از مدیر دفتر خواستم مرد جوان را به داخل راهنمایی کند. وقتی وارد شد، لباس سیاه بر تن و برگهای در دست داشت؛ گواهی فوت خواهرش بود.
از او خواستم آرام باشد و روی صندلی مقابل من بنشیند. چند دقیقهای گذشت تا اندکی آرام گرفت. بعد پرسیدم:
«برایم توضیح بده چه اتفاقی افتاده است؟»
مرد جوان که چهرهای آشفته داشت، گفت:
دیروز به ما خبر دادند که خواهرم خودکشی کرده است. اما من باور نمیکنم. خواهرم خیلی به زندگی امیدوار بود. برای آیندهاش برنامه داشت و آرزوهای زیادی در سر میپروراند.
چند ماهی بود که با شوهرش اختلاف داشت، اما هر بار که درباره زندگیاش از او سؤال میکردیم، میگفت مشکل خاصی نیست و درست میشود. کلاسهای مختلف میرفت تا خودش را سرگرم کند و حتی تصمیم به مهاجرت داشت. چطور ممکن است چنین آدمی دست به خودکشی زده باشد؟»
نام خواهرش را پرسیدم.
گفت: «مریم...»
با شنیدن نام مریم، ماجرای روز گذشته در ذهنم زنده شد. آن روز کشیک قتل بودم که مأمور یکی از کلانتریهای غرب تهران، مرگ زن جوانی را گزارش کرده بود.
افسر کلانتری گفته بود:
«جناب بازپرس، همسر متوفی او را به بیمارستان منتقل کرده و مدعی است مریم سه قرص برنج خورده و خودکشی کرده است.»
همان زمان دستور انتقال جسد به پزشکی قانونی، تحقیق از کارکنان بیمارستان و احضار همسر مریم را صادر کرده بودم.
چند روز بعد، پزشکی قانونی علت مرگ را مسمومیت ناشی از مصرف قرص برنج اعلام کرد.
در نگاه اول، مرگ میتوانست بر اثر خودکشی باشد؛ اما اظهارات خانواده مریم با این فرض همخوانی نداشت.
یک تناقض کوچک
چند روز از این ماجرا گذشته بود. مشغول رسیدگی به پرونده قتل جوانی دیگر بودم که در یک نزاع خیابانی به دست دو نفر کشته شده بود. متهمان در همان محل جنایت دستگیر شده، حالا روبهرویم نشسته بودند و درباره درگیری توضیح میدادند. …































































