یکشنبه, ۳۱ تیر, ۱۴۰۳ / 21 July, 2024
مجله ویستا

سنجش انتقادی دیدگاه ویتگنشتاین


سنجش انتقادی دیدگاه ویتگنشتاین

فلسفه هیچ یک از علوم طبیعی نیست واژه فلسفه باید نشانگر چیزی باشد که فراتر یا فروتر از علوم طبیعی جای دارد ولی نه در کنار علوم طبیعی رساله, ۱۱۱ ۴

فلسفه هیچ یک از علوم طبیعی نیست. (واژه فلسفه باید نشانگر چیزی باشد که فراتر یا فروتر از علوم طبیعی جای دارد- ولی نه در کنار علوم طبیعی.) (رساله، ۱۱۱/۴)

هدف فلسفه روشن سازی منطقی اندیشه هاست. فلسفه یک آموزه نیست بلکه یک فعالیت است. یک اثر فلسفی به طور عمده از روشن سازی ها تشکیل شده است. نتیجه فلسفه گزاره های فلسفی نیست بلکه روشن شدن گزاره هاست. فلسفه باید اندیشه هایی را که بی فلسفه، انگار تیره و تار و مبهم اند، روشن کند و دقیقاً نه مرز آنها را معین سازد. (رساله، ۱۱۲/۴)

روانشناسی با فلسفه خویشاوندتر نیست از هیچ یک از دیگر علوم طبیعی با فلسفه. (همان، ۱۱۲۱/۴)

نظریه داروین از هیچ فرضیه دیگر علوم طبیعی ارتباط بیشتری با فلسفه ندارد. (همان، ۱۱۲۲/۴)

فلسفه برای حیطه چون و چراپذیر دانش طبیعی مرز می نهد. (همان، ۱۳/۴)

کار فلسفه این است که همواره پرسش های تازه یی را مطرح کند و به عبارت دیگر فلسفه یعنی پرسش کردن نه پاسخ دادن. کار فلسفه شاید این است که همواره پی آواز حقیقت بدود، ولی اینکه آیا فلسفه می تواند به حقیقت برسد یا نه، نامربوط است. بنابراین این آموزه ویتگنشتاین که فلسفه یک فعالیت است و یک آموزه نیست به گوهره فلسفه بسیار نزدیک است. البته این به معنای آن نیست که فیلسوف در جست وجوی پاسخ به سوال ها نیست بل این است که هر گاه در فلسفه پاسخ سوالی یافته شود دیگر آن مساله یک مساله فلسفی نیست بلکه مساله یی علمی است و از دایره فلسفه بیرون است و به قلمرو علم تعلق دارد. بسیاری از علوم امروزی همچون فیزیک نظری و روانشناسی و مساله های مربوط به منشاء حیات و تکامل انسان که امروزه در نظریه علمی داروین درباره انتخاب طبیعی و بقای انسب نمود پیدا کرده است، در گذشته بخشی از فلسفه بوده اند. شاید واپسین علمی که از فلسفه جدا شده است روانشناسی باشد بنابراین این احتمال وجود دارد که ما گمان کنیم روانشناسی خویشاوندتر از علوم دیگر با فلسفه است. مساله حیات و خلقت انسان نیز پیش از داروین مساله یی بود که الهیات به آن پاسخ می داد و الهیات بخش اساسی فلسفه اولی یا مابعدالطبیعه بود. ولی برخلاف ادعای ویتگنشتاین هیچ مرز قاطعی میان فلسفه و علم وجود ندارد، چه بسا بسیاری از مساله هایی که امروزه در قلمرو فلسفه قرار دارند در آینده به قلمرو علم وارد شوند چنان که روانشناسی و فیزیک نظری هم اکنون به قلمرو علم وارد شده اند. در واقع بسیاری از مساله ها در مرز میان فلسفه و علم قرار دارند، یعنی هم فلسفه می تواند به آنها بپردازد و هم علم. پرسش های زیر را در نظر بگیرید.

جهان از کجا آمده و به کجا می رود؟ آیا جهان آغازی داشته و اگر آری، پیش از آن چه می گذشته است؟ سرشت و چیستی زمان چیست؟ آیا هرگز به پایان خواهد رسید؟ مکان چیست؟ آیا مکان متناهی است یا نامتناهی است؟ اگر جهان متناهی است در بیرون از این دایره متناهی چیست؟ ذرات بنیادین واقعی که عناصر ساختمانی نخستین همه اشیاء اند، کدامند؟ آیا خدایی عالم مطلق و قادر مطلق وجود دارد یا نه؟ آیا جهان غایتمند است یا محصول کور برخوردهای تصادفی نامتناهی است؟ این پرسش ها به گونه یی هستند که هم علم می کوشد به آنها پاسخ دهد و هم فلسفه و هم الهیات.

تحولات اخیر در فیزیک، به کمک فنون و فناوری عجیب و غریب کنونی، تا اندازه یی پاسخ به برخی از این مساله های دیرپا را ممکن ساخته است. برای نمونه بنابر مشاهده های هابل در گذشته های دور زمانی را می توان یافت به نام مًهبانگ (انفجار بزرگ). در چنین اوضاع و احوالی همه قانون های علم فروخواهند ریخت بنابراین همه توان پیش بینی آینده از هم خواهد گسیخت. اگر رویدادهایی پیش از این لحظه رخ داده باشند، آنگاه تاثیری در آنچه هم اکنون روی می دهد نخواهند داشت و وجود آنها را می توان نادیده گرفت چرا که هیچ پیامدی در مشاهده های ما ندارند، از این روی مًهبانگ یا انفجار بزرگ را می توان آغاز زمان انگاشت. همچنین بنابر همان مشاهده ها به هر سوی جهان که نظر بیفکنیم، کهکشان های دور به سرعت از ما فاصله می گیرند. به سخن دیگر جهان در حال گسترش است.

از سوی دیگر اگر جهان در حال گسترش باشد شاید دلایل فیزیکی وجود داشته باشد که آغاز ناگزیر جهان را نشان دهد. هنوز می توان تصور کرد که خدا جهان را در لحظه انفجار بزرگ آفریده است. بنابراین جهان در حال گسترش منافاتی با وجود یک آفریننده ندارد ولی محدودیت هایی بر زمان آفرینش هستی قرار می دهد. فیزیکدانان امروز گمان می کنند جهان متناهی است ولی مرز ندارد. بنابراین هر چه در جهان پیش بروید محال است به نقطه یی برسید که بتوانید آن را نقطه پایان جهان بنامید. مورچه یی را تصور کنید که روی بادکنکی راه می رود، اگرچه بادکنک یک کل متناهی است ولی مورچه هرگز به نقطه یی نمی رسد که نقطه پایان باشد.

همه اینها به نظر ویتگنشتاین مهمل است زیرا به عقیده او ناممکن است چیزی درباره جهان چونان کل گفته شود و اینکه هر آنچه بتواند گفته شود، ناچار باید درباره بخش های کرانمند جهان باشد. «احساس جهان چونان کل کرانمند، احساس رازورانه است.»

(همان، ۴۵/۶) حتی فراتر از این بر پایه دیدگاه ویتگنشتاین ممکن نیست گزاره هایی تشکیل دهید درباره اینکه چه شماری از شیءها در جهان وجود دارد. مثلاً اینکه «بیش از سه شیء در جهان وجود دارند».

چنین به نظر می رسد که ویتگنشتاین دو سنخ یا دو نوع مساله را با یکدیگر خلط کرده است. مساله های نوع نخست به یکباره مهمل اند. مانند اینکه «الان در خورشید ساعت چند است؟» (زیرا ما ساعت های خود را بر مبنای خورشید تنظیم می کنیم)، «زیبایی بیشتر اینهمان است یا خوبی؟» یا «این میز فرد است یا زوج؟» هر پاسخی به این پرسش ها داده شود به یکباره بی معناست. مساله های نوع دوم عبارتند از مساله هایی که در بالا از آنها سخن رفت؛ یعنی مساله هایی که در مرز میان فلسفه و علم قرار دارند. این دو سنخ مساله با یکدیگر تفاوت دارند و در هم آمیختن آنها مایه آشفتگی است. ممکن است پاسخ هایی که به مساله های نوع دوم داده شده اند ناشی از کژفهمی منطق زبان ما باشند.

پنج دلیل مشهور توماس آکوئیناس و برهان صدیقین ابن سینا و برهان وجودی آن سلم پاسخ هایی هستند که به مساله وجود خدا داده شده اند. ممکن است همه این برهان ها حاوی خطاهای منطقی بنیادی باشند، چنان که در واقع نیز چنین هستند، ولی از اینجا چنین برنمی آید که طرح پرسش اینکه «آیا خدا وجود دارد؟» در بنیاد یک خطای منطقی و در نتیجه مهمل است. دانشمندان هستی را برحسب دو نظریه پاره یی بنیادی توضیح می دهند - نظریه نسبیت عام و مکانیک کوانتوم. نسبیت عام، جهان در ابعاد بزرگ یعنی ساختمان کلان هستی را توضیح می دهد و مکانیک کوانتوم جهان در ابعاد بسیار کوچک یعنی جهان زیراتمی را. امروزه یکی از موضوع های عمده یی که توجه دانشمندان را به خود معطوف کرده است یافتن نظریه یی یکپارچه است که سرتاسر هستی را چونان یک کل توضیح دهد. ما هنوز به چنین نظریه یی دست نیافته ایم و شاید راه درازی تا دستیابی به آن باقی مانده باشد، ولی اگر تصمیم با ویتگنشتاین می بود، جست وجوی این نظریه را چونان یک نظریه منطقاً محال منع می کرد زیرا این امر در نظر وی مستلزم در ذهن گرفتن جهان چونان کل است.

در فلسفه بعدی یعنی در کاوش های فلسفی، ویتگنشتاین دیدگاه خود را از پاره یی جهات دارای اهمیت جرح و تعدیل کرد. برای نمونه به این نتیجه رسید که شبهه های فلسفی منبع واحد ندارند و هرگز چنان نیستند که یک بار برای همیشه بتوان آنها را حل و فصل کرد. همچنین در فلسفه بعدی او مساله های فلسفی در نظر او همچون بیماری نمایان می شوند. «پرداختن فیلسوف به یک مساله همچون درمان کردن یک بیماری است.»۱ کار فیلسوف این است که به مگس گیجی که در شیشه مگس گیر گرفتار شده است و بیهوده بالا و پایین می رود و هرز می چرخد، راه نجات را بنماید. ویتگنشتاین در دیدگاه اخیر خود نیز فلسفه را از علم جدا می شناسد و همچنان بر این باور است که هدف عمده فلسفه پی افکندن دستگاهی از این اندیشه ها نیست بلکه روشنی و آشکاری اندیشه هاست.

راسل درباره فلسفه ویتگنشتاین دوم می گوید؛ «غاینف فلسفه در بهترین حالت، کمک ناچیزی است به فرهنگ نویسان و در بدترین حالت، به درد سرگرمی و لودگی بیهوده سر میز چای می خورد.»۲ من برخلاف راسل گمان نمی کنم فلسفه جدید سراسر سترون است زیرا این اظهارنظر قدری غلو است. دیدگاه های جدید ویتگنشتاین درباره زبان، تعریف، شباهت خانوادگی، معنا، دلالت و بازی های زبانی شایان ملاحظه جدی است و بصیرت های تازه یی را به فلسفه و فلسفه زبان عرضه می کند. ولی نکته حائز اهمیت این است که این دستاوردها گستره یی بسیار تنگ و محدود دارد و بخش بزرگی از مساله ها را که از دیرباز به فلسفه تعلق داشته اند، نادیده می گیرد. ویتگنشتاین دوم سخت دلبسته زبان گفتاری طبیعی است و با این کار خود را تا مرتبه فهم عادی و مردمان کوچه و بازار پایین می آورد. شاید تحلیل زبان طبیعی از پاره یی جهات بتواند سودمند افتد ولی به هیچ روی برتری ویژه یی ندارد.

یکی از پندارهای فریبنده یی که فلسفه جدید بر پایه آن استوار شده این است که ما باید مطالعه روی زبان طبیعی را بر هر کار دیگری مقدم بشماریم؛ مطالعه یی که به همراه آن باید بسیاری از ضابطه های سست و نااستوار را در کار وارد کنیم. این پندار فریبنده به آسانی این امر واقع را نادیده می گیرد که پژوهش هایی چون پژوهش های منطق گروانه نیز مطالعه یی درباره زبان طبیعی اند، حال آنکه سطح پیچیدگی آنها ضابطه های مناسب تری را به دست می دهد.

فلسفه جدید اگر می خواهد بارور باشد باید ساختمان خود را بر پایه دستاوردهای علم جدید استوار سازد زیرا تنها از این راه است که می تواند از دایره تنگ زبان گفتاری عادی که خود را در آن محبوس کرده است، رهایی یابد. شاید بتوانم معنای مقصود خود را با نقل قطعه یی از یکی از کتاب های علمی نوشته استفن هاوکینگ که گرایش های علمی عمومی را باز می تاباند، روشن تر سازم؛ تاکنون بیشتر دانشمندان آنچنان مشغول ابداع نظریه های نوین که توصیف کننده آنچه گیتی هست، بوده اند که فرصت طرح چرا را نداشته اند. از دیگر سو مردمانی که حرفه شان پرداختن به چراهاست، یعنی فیلسوفان، نتوانسته اند همگام با پیشرفت نظریه های علمی گام بردارند.

در قرن هجدهم، فیلسوفان سراسر دانش بشری از جمله علم را قلمرو خود می دانستند و پرسش هایی از این دست را محل بحث قرار می دادند؛ «آیا جهان آغازی داشته است؟» ولی در قرن نوزدهم و بیستم علم برای فیلسوفان یا همه مردمان به جز معدودی متخصص، بیش از حد جنبه فنی و ریاضی به خود گرفت. فیلسوفان دامنه کنکاش های خود را تا به آنجا کاستند که مشهورترین فیلسوف این قرن یعنی ویتگنشتاین چنین اظهارنظر کرد؛ «تنها وظیفه یی که برای فلسفه باقی می ماند، همانا تحلیل زبان است. چه هبوط عظیمی از سنت عظیم فلسفه ارسطو تا کانت،»۳

به سخن کوتاه فلسفه دو مولفه عمده دارد؛ یکی تحلیل منطقی - زبانی و دیگری آرزوی شناخت جهان. کسانی که تنها به مولفه نخست بسنده کنند، کارشان چندان با حل جدول کلمات متقاطع تفاوتی ندارد و کسانی که تنها روی مولفه دوم تاکید کنند، همان کاری را می کنند که دانشمندان در رشته های مختلف علم می کنند. اما کسانی که بتوانند این دو مولفه را با یکدیگر ترکیب و تلفیق کنند یعنی هم سودای پژوهش منطقی و زبانی را در سر بپرورند و هم در هوای شناخت جهان باشند، هدف راستین فلسفه را که در آغاز شراره آتش فلسفه از بهر آن در مخیله فیلسوفان نخستین یونان شعله ور شد، به درستی برآورده اند. تاکید روی یک موضوع، مثلاً زبان طبیعی، و رها کردن جنبه های دیگری که به همان اندازه می توانند موضوع شناخت فلسفی واقع شوند، ممکن است بسیار فاجعه بار باشد.

از این روی با وظیفه فلسفه که همانا شناخت سرتاسر گیتی است، منافات دارد. شاید شناخت سراسر گیتی برای ما ناشدنی است زیرا ما جهان را از دریچه اینجا و اکنون می نگریم نه با آن نگاه بی طرفانه گسترده یی که خداپرستان به خدا نسبت می دهند ولی بی گمان می توانیم تا حد معینی به آن نزدیک شویم. نشان دادن راه رسیدن به این هدف والاترین هدف فلسفه است.

نواب مقربی

پی نوشت ها؛

۱- رجوع کنید به لودویگ ویتگنشتاین، پژوهش های فلسفی، ترجمه فریدون فاطمی، نشر مرکز، تهران، ۱۳۸۰، بند ۲۵۵

۲- رجوع کنید به راسل، برتراند، تکامل فلسفی من، ترجمه نواب مقربی، انتشارات صراط، تهران، ۱۳۸۷، ص ۳۱۹

۳- استفن دبلیو هاوکینگ، تاریخچه زمان؛ از انفجار بزرگ تا سیاهچاله ها، ترجمه محمدرضا محجوب، شرکت سهامی انتشار، تهران، چاپ یازدهم، ۱۳۸۶، ص ۲۱۵