یکی از ستونهای نظری این چارچوب، منحنی فیلیپس بود؛ این ایده که میان تورم و بیکاری یک رابطهی معکوس و نسبتا پایدار وجود دارد؛ بهطوریکه سیاستگذار میتواند با پذیرفتن مقداری تورم بیشتر، بیکاری را کاهش دهد یا برعکس.
دانشجویان و علاقهمندان به اقتصاد هم در چارچوب همین نظریات، تمام تئوریهای اقتصادی را تحلیل میکردند تا اینکه اقتصاد در دهههای ۱۹۷۰ میلادی با رکود تورمی مواجه شد و توضیح این پدیده هم با چارچوبهای رایج چندان ساده نبود. رکود تورمی وضعیتی بهوجود آورد که در آن توأمان که نرخ بیکاری بالا میرفت و میزان اشتغال کاهش پیدا کرده بود، تورم نیز با شدت و حدت بیشتری افزایش مییافت؛ یعنی دقیقا همان رابطه معکوسی که منحنی فیلیپس پیشبینی میکرد، در عمل نقض شد. اهمیت این تحول صرفا در ظهور یک بحران اقتصادی جدید نبود.
رکود تورمی در واقع اطمینان به توانایی نظریههای مسلط برای توضیح رفتار اقتصاد و ارائه راهحلهای سیاستی را دچار فترت کرد. اگر بر اساس چارچوب موجود، افزایش تقاضا باید تورم را بالا میبرد؛ اما بیکاری را پایین میآورد، چگونه میشد وضعیتی را توضیح داد که در آن تورم بالا با ضعف تولید و بیکاری همراه شده بود؟ اینجا همان نقطهای بود که نسل جدیدی از اقتصاددانان، از جمله لوکاس، مساله اقتصاد کلان را به شکل دیگری صورتبندی کردند.
لوکاس در چنین فضایی بر این باور بود که نمیتوان رفتار اقتصاد را بدون توجه به تصمیمهای افراد و انتظارات آنها توضیح داد. از نظر او، افراد صرفا دریافتکنندگان منفعل سیاستهای اقتصادی نیستند. آنها درباره آینده فکر میکنند، از سیاستهای دولت آگاه میشوند و رفتار خود را براساس انتظاراتشان تغییر میدهند. بنابراین، اگر سیاستگذار قواعد بازی را تغییر دهد، مردم نیز واکنش خود را تغییر خواهند داد. …



































































































































































