مهر که نزدیک میشود، شهر حالوهوای دیگری پیدا میکند. ویترینها پر میشوند از کیف و کفش و دفترهای رنگارنگ و خیابانها دوباره صدای بچههایی را میشنوند که صبح زود، با چشمهای خوابآلود، راه مدرسه را در پیش میگیرند.
برای خیلیها، مهر یعنی بوی دفتر نو، مداد تراشیده، روپوش و لباس تازه و شوق دیدن دوباره دوستان. اما برای بعضی بچهها، مهر با یک سؤال سخت شروع میشود: «امسال چطور به مدرسه بروم؟»
این روزها که شرایط اقتصادی دشوارتر شده و فشارهای معیشتی، پس از جنگ، بر زندگی بسیاری از خانوادهها سنگینی میکند، خرید یک کیف یا چند دفتر ساده هم برای بعضی خانوادهها به مسئلهای جدی تبدیل شده است. پشت هر پنجره و در هر محله، ممکن است خانوادهای باشد که میان هزینههای ضروری زندگی و هزینههای مدرسه فرزندش، ناچار به انتخاب شده باشد.
اینجاست که قصه «بابا لنگدراز» دوباره به یادمان میآید.در داستان جین وبستر، مردی ناشناس، بیآنکه بخواهد دیده شود، هزینه تحصیل جودی ابوت را میپردازد. جودی او را نمیشناسد؛ فقط میداند کسی آن سوی قصه ایستاده که به آینده او ایمان دارد. شاید زیبایی قصه همین باشد؛ گاهی مهم نیست چه کسی دستت را گرفته است، مهم این است که دستی تو را گرفته باشد.
این نگاه به کمک کردن، برای ما هم ناآشنا نیست. در فرهنگ و دین خودمان، بخشش بینام و بیریا جایگاه ویژهای دارد؛ همان حکمت ساده و زیبایی از روسل اکرم (ص) که میگوید اگر با دست راستت بخشیدی، کاری کن دست چپت باخبر نشود. کمک، وقتی زیباتر است که برایش تماشاگر نخواهی؛ وقتی نامی روی آن نباشد و … …







































































