حمید بابایی در گفتوگو با «جوان» درباره شکلگیری کتاب «قاچ آخر» به «جوان» میگوید: من کتاب «قاچ آخر» را سال ۱۳۸۸ نوشتم. این کتاب بر اساس یک مصاحبه شکل گرفته است. من مصاحبهای از ابراهیم حاتمیکیا با اکبر نبوی دیدم که در آن درباره فیلمهای جنگی صحبت میکرد. حاتمیکیا درباره فیلم «آژانس شیشهای» گفت که من میخواستم یک فیلم جنگی بسازم که در آن فقط یک گلوله شلیک میشود. من هم گفتم دوست دارم یک رمان جنگی بنویسم که در آن هیچ گلولهای شلیک نشود. «قاچ آخر» از همینجا برآمد.
بابایی در ادامه بیان میکند: من در آن دوره فقط داستان کوتاه مینوشتم و با همان ذهنیت میخواستم رمان بنویسم. جلساتی بود که در آن رزمندهها خاطرات جنگ و خاطرات طنزشان را تعریف میکردند و من بیربطترین چیزهایی را که به جنگ مربوط میشد، انتخاب میکردم. دلیلش هم این بود که ذهنیت طنز داشتم و قصد داشتم یک رمان طنز بنویسم. به همین علت این کتاب به این صورت درآمد.
توصیههای یک دوست
این نویسنده و منتقد در ادامه تصریح میکند: دوستم، سینا دادخواه، فصل اول کتاب «یوسفآباد، خیابان سیوسوم» را نوشته بود. با هم در پارک هنرمندان قرار گذاشتیم؛ او فصل اول کتاب من را خواند و من هم فصل اول کتاب او را خواندم. من به او گفتم که کار تو بسیار جالب است و میفروشد. سینا هم به من توصیههایی کرد و گفت نگاه تو هنوز داستان کوتاهی است و این کتاب باید تبدیل به یک رمان شود. من هم نشستم و رمان را نوشتم و حدود یک سال درگیر این کتاب بودم، تا اینکه کتاب ماند و چاپ نشد.
بابایی درباره روند بازنویسی «قاچ آخر» اظهار میکند: در طول این سالها کار چند بار بازنویسی شد. آن نسخه اولیه حدود ۴۲ فصل داشت، اما فصلها خیلی کوتاهتر بودند. وقتی قرار شد کار ویراستاری شود، تعدادی از فصلها را حذف کردم، تعدادی را کنار گذاشتم و بعضی از آنها را با هم ادغام کردم. آنهایی را که به نظرم بامزهتر بودند نگه داشتم و بقیه را حذف کردم و در نهایت چیزی که میخواستم، درآمد. …

































































































































































