مدتهاست زندگی اقتصادی مردم از حالت عادی خارج شده است. یک روز نگرانی از قیمت ارز، روز دیگر تورم، بعد خبرهای مربوط به جنگ و تنش، اختلال در تجارت، هزینه حمل، تغییر مقررات، مالیات، بیمه، انرژی و دهها متغیر دیگر. شاید هرکدام از این اتفاقات بهتنهایی قابل مدیریت باشد، اما وقتی بحرانها پشت سر هم میآیند و فرصت بازگشت به شرایط عادی ایجاد نمیشود، اقتصاد وارد وضعیتی میشود که میتوان آن را «اقتصاد آمادهباش» نامید؛ اقتصادی که همه در آن منتظر اتفاق بعدی هستند.مسئله فقط این نیست که زندگی گرانتر شده است. مسئله این است که مردم دیگر نمیدانند چه زمانی قرار است بتوانند برای زندگی خود با اطمینان تصمیم بگیرند. خانوادهای که قصد خرید دارد، نمیداند امروز بخرد یا صبر کند. کسی که پساندازی دارد، بیشتر از آنکه به بازده آن فکر کند، نگران حفظ ارزشش است. صاحب کسبوکار نمیداند استخدام کند یا فعلاً دست نگه دارد. تاجر نمیداند سفارش بزرگ بدهد یا محتاطانه حرکت کند. تولیدکننده نیز پیش از آنکه درباره توسعه فکر کند، سناریوی بحران بعدی را مرور میکند.در علم اقتصاد، نااطمینانی فقط یک احساس روانی نیست؛ خودش میتواند هزینه تولید کند. نظریه «اختیار واقعی» یا Real Options توضیح میدهد که وقتی آینده مبهم میشود، صبر کردن ارزش اقتصادی پیدا میکند. سرمایهگذار میگوید چرا امروز کارخانه را توسعه دهم وقتی نمیدانم چند ماه بعد چه اتفاقی خواهد افتاد؟ شرکت میگوید چرا نیروی جدید استخدام کنم وقتی از هزینههای آینده مطمئن نیستم؟ خانوار نیز خرید بزرگ را عقب میاندازد. هرکدام از این تصمیمها از نگاه فردی منطقی است، اما حاصل جمع آنها برای اقتصاد یعنی سرمایهگذاری کمتر، تقاضای ضعیفتر و فرصتهای شغلی محدودتر.این شاید یکی از هزینههای کمتر دیدهشده بیثباتی باشد: مالیاتِ نااطمینانی. مالیاتی که هیچ سازمانی قبض آن را صادر نمیکند، اما همه میپردازند. تاجر با هزینه بیشتر، تولیدکننده با موجودی احتیاطی، سرمایهگذار با توقف پروژه، خانواده با از دست دادن قدرت برنامهریزی و نیروی کار با نگرانی نسبت به آینده شغلی خود.جامعه برای عبور از یک بحران میتواند مدتی در وضعیت آمادهباش زندگی کند. خانواده از بخشی از پسانداز خود استفاده میکند، شرکت توسعه را عقب میاندازد و مردم برخی خواستههایشان را به آینده موکول میکنند. اما این وضعیت یک محدودیت مهم دارد: «موقت» باید واقعاً موقت باشد.اگر شرایط اضطراری طولانی شود، رفتارهای موقتی به سبک زندگی تبدیل میشوند. سفر فعلاً حذف میشود، بعد خرید خانه یا خودرو عقب میافتد، سپس پسانداز کمتر میشود، بعد آموزش، درمان و تفریح محدود میشوند. در بنگاه نیز ابتدا یک پروژه توسعه متوقف میشود، بعد خرید ماشینآلات، بعد استخدام و در نهایت هدف شرکت از رشد به حفظ وضعیت موجود تغییر میکند.اقتصاد ممکن است همچنان کار کند، اما کیفیت حرکت آن عوض شده است.این همان تفاوت میان تابآوری و فرسایش است. تابآوری یعنی اقتصاد شوک را تحمل کند و پس از مدتی به مسیر عادی بازگردد. اما اگر جامعه سالها فقط تحمل کند و هر بار سطح توقع و کیفیت زندگی خود را پایینتر بیاورد، دیگر نمیتوان هر نوع دوام آوردنی را نشانه موفقیت دانست.اقتصاددانان درباره «اثر زخم» یا Scarring نیز صحبت میکنند؛ یعنی بحران میتواند حتی پس از پایان خود آثاری ماندگار برجای بگذارد. سرمایهگذاریای که چند سال انجام نشده، یکشبه جبران نمیشود. نیروی متخصصی که مهاجرت کرده فوراً برنمیگردد. خانوادهای که پساندازش از بین رفته برای بازسازی آن زمان نیاز دارد. کسبوکاری که بازار خود را از دست داده ممکن است دیگر نتواند مشتری سابق را پس بگیرد.به همین دلیل آرامش اقتصادی فقط نبود جنگ یا پایین آمدن یک قیمت نیست. آرامش یعنی بازگشت قابلیت برنامهریزی.یعنی خانواده بتواند بداند اگر امروز برای سال آینده تصمیمی گرفت، چند هفته بعد همه محاسباتش بیمعنا نمیشود. تولیدکننده بداند مقرراتی که بر اساس آن سرمایهگذاری کرده، ناگهان تغییر نخواهد کرد. تاجر بتواند برای یک قرارداد چندماهه برنامه بریزد و کارمند بتواند درآمد آینده خود را با هزینههای زندگی مقایسه کند.مردم مدتهاست از آرزوهای بزرگتر عقبنشینی کردهاند. برای بسیاری، مطالبه امروز دیگر جهش رفاه یا ثروتمند شدن نیست؛ داشتن چند ماه زندگی قابل پیشبینی است. اینکه هر صبح با اضطراب خبر بعدی، قیمت بعدی یا تصمیم بعدی بیدار نشوند.سیاستگذاری اقتصادی در چنین فضایی باید یک هدف را بیش از گذشته جدی بگیرد: کاهش دامنه غافلگیری.لازم نیست کسی آینده را دقیق پیشبینی کند. چنین انتظاری غیرواقعی است. اما میتوان مقررات را قابل پیشبینیتر کرد، تصمیمهای ناگهانی را کمتر کرد، برای بحرانها سناریوی مشخص داشت، مسیر تجارت را تا حد ممکن باز نگه داشت و اجازه داد بنگاه و خانواده حداقل بخشی از آینده خود را ببینند.ثبات الزاماً به معنای ثابت ماندن همه قیمتها و شرایط نیست. ثبات یعنی تغییرات تا حد امکان قاعدهمند، قابل توضیح و قابل پیشبینی باشند.شاید اکنون بیش از هر شاخص دیگری باید همین سؤال را از خودمان بپرسیم: مردم چه زمانی قرار است دوباره احساس کنند زندگی از حالت آمادهباش خارج شده است؟جامعه نمیتواند برای همیشه منتظر بحران بعدی بماند. اقتصاد هم نمیتواند تا ابد با منطق «فعلاً این مرحله را رد کنیم» اداره شود.سالها از مردم درباره مقاومت و تابآوری گفتهایم. شاید وقت آن رسیده باشد به جای اینکه دوباره از آنها بخواهیم بیشتر تحمل کنند، شرایطی فراهم کنیم که کمتر مجبور به تحمل باشند.مردم معجزه نمیخواهند. بسیاری فقط میخواهند دوباره بتوانند برای فردایشان برنامه بریزند.واقعاً این آرامش کی قرار است به زندگی ما برگردد؟



































































































































































