شنبه, ۲ تیر, ۱۴۰۳ / 22 June, 2024
مجله ویستا


شکست "بوش" در ایجاد جامعه مالکیت محور


شکست "بوش" در ایجاد جامعه مالکیت محور
آیا اصطلاح "جامعه مالکیت محور"، جزو ثابت توصیفات جرج بوش پدر از چهار سال نخست ریاست جمهوری اش را به خاطر دارید؟ "در این کشور جامعه مالکیت محوری می سازیم که در آن آمریکایی های بیشتری خواهند توانست درهای محل زندگی شان را بگشایند و بگویند به خانه من خوش آمدید، به ملک من خوش آمدید." این چیزی بود که بوش هم در اکتبر ۲۰۰۴ گفت.
"گرور نورکویست" پیش بینی کرد جامعه مالکیت محور بزرگ ترین میراث به جا مانده از بوش خواهد بود که "سال ها پس از اینکه مردم تلفظ واژه فلوجه را فراموش کنند، هنوز در یادها خواهد ماند." با این حال جای این تکیه کلام همیشگی در آخرین گزارش سالانه رئیس جمهور به کنگره، آشکارا خالی بود. و یک نکته ظریف؛ در نهایت این بوش بود که به جای پدر مغرورش، مسئولیت ایجاد جامعه مالکیت محور را به عهده گرفت.
ایجاد جامعه مالکیت محور، مدت ها پیش از اینکه بحث آن فراگیر شود و جایگاه خود را بیابد، پایه اصلی موفقیت طرح جناح راست برای تحول اقتصادی جهان بود. ایده اصلی ساده بود. اگر افراد طبقه کارگر مالک بخش کوچکی از بازار - بخش کوچکی از بازار رهن مسکن، یک سبد سهام یا یک نظام خصوصی مستمری- باشند، دیگر کارگر تلقی نمی شوند و به تدریج خود را در مقام مالک می بینند؛ با همان علایق و منافع رؤسایشان. این بدین معناست که در صورت مالک شدن، طبقه کارگر هم در انتخابات به سیاستمدارانی رای می دهند که بیشتر وعده بهبود عملکرد بازار سهام را می دهند تا وعده بهبود شرایط کار را. در این صورت، شعور و آگاهی طبقاتی به تاریخ خواهد پیوست.
نادیده گرفتن جامعه مالکیت محور و تلقی آن به مثابه یک شعار پوچ و توخالی – یا به تعبیر رابرت رایچ دبیر سابق حزب کارگر، "چرند"- همواره وسوسه برانگیز بوده است. این لغت همواره پاسخ دندان شکنی بوده است به سیاستمدارانی که حامی سیاست های مساعد حال ثروتمندان بوده اند. شکل انتزاعی مساله این گونه مطرح شد: افراد به رای دادن به منافع و علایق اقتصادی خود گرایش دارند. حتی در ایالات متحده ثروتمند هم اکثر مردم کمتر از حد متوسط درآمد دارند. این یعنی، به نفع اکثریت است که به سیاستمدارانی رای دهند که بازتوزیع درآمد از بالا به پایین را وعده می دهند.
پس چه باید کرد؟ نخستین کسی که پاسخی برای این مساله یافت "مارگارت تاچر" بود. تلاش او بر نظام مسکن عمومی بریتانیا، یا املاک شورایی، متمرکز شد؛ خانه هایی که حامیان سرسخت حزب کارگر را در خود جای داده بودند. تاچر در یک حرکت متهورانه، مشوق های قابل توجهی به ساکنان این خانه ها ارائه کرد تا املاک عمومی را به قیمت های پایین و با تخفیف بخرند. (بسیار شبیه کاری که دو دهه بعد بوش با ترویج رهن های "ساب پرایم" انجام داد) کسانی که استطاعت خرید داشتند صاحب خانه شدند، درحالیکه کسانی که توان قبول این پیشنهاد را نداشتند با اجاره هایی دوبرابر قبل مواجه شدند؛ وضعیتی که به رشد انفجاری بی خانمان ها منجر شد.
این حرکت، به عنوان یک راهبرد سیاسی، مؤثر بود. اجاره نشینان همچنان مخالفت خود با تاچر را ادامه دادند، اما نظرسنجی ها نشان دادند بیش از نیمی از صاحبخانه های جدید عملاً وابستگی حزبی خود را از حزب کارگر به حزب توری (حزب تاچر) تغییر دادند. دلیل اصلی هم یک تغییر روانی بود؛ صاحبخانه های جدید خود را مالک تلقی می کردند و مالکان هم به توری گرایش دارند. به این ترتیب ایده جامعه مالکیت محور به مثابه یک پروژه سیاسی متولد شد.
در حوزه آتلانتیک، ریگان آغازگر طیفی از سیاست ها بود که مردم را متقاعد می کردند افتراق طبقاتی دیگر وجود ندارد. در سال ۱۹۸۸ تنها ۲۶ درصد آمریکایی ها در پاسخ به یک نظرسنجی گفتند در جامعه ای منقسم به دو طبقة "دارا ها" و "ندار ها" زندگی می کنند و ۷۱ درصد از مردم، اصل ایده وجود طبقات را رد کردند. با این حال تحول واقعی در سال های دهه ۱۹۹۰ و با "دموکراتیزاسیون" مالکیت سهام رخ نمود؛ حرکتی که درنهایت به سهام دار شدن نزدیک به نیمی از خانوار های آمریکایی منجر شد. دنبال کردن تحولات بازار سهام، یک سرگرمی ملی شد و پیام های نوسانات بازار سهام روی صفحه تلویزیون، پرطرفدار تر از پیش بینی های وضع هوا شدند.
اما باز هم تنها یک تحول روانی رخ داده بود. تنها بخش کوچکی از عواید متوسط آمریکایی ها از مالکیت سهام ناشی می شد، اما در گرماگرم آشفته بازار کوچک سازی و استقرار کسب و کار در خارج از مرزها، این طبقه جدید سرمایه گذاران آماتور، تغییر بارزی را در درک و آگاهی طبقه ای خود تجربه کردند. هرگاه دور جدیدی از اخراج کارکنان به بهانه تعدیل نیروی کار انجام و باعث بالا رفتن قیمت سهام شرکت می شد، بسیاری از افراد به جای همدردی با کسانی که شغل خود را از دست داده اند یا اعتراض به سیاست هایی که به این اخراج ها منجر شده اند، با تماس با کارگزار خود و درخواست راهنمایی برای خرید سهام، واکنش نشان می دادند.
بوش، مصمم به ادامه و پیشبرد هر چه بیشتر این روند با کشاندن حساب های تامین اجتماعی به وال استریت و هدف گیری اقلیت ها – که به طور سنتی هیچ گاه در قلمرو حزب جمهوریخواه نبوده اند- برای سیاست صاحبخانه شدن آسان، بر مسند ریاست جمهوری نشست. او در سال ۲۰۰۲ اظهار کرد: "کمتر از ۵۰ درصد آمریکایی های آفریقایی تبار و اسپانیایی تبار صاحب خانه هستند. این رقم بسیار کم است." او از انجمن ملی فدرال رهن (FNMA) و بخش خصوصی خواست "میلیون ها دلار از ذخایر خود را آزاد و برای خرید خانه آماده کنند". البته ذکر این نکته ضروری است که اعطا کنندگان وام های "ساب پرایم" سیگنال های خود را مستقیماً از بالا می گرفتند.
امروزه میثاق های بنیادین جامعه مالکیت محور شکسته شده اند. ابتدا حباب "دات کام" ترکید، سپس کارکنان در نتیجه بحران های "انرون" و "ورلدکام"، شاهد محو شدن و سقوط سهام صندوق های مستمری بودند. اکنون هم بحران رهن "ساب پرایم" را شاهد هستیم؛ با بیش از ۲ میلیون صاحبخانه که با سلب حق فک رهن از خانه های خود مواجه اند. بسیاری از آنها برای پرداخت اقساط رهن خانه خود به سهم کوچک خود از بازار سهام - یعنی حسابی که کارمندان می توانند با پس انداز بخشی از درآمد خود برای دوران بازنشستگی، مالیات بر درآمد متعلق به آن را تا زمان برداشت از حساب به تعویق اندازند- هجوم آورده اند. در این حال، وال استریت نیز دیگر عاشق "مین استریت" نیست. برای احتراز از تحقیق و تفحص های قانونی، روند جدید بازار از سهام عمومی رایج فاصله می گیرد و به سوی سهام خصوصی متمایل می شود. در ماه نوامبر "نزدک" (NASDAQ) به بانک های خصوصی، از جمله "گلدمن ساکس"، پیوست تا بازار "پرتال آلیانس" را ایجاد کنند؛ یک بازار سهامی خاص که تنها به روی سرمایه گذارانی با دارایی بیش از ۱۰۰ میلیون دلار باز است. خلاصه اینکه جامعه مالکیت محور دیروز به جامعه "فقط مخصوص اعضا" ی امروز بدل شده است.
انحراف آشکار و گسترده از جامعه مالکیت محور، دلالت های سیاسی مهمی در بر دارد. بر پایه یک نظرسنجی جدید، ۴۸ درصد آمریکایی ها یعنی تقریباً دو برابر سال ۱۹۸۸- معتقدند در جامعه ای منقسم به دو بخش دارا و ندار زندگی می کنند و تنها ۴۵ درصد خود را جزئی از بخش دارا تصور می کنند. به بیان دیگر شاهد بازگشت به همان آگاهی طبقاتی هستیم که قرار بود با ایجاد جامعه مالکیت محور از میان برود. نظریه پردازان بازار آزاد، یک ابزار روانی به شدت قدرتمند را از دست داده اند و ترقی خواهان ابزار روانی به شدت قدرتمندی به دست آورده اند. اکنون که "جان ادواردز" از دور رقابت های انتخاباتی ریاست جمهوری خارج شده است، سئوال این است که چه کسی جرات دارد از این ابزار استفاده کند؟
نومی کلاین
مترجم: آرش اسلامی
منبع : هفته نامه آتیه