اما نکته مهم اینجاست: اگر مسئله را از زاویه شخصیتپردازی نگاه کنیم، «کلاغ» چندان از «تاسیان» فاصله ندارد. در هر دو سریال، قهرمان اصلی کسی است که مخاطب قرار است دوستش داشته باشد. هوتن شکیبا در «تاسیان» و هادی حجازیفر در «کلاغ»، پیش از آنکه نماینده یک سازمان یا ایدئولوژی باشند، آدمهایی عاشقاند. آنها در عشق خود صادقاند و به لحاظ اخلاقی قرار نیست شرور داستان باشند. مخاطب باید با آنها همدلی کند، دردشان را بفهمد و شکست عاطفیشان را جدی بگیرد. این نکته درباره «کلاغ» حتی مهمتر است. اگر قرار بود این سریال واقعاً پاسخی به «تاسیان» باشد، باید شخصیت هادی حجازیفر به عنوان نماینده ساواک، حامل خشونت و شرارت سیستم باشد. اما چنین اتفاقی نمیافتد. نماینده خشونت ساواک، پدرزن اوست؛ نه خود او. حجازیفر، برخلاف این شخصیت، آدمی است که به لحاظ فردی سمپاتیک است، عاشق است و اساساً قرار نیست با خشونت خود شناخته شود. او خود بیشتر قربانی یک سیستم است نه نماینده تمام قد آن. پس خشونت «کلاغ» الزاماً به معنای تغییر نگاه سریال به ساواک نیست. در واقع هر دو سریال یک گزاره مهم و البته بحثبرانگیز را پیش روی مخاطب میگذارند: ممکن است در یک سازمان سرکوبگر، آدمهای خوب هم وجود داشته باشند.
اما مشکل از جایی شروع میشود که شخصیت خوبِ ساواکی به مرکز روایت تبدیل میشود و مخاطب به جای مواجهه با ماهیت یک … …












































































































































