چهارشنبه, ۸ اسفند, ۱۴۰۳ / 26 February, 2025
مجله ویستا

خلق یک اثر سهل و ممتنع


خلق یک اثر سهل و ممتنع

نگاهی به فیلم «درخت زندگی» ساخته ترنس مالیک

در خصوص فیلم «درخت زندگی»، جدیدترین اثر ترنس مالیک و برنده نخل طلای جشنواره فیلم کن خیلی نباید درگیر تفاسیر پیچیده و فلسفی شد.

فیلم آنقدر ساده است که خودش در ابتدا موضوع و داستان کمرنگ و تم و همه چیزش را می‌ریزد روی میز و چیزی باقی نمی‌گذارد. همان ابتدا تکلیف مخاطبش را روشن می‌کند. لذا از این نظر آنقدر اثر سهلی است که خیلی‌ها را یاد شارلاتانیسم هنر قرن بیستم می‌اندازد که ساخت آثاری این‌چنینی به دلیل نداشتن نظم و اصول به سبک کلاسیک بازیچه شیادان هنری می‌شد. چیزی که هنر نقاشی در آثار آبستره‌اش تجربه کرد و درگیر این معضل شد.

اما فیلم ممتنع است چرا که انصافا هیچ‌کسی جز خود مالیک توانایی ترسیم پیچیده این سادگی را ندارد. «درخت زندگی» شاید به دلیل آن وجه سهلش فیلم بزرگی نباشد، اما به دلیل ممتنع بودنش قطعا اثر مهمی به شمار می‌آید و در آینده بیشتر از این‌ها درباره‌اش بحث خواهد شد. خلق مکانیسمی پیچیده برای بیان موضوعی ساده ( برخلاف تصور رایج در خصوص موضوع این فیلم ) است که فیلم را خارق‌العاده کرده است. به این معنا که اتفاقا فیلم نه زبان جدیدی را به سینما معرفی کرده و نه موضوع نابی را بیان کرده. که اگر اینطور بود دیگر آن صفت ممتنع بودن را درباره‌اش نمی‌شد به کار برد.

اثری که سهل و ممتنع است قطعا زبان جدیدی ارائه نمی‌کند. همانطور که پس از فیلم ۲۰۰۱: یک ادیسه فضایی زبان جدیدی به سینما اضافه نشد قرار هم نیست با درخت زندگی سینما یک گام به جلو برود. البته این اثر را با درخت زندگی مقایسه نمی‌کنم. اما بحث زبان جدید در سینما این روزها بیش از حد لوث شده است. آنقدر که حتی آن را نثار فیلم متوسط «تلقین» ( کریستوفر نولان ) می‌کنند و قصه را کاملا با زبان سینمایی اشتباه می‌گیرند. جالب آن جاست که تمام این القاب در همان سال اکران فیلم نثارش شد و این خود گویای اعتبار این القاب و تفاسیر است.

فیلم‌هایی مثل «درخت زندگی» بی‌شک همه پسند نیستند و حتی در بین کسانی که به این نوع سینما هم علاقه دارند هم بحث و جدل وجود دارد. اما «درخت زندگی» فیلم خنثایی نیست و محل مناقشه است. به شخصه علاقه چندانی به آثاری این‌چنینی ندارم. اما آن چیزی که با تماشای فیلم شگفت‌زده‌ام کرد چگونگی خلق یک مکانیسم بسیار دقیق و یکدست میان همه اجزای فیلم است. از میزانسن‌ها و موسیقی و رنگ و نور بگیرید تا جنس بازی بازیگران. اگر این مکانیسم اعجاب‌آور در فیلم وجود نداشت قطعا فیلمی مثل «چشمه» اثر آرونوفسکی که مضمونی از این جنس ( نه دقیقا شبیه به این ) دارد را اثر برتری نسبت به این فیلم می‌دانستم. چرا که در فیلم چشمه کارگردان حرفش را در یک قالب دراماتیک و داستانی گنجانده و آرکی‌تایپش را موازی و همراستا با نمونه عینی و به روز شده‌اش روایت کرده‌ است. کاری که در «قوی سیاه» هم انجام داد. و یا در فیلم «تبعید» که زویاگینتسف یک داستان امروزی و متعلق به دنیای مدرن را به اتفاقات مهم تاریخ بشریت گره می‌زند. مثل سکانس سقط جنین که دوربین وارد جزئیات نمی‌شود و از پشت در ماجرا را دنبال می‌کند و با تدوینی موازی فرزندان آن زن را در خانه‌ای دیگر و مشغول چیدن پازلی بزرگ که تصویر تابلوی بشارت ( باردار شدن حضرت مریم به خواست خدا ) اثر داوینچی روی آن نقش بسته را نشان می‌دهد.

اما «درخت زندگی» این ویژگی دراماتیک را ندارد وبیشتر شبیه یک شبه مستند یا یک مقاله در خصوص آفرینش شده است تا یک فیلم سینمایی. اصلا بخش‌هایی از آن را رسما باید با مستند باراکا مقایسه کرد.

اما مکانیسم اعجاب‌آوری که به آن اشاره کردم درگیر کردن سایر عوامل اصلی فیلم مثل بازیگران و فیلمبردار و آهنگساز با دنیای ذهنی غریبی که قابل توضیح و به زبان آوردن نیست می‌باشد. یعنی اگر ترنس مالیک پیش از ساخت فیلم در ذهنش یک بار آن را ساخته است و روایت، جنس تصویر و عناصری این‌چنینی را تجسم کرده، چگونه سایرین را به این درک رسانده است.

درکی که از کودک خردسال و چند ماهه فیلم را شامل می‌شود تا برد پیت که کارنامه‌ای به گستردگی هفت تا آقا و خانم اسمیت را دارد. اعجاب‌آور است که همه در آن حل شده‌اند و یک بافت یکدست را تشکیل داده‌اند. مثلا دقت کنید به بازی سه نوجوان اصلی فیلم که چگونه همان چیز غیر قابل توضیحی هستند که اسمش دنیای ذهنی کارگردان است. این قدرت حل شدن در دنیای ذهنی هنرمند و مچ شدن با آن و جزئی از چرخ‌دنده‌های یک کل شدن چگونه به وجود آمده است؟ فیلم اگر هیچ حسن و امتیازی نداشته باشد اما این بافت گسترده و یکدستش شایسته نخل طلاست و حقیقتا کاری به شدت دشوار و حتی محال است.

ضمن آنکه نام امانوئل زوبسکی را انصافا باید در زمره فیلمبردار مولفان درست و حسابی سینما در ذهنمان ثبت کنیم. او هم به مانند بازیگران فیلم، به درک درستی از دنیای ذهنی مالیک رسیده است.

همین درک و در نهایت عینیت بخشیدن به مقوله کاملا ذهنی خالق اصلی اثر است که تبحر اشخاص را در این هنر نشان می‌دهد. وگرنه اطلاع از سرعت شاتر و حساسیت‌های نگاتیو و یا تخصص در تصویربرداری دیجیتال را که با یک دوره فشرده و کمی تجربه عملی هم می‌توان فرا گرفت. اما وقتی کارنامه زوبسکی و جنس تصاویرش را در فیلم‌های مختلف مرور می‌کنیم، می‌بینیم که از اسلیپی هالو گرفته تا علی و فرزندان بشر، یک غرابت البته امضا شده‌ای با دنیای فیلم و فیلمساز دارد که شگفت آور است. بخصوص در دو فیلم علی و فرزندان بشر که بی‌انصافی‌ است اگر بگوییم غنای تصاویر و ضمیمه‌های خود زوبسکی به آن‌ ارزش و سهم کمتری نسبت به آنچه که کارگردان پدید آورده دارد.

حسین گودرزی