۰۰ هزار دلار به بودجه فیلم‌تان اضافه کنید و فیلم بهتری بسازید. این کار را کردیم و ۱۷۰ هزار دلار گرفتیم که با ۹۰ هزار دلار سرمایه خودمان، توانستیم به‌خوبی از پس هزینه‌ها بربیاییم. واقعیت ماجرا این است که اگر سه‌برابر بیشتر سرمایه داشتیم، فیلم به روی پرده نمی‌رسید. چون آن وقت شروع می‌کردیم به پول خرج کردن برای چیزهایی که الان هیچ هزینه‌یی برایشان متحمل نشدیم، برای لوکیشن، برای اجاره ماشین و... خیلی چیزهای دیگر. بخشی از جذابیت این فیلم برایمان این بود که ببینیم آیا می‌توان با چنین شرایطی فیلم ساخت؟ آیا چنین پروژه‌یی در شرایط کنونی ممکن است یا نه.

واقعیتی که الان راجع به سینمای کم‌بودجه وجود دارد این است که تامین هزینه فیلم این روزها غیرممکن نیست. دیده شدن آن غیرممکن شده. چون حداقل ۱۰ هزار نفر دیگر هستند که مثل شما کار می‌کنند و کدام‌یک از این ۱۰ هزار فیلم را کسی در سینماها می‌بیند؟ ۱۵ هزار فیلم هر سال در جشنواره ساندنس پذیرفته می‌شود، حدود ۱۰۰ تای آنها نمایش داده می‌شوند از بین آنها هم هشت تا انتخاب می‌شوند و فقط دوتایشان می‌تواند پولساز باشند. این بخش اقتصادی ماجراست. اما هر چهار نفر ما یعنی من، برت، لیندسی و جیمز دوستداران زیادی داشتیم که به دیده شدن فیلم کمک کرد.

لیندسی مشکلی برای بازی با جیمز دین نداشت؟

اوه. چرا.

کی به او گفتید که قرار است با جیمز دین همبازی شود؟

همان بار اولی که با او ملاقات کردم. ابتدا خیلی سعی کرد که او را از جمع بازیگران حذف کند. در نخستین بازخوانی فیلمنامه با هم، سرم را از روی لپ تاپ بلند کردم و دیدم دارد فهرستی می‌نویسد از بازیگرانی که می‌توانند نقش او را بازی کنند. به او گفتم «لیندسی قرار نیست بازیگران فیلم را تو عوض کنی.» او خیلی با جیمز محتاطانه کار می‌کرد. شاید حتی احساس می‌کرد جیمز به خاطر شهرت بیشتری که داشت حضور او را تحت‌الشعاع قرار می‌داد.

حرفه خود را در سینما پس از این فیلم چطور می‌بینید؟

در این فیلم شانس با ما یار بود. بودن جیمز، لیندسی و همینطور دیده شدن فیلم از همه جهات شانس با ما یار بود. وقتی فیلم می‌سازید سوالی که از شما می‌پرسند این است که آیا فیلم‌تان سرو صدا خواهد کرد یا نه؟ آیا در سطح بالاتری از تولیدات عادی سینما قرار خواهد گرفت یا نه؟ و اگر ایده فیلم پرسر و صدا باشد به آن توجه خواهند کرد. و ایده این فیلم پرسر و صدا بود. بخشی از آن مدیون ساختار آن است و بخشی مدیون شانس. برای همین بود که سراغ برت رفتم. همراهی ما دو نفر می‌توانست سرو صدا ایجاد کند.

فکر می‌کنید چه چیزی شخصیت‌های این فیلم را جذاب کرده است؟

این شخصیت‌ها به دوران ما تعلق دارند. متمرکز در همین زمان هستند. حس سال ۲۰۱۳ را به من منتقل می‌کنند. وضعیت، وضعیت نسل سردرگمی است: «دست به انجام کارهایی می‌زنیم که می‌خواهیم آنها را انجام دهیم و هیچ اهمیتی هم برایمان ندارند اما آنها را انجام می‌دهیم. من این همه لباس می‌خرم اما اصلا نمی‌دانم چرا ولی دوست دارم این کار را انجام دهم.» البته من به این دوران تعلق ندارم. بسیاری از شخصیت‌هایی که من نوشتم از مد افتاده‌اند. تاکسی درایور به یک کلاسیک تبدیل شده است اما کلاسیک در بستر تاریخی.

شبح فقر در گوشه و کنار دنیای آدم‌های ولخرج پرسه می‌زند. آیا این بخشی از همان ویژگی دوهراز و سیزدهی آن است؟

بله. این دنیای ظواهر است که همچنان به آن ایمان دارد، همان ایمانی که به سینما دارید وقتی دیگر از آن ناامید شده‌اید. اما ایمان نداشتن به ظواهر، موقعیت هولناکی است. به آن چیزهایی که دیگر ایمان ندارید، ایمان دارید چون از ایمان نداشتن به آن می‌ترسید. درست مثل اینکه به خدا ایمان داشته باشید فقط به این دلیل که از ایمان نداشتن به آن بترسید.

می‌خواستید که نگاه ما به قتلی که کریستین مرتکب می‌شود، چطور باشد؟ رابطه بین این کار او و رفتن پیش روانکاو چیست؟

کریستین احساس تحقیر شدن می‌کند. وقتی هم که به دیدن روانکاو می‌رود لباس‌های قتلش را به تن دارد. پس قصد کشتن دارد.

وقتی کریستین با روانکاوش راجع به پدرش حرف می‌زند اتفاقی در او می‌افتد که او را برای قتل آماده می‌کند.

بله. و البته او می‌خواهد تارا را مجازات کند. اما نمی‌تواند پس سینتیا را مجازات می‌کند. من هیچ‌وقت راجع به این موضوع از برت چیزی نپرسیدم. فقط حدس زدم موضوع چیزی است راجع به پدرش. در اقتباس‌های دیگر از کتاب‌های برت ضعفی وجود دارد که از این ناشی می‌شود که پدر در آنها حضور پیدا می‌کند. وقتی در مقابلت قرار بگیرد دیگر آن هیات قدرتمند محض را ندارد.

به نظر من، کانیون نشان‌دهنده موفقیتی است که پیش از این هم تا قسمتی در کارهایتان وجود داشت.

قسمت اعظم آن مدیون شانس است. آدم‌ها از من می‌پرسند چرا «راننده تاکسی» جاودان شده و من می‌گویم به خاطر شانس. سه نفر در زمان درست، با مصالح درست و طرز فکر درست کنار هم قرار گرفتند و این اتفاق شکل گرفت. اگر مثلا جف بریجز فیلم را می‌ساخت، این اتفاق نمی‌افتاد. شاید جنون تجربه کار کردن با لیندسی و وضعیت او و طرز فکر ما نسبت به آن با حضور یک «آدم بزرگ» از یک استودیو، اتفاق متفاوتی به جا می‌گذاشت.

شما حرفه فیلمسازی را مدت‌هاست که دنبال کرده‌اید و از طرف دیگر نوشتن، مطالعه و پژوهش تحلیلی درباره تکنیک سینما را هم ادامه داده‌اید.

بله من مدتی است که برای «فیلم کامنت» روی پروژه‌یی کار می‌کنم که به کلاسی که در دانشگاه کلمبیا دارم مربوط است و درباره تاریخ تکنولوژی در سینما ست.

آیا مطالعات آکادمیک سینمایی به حرفه شما صدمه‌یی وارد نکرده است؟

فکر می‌کنم که تاثیر داشته است. منتقدان جان فورد را در سینما ترجیح می‌دهند تا بتوانند وانمود کنند که می‌دانند نقش‌شان چیست. منتقدان احساس می‌کند وظیفه رمزگشایی را به عهده دارند. اگر کارگردان همه‌چیز را با هم تلفیق کرده است آنها وظیفه جداکردن اجزا را به عهده می‌گیرند تا ثابت کنند که کارگردان اشتباه می‌کرده است.

از بین منتقدان سینما کسی هست که نوشته‌هایش را دوست داشته باشید؟

نیویورک تایمز یادداشت‌های خوبی دارد و همین‌طور نیویورکر و این دو مجله را من مرتب می‌خوانم. صنعت سینما در واقع مثال حیوانی است چهارپا، تهیه‌کنندگی، مخاطب، هنرمند و منتقد. خب این حیوان چهارپا به زمین افتاده و یکی از این پاها قاعدتا نمی‌تواند آن را دوباره سرپا کند. منتقدان به تنهایی نمی‌توانند آن را از جا بلند کنند. مردم می‌گویند «کاش منتقدان بهتری داشتیم» یا «کاش فیلم‌های بهتری ساخته می‌شد» اما برای سرپا کردن این اسب زمین خورده، به هر چهار پا نیاز داریم.

فیلم کامنت

ترجمه : لیدا صدرالعلمایی