به نظر میرسد در اینجا میان دو مفهوم باید تفکیک کرد: قدرت و ترس. ممکن است کسی از دیگری بترسد، اما این ترس به معنای احترام، اعتماد یا پذیرش قدرت او نباشد. گاهی انسانها از کسی میترسند، نه چون او را بزرگ و شایسته میدانند، بلکه چون از آسیب و شرّ او در امان نیستند. این دو، از اساس متفاوتاند. در روایتی منسوب به پیامبر(ص) در خطاب به امیرالمؤمنین(ع) آمده است: «یا عَلِیُّ، مَن خافَ النّاسُ لِسانَهُ فَهُوَ مِن أهلِ النّارِ.» یعنی: ای علی، کسی که مردم از زبان او بترسند، از اهل آتش است.
و در روایت دیگری آمده است: «یا عَلِیُّ، شَرُّ النّاسِ مَن أکرَمَهُ النّاسُ اتّقاءَ شَرِّه». یعنی: بدترین مردم کسی است که مردم از ترس شرّ او احترامش کنند.
مضمون اخلاقی این دو فراز نکتهای مهم را روشن میکند: احترامی که از ترس پدید آید، احترام حقیقی نیست. اگر مردم کسی را به دلیل شخصیت، دانش، اخلاق، عدالت و بزرگواری او گرامی بدارند، این «اقتدار» است؛ اما اگر برای در امان ماندن از شرّ او به ظاهر احترامش کنند، این در واقع نوعی تسلیم در برابر تهدید است.
از همینجاست که باید درباره تصور نادرستی که گاه از قدرت ساخته میشود، تأمل کرد. برخی میپندارند دشنام دادن، زشتگویی، تحقیر دیگران و سخن گفتن با ادبیات تهدیدآمیز، نشانه صراحت و قدرت است. حال آنکه انسان قدرتمند کسی نیست که زبانش دیگران را بلرزاند؛ کسی است که شخصیتش دیگران را به احترام وادارد.
قدرت واقعی، محتاج فریاد نیست. آدمی که برای اثبات بزرگی خود ناچار است دیگران را کوچک کند، هنوز به بزرگی نرسیده است. کسی که برای اثبات اقتدار خود باید دیگران را بترساند، در حقیقت بیش از آنکه از قدرت برخوردار باشد، به ابزارهای ترساندن وابسته است. قدرتی که فقط با تهدید و خشونت دوام میآورد، از درون شکننده است؛ زیرا با برداشته شدن ابزار ترس، بخش مهمی از آن قدرت نیز فرو میریزد.
قدرت حقیقی آن است که انسان بتواند بدون تحقیر دیگران، بزرگ باشد؛ بدون تهدید، اثرگذار باشد؛ و بدون ترساندن، احترام ایجاد کند.
این سخن درباره کشورها نیز صادق است. آیا کشوری فقط به این دلیل قدرتمند است که دیگر کشورها از ارتش، موشک، اقتصاد یا توان نظامی آن میترسند؟ قدرت ملی البته به امنیت و توان دفاعی نیاز دارد، اما قدرت را نمیتوان به قدرت نظامی فروکاست.
کشوری قدرتمند است که تمدنش دیگران را شگفتزده کند؛ دانشگاههایش دانش تولید کنند؛ دانشمندانش در جهان مرجعیت علمی داشته باشند؛ صنعتش پیشرفته باشد؛ اقتصادش مولد باشد؛ فرهنگش الهامبخش باشد؛ شهروندانش از آزادی و امنیت برخوردار باشند و قانون بر روابط اجتماعی حاکم باشد.
کشوری قدرتمند است که وقتی نام آن در جهان برده میشود، مردم به یاد علم، فرهنگ، هنر، اخلاق، عدالت، توسعه و کرامت انسانی بیفتند؛ نه صرفاً به یاد تهدید و درگیری.
قدرت یک کشور را میتوان از وضعیت فرهیختگان آن نیز شناخت. جامعهای که دانشمندان و اندیشمندانش امکان سخن گفتن، پژوهش کردن و نقد کردن نداشته باشند و ناچار به مهاجرت شوند، نمیتواند با بستن دهان آنان خود را قدرتمند بنامد. قدرت علمی با خاموش کردن عالم افزایش نمییابد؛ با میدان دادن به علم افزایش مییابد.
در چنین جامعهای، اگر به جای دانشمندان، متملقان و چاپلوسان میداندار شوند، شاید ظاهراً صدای اعتراض کمتر شود، اما در واقع قدرت جامعه کاهش یافته است. جامعهای که نقد را برنمیتابد، دیر یا زود واقعیت را نیز نمیبیند؛ زیرا همه چیز را آنگونه گزارش میکنند که صاحبان قدرت دوست دارند بشنوند.
از همین منظر، سخن منسوب به امیرالمؤمنین(ع) درباره جایگاه عالمان و جاهلان در نظام¬های استبدادی بسیار قابل تأمل است: «عالمهم ملجم و جاهلهم مکرم »؛ یعنی عالمان گرامی داشته نمی¬شوند که هیچ، بلکه لجام زده شده¬اند و جاهلان و متملقان صدر نشین هستند. جامعه قدرتمند جامعهای نیست که در آن جاهلان سخنگویان اصلی باشند و عالمان از ترس یا ناامیدی سکوت کنند.
قدرت واقعی با دانش پیوند دارد، با آزادی پیوند دارد، با عدالت پیوند دارد و با کرامت انسان پیوند دارد.
کشوری که در آن فقر گسترده، فساد، رشوه، تبعیض، بیعدالتی و بحران اخلاقی وجود دارد، نمیتواند صرفاً با نشان دادن قدرت نظامی، همه ضعفهای خود را پنهان کند. امنیت مهم است، اما امنیت بدون عدالت پایدار نیست؛ اقتدار بدون رضایت عمومی دوام نمیآورد؛ «الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم» قدرت بدون اخلاق میتواند به ابزار سلطه تبدیل شود.
یکی از مهمترین نشانههای قدرت یک کشور این است که شهروندانش در هر جای جهان که باشند، از وابستگی خود به آن کشور احساس عزت کنند. اگر انسانها از نام کشور خود شرمنده باشند، اگر مهاجران آن برای فاصله گرفتن از هویت ملی خود تلاش کنند، اگر دانشمندانش ترجیح دهند در جای دیگری زندگی کنند و اگر شهروندانش میان خود و حکومت فاصلهای عمیق احساس کنند، باید درباره معنای قدرت ملی دوباره اندیشید.
قدرتی که مردم را به خود مفتخر میکند، از قدرتی که مردم را میترساند، بسیار عمیقتر است.
در سطح بینالمللی نیز همین معیار باید مورد توجه قرار گیرد. اینکه همسایگان یا کشورهای دیگر از یک کشور بترسند، ممکن است در کوتاهمدت نشانهای از توان بازدارندگی آن کشور باشد؛ اما ترس بهتنهایی تمدن نمیسازد. قدرت پایدار زمانی شکل میگیرد که دیگران در برابر علم، فرهنگ، اقتصاد، اخلاق، عدالت و پیشرفت یک ملت احساس احترام کنند.
چه خوب است روزی معنای قدرت را از نو تعریف کنیم:
قدرت آن نیست که دیگران از زبان ما بترسند؛ قدرت آن است که از سخن ما بیاموزند.
قدرت آن نیست که دیگران از ما بگریزند؛ قدرت آن است که به سوی ما بیایند.
قدرت آن نیست که دیگران را تحقیر کنیم؛ قدرت آن است که حتی مخالفان ما نیز بزرگی اخلاقی ما را انکار نتوانند کرد.
قدرت آن نیست که دیگران در برابر تهدید ما سکوت کنند؛ قدرت آن است که در برابر دانش، عدالت و تمدن ما سر فرود آورند.
ترساندن، ممکن است اطاعت بیاورد؛ اما احترام، و اعتماد نمیآورد.
ترس، سکوت میآورد؛ اما کرامت، مشارکت میآورد.
تهدید، عقبنشینی ایجاد میکند؛ اما تمدن، الهام میآفریند.
و شاید بزرگترین تفاوت میان «قدرت» و «اقتدار» همین باشد: قدرت میتواند دیگران را وادار کند، اما اقتدار کاری میکند که دیگران با میل و احترام همراه شوند.
بنابراین اگر قرار است از قدرت سخن بگوییم، بهتر است پرسش خود را تغییر دهیم. به جای اینکه بپرسیم «چند نفر از ما میترسند؟» بپرسیم:
چند نفر به ما اعتماد دارند؟
چند انسان از دانش و فرهنگ ما بهره میبرند؟
چند نفر در جهان، کشور ما را به عدالت و آزادی و کرامت میشناسند؟
و آیا شهروندان خودمان از اینکه شهروند این کشورند، احساس افتخار میکنند؟
کشوری که بتواند چنین سرمایهای بسازد، واقعاً قدرتمند است؛ حتی اگر زبانش زبان تهدید نباشد. زیرا در نهایت، بزرگترین قدرت آن نیست که دیگران را به زانو درآوری؛ آن است که چنان تمدنی بسازی که دیگران در برابر بزرگی آن، بینیاز از زور و تهدید، سر احترام فرود آورند.

























































![[لیلا اردبیلی] میراث فرهنگی؛ فراتر از دیوار و سنگ](/news/u/2026-08-23/ettelaat-j0awm.jpg)
















