خاورمیانه آمریکایی به پایان رسیده است. نظم منطقهای که از سال ۱۹۹۱ بر منطقه حاکم بود، یکی از قربانیان متعدد جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران بوده است. ناکامی آمریکا و اسرائیل در برکنار کردن حکومت در تهران، ورشکستگی دههها سیاست تحریم و خشونت را آشکار کرده است.
ناتوانی ایالات متحده در محافظت از متحدانش در خلیج فارس در برابر حملات ایران یا باز نگه داشتن تنگه هرمز، معامله امنیتی بنیادینی را که شبکه پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه بر اساس آن توجیه میشد، به شکلی مهلک تضعیف کرده است.
همچنین، موضع فزاینده تهدیدآمیز اسرائیل و کنار گذاشتن هرگونه تظاهر به علاقهمندی برای دستیابی به توافقی با فلسطینیها، ماموریت چند دههای واشنگتن برای نزدیک کردن متحدان عرب خود و اسرائیل و ایجاد یک شراکت امنیتی پایدار میان آنها را به پایان رسانده است.
هدف اصلی ایالات متحده در ۳ دهه و نیم گذشته، تثبیت متحدان پراکنده خود در چارچوب نظمی بوده که محور آن حفاظت از اسرائیل و مهار، ابتدا ایران و عراق و در سالهای اخیر، ایران و متحدان غیردولتی آن بوده است. جنگ دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، نه انحرافی از این راهبرد، بلکه رساندن آن به نتیجه منطقیاش بود؛ تلاشی برای از میان برداشتن تهدید ایران با توسل به زور و در یک ضربه. دستکم گرفتن ظرفیت دشمنان آمریکا
همانطور که رهبران آمریکا پیش از حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ و اسرائیل در جنگهای خود علیه حزبالله و حماس انجام دادند، طراحان این جنگ نیز به شکلی چشمگیر توانایی قدرت نظامی برای دستیابی به اهداف مورد نظرشان را بیش از حد برآورد کردند، ظرفیت دشمنان برای سازگاری را دستکم گرفتند، همراهی متحدان را امری بدیهی فرض کردند و نسبت به جان مردم عادی بیاعتنا بودند. ماجراجویی واشنگتن نه یک استثنا، بلکه تجلی نهایی نقص ذاتی راهبرد این کشور در خاورمیانه بود.
در نگاه نخست، شاید چنین به نظر برسد که جنگ تاثیر چندانی بر ائتلافهایی که نظم آمریکایی بر پایه آنها شکل گرفته، نداشته است. کشورهای خلیج فارس که با جنگی بینتیجه و ایرانی قدرتمندتر روبهرو شدهاند، ممکن است خریدهای تسلیحاتی خود را افزایش دهند و خواستار تضمینهای امنیتی تازهای شوند؛ وضعیتی که میتواند توهم تداوم نظم پیشین را ایجاد کند. اما در واقع، نظم قدیمی در حال واگذاری جای خود به چیزی تازه است.
امروز از بحران سوئز در سال ۱۹۵۶ بهعنوان واپسین نفس قدرت امپراتوری بریتانیا و فرانسه در خاورمیانه یاد میشود، اما رسیدن به آن پایان اجتنابناپذیر، سالها زمان برد. برتری آمریکا نیز یکشبه از میان نخواهد رفت، اما تردیدهایی که طی سالها درباره قدرت و اهداف آمریکا انباشته شده بود، اکنون از آستانه تعیینکننده خود عبور کرده است. افشاگریها و واقعیتهای آشکارشده در جنگ ایران و پیش از آن، جنگ اسرائیل در غزه، محاسبات متحدان و دشمنان آمریکا را تغییر داده است. نه دور تازهای از درگیریها و نه انتخاب رئیسجمهوری دیگر در آمریکا، قادر به ترمیم این شکاف نخواهد بود. اسرائیل به دنبال گسترش مرزهای عملی
سالهای پیش رو نویدبخش اختلافها و تنشهای بیشتری است. اسرائیل و ایران در تداوم وضعیت بیقانونی و خشونت در خاورمیانه منافعی مشترک دارند و ایالات متحده ابزار چندانی برای مهار هیچیک از آنها در اختیار ندارد. اسرائیل امیدوار است مرزهای عملی خود را گسترش دهد؛ از جمله با الحاق هرچه بیشتر سرزمین تاریخی فلسطین، و سلطه خود را با زور بر بخشهای وسیعی از منطقه تحمیل کند.
از سوی دیگر، اگر فرض کنیم حکومت ایران به این زودیها فرو نخواهد پاشید ــ که وقوع چنین سناریویی بسیار بعید به نظر میرسد [مشخص نیست نویسنده چطور چنین استنباطی میکند؟!] ــ تهران جسورتر تلاش خواهد کرد نفوذ منطقهای خود را حفظ و گسترش دهد؛ آن هم از طریق گرفتار کردن واشنگتن در همان نوع درگیریهای بیپایان، بیمرز و «منطقه خاکستری» که ایران همواره در آنها موفق بوده است.
با این حال، اگر ایالات متحده سرانجام حاضر باشد راهبرد شکستخورده خود را کنار بگذارد، فروپاشی یک نظم میتواند فرصتی برای ساختن نظمی تازه و بهتر باشد. البته شرایط برای چنین تغییری به هیچ وجه ایدهآل نیست. اگرچه بیشتر رهبران و مردم منطقه بهشدت خواهان فرصتی برای رهایی از حملات نظامی و آشفتگیهای اقتصادی هستند، اما در عین حال از اینکه واشنگتن آنها را به این فاجعه کشانده، عمیقا خشمگیناند.
با این همه، کنار گذاشتن سیاست حمایت از حکومتهای خودکامه، مصونیتبخشی به متحدان و مهار نظامی دشمنان، میتواند به ایالات متحده امکان دهد به شکلی سالمتر با منطقه تعامل کند؛ رویکردی که در نهایت شاید به همان ثبات پایدار منجر شود که واشنگتن همواره مدعی بوده در پی آن است. ترکهایی در بنیان
برای چندین دهه پس از جنگ جهانی دوم، جاهطلبیهای آمریکا در خاورمیانه تحت تاثیر رقابت جهانی این کشور با اتحاد جماهیر شوروی تعریف میشد. این رقابت، واشنگتن را بهشدت درگیر سیاستهای منطقهای کرده بود، اما در عین حال آمریکا را نسبت به مداخله نظامی آشکار محتاط نگه میداشت.
نظم کنونی خاورمیانه که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و آزادسازی کویت از اشغال عراق در جریان جنگ خلیج فارس در سالهای ۱۹۹۰ و ۱۹۹۱، توسط دولت جورج اچ. دبلیو. بوش شکل گرفت، بر پایه برتری آمریکا تعریف شده است.
واشنگتن که با فرصتی تاریخی برای تثبیت سلطه بلامنازع خود بر منطقهای مواجه شده بود که مدتها محل رقابت قدرتهای مختلف بود، با ایجاد پایگاههای نظامی و ترتیبات امنیتی برای مهار عراق و ایران، خود را به بازیگری غیرقابل جایگزین تبدیل کرد. حمایت نظامی و سیاسی آمریکا، ضامن بقای تقریبا تمامی حکومتهای منطقه بود.
برای مشروعیت بخشیدن به نقش خود و نشان دادن اینکه حضور آمریکا چیزی فراتر از سلطهگری غارتگرانه است، واشنگتن روند صلح اعراب و اسرائیل را آغاز کرد؛ با این امید که متحدان عرب آمریکا و اسرائیل را در چارچوبی مشترک برای امنیت منطقهای با یکدیگر ادغام کند.
نتیجه، شکلگیری منطقهای دوپاره بود: از یک سو بلوکی به رهبری آمریکا که اسرائیل، ترکیه و تقریبا تمام کشورهای عربی را دربر میگرفت و از سوی دیگر، بلوکی غیررسمیتر که ایران، سوریه تحت حکومت خاندان اسد و بازیگران غیردولتی مانند حماس، حزبالله و حوثیها را شامل میشد. این ساختار در طول ۳ دهه و با وجود تحولات گسترده در سیاست جهانی، منطقهای و آمریکا، به شکل قابل توجهی بدون تغییر باقی ماند.
در روایت آمریکایی، این نظم در عین حفاظت از منافع اساسی ایالات متحده، مانند تجارت نفت، امنیت اسرائیل و مقابله با تروریسم، سطحی از ثبات را برای منطقه فراهم کرده است. از بسیاری جهات نیز چنین بوده است. اسرائیل از سال ۱۹۷۳ تاکنون با تهدیدی در سطح یک دولت یا جنگی با یک رقیب همسطح مواجه نشده است؛ مسئلهای که شاید باعث شده بود این کشور میزان دشواری حمله به ایران را دستکم بگیرد.
کشورهای عربی نیز با وجود نبود راهحلی عادلانه برای مناقشه اسرائیل و فلسطین، در برابر دشمنان مشترک خود با اسرائیل همکاری کردهاند. در بیشتر این سالها، نفت بهطور مستمر و با قیمتهای معقول در بازار جریان داشته است. هیچ قدرت بزرگ رقیبی نیز بهطور جدی برتری آمریکا را به چالش نکشیده است؛ حتی چین که ترجیح داده عقب بنشیند و از فرصتهای اقتصادی ناشی از تامین امنیت منطقه توسط آمریکا بهرهبرداری کند.
برای واشنگتن، مزایای راهبردی حاصل از این نظم ظاهرا هزینههای جنگهایی را که برای حفظ آن ضروری بود، توجیه میکرد. اما بهای آن برای کسانی که در این منطقه زندگی میکنند، بسیار سنگینتر بود. در ۳۵ سال گذشته، اسرائیل وارد جنگهای کوچک متعدد با همسایگان بسیار ضعیفتر خود شده، روند صلح اسرائیل و فلسطین بهطور کامل فروپاشیده، حماس در ۷ اکتبر به اسرائیل حمله کرده و اسرائیل نیز در پی آن، کارزار نابودی غزه را آغاز کرده است. جنگهای ویرانگر آمریکا در منطقه
در عراق، ایالات متحده ۱۲ سال تحریمهای فلجکننده، بمبارانهای مقطعی و تلاشهای ناکام برای تغییر حکومت و جلوگیری از اشاعه تسلیحات کشتار جمعی را بر این کشور تحمیل کرد؛ اقداماتی که سرانجام با حمله و اشغال فاجعهبار سال ۲۰۰۳ ادامه یافت و همگی هزینه انسانی عظیمی به همراه داشتند. تحت مدیریت و رهبری آمریکا، جنگهای فاجعهبار، لبنان، لیبی، سودان، سوریه و یمن را ویران کردهاند.
این نظم منطقهای نه تنها بر تضمینهای امنیتی آمریکا برای کشورهای عربی، بلکه ــ و از اهمیت بیشتری برخوردار ــ بر تضمین امنیت حاکمان مستبدی که در راس این کشورها قرار داشتند، استوار بود. مهار مطالبات دموکراتیک، به اندازه حفاظت در برابر حمله نظامی ایران، برای این معامله امنیتی اهمیت داشت.
در جریان خیزشهای عربی سالهای ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱، برای مدتی کوتاه به نظر میرسید موج تغییرات متوقفناشدنی است، اما در سایر موارد، این ترتیبات به خوبی عمل کرد. تقریبا تمام حکومتهای عضو نظام ائتلافی آمریکا توانستند قدرت خود را حفظ کنند و بیشتر آنها پس از اعتراضات، کنترل خود را بر جامعه تشدید کردند.
حمایت آمریکا از اصلاحات اقتصادی نئولیبرال، این حکومتها را به اجرای برنامههای خصوصیسازی تشویق کرد؛ برنامههایی که فساد نخبگان را بهشدت افزایش داد و همزمان اکثریت مردم را فقیرتر کرد. کارزار واشنگتن علیه تروریسم نیز متحدان آمریکا را به پذیرش اشکال گسترده و مداخلهگرانه نظارت و سرکوب مخالفان بالقوه به نام امنیت تشویق کرد. شاخصهای خاورمیانه تحت سلطه آمریکا
اگرچه کشورهای ثروتمند نفتی خلیج فارس و بخشهای کوچکی از نخبگان عرب در این نظام شکوفا شدند، برای بیشتر مردم، نظم آمریکایی چیزی جز خشونت، ناامیدی و محرومیت به همراه نداشت. خاورمیانه تحت سلطه آمریکا تقریبا بر اساس هر شاخص اقتصادی، سیاسی و توسعهای، عملکردی بسیار ضعیفتر از هر منطقه دیگری داشته است.
طنز ماجرا این بود که تضمینهای امنیتی آمریکا، متحدان این کشور را تشویق کرد منافع و سیاستهای واشنگتن را نادیده بگیرند. بیشتر آنها از حمله یا تهاجم خارجی احساس امنیت میکردند و همین امر نوعی مخاطره اخلاقی ایجاد کرد: آنها میتوانستند بدون ترس از پیامدهای جدی، پروژههای ایدئولوژیک و سیاسی خود را دنبال کنند.
تمرکز واشنگتن بر سیاست داخلی آمریکا، بیتوجهی به پیچیدگیها و ظرافتهای منطقه و ترسهای اغراقآمیز از پیشروی چین و روسیه، همگی باعث شدند آمریکا به هدفی آسان برای قدرتهای محلی اهل بهرهبرداری و دستکاری تبدیل شود.
در نتیجه، آمریکا طی دههها بارها در مهار واقعی اسرائیل یا جلوگیری از اتخاذ سیاستهایی از سوی متحدان عرب خود که اهداف اعلامشده واشنگتن را تضعیف میکردند، شکست خورد. این متحدان عملا انتقادها از مداخلات مخرب خود در لیبی، سودان، سوریه و یمن را نادیده گرفتند.
تقریبا همه آنها فعالانه با توافق هستهای سال ۲۰۱۵ با ایران مخالفت کردند؛ توافقی که دولت اوباما امیدوار بود بتواند به ثبات منطقه کمک کند. همچنین در سال ۲۰۱۷، محاصره قطر به رهبری امارات متحده عربی و عربستان سعودی، جبهه متحد علیه ایران را که کارزار «فشار حداکثری» ترامپ به آن نیاز داشت، بهشدت تضعیف کرد.
خیزشهای سالهای ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱، دولتهای عربی را به سمت اشکال تازهای از مداخلهگرایی سوق داد؛ بخشی از این تغییر ناشی از آن بود که آنها اعتماد خود را به توانایی و تمایل آمریکا برای واکنش به آنچه تهدیدهای فوری میدانستند، از دست داده بودند. متحدان مستبدی که پیش از آن نیز از احتمال کودتا و شورشهای مردمی هراس داشتند، اکنون این تهدیدها را واقعیتهایی قریبالوقوع میدیدند؛ زیرا با چالشهایی از سوی گروههای شیعه مورد حمایت ایران، جنبشهای اسلامگرا و جهادی و فعالان جوان لیبرال و دموکراسیخواه روبهرو بودند.
این حکومتها با مشاهده گسترش برقآسای اعتراضات دریافتند که تهدید داخلی میتواند از هر نقطهای آغاز شود، حتی خارج از مرزهای آنها. وقتی سرنگونی حسنی مبارک، رئیسجمهور مصر، در سال ۲۰۱۱ را دیدند، به این نتیجه رسیدند که نمیتوانند روی آمریکا برای نجات آنها از چالشهای داخلی حساب کنند. اگر میخواستند بقای خود را تضمین کنند، باید خودشان دست به کار میشدند و خطر را مهار میکردند. با این حال، مداخلهگری آنها بارها نتایجی ویرانگر به همراه داشت و در شکلگیری یک کودتای نظامی در مصر و چندین جنگ داخلی نقش داشت. ایران و نظم آمریکایی
این نظم، ایران و اسرائیل را نیز به دنبال کردن سیاستهای بیثباتکننده تشویق کرد، هرچند هر یک به شیوهای متفاوت.
حکومت ایران خصومت خارجی را واقعیتی مسلم تلقی کرد و راهبرد بقای خود را بر همین اساس طراحی کرد. دولت ایران تا حد زیادی از تحریمهای آمریکا و بینالمللی که زندگی مردم را دشوارتر میکرد اما در عین حال، افراد نزدیک به حکومت و صاحبان قدرت در بازارهای سیاه را تقویت میکرد، متاثر نشد. ایران طی دههها شبکهای از متحدان غیردولتی را ایجاد و مسلح کرد که در ویرانههای جنگهای آمریکا، اسرائیل و عربستان سعودی شکوفا شدند.
ایران که دسترسیاش به فناوری نظامی آمریکا و اروپا قطع شده بود، روی تولید کمهزینه سرمایهگذاری کرد و پهپادها و موشکهای بالستیک ارزانقیمتی توسعه داد که میتوانستند با سامانههای بسیار پیشرفتهتر و فوقالعاده گرانقیمت رقبایش مقابله کنند.
رهبران ایران نیز مانند بیشتر دیگر رهبران منطقه، در سرکوب اعتراضات سریع عمل کردند؛ زیرا بیم داشتند دستی پنهان از سوی یک قدرت خارجی پشت اعتراضاتی باشد که در واقع فورانهای واقعی نارضایتی عمومی بودند [ادعای نویسنده].
اسرائیل نیز از محکمترین تضمینهای امنیتی آمریکا برخوردار بود. اگرچه اسرائیل دستکم برای شهروندان یهودی خود یک دموکراسی است، نخستوزیران این کشور اغلب گرفتار تلهای مشابه تلهای شدند که متحدان مستبد آمریکا را گرفتار کرده بود. برتری نظامی اسرائیل و اطمینان رهبران این کشور به حمایت آمریکا، به آنها اجازه داد حفظ ائتلافهای حکومتی و مقابله با تهدیدهای سیاسی داخلی را بر رسیدگی جدی به مسئله فلسطین یا کاهش بیثباتی منطقهای مقدم بدانند.
اما هنگامی که حملات ۷ اکتبر این احساس آسودگی و اطمینان را در هم شکست، واکنش اسرائیل حرکت تمامعیار به سمت تشدید نظامی بود. اسرائیل استفاده از زور را در سراسر منطقه بیش از پیش تشدید کرد و اشغال نظامی خود را در نوار غزه، کرانه باختری و حتی بخشهایی از لبنان و سوریه تثبیت کرد. آزمون رها شدگی از سوی آمریکا
بخشی از دلیل دوام نظم آمریکایی برای چنین مدت طولانی این بود که توافقهای امنیتی قرارگرفته در قلب آن، هیچگاه واقعا مورد آزمون قرار نگرفته بودند. رهبران منطقه سالها از احساس رهاشدگی توسط آمریکا شکایت میکردند، اما هرگز به گونهای رفتار نمیکردند که گویی رها شدن از سوی آمریکا یک احتمال جدی است.
برای سالها، جنگ میان دولتها نیز تهدیدی چندان جدی و برجسته به شمار نمیرفت. اسرائیل هر از گاهی غزه و لبنان را بمباران میکرد، اما هیچیک از کشورهای عربی همسو با آمریکا بیش از حد نگران حمله اسرائیل نبودند. ایران در میان نگرانیهای آنها جایگاه مهمتری داشت، اما حتی حمله مستقیم ایران نیز بسیار بعید به نظر میرسید.
حملات غیرمستقیم گروههای نیابتی ایران تنها باور اساسی آنها را تقویت میکرد که برتری نظامی آمریکا آنقدر آشکار و خردکننده است که ایران حاضر نخواهد شد آن را به چالش بکشد.
این اطمینان در سال ۲۰۱۹، زمانی که آمریکا به حملهای که به ایران نسبت داده شد و تاسیسات نفتی عربستان سعودی را هدف قرار داد، پاسخ نداد، شروع به تزلزل کرد؛ و بار دیگر در سال ۲۰۲۲، زمانی که حملات پهپادی حوثیها امارات متحده عربی را هدف قرار داد، این تردیدها افزایش یافت.
معماری امنیتی منطقه همچنان پابرجا ماند، اما ترکهای نخستین در آن آشکار شده بود. یک هدف مشترک همه دولتهای آمریکا
همزمان، ایالات متحده تلاش میکرد با میانجیگری برای ایجاد همکاری نظامی و سیاسی آشکار میان متحدان عرب خود و اسرائیل، نظم مورد نظرش در خاورمیانه را نهادینه کند. این هدف تازهای نبود. ایجاد یک ائتلاف ضدایرانی تحت رهبری آمریکا، از سال ۱۹۹۱ هدف همه دولتهای آمریکا بوده است.
با این حال، ترامپ در یک زمینه از پیشینیان خود فاصله گرفت: او تلاش کرد این روند را بدون گره زدن گامهای مربوط به عادیسازی روابط اعراب و اسرائیل به پیشرفت در مسئله فلسطین، جلو ببرد.
در سال ۲۰۲۰، دولت ترامپ میان اسرائیل و در ابتدا بحرین و امارات متحده عربی، «توافقهای ابراهیم» را میانجیگری کرد. مراکش نیز اندکی بعد به این روند پیوست و سودان توافق اولیهای را امضا کرد که هنوز نهایی و رسمی نشده است.
اما هنگامی که دولت بایدن تلاش کرد عربستان سعودی را برای پیوستن به این توافقها متقاعد کند، اهمیت مسئله فلسطین برای افکار عمومی عربستان و افزایش رقابت میان ریاض و ابوظبی را بهدرستی ارزیابی نکرد. دولت بایدن همچنین نتوانست افزایش مخالفت افکار عمومی با عادیسازی روابط را ببیند، یا فاجعه قریبالوقوع در غزه را پیشبینی کند. ضربه مرگبار به خاورمیانه آمریکایی
نظم منطقهای آمریکا پیش از این نیز دستخوش تکانهای شدیدی شده بود؛ از جمله در جریان حمله فاجعهبار سال ۲۰۰۳ به عراق و خیزشهای مردمی سال ۲۰۱۱، اما هر بار توانسته بود خود را بازسازی کند. سیاستگذاران آمریکایی نیز به همان اندازه قدرتهای منطقهای که در این نظم جای گرفته بودند، در ساختاری که خود طراحی کرده بودند گرفتار شده بودند. هر رئیسجمهوری از زمان بیل کلینتون با وعده کاهش حضور آمریکا در خاورمیانه روی کار آمد، اما هر یک سرانجام خود را بار دیگر درگیر همان سیاستها و همان جنگها دیدند.
بحران دوگانه نابودی غزه توسط اسرائیل و جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران ممکن است در نگاه اول صرفا یک قسمت دیگر از همین چرخه به نظر برسد. اما در واقع، این دو رویداد در کنار یکدیگر ضربهای مرگبار به خاورمیانه آمریکایی وارد کردهاند.
حمایت آمریکا از حمله اسرائیل به غزه، بهویژه در دوران ریاستجمهوری جو بایدن، هر میزان اعتبار اخلاقی باقیماندهای را که ایالات متحده میتوانست برای خود قائل باشد، از میان برد. شکست فاجعهبار ترامپ در ایران نیز توهم قدرت نظامی شکستناپذیر آمریکا را در هم شکسته است. هر دو رویداد به کشورهای عربی نشان دادهاند که در نظم منطقهای از نفوذ معناداری برخوردار نیستند و تضمینهای امنیتی آمریکا نیز بازده کاهندهای دارند.
مقامهای آمریکایی در دولتهای بایدن و ترامپ نتوانستند آثار زلزلهوار جنگ اسرائیل در غزه را درک کنند. آنها در این دیدگاه مشترک بودند که تنها نظر رهبران منطقه اهمیت دارد؛ اینکه این رهبران مدتهاست مسئله فلسطین را فراموش کردهاند و مشتاق روابط نزدیکتر با اسرائیلی توانمند و همچنین تضمینهای امنیتی قدرتمندتری هستند که آمریکا در ازای آن ارائه میدهد.
شاید هیچ چیز بهتر از تلاشهای دونکیشوتوار بایدن برای میانجیگری جهت عادیسازی روابط اسرائیل و عربستان سعودی، این کوتهبینی را نشان ندهد؛ تلاشی که حتی پس از آن ادامه یافت که افزایش شمار قربانیان در غزه، چنین همکاریای را در میان افکار عمومی عرب ــ که ریاض میخواست رهبری آنها را بر عهده بگیرد ــ به موضوعی از نظر سیاسی مسموم و پرهزینه تبدیل کرده بود. آثار شکاف منطقهای در روابط امارات و عربستان
فشار بیوقفه واشنگتن برای همکاری کشورهای عربی با اسرائیل، شکافهای بیشتری ایجاد کرد. امارات متحده عربی که یکی از ۲ امضاکننده نخست توافقهای ابراهیم بود، در جریان کارزار نظامی اسرائیل در غزه و همچنین حملات نظامی اسرائیل به عراق، لبنان، سوریه، یمن و حتی قطر، به همکاری خود با اسرائیل ادامه داد. به نوشته والاستریت ژورنال، در جریان جنگ با ایران، امارات با اسرائیل و آمریکا برای انجام حملات علیه اهداف ایرانی هماهنگ کرده است.
در همین حال، عربستان سعودی با نگرانی به همسویی امارات و اسرائیل نگاه میکرد. ریاض و ابوظبی پیش از این نیز بر سر سوریه با یکدیگر اختلاف داشتند؛ عربستان از حکومت پس از اسد حمایت میکرد، در حالی که امارات در خصومت اسرائیل با این حکومت سهیم بود. در یمن نیز اختلافها بالا گرفته بود؛ جایی که عربستان بهتازگی نیروهای نیابتی امارات را بیرون رانده بود.
عربستان شکایت داشت که امارات در حال تقویت جنبشهای جداییطلبی است که ثبات منطقهای را تضعیف میکنند و در مجموع، شراکت میان اسرائیل و امارات را تهدیدی برای رهبری منطقهای خود میدانست. این شکاف، شانس واشنگتن برای قرار دادن قدرتهای اصلی منطقه در کنار خود در کارزار شکست ایران را بهشدت پیچیده کرد. اثر جنگ با ایران در آینده رهبری منطقهای آمریکا
اگر جنگ غزه آینده رهبری منطقهای آمریکا را در هالهای از تردید فرو برد، جنگ با ایران تاییدی بر پایان این نظم بود.
رهبران کشورهای خلیج فارس از اینکه آمریکا و اسرائیل جنگ را بدون مشورت با آنها و با وجود آگاهی از مخالفتشان با جنگ، آن هم در میانه مذاکرات با ایران که با میانجیگری عمان در جریان بود، آغاز کردند، بهشدت خشمگین بودند. جنگی که آنها هیچ نقشی در تصمیمگیری درباره آن نداشتند، آنها را در معرض انتقام مستقیم ایران قرار داد.
اگرچه سامانههای دفاع موشکی آمریکا از کشورهای خلیج فارس در برابر شدیدترین بخش حملات محافظت کردند، تعداد کافی از موشکها و پهپادهای ایرانی از این سامانهها عبور کردند و خسارت قابل توجهی به بار آوردند و لایه ظاهری ثباتی را که مدل اجتماعی و اقتصادی منطقه بر آن استوار بود، مختل کردند.
ایران همه کشورهای خلیج فارس، از جمله کشورهای دوستتری مانند عمان و قطر، را هدف قرار داد، اما آتش حملات خود را بر کشورهایی متمرکز کرد که توافقهای ابراهیم را امضا کرده بودند: بحرین و بیش از همه، امارات متحده عربی.
ایران ظرف چند هفته توانست بخشهای بزرگی از مجمع الجزایر پایگاههای نظامی را که پشتوانه برتری آمریکا در خاورمیانه بودند، آسیب بزند، ویران کند یا عملا بیاثر سازد. وقتی نتوانستند حکومت ایران را کنار بزنند
اعتماد متحدان خلیج فارس به واشنگتن زمانی بیش از پیش فرسوده شد که کارزار آمریکا و اسرائیل نتوانست حکومت ایران را از قدرت کنار بزند. طی دههها، طرفداران بمباران ایران استدلال میکردند که چنین حملهای ممکن است آشفته و پرهزینه باشد، اما در نهایت تهدید ایران را از میان خواهد برد. با این حال، آمریکا و اسرائیل با تمام قدرت نظامی خود، بهسادگی شکست خوردند.
علاوه بر این، آمریکا در حالی که ایران تنگه هرمز را بست و کل اقتصاد خلیج فارس را در معرض خطر قرار داد، درمانده نظارهگر این وضعیت بود. رهبران کشورهای خلیج فارس بار دیگر نه تنها از بیاعتنایی آمریکا به خواستههایشان، بلکه از آشکار شدن ناتوانی آمریکا شوکه شدند.
این شوک زمانی به خشم تبدیل شد که آمریکا تاسیسات ذخیره آب ایران را بمباران کرد و اسرائیل به انبارهای نفت ایران حمله کرد. واشنگتن با آینده شرکای خود قمار میکرد؛ اگر تهران در واکنش، تاسیسات آب یا سایتهای هستهای کشورهای خلیج فارس را هدف قرار میداد، چرخه تشدید تنش ناشی از آن میتوانست به یک فاجعه اقتصادی برای کشورهای خلیج فارس و همچنین سطحی از تخریب زیستمحیطی منجر شود که آنها را غیرقابل سکونت کند. این بار فرق میکند
آنچه کشورهای خلیج فارس از تمام این تحولات دریافتند، این بود که تضمینهای امنیتی آمریکا، که در قلب معامله امنیتی منطقه قرار داشتند، دیگر قابل اتکا نیستند. منطقه پیش از این در سال ۲۰۱۱ دریافته بود که واشنگتن نمیتواند از آنها در برابر تهدیدهای داخلی محافظت کند. اگر نمیشد روی واشنگتن حساب کرد که حتی متحدانش را در جریان تصمیمهای خود قرار دهد، دشمنانش را شکست دهد یا شرکای خود را از پیامدهای ماجراجوییهای منطقهایاش حفظ کند، پس وعدههای آمریکا چه ارزشی داشت؟ معامله بنیادینی که ایالات متحده پیشنهاد کرده بود فرو ریخته است و بازسازی آن به آسانی ممکن نخواهد بود.
امروزه دیگر رایج شده است که از جنگ با ایران بهعنوان «لحظه سوئز» واشنگتن یاد شود. میان فاجعه امروز و طرح شکستخورده بریتانیا، فرانسه و اسرائیل برای تصرف کانال سوئز از مصر در سال ۱۹۵۶، که یک پیروزی سیاسی خیرهکننده برای جمال عبدالناصر، رئیسجمهور مصر، به همراه داشت، واقعا شباهتهایی وجود دارد.
بحران سوئز به نمادی کوتاه از افول امپراتوریهای اروپایی و گذار از جهان چندقطبی به نظام دوقطبی دوران جنگ سرد تبدیل شد. اما بحران سوئز بلافاصله به پایان امپراتوریهای بریتانیا و فرانسه در خاورمیانه منجر نشد. فرانسه جنگ خود برای حفظ الجزایر را ۶ سال دیگر ادامه داد و بریتانیا نیز تا یک دهه و نیم بعد همچنان قدرت مسلط در خلیج فارس باقی ماند و پیش از آنکه سرانجام در سال ۱۹۷۱ از منطقه خارج شود، با شورشها در عمان و یمن کنونی جنگید. تحولات برای آشکار شدن تمام پیامدهای خود به زمان نیاز دارند.
پیامدهای کامل فاجعه آمریکا در ایران نیز به همین ترتیب به زمان نیاز خواهد داشت تا آشکار شود. در کوتاهمدت، نظم منطقهای به رهبری آمریکا قرار نیست از میان برود. ممکن است ایالات متحده از پایگاههای نظامیای که ایران نابود کرده عقبنشینی کند، اما همچنان نقشی مهم در دفاع منطقهای خواهد داشت.
بعید است کشورهای خلیج فارس بلافاصله از واشنگتن فاصله بگیرند. آنها که نگران آینده خود هستند و جایگزین آشکاری هم برای آمریکا نمیبینند، حتی ممکن است روابط خود با واشنگتن را تقویت کنند؛ همانطور که عربستان سعودی تلاش کرد با نهایی کردن یک توافق هستهای که مدتها در پی آن بود، چنین کند، اما ترامپ روز بعد مفاد آن را تغییر داد و توافق را در وضعیت بلاتکلیف قرار داد.
آنها همچنین بعید است تهدید نظامی علیه اسرائیل ایجاد کنند یا بیش از حد لازم به ایران نزدیک شوند. شکاف میان آمریکا و اسرائیل، اگرچه واقعی است و احتمالا در مقیاسی نسلی خواهد بود، به این زودیها این اتحاد را از هم نخواهد گسست. کشورهای عربی نیز روابط کاری خود با اسرائیل را حفظ خواهند کرد و همچنان از فناوریهای نظامی و نظارتی اسرائیل بهره خواهند گرفت.
تغییرات کوچکی که بازیگران منطقهای آغاز خواهند کرد نیز ممکن است در ابتدا چندان چشمگیر به نظر نرسد. کشورها همواره، حتی در اوج برتری آمریکا، دستورکارهای خود را دنبال کردهاند. حتی وابستهترین متحدان آمریکا نیز مهارتهای وقتکشی، شانه خالی کردن از قیدوبندها و لابیگری در واشنگتن را به خوبی آموختهاند. آنها همچنان به رقابتهای محلی خود ادامه خواهند داد، بقای حکومتهایشان را در اولویت قرار خواهند داد و برای تضمین امنیت خود تلاش خواهند کرد. گاهی این کار به معنای همکاری با واشنگتن خواهد بود و گاهی نه.
با این حال، نباید تداوم کوتاهمدت را با پایداری بلندمدت اشتباه گرفت. در زمان بحران سوئز، فروپاشی امپراتوریهای اروپایی دیگر اجتنابناپذیر شده بود؛ نه به دلیل یک شکست سیاستی واحد، بلکه به دلیل ظهور ملیگرایی و استعمارستیزی و همچنین فرسودگی اقتصادی و سیاسی مدل امپراتوری اروپا. جنگهای بیپایان ادامه مییابد؟
نظم خاورمیانهای آمریکا نیز سالها بود که در حال فرسوده شدن بود؛ زیرا شکستهای سیاستی و سیاسی روی یکدیگر انباشته شدند و سرانجام به از دست رفتن هدف مشترک و آشکار شدن ناتوانی نظامی آمریکا در بحرانهای اخیر انجامید.
واشنگتن وسوسه خواهد شد به سیاستهایی پایبند بماند که دههها رویکرد آن به خاورمیانه را شکل دادهاند و همچنان به روابط خود با رهبران بیرحم، ناامن و سرکوبگری تکیه کند که خود این چشمانداز را شکل دادهاند.
اگر رهبران آمریکا همان مسیر را ادامه دهند، باید انتظار همان نتیجه را داشته باشند: منطقهای گرفتار بیثباتی دائمی، شکست اقتصادی و سیاسی و فورانهای مکرر درگیری خشونتآمیز. این درگیریها ممکن است فقط گاهی نیروهای نظامی آمریکا را مستقیما وارد میدان کنند، اما این آشوب بهطور مداوم نیازمند توجه واشنگتن خواهد بود و منابع آن را بیهوده مصرف خواهد کرد. جنگهای بیپایان ادامه خواهند یافت.
این نتیجه ممکن است برای سیاستگذاران آمریکایی که به مدیریت درگیریها و حفظ روابط با بازیگران بدنام عادت کردهاند، قابل قبول به نظر برسد. اما واشنگتن نمیتواند صرفا با وانمود کردن به اینکه هیچ چیز تغییر نکرده است، مانع گذار به یک نظم منطقهای جدید شود.
متحدان عربی که اعتماد خود را به آمریکا از دست دادهاند، بیش از پیش استقلال عمل خواهند داشت. گاهی این استقلال میتواند به معنای دنبال کردن دیپلماسی با ایران و گسترش روابط با چین و روسیه برخلاف خواست آمریکا باشد. در موارد دیگر، ممکن است به معنای مداخله در لیبی، سودان و شاخ آفریقا یا شعلهور کردن دوباره درگیریهای خشونتآمیز در عراق، لبنان، سوریه و یمن باشد. آینده نظم نوظهور دست کیست؟
نیروهایی که تا حد زیادی خارج از کنترل آمریکا هستند، نظم نوظهور منطقه را شکل خواهند داد.
از جمله، اسرائیل مصمم است صرفنظر از ترجیحات آمریکا، سیاست مداخلهگری نظامی خود را ادامه دهد. اسرائیل برخلاف تفاهمنامه آمریکا و ایران که در ژوئن (خرداد ۱۴۰۵) به دست آمد، جنگ خود با حزبالله را ادامه داد و هیچ تمایلی برای خارج کردن نیروهای نظامی خود از جنوب لبنان نشان نداد. مقامهای اسرائیلی همچنین تاکید دارند که این کشور حضور نظامی خود در سوریه را حفظ خواهد کرد.
و از آنجا که فشار جدی داخلی برای اتخاذ سیاستهای میانهروتر وجود ندارد، مانع چندانی بر سر راه الحاق کرانه باختری و نابودی کامل غزه از سوی اسرائیل وجود ندارد.
ایران نیز مانند اسرائیل انگیزههای فراوانی برای دنبال کردن سیاستهایی دارد که بیثباتی را تداوم میبخشند. درگیری مستمر به حکومت ایران کمک میکند مسئولیت شرایط دشوار را به عوامل دیگر نسبت دهد و راهبرد مقاومت خود را برای افکار عمومی ایران توجیه کند.
پیامدهای کامل فاجعه ایران برای آشکار شدن به زمان نیاز خواهد داشت. ایران توانایی خود برای ایجاد خشونت را نیز حفظ کرده است. اگرچه این کشور در جنگ بهشدت آسیب دیده، حکومت همچنان پابرجاست و قدرت منطقهای آن افزایش یافته است. سرنوشت متحدان غیردولتی ایران در منطقه
ایران توانایی خود برای کنترل موثر تنگه هرمز و حمله به متحدان آمریکا در منطقه را نشان داده است و شکست متحدانی مانند حزبالله نیز بعید است توانایی تهران برای اعمال قدرت از طریق نیروهای نیابتی را برای همیشه از بین ببرد.
فشار آمریکا بر دولتهای ضعیف عراق و لبنان برای خلع سلاح گروههای شبهنظامی طرفدار ایران نیز میتواند درگیریهای بیشتری ایجاد کند؛ درگیریهایی که در آنها متحدان ایران دست بالا را خواهند داشت.
همسوییهای منطقهای نیز بیش از پیش از ائتلاف ضدایرانی مورد نظر مقامهای آمریکایی فاصله خواهد گرفت. بسیاری از کشورهای خلیج فارس به جای اتکا به حمایت آمریکا، ممکن است برای آنکه خود را از فهرست اهداف تهران خارج کنند، به دنبال توافقهای جانبی با ایران بروند.
همچنین به جای پیروی از رهبری واشنگتن، سیاست منطقهای احتمالا حول رقابت عمیقتر میان امارات و عربستان سعودی برای کسب برتری خواهد چرخید.
پیش از آغاز جنگ با ایران در پایان فوریه، ریاض بسیج ائتلافی شامل مصر، پاکستان، قطر و ترکیه را برای مقابله با ائتلاف اماراتی ـ اسرائیلی مورد حمایت آمریکا آغاز کرده بود. این رقابت پس از فروکش کردن درگیریها از سر گرفته خواهد شد؛ رقابتی که احتمالا کشورهای منطقهای از پیش گرفتار بحران را بیش از گذشته بیثبات خواهد کرد، دامنه آن به مناطق گستردهتری کشیده خواهد شد و بحرانهای بیپایان تازهای ایجاد خواهد کرد که واشنگتن گرفتار حواسپرتی، برای مدیریت آنها با دشواری روبهرو خواهد شد.
در نهایت، بیشتر حکومتها با فشارهای فزایندهای از پایین مواجه خواهند شد؛ زیرا پیامدهای جنگ با ایران در اقتصادهای بحرانزده منطقه موج خواهد انداخت. این پیامدها فقط گریبان کشورهایی را نخواهد گرفت که زیرساختهایشان در حملات ایران آسیب دیده است.
برای مثال، در مصر، افزایش شدید قیمت سوخت و مواد غذایی و همچنین زیانهای هنگفت ناشی از کاهش درآمدهای کانال سوئز، که جنگ جریان کشتیرانی جهانی را مختل کرده است، بحرانهای مالی و بیکاری موجود را تشدید میکند.
بسیاری از کشورهایی که پیش از این نیز از کاهش کمکهای آمریکا آسیب دیدهاند، ممکن است با مشکل دیگری نیز روبهرو شوند: از دست دادن یکی دیگر از منابع حیاتی سرمایهگذاری خارجی، یعنی سرمایهگذاری کشورهای ثروتمند خلیج فارس؛ کشورهایی که خود با مشکلات اقتصادی دستوپنجه نرم میکنند.
نارضایتیهای داخلی، در کنار خشم عمومی از جنگ غزه، ترکیبی بسیار قدرتمند ایجاد کرده است و ممکن است بار دیگر موجی از اعتراضات، مشابه خیزشهای ۱۵ سال پیش، در افق شکل بگیرد. نتیجه دیپلماسی با حمله هوایی
فروپاشی خشونتآمیز نظم قدیمی منطقهای میتواند هر تلاشی برای ایجاد نظمی کارآمد و جدید را مختل کند یا حتی از پیش منتفی سازد. اما این مقطع میتواند فرصتی برای ایالات متحده نیز باشد تا در معاملههای بنیادینی که چنین نتایج مخربی به بار آوردهاند، بازنگری کند.
تدوین یک سیاست جدید و درست برای خاورمیانه مستلزم بازنگری در تصمیمی است که واشنگتن طی دههها بر اساس ملاحظات عملگرایانه، روابط با متحدان مستبد و قانونگریز را در اولویت قرار داده است.
واشنگتن طی دههها بر این باور بود که لازم نیست چندان نگران افکار عمومی کشورهای عربی باشد، زیرا میتواند روی حاکمان عرب برای سرکوب هرگونه مخالفت حساب کند. آمریکا همچنین تصور میکرد تکرار حرفهای توخالی درباره حمایت از راهحل ۲ دولتی، در حالی که اسرائیل به الحاق تدریجی سرزمینهای فلسطینی ادامه میدهد و از مذاکرات واقعی صلح اجتناب میکند، برای حفظ همراهی متحدان عربش کافی است.
این رویکرد به این معنا بود که ایالات متحده هرگز بهطور جدی به دنبال اتخاذ سیاستهایی نبود که بتواند رضایت، یا حتی حمایت، مردم منطقه را جلب کند. همچنین به این معنا بود که واشنگتن هرگز نمیتوانست بهطور جدی در ترویج دموکراسی یا دفاع از حقوق بشر نقش داشته باشد، زیرا راهبردش به نبود همین ارزشها وابسته بود.
دولت ترامپ که در داخل و خارج از آمریکا نسبت به دموکراسی و حاکمیت قانون بیاعتناست، قرار نیست این وضعیت را تغییر دهد. تصور اینکه ترامپ، که پیوسته میان راهبردهای مختلف در نوسان است، بتواند نظمی منطقهای از هر نوع طراحی کند، دشوار است.
اما جانشین او فرصت واقعی خواهد داشت تا از وضعیت موجود فاصله بگیرد و راهبردی منسجمتر و موثرتر برای خاورمیانه تدوین کند.
این کار با کنار گذاشتن استفاده از مداخله نظامی بهعنوان گزینه نخست و پایان دادن به «دیپلماسی با حمله هوایی» آغاز میشود. اولویت واشنگتن باید دفاع باشد، نه تهاجم.
یکی از راههای روشن کردن این رویکرد، صرفنظر کردن از بازسازی پایگاههای نظامی آمریکا در سراسر خلیج فارس است که آسیب دیده یا نابود شدهاند و در عوض، تمرکز بر سرمایهگذاری در اشتراکگذاری اطلاعات، سامانههای دفاع موشکی برای شرکای خلیج فارس و حفظ آزادی کشتیرانی در تنگه هرمز است. دفاع جمعی جای مهار نظامیشده
ایالات متحده باید ثبات در خاورمیانه را از طریق دیپلماسی و دفاع جمعی دنبال کند، نه مهار نظامیشده. شکست فاجعهبار آمریکا در ایران نشان داد فراخوانهای جنگطلبانه برای حمله نظامی و وعدههای اقدام قاطع تا چه اندازه توخالی بودهاند. اکنون زمان آن رسیده که واشنگتن به یک روند دیپلماتیک متعهد شود که بتواند ایران را بهعنوان شریکی ذینفع و متعهد، وارد نظام امنیتی منطقهای کند.
کشورهای خلیج فارس، با وجود خشمشان از آخرین حملات ایران، ممکن است از چنین رویکردی استقبال کنند؛ چرا که عربستان سعودی و ایران در سال ۲۰۲۳، پس از دورهای دیگر از اقدامات تهاجمی ایران، به تنشزدایی و بهبود روابط روی آوردند. دولت اوباما نیز هنگام مذاکره بر سر توافق هستهای ایران در سال ۲۰۱۵، چشمانداز مشابهی را مطرح کرده بود. حتی جیدی ونس، معاون رئیسجمهور، نیز از آمادگی برای «دگرگون کردن بنیادین» رابطه آمریکا با ایران پس از دستیابی به توافقی جدید سخن گفته است.
این هدف وجود دارد، اما دولت بعدی آمریکا باید خیلی سریع و قاطعانه نشان دهد که قصد دارد آن را تا پایان دنبال کند. بازتنظیم روابط با متحدان
بازتنظیم سیاست آمریکا باید روابط واشنگتن با متحدانش را نیز دربر بگیرد. اسرائیل یکی از آنهاست. شرایط برای بازنگری در روابط آمریکا و اسرائیل آماده است: بر اساس نظرسنجی کوئینیپیاک که در ماه ژوئن منتشر شد، نزدیک به دو سوم دموکراتها و بیش از نیمی از مستقلها معتقدند آمریکا بیش از حد از اسرائیل حمایت میکند.
در اواسط ژوئیه، بیش از نیمی از نمایندگان دموکرات مجلس نمایندگان آمریکا به طرحی برای قطع کمکهای نظامی آمریکا به اسرائیل رای دادند.
دولت بعدی باید از این فضای سیاسی برای اعمال فشاری بر اسرائیل استفاده کند که دولتهای آمریکا مدتها از آن اجتناب کردهاند. واشنگتن نیازی ندارد متحد خود را رها کند، اما باید از اسرائیل بخواهد به حقوق بشر در تمام سرزمینهایی که تحت کنترل دارد احترام بگذارد، به الحاق تدریجی کرانه باختری پایان دهد و مداخلات بیثباتکننده خود در لبنان و سوریه را متوقف کند.
در سطحی گستردهتر، ثبات منطقهای مستلزم آن است که ایالات متحده بار دیگر خود را به هنجارهای بینالمللی حقوق بشر متعهد کند، با جنبشهای جداییطلبانه در کشورهایی مانند سوریه و یمن مخالفت کند، مانع مداخلات نظامی متحدان و جنگهای نیابتی آنها در کشورهایی مانند سودان و لیبی شود و از تشویق دولتهای عراق و لبنان به خلع سلاح شبهنظامیان عراقی و حزبالله پیش از آنکه این دولتها آمادگی کامل برای چنین اقدامی داشته باشند، دست بردارد.
ثبات در سطح داخلی نیز مستلزم تغییرات دموکراتیک است. برای ایالات متحده، این به معنای تشویق اصلاحات، از جمله حمایت از حقوق بشر، و پایان دادن به معاملهای است که به متحدان مستبد اجازه داده است از سرکوبهای شدید خود بدون پرداخت هزینه بگریزند.
این پیام در قاهره، ریاض و البته بسیاری از پایتختهای دیگر مورد استقبال قرار نخواهد گرفت. اما بدون پرداختن به آسیبشناسی حکومتهای منطقه، هیچ تحول واقعی در نظم منطقهای امکانپذیر نخواهد بود. آخرین فرصت
سیاستهای جدید آمریکا نیز خاورمیانهای باثبات و صلحآمیز را یکشبه ایجاد نخواهد کرد. در ابتدا، این سیاستها احتمالا از سوی منطقهای که به دورویی و سوءاستفاده آمریکا عادت کرده است، با استقبال عمومی چندانی مواجه نخواهد شد.
در ادامه، ظهور حکومتهایی در منطقه که بیشتر به خواستههای دموکراتیک پاسخ میدهند، احتمالا دردسرهای قابل توجهی برای آمریکا ایجاد خواهد کرد؛ زیرا سیاستمداران جاهطلب با یکدیگر برای محکوم کردن و مورد حمله قرار دادن آمریکا رقابت خواهند کرد.
اما در بلندمدت، خاورمیانهای متشکل از حکومتهایی که تمایل کمتری به پیروی از سیاستهای نامحبوب واشنگتن یا سرکوب مخالفان داخلی داشته باشند، احتمالا باثباتتر از خاورمیانه امروز خواهد بود.
واشنگتن برای تصور خاورمیانهای که بر آن سلطه ندارد، با مشکل روبهروست و حتی با وجود شکست شدید نظم کنونی، تصور جایگزینهای واقعی برای آن نیز برایش دشوار است.
اما آن نظم در حال پایان یافتن است و این شاید آخرین فرصت رهبران آمریکا برای تغییر مسیر باشد. اگر نتوانند از این فرصت استفاده کنند، شاهد محو شدن خاورمیانه آمریکایی خواهند بود؛ درست همانگونه که پیش از آن، امپراتوریهای اروپایی از صحنه منطقه کنار رفتند. کد خبر 1062929






























![[امیرعلی ابوالفتح] جایگاه آمریکا در خلیج فارس پس از جنگ با ایران](/news/u/2026-08-18/ettelaat-31c1d.jpg)



















































































































![[علی دارابی] گرفتار دولت در دولت نشویم!](/news/u/2026-08-23/ettelaat-dxse1.jpg)















