به مال دنیا هیچ علاقه ای نداشت مخصوصاً بعد از ازدواج. مثلا تمام طلاهای مادرم را گرفت. خانواده ما خیلی پولدار بودند و در عروسی پدر و مادرم کلی طلا هدیه داده بودند. پدرم همه این طلاها را گرفت و به امام(س) داد. مبلمان و لوستر جهیزیه مادرم را هم بخشید. خانواده مادری ام از استیل برلیان مبلمان خریده و به عنوان جهیزیه داده بودند که پدرم همه را می بخشد. تفکرات ساده زیستی داشت. چشم و دلش سیر بود. شنیدم هنگامی که در دولت بود تلاش می کند حقوق وزرا از 7 هزار تومان بشود 3 هزار تومان؛ البته همان را هم خودش نمی گرفت. شنیدم یکی از وزرا به او اعتراض می کند که «تو وضعت خوب است؛ پدرت پولدار است و احتیاج نداری؛ من نوه دارم.» مرحوم آیت الله مهدوی کنی آمد بعد از شهادت پدرم در خطبه نماز جمعه گفتند که ایشان از دولت حقوق نمی گرفت. روی هم رفته آدم دست و دل بازی بود. البته غنی بود و نیاز مالی هم نداشت.
ظاهرا زمانی که ایشان به وزارت راه می روند، اتاق مجللی به وزیر اختصاص داشته است. پدر من با توجه به روحیه اش که با اشرافیت موافق نبود، همان ابتدا می گوید که در آن اتاق مستقر نمی شود، می گوید: «من به هیچ عنوان آنجا نمی آیم با این اتاق هر کار می خواهید بکنید؛ بکنید نماز خانه.» بعد هم اتاق یکی از محافظان را به عنوان اتاق خودش انتخاب می کند. ساده زیستی را از همان جا شروع می کند. همکارانش می گویند: «وقتی با او صحبت می کردی، اصلا حس نمی کردی وزیر است مثل یک آدم عادی برخورد می کرده است.» یعنی می گفته: «من وزیر نیستم؛ من آدمی هستم که می خواهم خدمت کنم » و این را در عمل هم نشان داد. از طرف دیگر به دیگران اعتماد کرده و کارها را به معاونانش تفویض می کرد. پدر زمانی که وزیر شد سی و سه ساله بود؛ جوان ترین وزیر کابینه بود؛ از معاون هایش ده سال کوچک تر بود و گاهی همین باعث چالش می شد. شنیدم که یک بار از یکی از معاون هایش عصبانی می شود و می گوید: «من سنم از همه شما کمتر است و به همین خاطر حرف من را گوش نمی کنید؛ اما من رئیس شما هستم.» اگر چه این برخوردهای جدی را داشت ولی اغلب اوقات در فضای رقابت کارها را پیش می برد. آن صمیمیت باعث شده بود که دوستش داشته باشند و با دل و جان با او کار کنند. آقای موسوی می گفت بعد از شهادت ایشان، یکی از پیمانکاران پیش آقای موسوی می آید؛ ظاهرا آدمی بوده که سر همه کلاه می گذاشته؛ آن پیمانکار به آقای موسوی می گوید: «من سر همه کلاه گذاشتم تا بتوانم سود بیشتری بگیرم؛ در عمرم تنها سر شهید کلانتری را کلاه نگذاشتم؛ چون خیلی خوب و صادق و بود؛ دوستش داشتم و دلم می خواست به او کمک بکنم. اتفاقا از همه بیشتر می شد سر او کلاه گذاشت چون اصلا کنترل نمی کرد اما به من اعتماد داشت و به واسطه همین اعتماد سرش کلاه نگذاشتم.»



















































































































































![[ابوذر ابراهیمی ترکمان] یک فضیلت؛ دو معیار](/news/u/2026-08-25/ettelaat-93jxg.jpg)
![[مجید رعنایی] «مدیریت امکان» در آموزش و پرورش](/news/u/2026-08-25/ettelaat-2bepo.jpg)














