سه شنبه, ۱۸ اردیبهشت, ۱۴۰۳ / 7 May, 2024
مجله ویستا

تنبیه و خشونت , وسیله تربیت نیست


تنبیه و خشونت , وسیله تربیت نیست

در حـالـی كه افسارش كرده بودند و عوعو كنان و زوزه كشان , از هواپیما پیاده می شد, به اطرافیان حمله می كرد و آنها را گاز می گرفت

بیچاره لوری !.

در حـالـی كه افسارش كرده بودند و عوعو كنان و زوزه كشان , از هواپیما پیاده می شد, به اطرافیان حمله می كرد و آنها را گاز می گرفت .

آیا راستی او سگ بود؟ مسافران و كسانی كه به استقبال آمده بودند, محو تماشای او شده و از كارها و حركات او در شگفت مانده بودند! چیز جالبی بود! نظیر این منظره را هرگز ندیده بودند و یا خیلی كم دیده بودند.

عده ای هم از شدت تاثر, قطره های بلورین اشك , از چشمانشان سرازیر بود.

بیچاره لوری , دختر بچه نه ساله ای بود كه از مدت ها پیش فراموش كرده بود كه مثل همه كودكان می تواند رشد كند, درس بخواند, بازی كند, تفریح كند و از زندگی لذت ببرد.

او مـثـل سـگـهـا زوزه می كشید و مردم را گاز می گرفت , زیرا شخصیت خود را گم كرده و در آسـتانه از دست دادن آخرین حس انسان بودن قرارگرفته بود! پزشكان به مادرش گفته بودند:او خـود را یك سگ فرض می كند و دچاربیماری تعدد شخصیت شده است و اگر درمان نشود,برای همیشه باید روانه تیمارستان شود.مادر بیچاره اش افسار او را به دست گرفته , از لابلای جمعیت عبور می داد.

او شـنـیـده بـود كـه در فـلـوریدا, بیمارستان دكتر مونتاباری , تنها بیمارستان مجهزی است كه می تواندبیمارانی نظیر لوری را بستری و درمان كند.هنگامی كه با زحمت بسیار, خود را به بیمارستان مزبور رساند, ماجرای اسف انگیز زندگی طفل بی گناه و معصوم خود را این طور شرح داد: پدرلوری مردی بداخلاق , عصبانی و كم گذشت بود.

بـا مختصر بهانه ای داد و فریاد راه می انداخت , گاهی صدای جیغ ‌های وحشیانه او تا خانه همسایه هفتم می رسید.در همین موقع , من و لوری كوچولو را كتك كاری می كرد.سـگ مـا هـم با مشاهده این صحنه دلخراش از شدت ترس به زیر میز پناه می برد و آهسته آهسته زوزه می كشید.لوری كوچولو هم كم كم از سگ یاد گرفت كه هنگام بروز حادثه به زیر میز پناه برد.من نمی توانستم این وضع ناگوار را تحمل كنم .تازه لوری دو سال داشت كه هیولای شوم طلاق ـولی در مورد من و همسرم , یگانه وسیله آسایش و نـجـات از یـك زنـدگـی تلخ ـمن و همسرم را ازهم جدا كرد و برای مدتی مختصر آرامشی در زندگی من و كودك معصومم پدیدآمد.من نمی توانستم تنها بمانم .

برای رهایی از تنهایی و بی كسی , تصمیم گرفتم برای زندگی خود شریكی انتخاب كنم .از ایـن رو بـا مـردی پـیـمـان همسری بستم , ولی این یكی هم دست كمی از همسر اولم نداشت و تندخوتر و عصبانی تر از اولی از كار درآمد.او نیز مثل اولی با مختصر بهانه ای از كوره در می رفت و من و لوری و سگش را كتك كاری می كرد.طولی نكشید كه دومین فرزند من متولدشد.لوری , چشم دیدن نوزاد را نداشت , از او سخت متنفر بود.روزی پـس از بـازگـشت از دبستان , مثل سگ به برادر ناتنی خود حمله ور شد و می خواست او را گاز بگیرد.مـن فـكـركردم حسادتش او را وادار كرده است كه ادا و اطوار سگان را تقلید كند, ولی جریانات و حوادث بعدی نشان داد كه او راستی خود را درقالب یك سگ می بیند و به كلی از انسان ها گریزان است .در مدرسه روی دفترش مكررا می نوشت : سگها بهتر از آدم ها هستند.یا این كه من از آدم ها بیزار هستم .دكـتـر مـونـتـابـاری , بیمارانی را كه دستخوش تعدد شخصیت شده بودند, بسیار دیده بود, ولی هیچ یك به اندازه لوری او را دچار حیرت و شگفتی نكرده بود.در بـیمارستان دكتر مونتاباری ,لوری همچنان حرف نمی زد,با بچه ها انس نمی گرفت , زوزه می كشید, از انسان ها می گریخت و شب ها تخت خواب خود را رها می كرد و مثل سگ ها روی روزنامه نـزدیـك در اتـاق مـی خـوابـیـد! كـوشـش دكـتر مونتاباری این بود كه به لوری بفهماند كه همه انسان هابدسیرت و كج خلق و مردم آزار نیستند.در میان همین انسان ها, افرادی خیراندیش , نوعدوست و مردم نواز پیدا می شوند كه گاهی برای سعادت و آسایش دیگران , از سعادت و آسایش خویش چشم پوشی می كنند.

همین انسان ها هستند كه اكنون برای نجات لوری و بازگردانیدن او به جرگه انسان ها سخت در كـوشـش و تلاش هستند و علی رغم انسان های خیره سر و بدسگال و فرومایه ,كارهایی می كنند كه جز نفع نوع بشر و ارضای تمایلات انسان دوستی خود, هیچ گونه نتیجه ای برای آن متصورنیست .دكتر مونتاباری برای رسیدن به این منظور شبانه روز كوشید تا این كه در روز جشن مادر, از لوری خواست تا به مادرش تلفن كند و به او تبریك گوید.

او مـدادی بـه دنـدان گرفت و شماره تلفن را گرفت و همین كه صدای مادرش را شنید چند بار عوعو كرد, ولی چند روز بعد, هنگامی كه به طرف كودكی پرید و او را گاز گرفت و مشاهده كرد كه كودك او را گاز نگرفت , به ا وگفت , احمق ! این نخستین كلمه ای بود كه بر زبان لوری جاری می شد.دكتر او را به دفتر طلبید و گفت : لوری ! تو چه بخواهی , چه نخواهی , یك انسان هستی .

برخیز و به مادرت تلفن كن و با او صحبت كن لوری ناگهان از جا پرید و به گردن دكتر آویخت و گفت :ترا دوست دارم .

و بدین ترتیب توانست جای خود را در میان انسان ها باز كند و سگ ها را برانسان های واقعی ترجیح ندهد.


شما در حال مطالعه صفحه 1 از یک مقاله 2 صفحه ای هستید. لطفا صفحات دیگر این مقاله را نیز مطالعه فرمایید.