پنجشنبه, ۹ اسفند, ۱۴۰۳ / 27 February, 2025
پشت آن پرده ها عزیزترین ماه خداست

چرا دیگر فانوس به دوشی از کوچه نمیگذرد تا نرسیده به سحر، فریاد بیدارباش بزند؟ چه شد آن سفرههای افطاری سپید کوچک با نان سنگک برشته و پنیر و سبزی و خرما ؟ خانهتکانیهای نرسیده به «شهر صیام» کی فراموش شد؟ سادگیها کجا رفت؟ کدام دلمشغولی جای شبنشینیهای عزیزترین ماه خدا را گرفت؟ از چه وقت دیگر کسی فقرا و یتیمان را در ماهی که از آن سهمی داشتند، یاد نکرد؟ چه شد که رمضان را گرسنگی و تشنگی تعریف کردند؟
پردههایی هست میان آدمها، از آن روزها که دلشان مثل آب حوضهایشان شفاف بود و رمضانهایشان پربرکت تا این روزها که خیلیها تغییر کردهاند و روزهداریشان با بدعت و تضاد، آمیخته شده است، پشت آن پردهها، اما همان ماه نازنین با آغوشی باز و هلال نازک نقرهای روی پیشانیاش ایستاده است به انتظار و میخواند «بهشت آوردم، بهشت، خریداری هست؟»
● پرده اول، این سفره دل میبرد
مرغابی با سس پرتقال، مرصع پلو، سالمون و قزلآلای کبابی، انواع خورشتها که روی هرکدام لایهای نازک و براق از روغن ایستاده است، دلمه و شامی و انواع کبابها و سوپ و سالاد، آش و کاچی و شلهزرد، رطب، سبزی، نان و پنیر و چند جور مربا و... نه! هیچ چیز از قلم نیفتاده است.
این سفره، دل میبرد. این سفره که از چهار فصل اطعمه و اشربه دارد، سرسختترین مهمانهای روزهدار این خانه را هم بیصبر میکند و با بوی انواع خوردنیهایش، شامهشان را میگزد و گذر زمان را تا وقت افطار برایشان کندتر میکند.
آخرین جزء سفره افطار را زن صاحبخانه با کمک خدمتکارشان میآورد، سینی بزرگی که در آن برهای کبابشده و بیسر، روی جعفریهای تازه آرمیده است.
نگاهها روی گوشت قرمز و داغ بره خیره میمانند و ته دلها، قنج میرود برای دقایقی دیگر که قرار است چاقوهای تیز تکهتکهاش کنند.
سینی را که میگذارند وسط سفره یکی از پارچهای بلور لب پر میزند، دلها همه میلرزند و آب پرتقال از لب پارچ، کنار یکی از دیسهای جوجه کباب میریزد.
چشمها به سرعت، جوجه کبابهای زعفران زده داغ را وارسی میکنند که مبادا از آب پرتقال، تر شده باشد و بعد که همه خیالشان راحت میشود و یکی از دعوتشدهها حرصش را برای هرچه زودتر مشغول خوردن شدن در یک جمله خلاصه میکند «پس کی اذان میخوانند؟!»
زن خانه طاقت نمیآورد سفرهاش نقص داشته باشد. آب میوهای که روی گل و بتههای رنگی سفره افطارشان ریخته، ناراحتش کرده است.
از همانجا که نشسته روزنامهای را از زیر میز تلویزیون برمیدارد و آرام میگذاردش روی قطرههای نارنجی آب پرتقال و ناخودآگاه، چند خطی از خبر صفحه حوادث را هم میخواند.
خبر میگوید صاحبخانهای از مستاجرش شکایت کرده است که چرا هر روز، بوی کباب از خانهشان میآید و دل اهل خانه را آب میکند.
زن خانه، چروک روزنامه را باز میکند تا بقیه خبر را هم بخواند، میخواهد ببیند کار صاحبخانه با مستاجری که همیشه کباب میخورد به کجا کشیده است.
مستاجر، گریسته و به صاحبخانه و قاضی دادگاه گفته بوی کباب از پوستهای مرغ است که او گاهی از میان پسماندههای مرغفروشی محله جدایشان میکند و به خانه میآوردشان تا برای طفلکان گرسنهاش کباب کند چون آنها پیشتر یک بار بوی کباب را شنیدهاند و از بابای تنگدستشان، کباب خواستهاند.
روزنامه، همه قطرههای آب پرتقال ریخته شده روی سفره را جذب کرده است. حالا خیس خیس است و دیگر نمیشود باقی خبر را خواند. زن، روزنامه را دوباره مچاله میکند.
بلند میشود و چندقدم تا آشپزخانه میرود که آن را توی سطل بیندازد. ناگهان برمیگردد. به سفره هزار رنگ و مهمانهای بیتابش نگاهی میاندازد و لبخندی تحویلشان میدهد «چیزی کم و کسر نیست؟» بیهوده پرسیده است همه چیز در این سفره پیدا میشود بجز... .
● پرده دوم، برای راحت تن
گاهی سرش را روی میز میگذارد و پیشانیاش را به مشت گرهکرده تکیه میدهد؛ گاهی سر را بلند میکند و آه میکشد و به سقف نگاه میکند و آن وقت هر ارباب رجوعی که میآید چهره درهمش را میبیند، با آن چشمهای پفکرده، سگرمههای گرهخورده و دهانی که باز نمیشود مگر به خمیازههای کشداری که هرکدام چند ثانیهای طول میکشد.
همه باید بفهمند او روزه است و حوصله کار کردن ندارد! همه باید بدانند این چشمها که روی هیچ نقطهای متمرکز نمیشوند و صاحبشان ترجیح میدهد آنها را حتی وقت صحبتکردن با اربابرجوعها بسته نگه دارد، چشمهای یک روزهدار است! همه باید بدانند که او تشنه و گرسنه است و به همین خاطر، خودش را محق میداند که با وجود کمشدن ساعت کاریاش در ماه مبارک، از ساعتهای باقیمانده هم استفادهای نکند و به بهانه روزهداری، ساعات کاری را به چرتزدن در نمازخانه اداره بگذراند.
او کارمند ادارهای است که هر ماه رمضان با پول بیتالمال مراسم افطاری باشکوه برای مدیران و معاونان برپا میکند. کار این اداره از روشن ماندن شمع بیتالمال گذشته است. حالا دیگر، گرمای آهن تفتیده هم آنها را نمیترساند.
هنوز تا افطار، شش ـ پنج ساعت مانده، او سرش همچنان روی میز است و چرت میزند که ارباب رجوعی صدایش میکند. چند تکه کاغذ تاخورده توی دستش دارد. آمده چیزی بپرسد. باز خمیازههای کشدار شروع میشود.
ارباب رجوع که پیرمردی آفتاب سوخته است، با لهجه شهرستانی شیرین، سوالش را باز تکرار میکند و مثل مراجعان قبلی، جواب سربالا میشنود و آن که سرش را روی میز گذاشته، بیاین که نگاهش کند میگوید «یکی دو روز دیگر بیا!»
پیرمرد راه میافتد، اما خیلی حرفها هست که توی دلش، نگفته جا میماند، مثلا نمیگوید که راه دوری را آمده و با این که مسافر است روزه گرفته، نمیگوید باید تا چند شب آینده در این شهر غریب، روی صندلی پارک بخوابد تا بتواند یکی دو روز دیگر که احتمالا حوصله کارمند این اداره سر جایش آمده است، به او سر بزند و سوالش را بپرسد.
چیزهای زیادی هست که پیرمرد نگفته است مثلا برای جوانک تعریف نکرده که در روستای او کسی عادت ندارد به بهانه روزهداری، تنپروری کند. نگفته که هوای روستا آنقدر گرم شده است که او و بچههایش، شبها، زیر نور مهتاب، گندم درو میکنند که مبادا در طول روز، روزهداری باعث شود با توان کمتری کار کنند.
وقت بیرونرفتن پیرمرد، کارمند بی رمق میگوید: «در را پشت سرت ببند پدر جان!» پیرمرد میگوید «چشم» دست دراز میکند و وقتی میخواهد در را ببندد، کارمند دستهای پینه بسته و ورمکردهاش را میبیند که میلرزند.
● پرده سوم، زیر سایه تاریک دلتنگی
چه لزومی دارد چراغهای خانه را روشن کند؟ چشمهای آدمهای تنها، معمولا به تاریکی عادت میکند. کنترل تلویزیون را پیدا میکند و میان کانالها میگردد پی یکی که دعایش بیشتر به دلش بنشیند.
دعای پیش از افطار را پای تلویزیون میخواند، اذان را با تلویزیون میبیند، دعای پس از اذان را هم با تلویزیون میخواند و بعد نماز جماعت تلویزیون را تماشا میکند و بلند میشود به قصد نمازخواندن که بغضی، غافلگیرش میکند و بیاختیار با دستها، چشمهایش را میپوشاند.
چقدر دلش برای جمع آدمها تنگ شده است! برای نمازهای جماعت مسجد، صدای شرشر آبی که وقت وضوگرفتن توی حوض فیروزهای مسجد میریخت، ربنا خواندن، قرآن سرگرفتنهای دستهجمعی شبهای احیا و گوشکردن به نجوای کسانی که خدا را میخواندند.
دلش تنگ شده است برای سفره افطاری ساده که دورش همه آدمهای محبوبش، مینشستند و دعا میخواندند و هیچکس را از قلم نمیانداختند: در راهماندهها، بیماران، یتیمان، ضعیفان، سالخوردگان و....
چشمهایش را میبندد و کودکیاش را تصور میکند. چرا در این سالها که به خانه تازه آمده، صدای اذان مسجد را نشنیده است؟ اصلا مسجد این محله کجاست؟
پرده را پس میزند، پشت پنجره، پرنده پر نمیزند، خیابانها خلوتاند و روبهرو، شهر پیداست با خانههایی که هرکدام چند پنجره خاموش دارند که پس پردههای بیشترشان، مستطیلی کوچک و نقرهای میدرخشد، مستطیلی که میگوید ساکنان آن خانهها هم سالهاست عادت کردهاند، دعای پیش از افطار را پای تلویزیون بخوانند، اذان را با تلویزیون ببینند، دعای پس از اذان را هم با تلویزیون بخوانند و بعد نماز جماعت تلویزیون را تماشا کنند و حتی یاد گرفتهاند که اگر بغضی ناگهان غافلگیرشان کرد، نادیدهاش بگیرند و نفس عمیق بکشند و طوری رفتار کنند که انگار هیچ چیز تغییر نکرده و دلشان برای هیچ چیز تنگ نشده است.
مریم یوشیزاده
ایران مسعود پزشکیان دولت چهاردهم پزشکیان مجلس شورای اسلامی محمدرضا عارف دولت مجلس کابینه دولت چهاردهم اسماعیل هنیه کابینه پزشکیان محمدجواد ظریف
پیاده روی اربعین تهران عراق پلیس تصادف هواشناسی شهرداری تهران سرقت بازنشستگان قتل آموزش و پرورش دستگیری
ایران خودرو خودرو وام قیمت طلا قیمت دلار قیمت خودرو بانک مرکزی برق بازار خودرو بورس بازار سرمایه قیمت سکه
میراث فرهنگی میدان آزادی سینما رهبر انقلاب بیتا فرهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سینمای ایران تلویزیون کتاب تئاتر موسیقی
وزارت علوم تحقیقات و فناوری آزمون
رژیم صهیونیستی غزه روسیه حماس آمریکا فلسطین جنگ غزه اوکراین حزب الله لبنان دونالد ترامپ طوفان الاقصی ترکیه
پرسپولیس فوتبال ذوب آهن لیگ برتر استقلال لیگ برتر ایران المپیک المپیک 2024 پاریس رئال مادرید لیگ برتر فوتبال ایران مهدی تاج باشگاه پرسپولیس
هوش مصنوعی فناوری سامسونگ ایلان ماسک گوگل تلگرام گوشی ستار هاشمی مریخ روزنامه
فشار خون آلزایمر رژیم غذایی مغز دیابت چاقی افسردگی سلامت پوست