یکشنبه, ۲۴ تیر, ۱۴۰۳ / 14 July, 2024
مجله ویستا

بررسی جامعه شناختی زندگی روزمره


بررسی جامعه شناختی زندگی روزمره

مفهوم « زندگی روزمره » در دوران معاصر با توجه به افزایش و تراکم جمعیت در کلان شهرها و تمایز اجتماعی و تقسیم کار ناشی از آن , که در قالب ساختارهای مختلف جامعه و توسعه همه جانبه در سطوح مختلف بوجود آمده و دگرگونیهای بنیادینی پدید آورده , اهمیت فزاینده ای یافته است

● برخی رویکردهای نظری در رابطه متقابل انسان و جامعه

مفهوم « زندگی روزمره » در دوران معاصر با توجه به افزایش و تراکم جمعیت در کلان شهرها و تمایز اجتماعی و تقسیم کار ناشی از آن ، که در قالب ساختارهای مختلف جامعه و توسعه همه جانبه در سطوح مختلف بوجود آمده و دگرگونیهای بنیادینی پدید آورده ، اهمیت فزاینده ای یافته است. این مفهوم آشکارا بر « رابطه متقابل میان انسان و جامعه خویش » راجع بوده و دربرگیرنده تمامی لحظاتی از زندگی روزانه است که فرد انسانی چه با خود به تنهایی و چه با دیگران به سر می برد که در این معنا هم به زندگی درونی آدمیان ( اندیشه ها ، افکار و نیتهای آنها ) اشاره دارد و هم به زندگی بیرونی آنها ( ارتباطات و کنشهایشان در جریان زندگی اجتماعی ) مربوط می شود.

زندگی روزمره در این دو شق متمایز مورد توجه اندیشمندان بسیاری قرار گرفته است. اندیشمندان وابسته به جریان لیبرالی این مفهوم را در قالب های متفاوت « عرصه خصوصی » و « عرصه عمومی » بیان کرده اند که در این تعریف عرصه خصوصی بیانگر آزادی بیشتر و رهایی موقت از الزامات عرفی و قانونی بوده و مکانی است برای استراحت ، اندیشه و بازیابی دوباره خویشتن برای کسب آمادگی بهتر برای ورود به زندگی اجتماعی و عرصه عمومی ( در یک نگرش خوش بینانه ) صحنه برخورد و تعاملات اجتماعی بوده و نشان از موقعیتی دارد که حاوی حداکثری از فعالیتهای تمایزیافته و تخصصی است که انسانها هر کدام با توجه به استعداد خویش وارد فعالیتی خاص می گردند تا قابلیتهایشان را بارور سازند. همچنین عرصه عمومی حاوی منابع سرشاری از سنت ها ، آداب و رسوم ، عرف ، رویه های اجتماعی ، الزامات فرهنگی ، ارزشی و ... می باشد که فرد انسانی در برخورد مداوم با آنها به عنوان نیروهایی خارجی می کوشد از یک سو یکپارچگی شخصیتی خویش را حفظ نماید و از سویی دیگر به مبادلات مادی و مفهومی با دیگر موجودیتهای انسانی پردازد و از خود شخصیت بهتری بسازد.

بدین لحاظ هم عرصه خصوصی به لحاظ امکان آزادی و انتخاب بیشتر ، و هم عرصه عمومی به لحاظ مبادلات اجتماعی از اهمیت فزاینده ای برای فرد برخوردارند که در آن هم اوقات فراغت ، و هم قوانین و قراردادهای اجتماعی در جهت تعالی مادی و معنوی و آزادی هر چه بیشتر وی تلاش دارند.

در نگاهی دقیق تر می توانیم بگوییم که رابطه میان انسان و جامعه در لیبرالیسم بر عقل و آزادی نهاده شده است. آزادی در تصریح قانونی آن به معنای « قدرت انجام دادن هر کاری است که به دیگران آسیب نزند ». اما در رابطه با زندگی اجتماعی به دو معنا وجود دارد: یکی آزادی منفی که بر مصون ماندن فرد از هرگونه تجاوز و تحمیل خارجی اشاره دارد و دوم آزادی مثبت که امکان عمل بر حسب مقتضیات عقل و تحقق توانایی ها ، قابلیتها و استعدادهای فردی در جامعه و پیشرفت اخلاقی ، اجتماعی و اقتصادی ، و امکان تجربه شیوه های گوناگونی از زندگی فردی و اجتماعی می باشد. که در لیبرالیسم کلاسیک بیشتر بر معنای منفی آن تاکید می رفت و در لیبرلیسم امروزین بیشتر بر معنای مثبت آن تاکید می شود.

اما ریشه های عقلگرایی و مشخصه های آن نزد لیبرالها باز می گردد به اندیشه های کانت و تاکید او بر « حدود توانایی های عقل » و « ساخت سامان بخش ذهن بشری » ، که نشان از عدم توانایی انسان از فهم و شناخت قطعی ، عینی و برین زندگی اجتماعی داشته و بر این موضع گیری نظری منطبق است که نظمی که انسان در جهان واقعیت و تجارب حسی خود می یابد ، از ساخت سامان بخش ذهن او حاصل می گردد.

از این ریشه های نظری ، لیبرالیسمی حاصل می گردد که هرگونه یوتوپیاگرایی و غایت اندیشی ( بهشت اندیشی ) فراتاریخی ( امکان پیدایش جامعه کمونیستی یا انسان تراز نوین در آینده ) و « جامعه برنامه ریزی شده » و سراسر منظم و فارغ از هرگونه تنش را نفی می کند. از نظر لیبرالهایی همچون پوپر ما نمی توانیم به ساختن بهشتی در آینده خوشبین باشیم. هیچ فردی یا گروهی نمی توانند خود را مسلط بر حقائق عالم دانسته و نسخه سعادت بشری را برای همیشه تجویز کنند. او معتقد است که « خواست بهشت آفرینی » در نهایت به توتالیتاریسم و سرکوبی هر گونه اندیشه مخالف منتهی می گردد. پوپر در این زمینه تصریح می کند که: « در بین همه آرمان های سیاسی آرمان شاد و سعادتمند کردن مردم احتمالا خطرناک ترین آرمان هاست. چنین آرمانی به کوشش برای تحمیل ارزش های والاتر ما بر دیگران می انجامد تا آن ها آنچه را که به نظر ما بیش ترین اهمیت را برای سعادتشان دارد دریابند ... چنین آرمانی به یوتوپیاگرایی و گرایش های رمانتیکی منجر می شود. ما اطمینان داریم که همگان در جامعه کامل و زیبا و خیالی ما خوشبخت خواهند بود ، و بی شک اگر ما یکدیگر را دوست بداریم بهشت بر روی زمین برقرار خواهد شد ... اما کوشش برای برقراری بهشت بر روی زمین در عوض دوزخ به پا می کند ، به عدم مدارا می انجامد ، به جنگ های مذهبی سر می زند ، و به تامین رستگاری از طریق برقراری دستگاه تفتیش عقاید منجر می شود ». در مقابل او به « جامعه باز » مبتنی بر نظم اجتماعی حاصل از هدایت آگاهانه و طراحی عقلانی و مهندسی اجتماعی جزء به جزء و جامعه دائما در حال برنامه ریزی معتقد می باشد که با « تکامل ذهن بشری » همراه است. در واقع اگر جامعه را به مثابه یک سیستم در نظر بگیرم که بر طبق نظریه سیستم ها با تبادل اطلاعات میان سازمانها و نهادهای مختلف همراه است ، لیبرالیسم به جامعه ای اشاره دارد که اطلاعات از بطن جامعه متکثر برخاسته و به سطوح بالاتر زندگی اجتماعی منتقل می گردند و باز این اطلاعات از طریق اصلاحات اجتماعی به درون جامعه بازتاب می یابند ( و این برخلاف جامعه کمونیستی است که در آن رابطه ای یک سویه مطرح است و اطلاعات در سطوح بالاتر متمرکز بوده و تصمیمات اتخاذ شده به بطن جامعه منتقل می شود ).

مسئله دیگر در لیبرالیسم ، پلورالیسم فرهنگی است که از نظر لیبرالهایی همچون فریدریش هایک رابطه میان ذهن فردی و ذهن اجتماعی ( همچون اقتصاد آزاد ) محصول تنازع و رقابت میان نهادها و سنت های مختلف و انتخاب طبیعی نهادها و سنت های نیرومندتر ، که حامل و مظهر شناخت بهترند می باشد. او می گوید: « قواعد و اصول اخلاقی و سنت ها به تدریج پالایش می شوند و ناهماهنگی های درونی آنها به تدریج در نتیجه اعمال هزاران هزار « فرد » حل و رفع می گردد. همین ناهماهنگی ها و تعارض ها سرچشمه تکامل فرهنگی است. اخلاق و فرهنگ فردی نیز به همین شکل تکامل می یابد » ( حسین بشیریه ، تاریخ اندیشه های سیاسی قرن بیستم ، لیبرالیسم و محافظه کاری ). در واقع او نشان می دهد که چگونه در یک جامعه متکثر برآیند انتخابها و کنشهای تمامی انسانها در مجموعه جامعه انسانی باعث تغییر و تحول در فرهنگ جمعی گشته و پیشرفت را به همراه می آورد.

در جبهه مخالف این رویکرد نظری که می توان آنرا « پیشرفت خواهی خوشبینانه » نامید رویکرد فلسفی - جامعه شناختی آلمانی قرار گرفته است که ریشه های آن باز می گردد به تاکید بر جدایی جهان ذهنی از جهان عینی ، و تقابل میان سوژه انسانی و ساختارهای اجتماعی در آثار متفکران بزرگ این سنت همچون کانت و هگل .

فلسفه هگل به طور خلاصه داستان فرآیند روح را بیان می کند که چگونه در تبدیل به عینیات طبیعی و تاریخی در زمان و مکان توسعه یافته و از خود بیگانه گردیده است. از نظر هگل هدف روح آن بود که خود را بشناسد و به خودآگاهی برسد. او در میان پدیده های طبیعی و تاریخی به کاوش پرداخت و فهمید که تنها انسان می تواند ماهیت روحانی ناآگاه طبیعت و تاریخ را دریابد. پس روح تنها در انسان می تواند به خودآگاهی مطلوب خویش برسد. در این معنا انسان باید جهان را به عنوان روح از خود بیگانه شده تصور نماید. که در نهایت از طریق عمل « شناخت » و « یگانگی » روح با انسان ، بیگانگی روح مرتفع گشته و او به خودآگاهی دست می یابد ( حسین بشیریه ، تاریخ اندیشه های سیاسی قرن بیستم ، اندیشه های مارکسیستی ).

اما مارکس مفهوم « روح » را انتزاعی و تخیلی دانسته و به جای آن مفهوم « جامعه » را قرار داد. این جامعه است که می کوشد به خودآگاهی برتر و تسلط بر خویش دست یابد. و استدلال کرد که این روح جمعی ( نیروهای تولید ) در تضاد با روابط تولید ( نظام سرمایه داری ) از خویش بیگانه گردیده است. مارکس نظریه بیگانگی خود را چنین بیان کرد: « آدمیان در تولید اجتماعی هستی خویش روابطی معین ضروری و مستقل از اراده خود را پدید می آورند که این روابط تولیدی با درجه معینی از توسعه نیروهای تولیدی مادی تناسب دارند. مجموعه این روابط { تولیدی } ساخت اقتصادی جامعه یعنی پایه واقعی بنای حقوقی و سیاسی را تشکیل می دهد و با صورتهای معینی از آگاهی اجتماعی همراه است » ( ریمون آرون ، مراحل اساسی سیر اندیشه در جامعه شناسی ). در واقع در نظر مارکس همواره میان شکل معینی از روابط تولیدی و نیروهای تولیدی رابطه برقرار است. و در سرمایه داری قرن نوزدهم با پیشرفت نیروهای تولید ، روابط تولیدی ( رابطه بین کارگر و کارفرما ) همچنان عقب مانده و سنتی است و نمی تواند پاسخگوی پیشرفت نیروهای تولید بوده و در نهایت باعث نابرابری طبقاتی گشته و فرد ( کارگر ) را به بیگانگی می کشاند وچاره این از خودبیگانگی ظهور « جامعه بی طبقه » است. در واقع مارکس در تقابل با جریان های لیبرالی ، تصویر بدبینانه ای از زندگی اجتماعی در شرایط مدرن ارائه می کند که در آن عرصه عمومی لزوما با تحقق استعدادهای آدمی و پیشرفت اخلاقی و انسانی فرد همراه نیست بلکه حد بسیار زیادی از « مسخ شدگی » و تقلیل شخصیت آدمی و بیگانگی را در تقابل با ساختارهای اجتماعی می توان در آن بازیافت. و این باز می گردد به نگرش کل گرای جامعه شناسی آلمانی که در تقابل با جزء گرایی لیبرالی ( جامعه شناسی فرانسوی - انگلیسی ) قرار دارد. ( نظر شخصی: به اعتقاد من وقتی مارکس از انسانها و وضعیتشان در جهان مدرن اشاره دارد بیشتر توجهش به توده مردم است. انسانهای عادی با جایگاه طبقاتی پایین و طبع و نفس ضعیف شده که در مقابل ساختارهای فرهنگی و اجتماعی پیرامونی کمترین امکان دفاعی را ندارند و مسخ می گردند. اما هنگامی اندیشمندان لیبرال از انسان سخن می گویند انسانها را همچون روشنفکرانی در نظر می گیرند ( یا می خواهند که انسانها چنین روشنفکرانی باشند ) که بر نفس و محیط خویش تسلط داشته و از قابلیت رهبری عقلانی زندگی فردی برخوردارند. یا شاید بتوانیم بگویم که اندیشه های مارکسیستی از ذهن یک متفکر رنج کشیده اجتماعی که در درون اجتماع زندگی می کند ، بر می خیزد و اندیشه های لیبرالی از ذهن یک روشنفکر آکادمیک که همه چیز را در محدوده منطق و عقل می سنجد و تصور می نماید و صرفنظر از احساسات شخصی تصمیم می گیرد ، تراوش می نماید. در نهایت به نظر من اندیشه لیبرالی نسبت به اندیشه های مارکسیستی واقع گرایانه تر بوده و بهتر می تواند جامعه را { صرفه نظر از مثالهای عینی } به سوی بهتر شدن پیش ببرد ).

در پایان می توان گفت که ادامه چنین رویکرد بدبینانه ای در ارتباط با رابطه متقابل میان انسان و جامعه را می توان در میان جامعه شناسانی همچون ماکس وبر با مفهوم « قفس آهنین » ، گئورک زیمل با برقراری تقابل میان « فرهنگ عینی و فرهنگ ذهنی » ، در میان مارکسیستهای غربی همچون لوکاچ و گرامشی ، با نظریه « شی ء شدگی » و اندیشمندان مکتب فرانکفورت با مفاهیمی همچون « صنعت فرهنگ » باز یافت که متاسفانه بحث جزئی تر درباره آنها در حوصله و سواد اینجانب نیست ( شاید وقتی دیگر و با مطالعه بیشتر ).

http://social-me.blogfa.com/

علیرضا عزیزی