سازمان مجاهدین خلق؛ از اسلام سیاسی تا انشعاب ایدئولوژیک
سازمان مجاهدین خلق در دهه ۱۳۴۰ در بستر ذهنیت نسل جوان دانشگاهی مذهبی شکل گرفت و بهجای رجوع به میراث گسترده حکمت، فقه، کلام و عرفان اسلامی، دایره مطالعاتی خود را به متون روشنفکرانه و مبارزاتی ـ ابتدا عمدتاً آثار مهندس بازرگان و همسویان ـ محدود کرد. هدف اصلی، دستیابی به انسجام ایدئولوژیک، تشکیلاتی، و استراتژیک بود که بهتدریج آنان را به سمت حذف هرگونه منبع معرفتی ناسازگار با منطق مبارزه سوق داد و عملاً از سنت ریشهدار اجتهاد شیعی دور کرد. از منظر تطبیقی، میان این جریان و خوارج در تاریخ اسلام شباهتهایی دیده میشود؛ خوارج نیز در آغاز بهعنوان جنبشی سیاسی با دغدغه عدالتخواهی شکل گرفتند، اما با تفسیرهای افراطی از متون دینی، به فرقهای متمایز تبدیل شدند. مجاهدین نیز با تفسیر به رأی و کنار نهادن مرجعیت علمی نهادهای دینی، از دید خودشان به خودکفایی معرفتی دست یافتند و بدون بهرهگیری از ابزارهای فقه، فلسفه، اصول، و کلام، به استنباط مستقیم و متأثّر از مارکسیسم از قرآن و نهجالبلاغه پرداختند. ساختار اولیه سازمان از دو گروه دانشجویان و نیروهای مذهبی ـ بازاری تشکیل شده بود که در عمل، وجه دانشگاهی با آ شنایی به نظریههای اجتماعی غربی، بهویژه ماتریالیسم دیالکتیک، بر سایر ابعاد غلبه یافت و زمینهساز التقاطی شد که در آن، مفاهیم اسلامی در کنار دستگاه مفهومی مارکسیستی قرار گرفت، اما منطق مارکسیسم بر تفسیر دینی سایه افکند. این روند در سال ۱۳۵۴ به انشعاب ایدئولوژیک انجامید و ماهیت فلسفهی مادیگرایانه این جریان بهصورت رسمی اعلام شد.
پیش از آن نیز جزوههای «شناخت»، «اقتصاد به زبان ساده»، «استثمار» و... کاملاً نشان میداد که آنها غرق در تئوریها و تصوّرات مارکسیستی و کمونیستیاند. یکی از بنیانگذارانشان نیز در دادگاه نظامی رسماً اظهار کرده بود که «مارکسیسم، علمِ انقلابِ زمانِ ما است».
گفتمان قدرت و واژه نفاق
امام خمینی با تکیه بر جایگاه کاریزماتیک و مرجعیت دینی خویش، پاسخ دینی به این چالش سیاسی دادند. ایشان با اطلاق صفت منافقین به سازمان مجاهدین، ماهیت درگیری را از سطح اختلاف سیاسی به سطح خروج از دایره ایمان ارتقا دادند. این واژه که بار قرآنی و تاریخی در سنت شیعه دارد، در ادبیات دینی ایران به طور رسمی برای اشاره به این سازمان به کار رفته است. امام خمینی در این چارچوب، با استناد به احکام اسلامی، گروه مذکور را که دست به ترور و انفجار زده بود و قبل از ظهورِ داعشِ معروف، عملیّات انتحاری انجام میداد و بیش از ۱۷ هزار نفر غیرنظامی و نظامی را ترور کرد، محارب و مفسد فیالارض خواندند و بر اجرای قاطع احکام شرعی علیه آنان تأکید فرمودند. ایشان در سخنانی با صراحت فرمودند: «آن قدری که اسلام تکیه کرده است بر اینکه منافقین را از بین ببرد یا اصلاحشان کند، برای کفار این طور نیست. انسان میداند با آدم کافر چه بکند، اما با منافقین نمیداند چه کند. زمان پیغمبر هم همینطور بوده است. و در اسلام از منافقین بیشتر تکذیب شده است. و منافق، اوضح مصادیق کفر است»(صحیفه امام؛ ج۱۷؛ ص۱۹۲)
هفتم تیر و هشتم شهریور ۱۳۶۰؛ نقطه عطف تقابل
بمبگذاری در دفتر حزب جمهوری اسلامی در هفتم تیر ۱۳۶۰ و شهادت ۷۲ تن از یاران نزدیک امام از جمله آیتالله بهشتی و همچنین انفجار دفتر نخستوزیری در روز ۸ شهریور ۱۳۶۰ و به شهادت رسانیدن محمدعلی رجایی رییسجمهور و محمدجواد باهنر نخستوزیر وقت به همراه گروهی از اعضای هیات دولت از نقاط عطف در تاریخ ایران معاصر به شمار میروند. این اقدامات تروریستی که از سوی مجاهدین خلق انجام شد، و در اسنادِ به دست آمده از سازمان امنیّت مخوف صدّام (اداره استخبارات) هم رهبر این گروه در مذاکرات مخفیانهاش با صدّام، انفجار ۷ تیر و ۸ شهریور سال ۶۰ را کار سازمان مجاهدین خلق اعلام میکند، نظام نوپای اسلامی سال ۶۰ را در معرض یک شوک وجودی قرار داد.
امام خمینی در سخنرانی روز ۸ تیر ۱۳۶۰ (فردای انفجار) در جمع قضات دیوان عالی کشور، ضمن تجلیل از شهید بهشتی، موضع قاطع خود را به روشنی تبیین فرمودند: «من این ضایعه بزرگ را به ملت ایران و شما آقایان که نزدیک بودید با آقای بهشتی و مطلع بودید از افراد دیگری که شهید شدند، به همه شما آقایان و ملتمان تسلیت عرض می کنم. بنای دشمن های شما بر این است که افرادی که لیاقتشان بیشتر است بیشتر مورد حمله قرار بگیرند. آنها افرادی را هدف قرار می دهند که از آنها خوف دارند که مبادا یک وقتی به آنها صدمه بزنند. و این را من کراراً گفته ام که مرحوم آقای بهشتی در این مملکت مظلوم زیست.
تمام مخالفین اسلام و مخالفین این کشور حمله مستقیم شان را به ایشان و بعضی دوستان ایشان کردند. کسی را که من بیشتر از بیست سال می شناختم و روحیاتش را مطلع بودم و می دانستم چه جور مرد صالحی و مرد به درد بخوری برای این کشور است، مخالفین او را در کوچه و بازار و محله و صحبت هایی که همه می کردند، آن طور جلوه دادند. یک مرد صالحی را به صورت یک دیکتاتور درآوردند! و شما باید مهیای این جور مسائل باشید؛ یعنی، کشوری که نهضت کرده برای آزاد شدن و برای مستقل بودن و برای اینکه وابسته نباشد به هیچ قدرتی از شرق و غرب، باید خودش را مهیا کند برای توابعی که پیش می آید. یا باید انسان تن در بدهد به همه ذلتها و به همه زیر بار بودنها و تحت سلطه بودنها و یا اگر بخواهد مستقل باشد، باید عوارض و لوازمش را بپذیرد»(صحیفه امام، جلد ۱۴، ص ۵۱۵).
همچنین ایشان در پی انفجار دفتر نخست وزیری با اشاره به اقدامات رذیلانه و نامردیهای منافقین فرمودند: « ... گمان نکنید که اینها از روی قدرت یک همچو کارهایی را انجام می دهند، یک بمب در یک جا منفجر کردن، یک بچه دوازده ساله هم می تواند او را بگیرد یک جایی بگذارد و خود او منفجر بشود. این قدرتی نیست، این کمال ضعف است. من ابن ملجم را از اینها مردتر می دانم. .... ملت ما از این شهادتها بسیار دیده است و در این چند سال اخیر، صدها شهید داده و هزاران شهید و هزاران معلول، و پایدار ایستاده است. و امثال این آقایان که شهید شده اند، در عین حال که در نظر ما بسیار ارجمند هستند، لکن آنها پیش خدا رفتند...»(صحیفه امام، ج ۱۵: ۱۳۴ - ۱۴۰).
تثبیت هژمونی از طریق دشمن شناسی
در مواجهه امام با منافقین میتوان گفت قدرت، نه تنها ابزاری برای کنترل، بلکه عاملی برای ساختن واقعیت است. ایشان با ایجاد یک شبکه مفهومی حول محور اسلام ناب، هویت مؤمن و مجاهد واقعی را بازتعریف کردند و در این بازتعریف، منافق به عنوان «دگرِ» مطلق و نقطهای در سویه تقابل قرار گرفت. این فرآیند از طریق کشیدن مرزهای هویتی و برجستهسازی تفاوتها، هرگونه امکان همزیستی را از میان برداشت. بدینترتیب، دو مفهوم ایمان و شهادت در برابر مفاهیم نفاق و خیانت در این گفتمان برجسته میشوند. از اینرو منافقین نه بهعنوان رقیب سیاسی، که بهعنوان تهدیدی وجودی برای هویت اسلامی-انقلابی شناسایی شدند و هرگونه تعامل با آنها، بهطور نظاممند به حاشیه رانده شد.
این مسئله، سبب شد تا امام حمایت عامه مردم را برای به حاشیه راندنِ یک تهدید داخلی بسیج نمایند. امام در تبیین فلسفه برخورد قاطع با مفسدان، به تشبیهی عمیق از انبیا به عنوان طبیبان جامعه اشاره میکنند: «در عین حالی که خدای تبارک و تعالی(به نبّی اکرم) میفرماید: چرا این قدر خودت را به زحمت میاندازی، چرا این قدر خودت را میخواهی بکشی که اینها ایمان نمیآورند؟! ـ آن قدر عاطفه داشته است و آن قدر دلش میخواسته است که مردم صالح بشوند، خوب بشوند ـ لکن وقتی که میدید که فلان جمعیت اگر باشند مردم را به فساد میکشند، شمشیر او همان چاقوی طبیب است. او طبیب عالم است و طبیب جامعه است و جامعه را باید با حُسن نیّتی که دارد اصلاح بکند. شمشیر علی بن ابی طالب ضربهاش از عبادت جن و انس هم بالاتر است.» (صحیفه امام، جلد ۱۴، ص ۵۲۱). پس از ترورهای سال ۶۱ تا ۶۷ و همکاری آنها با صدام حسین در جنگ تحمیلی هشت ساله، سازمان مجاهدین(منافقین) در افکار عمومی ایران به عنوان یک گروه خائن در تاریخ ایران تثبیت شد.
خلاصه کلام
مواجهه امام خمینی با سازمان مجاهدین خلق، یکی از درسآموزترین منازعات سیاسی-ایدئولوژیک در تاریخ معاصر ایران است. این تقابل، نه صرفاً یک درگیری امنیتی، که نبرد بر سر تعریف واقعیت سیاسی و مرزهای هویتی انقلاب اسلامی بود. درگفتمان دینی امام، مجاهدین خلق از دایره اختلاف سیاسی خارج و واژه نفاق و منافقین در وصف سازمان به کار رفته است. همچنین رویکرد معرفتی خودبسنده و تفسیر به رأی سازمان، آنان را در مسیری قرار داد که به انشعاب ایدئولوژیک درون سازمان و در نهایت ائتلاف با دشمن بیرونی انجامید. این دوگانه ایمان-نفاق، که در بستر ترورها و جنگ تحمیلی تثبیت شد، نه تنها سرنوشت یک جریان سیاسی را تعیین کرد، بلکه الگویی ماندگار را در حافظه جمعی ایرانیان بر جای نهاد.

![[حدیث باقرینیا] از مجاهد تا منافق؛ به مناسبت سالگرد انفجار دفتر نخستوزیری](/news/u/2026-08-29/ettelaat-zvx5m.webp)


![[حدیث باقرینیا] از مجاهد تا منافق؛ به مناسبت سالگرد انفجار دفتر نخستوزیری](/news/u/2026-08-29/ettelaat-zvx5m.jpg)






























































































































































