یکشنبه, ۲۷ خرداد, ۱۴۰۳ / 16 June, 2024
مجله ویستا

نام تو را خواندم...!


نام تو را خواندم...!

از خواب پریدم. در سیاهی شب پاهایم را به تن راه دوختم. بی هدف در جاده ی تقدیر روانه شدم. جاده آرام بود. با چشم های نیمه باز راه بی منتهی و بدون مقصدم را تعقیب می کردم.
اما ناگهان طوفان …

از خواب پریدم. در سیاهی شب پاهایم را به تن راه دوختم. بی هدف در جاده ی تقدیر روانه شدم. جاده آرام بود. با چشم های نیمه باز راه بی منتهی و بدون مقصدم را تعقیب می کردم.

اما ناگهان طوفان بیداری تنم را از جاده ی قسمت کند. دیدگانم تار شده و دیو دلهره تمام وجودم را بلعیده بود. در یک طرف پرتگاه بی راهه بود و سوی دیگر باغ سبز بصیرت، طوفان زنگی مرا سمت پرتگاه سوق می داد ناخودآگاه فریاد زدم «خدا...»

و یک باره خودم را در باغ روشن و معطر آرامش و فراغ یافتم. آن سوی دلتنگی ها کنار طنین خوش جویبار سادگی قامت سرو پیری خودنمایی می کرد. نگاهش را به تن خسته ام گره زده بود. لبخند تلخی بر لبم نشست. گفت: «دوست من، خورشید زیباست ولی ترک های وجودم از آن اوست. زمین سخت است ولی وقتی ریشه هایم را با صمیمیت در دستان سنگی اش رها کردم قلبش را شکافت و مرا سیراب کرد. هرگز گول ظاهر را نخور!

گفتم: خدایا وقتی فقط نام تو سرنوشت روشنی را برایم قلم می زند عشق تو با زندگی چه ها می کند. وجود تو جبران تمام نداشته هاست.

مرا از دوستی با تن های رنگی فارغ از دل، حفظ کن!

الناز فرمان زاده- ۱۴ ساله تهران