چهارشنبه, ۸ اسفند, ۱۴۰۳ / 26 February, 2025
مجله ویستا

من سیاسی نیستم


من سیاسی نیستم

بخشی از گفت وگوی پاریس ریویو با شیموس هینی

اگر در این موقعیت دهشتناک قرار بگیرم که فردی که مطلقا نه با شعر آشنایی دارد و نه علاقه‌یی هم به خواندنش، از من بپرسد: «تو چه‌جور شعری می‌نویسی؟» مایل هستم به او پاسخ دهم: «خب، کم و بیش شعری بر اساس سرگذشت زندگی شخصی و بر مبنای خاطرات». اما نگه‌داشتن آن فحوای زندگینامه‌یی ی‌نفسه مقصود نوشتار من نیست

شیموس هینی،‌‌زاده ۱۹۳۹ در ایرلند شمالی، بزرگ‌ترین فرزند در میان ۹ خواهر و برادر خود بود و در خانواده‌یی کاتولیک پرورش یافت. بعد از دریافت مدرک کارشناسی زبان انگلیسی از دانشگاه کویین در سال ۱۹۶۱، چند سالی به‌عنوان معلم حق‌التدریسی مدرسه مشغول به کار بود. در سال ۱۹۷۵ در یکی از کالج‌های شهر دو بلیت به‌عنوان مدرس ادبیات انگلیسی استخدام شد و تا سال ۱۹۸۱ در همین منصب باقی ماند. دانشگاه هاروارد در سال ۱۹۷۹ از او دعوت کرد تا یک ترم تدریس کند و اندکی پس از آن برایش کلاس‌هایی به شکل پاره‌وقت درنظر گرفتند. هینی ترم بهار را در آنجا به سر می‌برد و بعد به ایرلند باز‌می‌گشت و کنار خانواده‌اش به سر می‌برد. در سال ۱۹۸۴ به‌عنوان استاد علوم ریتوریک در هاروارد انتخاب شد. از ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۴ در دانشگاه آکسفورد شعر تدریس می‌کرد. جایزه نوبل ادبیات در ۱۹۹۵ به او اعطا شد و هینی پس از آن کرسی استادی‌اش در بریستول را رها کرد، اما همچنان به همکاری‌اش با هاروارد ادامه داد. در زمان مصاحبه او به همراه همسرش- ماری- در دوبلین زندگی می‌کرد و سه فرزند داشت. از هینی بیش از ۱۲ عنوان مجموعه شعر منتشر شده است. از «مرگ ناتورالیست» (۱۹۶۶) گرفته تا «درمان در تروا» (۱۹۹۰) . این مصاحبه در ساعت سه صبح یکی از روزهای میانه ماه مه ‌در سال ۱۹۹۴ در دفتر کارش در دانشگاه هاروارد انجام شد. هینی تازه جایزه نوبل گرفته بود و قصد داشت آخر ماه به ایرلند برود. در خلال صحبت‌هایمان، صدای حرف‌زدن و قهقهه دانشجویان از راهرو به گوش می‌رسید و تلفن مدام زنگ می‌زد تا جایی که مجبور شد دو شاخه‌اش را از پریز بکشد. با چای و کلوچه از من پذیرایی کرد. نشست روی کاناپه و چراغی را روشن کرد.

خانواده‌ هینی از چه قماشی بودند؟ آیا دموکرات بودند؟

خانواده‌ هینی از طبقه اشراف بودند. از این نظر که رفتارشان مثل آریستوکرات‌ها قانونمند و معین بود و بی‌نیاز از سخن. بحث، مناظره، استدلال و حتی خود سخن‌گفتن از نظر آنها مهمل و زاید بود. شما یا قایل به آن قوانین بودی یا نه. همه‌چیز باید طبق پیشینه روستایی آنها و فرهنگ عاری از سخنی که هنوز رد پایش در میان بومیان اسکاتلند هست، پیش می‌رفت.

آیا آنها به زبان بومی اسکاتلند سخن می‌گفتند؟

نه. به هیچ‌وجه. یکی، دو قرنی هست که در منطقه اولستر به زبان ایرلندی سخن نمی‌گویند. اما گاهی به‌نظرم می‌آید دو ‌هزار سالی هست ژنی که به بن‌والی نفوذ کرده، مزاحمی نداشته.

آیا در خانه‌های آن منطقه کتاب پیدا می‌شد؟

نه چندان. خانه خاله‌سارا پر از کتاب بود. او در دهه ۱۹۲۰ در دوره‌های تربیت معلم شرکت کرده‌ بود و برای خودش چیزی در مایه‌های کتابخانه داشت. او تمام رمان‌های هاردی را داشت، یا مثلا یک ویرایش سه‌جلدی از اشعار، نمایشنامه‌ها و داستان‌های ییتس توی کتابخانه‌اش بود.

عمه‌مری چطور؟

مری خواهر پدرم بود و در خانه‌ ما زندگی می‌کرد. از آن‌جایی که من نخستین فرزند خانواده بودم، مرا از همه بیشتر دوست داشت. او زنی بسیار با‌تجربه و تاثیر‌گذار و سرد و گرم چشیده بود. تمام زنان خانواده هینی واقع بینی سرسختانه‌یی داشتند که هم‌سنگ مهربانی‌شان بود. اهل گلایه نبودند و البته هوشیار هم بودند و به دور از انفعال. مرام‌شان این بود که زندگی کن و بگذار زندگی کنند، هر‌چند توانایی تحقیری ویران‌کننده را داشتند، نهایت تحقیر و اهانت. با این‌ حال تنها انعطاف و بزرگ‌منشی از خود بروز می‌دادند. مری علاقه‌اش را بین تمامی ما تقسیم می‌کرد، اما همان‌گونه که گفتم، من به‌خاطر ارشد بودن از همه بیشتر مورد علاقه‌اش بودم.

شما خیلی سریع در میان بزرگان خانه رتبه چهارم را اخذ کردید.

بله، همین‌طور است. در اوایل دوران نوجوانی‌ام به نوعی نماینده خانواده محسوب می‌شدم و از طرف آنها در مراسم شب‌زنده‌داری و خاکسپاری و امثالهم شرکت می‌کردم. وقتی که بحث کارهای زراعی پیش می‌آمد من به عنوان یک شرکت‌کننده بزرگسال مطرح بودم، مثلا زمان خشک کردن یونجه در فصل تابستان. اما به‌خاطر دارم که نوعی مسوولیت صوری هم در صبح روزی که برادرم کریستوفر به خاک سپرده‌شد نیز به من محول شد. او فرزند چهارساله خانواده بود و در یک تصادف رانندگی کشته شد. گمانم در آن زمان ۱۳ یا ۱۴ ‌ساله بودم. به هر حال، از کالج به خانه آمدم برای شرکت در مراسم تشییع جنازه و بچه‌های کوچک‌تر هم آنجا حضور داشتند. وقتی به اتاق خواب رفتم و زدم زیر گریه، پدرم به سراغم آمد و گفت: «بس کن دیگر. اگر تو گریه کنی، همه آنها هم می‌زنند زیر گریه».

این خاطره در یکی از شعرهایتان به نام «تعطیلی میان‌ترم» آمده.

همین‌طور است.

مدت زیادی نیست که ایرلند شمالی را ترک کردید و خودتان را به‌عنوان یک نویسنده مستقل مطرح کرده‌اید. به تازگی پنجاه و پنجمین سالگرد تولدتان را جشن گرفتید و اکنون در حالی به نوشتن ادامه می‌دهید که کارنامه ادبی درخشانی پشت سرتان دارید و به عنوان استاد در هاروارد مشغول تدریس هستید و به‌تازگی کرسی استادی آکسفورد را هم تجربه کرده‌اید. اگر بین وضعیت امروزی زندگی‌تان و زمانی که می‌نشستید و شعر می‌سرودید تفاوت‌های زیادی وجود داشته‌باشد، در شگفتم که چگونه با این دو تجربه متناقض کنار می‌آیید؟

پیشینه‌ این تجربه به ۲۰ سال قبل بر‌می‌گردد. زمانی که در ایرلند شمالی بودم و به‌طور تمام‌وقت در ویکلو می‌نوشتم. واضح است که چنین تجربه‌یی دیگر نمی‌تواند تکرار شود. وضعیتی بسیار سخت و وخیم بود. باید نخستین قدم حیاتی را بر‌می‌داشتم و خطر می‌کردم. در سال ۱۹۷۲ از شغلم در دانشگاه کویین استعفا کردم تا ظرفیت‌ها و توانایی‌های خودم را به‌معرض آزمایش بگذارم. خوش‌شانس بودم که در آن زمان دو کتاب منتشر‌شده داشتم و سومی هم در راه بود. خوش‌شانس بودم که دوستان هنرمند و شاعرم از من حمایت می‌کردند. دو نفری که در آن زمان از من به شکل موثری حمایت کردند، یکی تد هیوز بود و دیگری نقاشی به نام بری کوک که البته از دوستان تد به‌شمار می‌رفت. به هر حال، آنها با تمام وجود مشتاق جریان‌سازی بودند. نفر دیگر مری بود که با صرفه‌جویی خودش می‌کوشید تا بحران اقتصادی خانواده را مهار کند. معلوم نبود که از نظر مالی دوام می‌آوریم یانه. معلوم نبود که من بتوانم به گونه‌یی کار نویسندگی را ادامه دهم که جای شغل از دست رفته‌ام را بگیرد. سال‌های بسیار سختی بود. وقتی تصمیم گرفتم زندگی مستقلی داشته باشم و به‌عنوان آموزگار برگردم به دوبلین، بحران دیگری پدید آمد. من به مدت چهار سال از ۱۹۷۲ تا ۱۹۷۶ در کلبه‌یی روستایی واقع در ویکلو اقامت گزیدم. سه سال اولش فقط به نویسندگی پرداختم و بس. در اثنای سال چهارم کار تدریس به معلمان تازه‌کار کالجی در کاریسفورت را آغاز کردم. البته از اینکه در آن برهه چنین کاری، کردم پشیمان هستم. می‌دانستم که در حیات من به‌عنوان مولف، چنین کاری‌گریز از مرکز حساب می‌شود، اما در عین حال شدیدا دلم می‌خواست که به‌عنوان سرپرست خانواده کار درستی را انجام دهم. من از بازگشتن به دنیای آموزگاری منزجر نبودم، اما به وضوح می‌دانستم که دارم از چیزی صرف‌نظر می‌کنم. پس چون بر کارم آگاه بودم، قدری برای خودم تخفیف قایل می‌شدم. در هر حال، کتاب بعدی من که سه سال بعد منتشر شد، یکی از آثار محبوب من است. این کتاب در نوع خودش نشانگر یک تحول نیز هست؛ این اثر مرا از جاذبه کتاب «شمال» (North) خلاص کرد و هم از منظر حسی و هم از منظر فرمال شعرم را سنجیده‌تر ساخت.

دارید درباره کتاب «کار در صحرا» (Field Work) صحبت می‌کنید؟

بله. «کار در صحرا» به من ثابت کرد که انفصالم از شغلم کارآمد بوده. حاصل آن مثل کتاب «شمال» نوشتاری خرد‌کننده نبود، اما «شمال» محصول برهه‌یی غیرقابل تکرار بود که در آن به هر قالبی پنجه‌یی می‌زدم. دیگر نمی‌توانست تکرار شود. اما «کار در صحرا» بی‌وسواس‌تر بود و از نظر صوری هم کمتر در آن این‌ شاخ و آن شاخ پریده بودم. این کتاب پر بود از شعرهای عاشقانه شخصی و مرثیه‌های عمومی و غزل‌واره‌های گلانمور و گواهی بود برای اثبات این قضیه که من می‌توانم در وضعیت جدیدم شعر بنویسم. سه سال بعد از آن به هاروارد آمدم و وضعیت حتی بهتر هم شد: هشت ماه برای خودم کار می‌کردم و چهار ماه را به تدریس می‌گذراندم. به همین منوال وقتی به‌طور تمام‌وقت در کریسفورت تدریس می‌کردم، برنامه‌ریزی کرده‌بودم تا روی Station Island کار کنم. اما شاید تمام اینها مربوط به گذشته باشد و هر سال با سال بعدی‌اش تفاوت دارد. این فکر در من پدیدار شد که زندگی گستره‌یی است از فراز و نشیب‌ها که مدام از مرکز اصلی خود دور می‌شود. از یک جهت چندان مهم نیست که پیرامونت چقدر گسترش می‌یابد، مهم نیست که این امواج تا‌ چه حد تو را از نقطه اول دور می‌کنند، آن تپش اولیه وجودتان همچنان در شماست و با شما سفر می‌کند، پس شما می‌توانید درباره‌ این برهه و آن برهه از زندگی‌تان سخن بگویید. می‌توانید از خویشتن اولیه و خویشتن کنونی خود به‌طور تفکیک‌شده و جداگانه حرف بزنید.

آیا خواندن اشعار دبلیو. سی. ویلیامز و رابرت لاول بر شما تاثیر گذاشت؟ یا تغییر شعرتان نتیجه ترجمه Sweeny Astray (مجموعه شعر کهنی به زبان ایرلندی) بود که شما را به پیرایش شعرتان وا‌داشت؟

این تحول در زمانی شروع شد که در برکلی بودم و نخستین تغییر مشهود در مجموعه Wintering out شکل گرفت. منظورم شعرهایی است چون «غروب‌کننده» و Anahorish و امثالهم. اما تجربه شعر در قالب چهارپاره را پیش‌تر هم در Bogland و شعرهای آخر «دری در تاریکی» داشتم. من واقعا درباره ویلیامز کنجکاو بودم و در اثنای اقامتم در کالیفرنیا شعرش را به شکلی سیستماتیک و دقیق می‌خواندم. به گمانم بدون اینکه بخواهم همواره می‌خواستم سطرهایم پژواکی داشته باشند تا پس از پایان شعر آن پژواک اندکی فراروی کند، اما ویلیامز انگار نوعی موسیقی را پیش می‌کشد که دقیقا همزمان با پایان سطر، متوقف می‌شود. هیچ طنینی در کار نیست، هیچ پژواکی در کار نیست، هیچ نت خوش‌آهنگی بر جا نمی‌ماند. من همچنان در کارش تفحص می‌کردم و از خود می‌پرسیدم تمامش همین است؟ و بعد فهمیدم که پاسخم مثبت است: تمامش همین بود. اما بعد به این فکر افتادم که در هر شعری، دیالوگ یا جاذبه‌یی هست میان آنچه می‌توان نامش را شیرین‌کاری در سطر نامید و چیزی که می‌توان جذابیت‌های بسط‌یافته نامیدش. مسلما بعد از «شمال» من به تدریج شروع کردم به نوشتن شعرهایی که دارای بندهایی مجزا و مبتنی بر قواعد نحوی و دارای وزن و قافیه و عناصری هم بود که آنها را قدری فراتر از این می‌برد. مثلا عنصری از ترانه.

بیشتر خودتان را شاعری می‌دانید که درباره زندگی خویش می‌نویسد یا خود را شاعری اجتماعی می‌شناسید؟

اگر در این موقعیت دهشتناک قرار بگیرم که فردی که مطلقا نه با شعر آشنایی دارد و نه علاقه‌یی هم به خواندنش، از من بپرسد: «تو چه‌جور شعری می‌نویسی؟» مایل هستم به او پاسخ دهم: «خب، کم و بیش شعری بر اساس سرگذشت زندگی شخصی و بر مبنای خاطرات». اما نگه‌داشتن آن فحوای زندگینامه‌یی فی‌نفسه مقصود نوشتار من نیست. چیزی که برایم مهم است تکانه‌هایی است که فرم‌ساز باشند تقارب و ظهوری است که احساس را به سمت تمامیت پیش می‌برد. بر این عقیده نیستم که شاعری سیاسی باشم با تم‌های سیاسی و درک سیاسی خاصی از دنیا. منظورم از آن دست شاعران که نمونه‌اش برتولت برشت باشد یا آدرین ریچ یا به سبک و سیاقی دیگر آلن گینزبرگ.

هنری کول

ترجمه: علی مسعودی‌نیا