شنبه, ۲ تیر, ۱۴۰۳ / 22 June, 2024
مجله ویستا

هنوز زنده ایم


هنوز زنده ایم

روایتی از آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان سعادت آباد تهران

به من سفارش شده بود درباره گذشته آنها نپرسم. گفتند یادآوری گذشته، آنها را منقلب می کند. «گذشته». همه زندگی آنها گذشته شان بود. آنها، همه گذشته بودند. آن روزها، آن ایثارها و بعد از آن... آن فراموش شدن ها، آن به گوشه یی رها شدن ها... همه زندگی آنها «گذشته» بود. ا گر از گذشته نمی پرسیدم دیگر چه می ماند؟ امروز؟ امروز که در کنج یک تختخواب افتاده اند؟ که یک جسم متحرک هستند و مهر از کار افتاده بر پیشانی شان چسبیده؟ آخرین جمله یی که در پایان آن روز به من گفتند مرا به گریه انداخت؛ «آنها توانایی تصمیم گیری برای خودشان را ندارند بنابراین باید قیم داشته باشند»... «آنها» مردان جنگ بودند...

آن زمان که هنوز از مسابقه افتتاح پل ها و خراب کردن خیابان های قدیمی و فراموش کردن خاطرات خبری نبود، از جلوی زندان اوین خیابانی به سوی غرب راه می برد که سمت چپش، سردر یک ساختمان دوطبقه تابلوی «آسایشگاه جانبازان سعادت آباد» نصب شده بود. امروز این ساختمان رفته در دل یک اتوبان درندشت و بی تغییر، همان نما و بناست که ۱۰۷ جانباز اعصاب و روان را در خود پناه داده است. مردانی که خانواده تحمل پذیرفتن آنها را ندارد. یکی از مسوولان مرکز می گفت؛ «خانواده یی که این مردان را می پذیرد خیلی ایثار می کند.» شنیدن این جمله بی تظاهر، پوزخندی بر لبان من می آورد. کدام ایثار؟ اصلاً ایثار یعنی چه؟ ایثار یعنی اینکه ۱۸ ساله باشی و داوطلب به دل آتش و خون و مرگ بزنی و یک گلوله از ناکجایی، از پشت سرت وارد شود و در دالان مخ و اعصاب و جمجمه پیش برود و از پیشانی ات بیرون بزند و در پایان نوجوانی، بشوی یک تکه گوشت بی جان. ایثار یعنی اینکه ۲۰ ساله باشی و داوطلب به میدان قساوت ها بروی و جلوی چشمت، یک گلوله ناقابل شیرازه رفیقت را از هم بپکاند، جلوی چشمت دو دست و دو پای رفیقت کنده شود و مثل بومرنگ در هوا چرخ بخورد و آغوش تو را نشانه برود، جلوی چشمت، سنگر ریزش کند و رفیقت، عمود در تل خاک گیر بیفتد و خاک سنگر ذره ذره توی دهانش سرازیر شود آنقدر که زنده زنده جان بدهد... کدام ایثار کرده اند؟ تو، خانواده ات یا مردم کوچه و خیابان که گذشته را محترمانه دفن کرده اند و اصلاً نمی خواهند بدانند آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان کجاست؟

ساختمان دوطبقه آسایشگاه در یک حیاط وسیع آرمیده است. ۵ اتاق و در هر اتاق ۱۲ تا ۱۵ تخت و کنار هر تخت یک کمد کوچک فلزی. این تعداد تخت برای ۷۰ نفر است چون روزانه ۷۰ نفر در آسایشگاه ساکن هستند و ۳۷ نفر باقی، در مرخصی های گردشی به سر می برند. ساعت ۳۰/۲ بعدازظهر، ساعتی که طبق برنامه آسایشگاه، استراحت نیمروز تمام شده، مردانی در حیاط آسایشگاه قدم می زنند یا گوشه یی نشسته اند و چند نفری هم روی تخت ها خوابیده اند. خواب و بیدار؛ که وقتی وارد هر اتاق می شویم نگاهی می اندازند و از حالت خواب بیرون می آیند و روی تخت ها می نشینند. یاد کودکانی می افتم که بی سرپرست، در پرورشگاه ها نگهداری می شوند. تا ما را می بینند سلام می کنند. به چشم هایشان که نگاه کنی شمارش معکوس مرگ آغاز شده است. آن حجم داروهای اعصاب و روان، آن حجم سیگار، آن حجم دلتنگی ها و محروم شدن از محبت اطرافیانی که باید دوستشان می داشتند فرا رسیدن زمان خداحافظی را بی تاخیر کرده است. و من از آنها چه بپرسم؟ بپرسم، ببخشید حال شما چطور است؟ از بودن در اینجا راضی هستید؟ غذاهایی که می خورید را دوست دارید؟ از کدام برنامه تلویزیون بیشتر خوشتان می آید؟ راستی، از خانواده چه خبر؟

کم پیدا می شود بین شان که زبان اعتراض داشته باشد. شاید هم از یاد برده اند باید اعتراضی داشته باشند. اعتراض اگر هست نه از امکانات موجود که آنچه هست برایشان کفایت می کند، اعتراض به بی محبتی است که بی رحمانه، بی شرم و حیا بر سرشان آوار شده است. بی محبتی آدم هایی که باید خانواده باشند، باید دوست باشند، باید هموطن باشند... کاظم ؛ جانباز ۵۵ درصد، ۴۴ ساله دوست دارد پیش خانواده اش باشد. خانواده یی که هر وقت شماره آسایشگاه روی گوشی تلفنش می افتد گوشی را برنمی دارد؛ «مرا به اجبار اینجا نگه داشته اند. اجازه نمی دهند به خانه بروم. مدتی آسایشگاه صدر بودم. از آنجا به خانه تلفن زدم که مادرم بیاید و مرا ببرد. مثل اینکه گوشی مان خراب بود تلفن را جواب نداد. من اینجا عذاب می کشم. دوست دارم بروم خانه. می گویند حالت خراب است. حال من بد نیست. من اینجا را دوست ندارم. می خواهم بروم خانه پیش پدر و مادرم. خانه را دوست دارم. بروم خانه. مسافرت بروم. توی محله مان بچرخم. دوست دارم از زندگی ام استفاده کنم. نمی خواهم مثل یک پیرمرد آسایشگاهی باشم. ۴۴ سال دارم و از زندگی هیچ چیز نفهمیدم.»

▪ چه آرزویی داری؟

ـ «آرزو؟... از اینجا بروم. اینجا بمانم به بقیه آرزوهایم هم نمی رسم. اینجا تلف می شوم. اینجا را دوست ندارم. مثل عقرب نیش می زند. اینجا که هستم صحنه هایی جلوی چشمم می آید که راحتم نمی گذارد. دوست دارم آزاد باشم. مگر خدا بنده ها را آزاد خلق نکرده؟»

مادر کاظم آمده دیدن پسرش. یک زن چروکیده و فرتوت که ربع ساعتی روی تخت کناری کاظم می نشیند و از حال و احوالش می پرسد و می گوید اتومبیل کرایه جلوی در منتظر است. کاظم صورتش رو به من است وقتی از مادرش می پرسم چرا کاظم را به خانه نمی برد. کاظم نمی بیند که مادرش ابروهایش را بالا می اندازد و گوشه لبش را می گزد و می گوید؛ «اگر آقای دکتر اجازه بدهد می برم خانه. آقای دکتر الان گفت آقا کاظم باید کمی بیشتر استراحت کند.» تا کی؟ حال کاظم کی خوب می شود؟

▪ چرا پسرت را نمی بری خانه؟

ـ «۲۲ سال خودم نگهداری کردم. از دستش روزگار نداشتم. خیلی دوندگی کردم تا اینجا پذیرش دادند. از کجا بیاورم خرج خرابکاری هایش را بدهم؟ شوهر من ۲۲۰ هزار تومان حقوق می گیرد. قسط و بدهی را که کم کنم، ۵۰ هزار تومان می ماند برای خرج خانه.»

▪ به کاظم حقوق نمی دهند؟

ـ «چرا. بنیاد شهید به من ماهی ۱۸۰ هزار تومان حق پرستاری می دهد و ۳۵۰ هزار تومان هم بابت جانبازی کاظم از بنیاد شهید می گیرم.»

▪ جای کاظم توی خانه خالی نیست؟

ـ «من خسته شدم. به خودم می گویم کاش توی جبهه می مرد. وقتی تلفن می زند و شماره اش می افتد گوشی تلفن را برنمی دارم. پای تلفن فحش می دهد. خانه که می آید به خاطر ... است نه به خاطر ما.»

▪ کاظم از روز اول همین طور بود که الان هست؟

ـ «نه. خیلی خوب بود. خیلی مهربان بود. دلسوز بود. سال ۶۵ از جبهه که برگشت حالش بد شد. برایش زن گرفتیم. دو بار ازدواج کرد. بار اول بعد از ۴ ماه جدا شد، بار دوم بعد از یک سال و نیم. یک پسر ۵ ساله دارد که پیش مادرش مانده. اصلاً نمی داند پدرش کیست و کجاست. آن اوایل هم که برگشته بود حالش زیاد بد نبود. اینجوری نبود ولی کم کم حالش بد شد. شب تا صبح نمی خوابید. یا خوابش می برد یکدفعه فریاد می کشید. آی بمباران کردند پناه بگیرید. خواهرش یک ساله بود. بچه را می گرفت بغل و می دوید توی خیابان. می نشست برای من تعریف می کرد که راکت افتاد گوشت پای دوستم پاشید توی صورتم. هر روز این چیزها را تعریف کرد و کرد و من هر روز گفتم کاظم، جنگ تمام شده.»

▪ دلت برای پسرت تنگ نمی شود؟

ـ «هر دفعه با گریه می روم. به حال خودم گریه می کنم و به حال کاظم. چه سرنوشتی داشت. اما اگر حالش این طور باشد، دوست ندارم برگردد خانه.»

اولین سوالی که می پرسند «سیگار داری؟» سهمیه شان روزی شش نخ است. یکی از پرستارها می گوید؛ «همه شان مشکلات ریوی و غلظت خون دارند. چون اکثراً شیمیایی هم شده اند و داروهای اعصاب هم غلظت خون می آورد. ریه هایشان تقریباً از کار افتاده است. وقتی می روند مرخصی روزی سه پاکت سیگار می کشند. اینجا که هستند ما کنترل می کنیم. مگر ریه چقدر تحمل دارد؟ سیگار برایشان از غذا واجب تر شده. به هر کدام شان یک کارتن سیگار هم بدهیم یک روزه همه را می کشند. قلب شان که ایستاد شما اولین کسی هستید که معترض می شوید چرا بهشان سیگار دادیم.» علیرضا کم سال ترین جانباز آسایشگاه است. ۳۹ سال دارد و ۷۰ درصد جانبازی. یک ماه در آسایشگاه است و هفت روز مرخصی دارد. ازدواج نکرده و مرخصی را با پدر و مادرش می گذراند. ۱۰ سال است که مهمان آسایشگاه است.

▪ اینجا را دوست داری؟

ـ «برایم فرقی نمی کند.»

▪ خطر می کنم که می پرسم؛ «از آن سال ها چیزی یادت مانده؟»

ـ «آنهایی که شهید شدند هر روز جلوی چشمم راه می روند.» پیرمردی روی یکی از تخت ها نشسته. موهای سرش سفید شده و جثه نحیفی دارد. به نظر ۷۰ ساله می آید. «مادرم فوت کرد. هر وقت می رفتم مرخصی حالم بد می شد. اینجا مانده ام و مهر مادرم هم از دلم رفته. خانه که می رفتم میل به غذا نداشتم. اینجا خوب است. صبحانه می خورم. ناهار می خورم. شام می خورم. آهنگ می خوانم. شاد هستم.» یک آهنگ هم برای من می خواند. خواندنش که تمام می شود رو به من لبخند می زند. ۵۲ سال دارد... به مردی که کنار دستم نشسته نگاه می کنم. موهای جوگندمی و لبخندی به پهنای صورت که از آواز خواندن هم اتاقی اش شاد شده است. می گوید معلم است؛ معلم همه انسان ها؛ «همه با هم برادریم. دوست نیستیم. برادریم. دوست آدم را منحرف می کند. همه بنده یک خدا هستیم. آقامان خداست، رهبرمان قرآن.» شاه حسین شعری می خواند که ۴۰ بیتی دارد.

▪ چند سال داری؟

ـ بزرگی به سن نیست. به عقل است.

آزمودم عقل دوراندیش را

بعد از این دیوانه سازم خویش را

▪ اینجا را دوست داری؟

ـ هر موقع عشقم کشید می آیم و می روم. من عشقی ام. معلمم. همه جا درس می دهم توی ماشین، توی آسایشگاه...

شاه حسین ۴۳ ساله چهار بار ازدواج کرده. فعلاً چهارمی مانده.« زن چراغ خانه است. من می خواهم خانه ام را چلچراغ کنم. »یکی که حرف می زند بقیه هم دورش را می گیرند و با این امید گوش می دهند که حرفی از آنها هم هست یا نه. رفتارشان رفتار کودکی است که قد کشیده و جثه اش رشد کرده. روزگار با این آدم ها چه کرد؟ آنقدر درمانده شده اند که پناه شان و امیدشان در چاردیواری یک جمله بدون پشتوانه من یا پرستار یا نگهبان یا رئیس مرکز تمام می شود. حافظه یی ندارند یادشان بماند ما چه گفتیم و چه وعده هایی دادیم که اگر حافظه یی بود حقشان را خیلی پیشترها گرفته بودند، به جای آنکه سرافکنده باشند و شرمسار که نتوانسته اند آدم های خوبی باشند. مهدی درجه دار ارتش و مسوول آموزش سربازان بوده. رفت جبهه به امید شهید شدن.

وقتی برگشت یک جسم بی روان بود. اما خوردن ۲۰ قرص اعصاب در روز آنقدر تاثیر داشته که آقای خلج آدم خوبی شود و مسوولیت بردن نامه از این اتاق به آن اتاق، فشار دادن دگمه دستگاه فکس و جواب دادن به بعضی تلفن ها را به او بدهند.مهدی هفت تا قرص صبح می خورد، پنج تا ظهر و هشت تا شب. اگر این قرص ها را نخورد چنان به هم می ریزد که دو نگهبان آسایشگاه و پرستارها و چند نفر از جانبازها باید با هم او را نگه دارند تا شیشه یی نشکند یا کسی را کتک نزند یا صندلی را توی سر کسی خرد نکند، حالا اخلاقش خوب شده و می تواند صبح چهارشنبه به خانه برود و جمعه شب برگردد. آقای خلج اجازه دارد در طول ساعت اداری کت و شلوار بپوشد و یاد آن دورانی را زنده کند که لباس نظامی به تن می کرد. این دلخوشی ساعت چهار بعدازظهر هر روز تمام می شود و بعد از آن لباسش همان پیژامه آبی رنگ است که همه جانبازان آسایشگاه به تن دارند. یک دهم از یکی از قرص هایی که مهدی هر روز ۲۰ تا از آنها می خورد را با خودم به خانه آورده ام. منتظر فرصتی و جراتی که این ریزه کوچک سفیدرنگ را مزه مزه کنم و به اندازه یک صدم حس آقامهدی را بفهمم که چرا آقامهدی آن طور با تانی و منگ و کند حرف می زند. انگار روی زبانش یک وزنه ۲۰ کیلویی بسته است. یک هفته گذشته هر روز به آن تکه کوچک سفیدرنگ نگاه می کردم و هر روز می گفتم، فردا. روز هفتم... جرات نکردم.

کاش عاشق می شدند. کاظم می گفت یکی از شرایط مرخص شدن از آسایشگاه ازدواج است. می گفت کدام دختری حاضر است با یک جانباز اعصاب و روان زندگی کند. می گفت کدام دختری حاضر است با یک روانی آسایشگاهی ازدواج کند. اما حسین دلش برای آن دختری می سوزد که پاسوز او بشود؛ «زمان دانشگاه دختری را دوست داشتم حالا می خواهم بروم به آن دختر بگویم اگر من را دوست داری بیا با من زندگی کن...» حسین ۵۴ ساله و جانباز ۴۵ درصد اعصاب و روان می گوید یک بار شهید شده و دوباره پیدا شده؛ «من یک بار شهید شدم. نمی دانم از کجا دوباره پیدا شدم. تمام آن چیزهایی را که بقیه از شهید شدن تعریف می کنند من دیدم. جنازه ام را بردند شیراز. قبر حسین. شاهچراغ دفنم کرده اند. بروید قبر من را می بینید.

این هم از حسین . دیگر که مانده.

طبقه بالا در سکوت بعدازظهر، مردی روی تختخوابش جانماز پهن کرده و نماز می خواند. مردی با موهای سپید و جثه یی فربه. پیرپیر؛ سیروس ...، متولد ۱۳۴۳ ، ۷۰ درصد جانبازی اعصاب و روان. «ما دیوانه شدیم که اینجا نگه مان می دارند. من خودم خواستم که اینجا بمانم. من و امثال من نمی توانیم بیرون از اینجا زندگی کنیم. اینجا بهتر است. همه با هم برادرانه زندگی می کنیم. ساده و خوش.» از سیروس می پرسم در طول روز چه می کند؟ چه کسی سراغش را می گیرد. اصلاً می داند که ۷۰ درصد جانبازی اعصاب و روان یعنی چه؟

« در طول روز... دعا به جان شما می فرستم. ورزش می کنم، توی حیاط قدم می زنم، یک ننه دارم. هیچ کس را ندارم. دیروز هم آمده بود برایم افطاری آورده بود. با هم خوردیم. رفتن به خانه هم برایم فایده یی ندارد. باید بنشینم دیوارهای اتاق را تماشا کنم... جانباز اعصاب و روان؟... توپ گلوله نزدیکت می خورد، موجش آدم را می گیرد. آدم احساس می کند تمام رگ های دست و بدن و سر پاره شده... من رفتم جنگ، موجی شدم، زخمی شدم، تا رسیدم اینجا...»

به گفته مدیر کشیک پرستاری آسایشگاه، هیچ کس از اینجا مرخص نمی شود. مرخصی ها کوتاه مدت و موقت است. اگر پرونده جانبازی بسته شود یا به دلیل فوت است یا فرار. بهروز اصغری می گوید این جانبازان بیماران اعصاب و روانی هستند که دوران حاد بیماری را پشت سر گذاشته اند و به مرحله مزمن رسیده اند، یعنی تحت کنترل و درمان طولانی مدت قرار دارند. می گوید این جانبازان بر اثر یک ضربه روحی شدید در دوران حضور در جبهه دچار این بیماری شده اند و از ابتدا آدم های سالمی بوده اند.

▪ چرا اینجا؟

ـ «چون خانواده ازشان حمایت نمی کند، یا اصلاً خانواده یی نیست. مادر فوت کرده، پدر فوت کرده. یا حتی اگر زنده است توان نگهداری از چنین بیماری را ندارد. خواهر و برادر و قوم و خویش هم خودش را فدای این بیمار نمی کند. بعضی شان ازدواج کرده اند و هنوز هم متاهل هستند اما بیشترشان جدا شده اند. آنها که می روند پیش زن و بچه شان بیماری همان جا عود می کند. خانواده با وجود آنکه آموزش هم دیده ولی رفتار درستی با اینها ندارد. مشکل ما هم با خانواده ها است. همین خانم همسر جانباز یا آن مادر جانباز بارها در کلاس های ما شرکت کرده و آموزش دیده که هر بار بیماری این جانباز عود کند، طول عمرش کوتاه تر می شود.»

▪ یعنی وقتی در آسایشگاه هستند هیچ وقت حالشان بد نمی شود؟

ـ «اینجا که هستند داروهایشان را منظم مصرف می کنند. در زمان مرخصی خانواده نسبت به این نظم بی توجهی می کند. اینجا هم اگر بخواهند دارو نخورند ما به ابزارهایی مثل شوک مغزی، قطع سهمیه سیگار، فرستادن به اتاق ایزوله، قطع مرخصی یا فرستادن به آسایشگاه اردبیل متوسل می شویم. این تهدیدها حتی اگر انجام هم شود هیچ اثر بدی ندارد. شوک مغزی یک روش درمانی است که اتفاقاً در بهبودی بیماری شان موثر است. سیگار هم یک زیان قطعی است که روزی که سیگار را ترک کنند ما خوشحال می شویم. آسایشگاه اردبیل هم هیچ فرقی با اینجا ندارد، جز آنکه کاملاً محصور است.» مجتبی قاسمی پزشک کشیک آسایشگاه می گوید برای شوک مغزی در مواقع اضطراری به جانباز بیهوشی خفیف می دهند تا در زمان تشنج ناشی از شوک، دچار گرفتگی تنفسی یا شکستن دنده ها نشود اما حتی این بیهوشی خفیف هم نمی تواند از تشنج، اسپاسم عضلانی، خواب آلودگی، گیجی و منگی و حتی آن فراموشی های طولانی مدت پس از شوک جلوگیری کند. قاسمی می گوید وقتی به هوش می آیند تمام بدن شان به شدت درد دارد و حالشان بد است تا زمانی که تاثیر بیهوشی و شوک کمرنگ شود. قاسمی می گوید شوک مغزی فقط با دستور روانپزشک معالج جانباز و حداکثر سه نوبت در هفته انجام می شود و بیش از آن غیرمجاز است. قاسمی می گوید شوک یک روش درمانی است که گریزی از آن نیست و سرپرستار صبح هم می گوید شوک مغزی می تواند افکار نامربوط و توهم و هذیان افکار بیمار را از بین ببرد. مریم رجب پور می گوید این روش به خصوص برای جانبازانی که افکار متمایل به خودکشی دارند، بسیار موثر است و می تواند جانشان را نجات دهد.

روی دیوار اتاق پرستاری، روی تابلوی سبز ماهوتی، کاغذهایی چسبانده اند. برنامه حضور و معاینه روانپزشکان، برنامه حضور روان پرستاران و مددکاران، برنامه حضور پزشکان کشیک، برنامه روزانه جانبازان؛«جانباز ساعت ۷ صبح باید بیدار شود، ورزش، صبحانه، دارو، کاردرمانی و تفریح درمانی، ناهار، خواب بعدازظهر، دارو، کار درمانی یا قدم زدن، شام، دارو، خواب. شاید جانبازان همیشه حوصله نداشته باشند طبق این برنامه پیش بروند. به خصوص وقتی از مرخصی می آیند میل به بی نظمی دارند. اصلاً فراموش می کنند کجا بودند و از کجا آمده اند. ما باید دوباره آنها را به سیستم برگردانیم. به هر حال بیمارانی که به اختلالات شدید اعصاب و روان مبتلا هستند یک زندگی نباتی را طی می کنند و بصیرت خود را از دست می دهند. اگر ما آنها را به زور به حمام نفرستیم هیچ میلی به حمام رفتن ندارند. چه کار کنیم؟ اجازه بدهیم حمام نروند؟» مدیر کشیک تایید می کند در میان جانبازان اعصاب و روان شاید بتوان از موارد... هم سراغ گرفت و تاکید می کند مصرف ماده مخدر در این آسایشگاه غیرممکن است.

به همین دلیل اکثر جانبازان تمایل دارند هر چه زودتر به مرخصی و به خانه بروند؛ همه جا را با دوربین مداربسته زیر نظر داریم. » ساختمان، بی پنجره که نمی شود. تمام پنجره های آسایشگاه با حفاظ های فلزی محصور شده و یکی از مسوولان مرکز می گوید ۹۹ درصد شیشه ها، حتی آینه های حمام و دستشویی ضدضربه و نشکن است؛ یک پیشگیری برای مواقعی که به فکر خداحافظی زودهنگام با زندگی می افتند. یک تلویزیون روی صفحه فلزی به دیوار اتاق پرستاری نصب شده است.

مشابه آن هم در اتاق ریاست آسایشگاه است. صفحه نمایشگر روی بخش های مختلف ساختمان می چرخد و به روزمرگی آدم ها سرک می کشد. اتاق های استراحت جانبازان، راهروهای بین اتاق ها، اتاق ایزوله که فعلاً مهمان ندارد. سرپرستار از همین تلویزیون می بیند که کدام جانباز خوابیده، کدام نشسته، کدام ایستاده و کدام رفته بالای نرده ها تا خودش را به پایین پرت کند. «اقدام به خودکشی زیاد است اما موفق نمی شوند چون هر جا باشند ما با دوربین آنها را زیر نظر داریم. خودشان هم مراقب هستند. تا یکی دست به تیغ و سنگ ببرد بقیه به ما خبر می دهند. خودزنی زیاد است. دیگرزنی هم زیاد است. زمان های مرخصی هم خودکشی و خودزنی زیاد می شود. جانبازی بود که رفت خانه، گردن خودش را برید، فقط رگ های گردن مانده بود که برش گرداندند؛ اینجا به موقع باخبر می شویم اگرچه نیروی محافظت آنقدر کم است که به موقع خبر شدن هم شاید کمکی نکند. برای ۷۰ جانباز اعصاب و روان فقط ۸ نفر نیرو داریم. برای هر بخش، دو نگهبان و دو پرستار.»

دکتر سیداحمد واعظی یکی از روانپزشکانی است که در طول هفته به ملاقات جانبازان می آید؛ «این افراد دچار بیماری های بعد از حضور در شرایط ناگوار شده اند. در جبهه بوده اند، موج انفجار را تحمل کرده اند، شهادت دوستان شان را دیده اند و اکثراً بسیجی بوده اند که نسبت به سایر سربازان از آموزش کمتری برخوردار شده اند و این، در برهم خوردن تعادل روانی شان تاثیر داشته است. حوادث قبلی هم همچنان در یادشان مانده و همواره در ذهن شان تکرار می شود. این جانبازان ۱۵ ، ۲۰ سال است که بیمار هستند و امروز در گروه بیماران مزمن اعصاب و روان قرار می گیرند و اتفاقاً مزمن شدن بیماری، بهبودی شان را به تاخیر می اندازد. داروهایی که مصرف می کنند بسیار سنگین است و البته به مدت طولانی هم مصرف می شود. وقتی این داروها هم اثر نکند به شوک درمانی متوسل می شویم... با این حال جانباز اعصاب و روان مظلوم ترین بیمار جامعه است چون هیچ گاه به بهبودی صد درصد نمی رسد. خانواده هم گرفتار است. این بیمار، روزی نان آور خانواده بوده، فرزندی بوده که مادر، پدر برای او زحمت کشیده اند و امروز همسن این مرد، پسر همسایه است که برای خودش آدمی شده و این مرد، امروز روی تخت بیمارستان روانی خوابیده. پسر همسایه با عزت و احترام می آید و پسر این خانواده با درهم ریختگی می آید. این مرد روزی چشم و چراغ خانه یی بوده. این خانواده باید مورد احترام باشد و ما باید خودمان را لحظه یی به جای خانواده بگذاریم. من هم اگر پسرم چنین رفتارهایی داشت، عاصی می شدم. بیماری که رفتار غیرقابل کنترل دارد آیا خانواده باز هم باید او را تحمل کند؟ آنقدر بی انصاف نباشیم.»

بخش کاردرمانی در طبقه زیرین ساختمان است. اتاقی برای گلیم بافی و حصیربافی، اتاقی برای نقاشی و معرق کاری، اتاقی برای ورزش، اتاقی برای سفالگری، اتاقی برای تئاتر و تمرین نمایش... مسوول بخش کاردرمانی توضیح می دهد که این فعالیت ها می تواند فضای ذهنی جانبازان را اشغال کند و در غیر این صورت به قهقرا می روند و از تعادل دور می شوند و می گوید در ازای هر فعالیت و بازدهی، ژتون هایی نصیب شان می شود که حکم جایزه را دارد و می توانند با آن ژتون ها اقلامی را که دوست دارند برای خودشان تهیه کنند... ورودی بخش از اتاق نقاشی می گذرد. تابلوهای کوچک و بزرگ به دیوار آویخته است. فکر می کنی به نمایشگاه نقاشی کودکان آمده یی. در این نقش های بی جان که بر تن بوم چسبیده اند هیچ نشانی از ۴۴ سالگی و ۵۰ سالگی و ۳۹ سالگی آدم ها نیست. سن تقویمی این همه آدم جا مانده زیر تل خاک ها و آوارهایی که سال ها پیش گودبرداری شده و امروز، موزه دفاع مقدس شده است.

دشوارترین کار کدام است؟ یک شکنجه بی وقفه که حرف های آدم ها را کنار هم می چینی یا نه، این حرف ها مثل گلوله های سربی بر سرت باران می شوند و تو نمی دانی کدام را از کدام تمییز بدهی.

- اگر یکی از اینها به خواستگاری دختر من می آمد، دخترم را نمی دادم.

- خودتان را جای خانواده بگذارید. خانواده مهربان، خانواده باگذشت، خانواده فداکار، خانواده ایثارگر.

- خانواده ماه ها سراغ شان نمی آید یا اگر می آید آنقدر بهانه می آورد که جانباز را به مرخصی نبرد.

- بعضی هاشان ماه ها اینجا می مانند و خانواده از حقوق میلیونی شان استفاده می کند و حاضر نیست یک شب او را نگه دارد.

- اگر می آیند هم مادرها می آیند. تک و توک همسری بیاید.

- می گویند ما چه گناهی کردیم که خانواده ما را اینجا رها کرده است؟

- حقوق شان را به قیم می دهند. قیم موظف است این حقوق را برای خود جانباز خرج کند. جانبازی که اینجاست و تمام مخارجش در آسایشگاه با بنیاد شهید است چه خرجی دارد؟

- بسیاری از خانواده ها نمی پذیرند قیم جانبازشان شوند. آن وقت بنیاد شهید قیمومیت جانباز را به عهده می گیرد. نمی توانیم به زور مجبورشان کنیم قیم جانبازشان شوند.

به غروب رسیده ایم. سکوتی که از بعدازظهر در آن کوچه منتهی به اتوبان جاری بود، همچنان سیال است. انگار نه انگار که اینجا آدم هایی زنده اند که نیاز به محبت دارند؛ محبتی که ازشان دریغ شده. چه نیاز به محبت دولت؟ که یکسان است و بی فراز و فرود. نیاز فراتر از این است. فراتر اما بسیار کم خرج تر و ارزان تر؛ «دست نوازشی که گرمای تن یک خویش را منتقل کند.» از بیرون که به آن ساختمان دوطبقه نگاه می کنم یک ولوله نهان در جریان باد انگار می شنوم. صدای تمنای آدم هایی که در این خانه به رویشان گشوده نمی شود، مگر با اجازه دیگری؛ دیگری که شاید هیچ گاه مثل آنها داوطلب تن به آب و آتش نداده. تمنای آدم هایی در آرزوی یک پیاده روی در کوچه های شهر بدون آنکه دستی مراقب شان باشد. تمنای آدم هایی در آرزوی یک روز «زندگی». آدم هایی که در سکوت و با لب های بسته فریاد می زنند؛ «ما هنوز زنده ایم.»

بنفشه سام گیس