از کودکی نسخهای تقریباً آماده برایمان پیچیده میشود: خوب درس بخوان، شغل مناسبی پیدا کن، پول بیشتری به دست بیاور، خانه بخر، موفق شو و کاری کن که دیگران به تو افتخار کنند.
ما هم میدویم.
سالها تلاش میکنیم، ارتقا میگیریم، درآمدمان را بیشتر میکنیم و چیزهایی میخریم که قرار است نشانه موفقیت باشند.
اما یک روز ممکن است وسط همین دویدن ناگهان بایستیم و از خودمان بپرسیم:
«صبر کن... من اصلاً این زندگی را میخواستم؟» خطرناکترین نوع شکست، شکستی است که شبیه موفقیت به نظر میرسد
ممکن است از بیرون همهچیز عالی باشد.
شغل خوب دارید، درآمد دارید، دوستان زیادی دارید و دیگران تصور میکنند زندگی فوقالعادهای دارید.
اما خودتان میدانید که چیزی سر جای خودش نیست.
صبحها با بیمیلی از خواب بیدار میشوید و شبها با خستگی به رختخواب میروید؛ نه به این دلیل که بیش از حد کار کردهاید، بلکه چون شاید مدتهاست دارید زندگی شخص دیگری را زندگی میکنید.
گاهی ما برای ساختن تصویری که دیگران از «آدم موفق» دارند، خود واقعیمان را قربانی میکنیم. در محل کار هم غیرقابلجایگزین نیستید
این جمله شاید کمی بیرحمانه باشد، اما بیشتر ما در محیط کار قابل جایگزین شدن هستیم.
اگر فردا نباشیم، احتمالاً بعد از مدتی فرد دیگری مسئولیتهایمان را انجام میدهد.
همین موضوع درباره بسیاری از روابط هم صدق … …


































































































































































