هم سلولیهای خوب، هم سلولیهای بد
شاید یکی از پیامدهای زندان برای هر کس و به ویژه زندانیان سیاسی، تیپ شناسی افرادی باشد که داعیه مبارزه دارند. رهبر شهید در بازگویی یادمان خویش در این فقره، نخست از هم سلولان نیک خویش در کمیته مشترک سخن به میان میآورند که در رأس آنان جوانی از گروه ابوذر نهاوند بوده است، کسی که سالها بعد نیز در یکی از دیدارهای خویش، وی را مجدداً ملاقات کردند:
«در سلول با اشخاص گوناگونی همراه بودم که در میان آنها جوانان مؤمن و پرشوری نیز بودند. یکی از آنها، جوانی از نهاوند بود که به گروه دوم ابوذر وابستگی داشت. گروه اول به کلی از بین رفته بود و جوانان نهاوند این گروه دوم را تشکیل داده بودند. من به خصوص از این جوان یاد کردم، چون او را در این اواخر دیدم. زمانی گروهی از مؤمنان به دیدار من آمدند و من اسامی آنها را پرسیدم. یکی از آنها وقتی نامش را گفت، قدری روی این نام تأمل کردم. بعد فوراً حافظهام یاری کرد و به یاد آوردم که او هم سلولی من و از گروه دوم ابوذر بوده است. در میان هم سلولیهای من در این زندان افراد کمونیست هم بودند. یکی از آنها جوانی بود که به من نگفت کمونیست است. وقتی وارد سلول شد، ما سه نفر بودیم و او چهارمی ما شد. ورودش به سلول، مانند کسی نبود که قصد ماندن داشته باشد، بلکه مانند کسی بود که قصد رفتن دارد! وقتی از او راجع به خودش سؤال کردم، جواب صریح و روشنی نداد و حاشیه رفت! من در وجود او قدری خوبی و نیکی حس کردم و روزی به او گفتم در شما گرایشی به معنویات میبینم. خیلی در سلول ما نماند. او را از سلول ما خارج کردند و ندانستیم به کجا بردند. اندکی پیش از انقلاب با من تماس گرفت و گفت من در فلان روزنامه کار میکنم و چند بار جملهای را که در زندان به او گفته بودم، تکرار کرد. بعدها مطلع شدم که او از اعضای حزب کمونیستی توده است. پس از انقلاب ما مدرکی به دست آوردیم که حاکی از عضویت او در ساواک بود. در جریان سقوط حزب کمونیست او هم در زمره اعضای حزب توده دستگیر شد. همسرش به من نامه مینوشت و درخواست آزادی او را میکرد و مطلبی را که در زندان به شوهرش گفته بودم نیز به یاد من میآورد؛ آن شخص بعدها آزاد شد....»
کمونیست نفرتانگیزی که هم سلول من شد
در مصاف با رژیم پهلوی، گروههای متنوعی حضور داشتند که برخی از آنان به اردوگاه چپ و کمونیسم وابسته بودند. آنان در تعاملات خود با مسلمانان و در فرآیند مبارزه، اخلاقی یکسان نداشتند؛ برخی از ایشان با نیروهای مذهبی (ولو به شکلی حداقلی) در تعامل قرار میگرفتند و برحی دیگر هیچ فرصتی را در کینهتوزی نسبت به اسلام باوران و به ویژه روحانیان شیعه از دست نمیدادند! آیتالله خامنهای در واپسین دوره از زندان، حضور یکی از این افراد را از نزدیک لمس کرده است:
«کمونیستها در کینه، خباثت و دشمنی با دین، همگی در یک رده نیستند. این مرد خیلی پیچیده نبود، اما من یکبار دیگر در این سلول، گرفتار یکی از کمونیستهای خبیث و کینهتوز شدم که در نهایت پستی و انحطاط اخلاق بود. وقتی این مرد را به سلول آوردند، نشسته بودم و تعقیبات نماز مغرب را میخواندم. من به هنگام نماز در داخل زندان، معمولاً برخی از لباسهای سفیدم را به صورت عمامه به سر میبستم و به جای عبا یک پتو به دوش میانداختم؛ بنابراین کسی که مرا در تاریکی سلول میدید، تصور میکرد که من لباس روحانی به تن دارم! با رفیقم نشسته بودیم که دیدیم در سلول را باز کردند و مردی قد بلند وارد شد. در اول ورود چیزی را ندید، چون از جای روشن به جای تاریک آمده بود. پس از لحظاتی نگاهش به من و رفیقم افتاد. چهرهاش در هم رفت و غمگین و افسرده به گوشهای از سلول خزید. من به او نزدیک شدم و کوشیدم که با وی نیز مانند سایر زندانیان جدیدالورود رفتار کنم، افسردگیاش را بزدایم و دلداریاش بدهم. به او گفتم شما گرسنهاید یا تشنه؟ اما اخم از چهرهاش کنار نرفت! گمان کردم به علت فشارهای روحی، گرفته و منفعل است. با دست به مالشدادن شانه و سرو گردنش پرداختم. سعی کرد از پاسخ گفتن به هر سؤالی خودداری کند. بعد فهمیدم که صبح همان روز دستگیر شده و پس از دستگیری غذایی نخورده و چه بسا کتک هم خورده باشد. من عادت داشتم که مقداری از غذای افطار را نگه دارم تا بعدها به صورت میان وعده بخورم، چون در این زندان دچار زخم معده شده بودم. به او نان و قدری مربا دادم، حاضر نشد بخورد، به زور به او غذا خوراندم و آب نوشاندم. قدری چهرهاش باز شد. جهت مراعات حال او و انفعال و گرفتگی شدیدی که در چهرهاش دیدم، به نماز عشا نایستادم. به قصد تسلی و همدردی، صحبت را با او ادامه دادم. وقتی دید من به او سخت توجه میکنم، گمان کرد من این کار را از این جهت میکنم که میپندارم او از زندانیان سیاسی اسلامگراست یا اینکه قصد دارم به این وسیله او را به صفوف اسلامگرایان جذب کنم. سرش را بلند کرد و با لحنی خشک گفت اجازه بدهید اعتراف کنم که من به هیچ دینی عقیده ندارم! فهمیدم که چه در ذهنش گذشته. دنبال جملهای متناسب با ذهنیت، منطق و شرایط او میگشتم. گفتم: «سوکارنو رئیسجمهور اندونزی در کنفرانس باندونگ گفت، ملاک اتحاد ملتهای عقب مانده نه وحدت دینی و نه وحدت تاریخی و فرهنگی و امثال آن بلکه وحدت نیاز است! مسائل یکی است و سرنوشت نامعلوم و دین نباید میان من و شما جدایی بیندازد!» انتظار این پاسخ را از من نداشت. دیدم تغییر در چهرهاش آشکار شد. خیلی از هم باز شد و با ما گرم گرفت. بعد به او گفتم شما استراحت کن و ما نماز میخوانیم. همسرش در سلول دیگری از همین زندان بود. من با استفاده از تجربه طولانی خود در این زندان توانستم میان او و همسرش ارتباط برقرار کنم و همهگونه محبت و خدمتی به او کردم. او دو ماه پیش ما ماند. یک روز گفت وقتی چشمم به شما افتاد احساس کردم، دچار فاجعه شدهام! به خود گفتم گرفتار ملا شدیم! اکنون به شما میگویم، من در عمرم کسی را از جنبه سعهصدر و عدم تعصب مانند شما ندیدهام! اما با همه این حرفها و مواضع، خبث طینت این مرد - که بعدها برایم آشکار شد- تغییری نیافت از هر فرصتی برای مسخرهکردن دین و روحانیون استفاده میکرد! او به شیوهای چندشآور و نفرتانگیز از هر راهی میکوشید تا عادات و سننی را که با دین ارتباط دارد، مورد تحقیر و تمسخر قرار دهد....»
کسی را به تعصب، یک دندگی و لجاجت تو ندیدهام
راوی شهید در ادامه بیان خاطرات خویش از کمونیست لجوجی که با وی هم سلول بوده است، به بسط دیدگاه اسلام در باره نحوه تعامل مؤمنان با غیرمؤمنان پرداخته و یک اصل مهم اخلاقی را بسط داده است. ایشان در این بخش از واگویه یادمانهای خود تأکید میورزد، مسلمانان هرچند به پایبندی جدی به احکام دین توصیه شدهاند، اما باید در مراوده با غیرمسلمانان به دور از جزمگرایی و براساس جدال احسن رفتار کنند:
«به یاد دارم که روزی دچار دلپیچه شدم و نیاز پیدا کردم که مرتباً به دستشویی بروم. رفتن به دستشویی هم در هر روز فقط سه بار ممکن بود. گاهی برخی از نوبتهای دستشویی رفتن را هم مصادره میکردند! روزی که دچار دلپیچه شدم، خوشبختانه نگهبان تا حدودی آدم خوبی بود. چند بار در سلول را برایم باز کرد. دنبال من تا دستشویی هم نمیآمد، بلکه جلوی در سلول منتظر میماند. یکبار که از دستشویی برگشتم، دیدم هم سلولی سوم ما به قصد کتک روی این کمونیست افتاده! معلوم شد که این انسان عقدهای، آن هم در حضور نگهبان مرا مسخره میکرده و توهین یک زندانی به زندانی دیگر در برابر نگهبان در عرف زندانیان، گناهی نابخشودنی است. یکبار به او گفتم خاطرت است که به من گفتی در عمرم ندیدهام کسی مانند شما از تعصب به دور و دارای سعه صدر باشد؟ گفت آره. گفتم من هم به تو میگویم که کسی را به تعصب، یک دندگی و لجاجت تو ندیدهام! در واقع موضع من، برخاسته از عقیدهام بود و موضع او هم از عقیدهاش ناشی میشد. البته اسلام از پیروان خود میخواهد تا به احکام اسلامی به طور جدی و دقیق پایبند باشند و انسان مسلمان به مرزهای دین سخت پایبند است، اما همین احکام میگوید مسلمان با غیرمسلمان جوشش داشته باشد و نسبت به او نرمش نشان دهد و در گفتوگو با مخالفان از جزمگرایی، شدت و حدت بپرهیزد. نص قرآن کریم، این منطق اسلامی را به روشنی بیان میکند. خداوند متعال میفرماید: «فَبَشّرْ عبَاد الَّذینَ یَسْتَمعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبعُونَ أَحْسَنَهُ» و نیز میفرماید: «ادْعُ إلَى سَبیل رَبّکَ بالْحکْمَة وَالْمَوْعظَة الْحَسَنَة وَجَادلُهُمْ بالَّتی هیَ أحْسَنُ إنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبیله وَهُوَ أَعْلَمُ بالْمُهْتَدینَ» و نیز «وَإنَّا أَوْإیَّاکُمْ لَعَلَى هُدًى أَوْ فی ضَلَالٍ مُبین» و نیز «لَا یَنْهَاکُمُ اللَّهُ عَن الَّذینَ لَمْ یُقَاتلُوکُم فی الدّین وَلَمْ یُخْرجُوکُم منْ دیَارکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسطُوا إلَیْهمَ إنَّ اللَّهَ یُحبُّ الْمُقْسطینَ.» نصوص سنت نیز به همین امر دعوت میکند. تشویق به طلب دانش حتی در چین نیز دلالت روشنی بر همین نگرش بسیار باز و گسترده دارد. همه دانشها را انسان مسلمان میتواند از غیر مسلمان فراگیرد و در جهتی که موافق نظر دین است، قرار دهد. ولی کمونیستها متون و نصوصی خشک و انعطاف ناپذیر و قالبهایی از پیش ساخته دارند که نه از روح و عاطفه در آن اثری است و نه از ارزشها و اخلاق و این ویژگی بر رفتار و برخورد همه دارندگان اندیشههای مادی حاکم است. مایه تأسف است که امروزه به مسلمانها انگ بنیادگرایی زده میشود و منظور از این کلمه هم تعصب و جزم گرایی است که البته این خود بزرگترین ظلم است....»
روزی که آفتاب تیرگیها را کنار زد و به سلول من رسید...
برای یک زندانی نشسته در سلول انفرادی یا غیرانفرادی، وقایعی شوقانگیز و شادیآفرین است که برای غیرزندانیان بیاهمیت و عادی مینماید. دیدن باریکهای از نور آفتاب و روشنایی، شنیدن آواز گنجشکها و در نهایت برای دلدادگان به دعوت خدا، شنیدن اذان در این زمره است. قائد شهید در دوره حضور در کمیته مشترک به حداقلهایی از این موارد دلخوش میداشته و این اندک را بسیار قلمداد مینموده است؛ چنانکه خود اذعان دارد:
«اکنون رخدادهایی از خاطر من میگذرد، برای کسانی که با زندگی در سلول تاریک در بسته و بیارتباط با جهان خارج آشنا نباشند، عادی و معمولی به نظر میرسد، اما برای کسی که در چنین سلولی زندانی شده، رخدادهایی مهم است. این وقایع به خاطر اهمیتی که دارد با روشنی تمام در حافظه باقی میماند؛ از آن جمله است تابش رشتهای از نور خورشید در داخل سلول. یک روز، روشنی اندکی که توانسته بود از همه تیرگیها و غبارهای بالای روزنه سلول بگذرد و به داخل سلول نفوذ کند، توجهم را جلب کرد. از شادی، نتوانستم خودم را کنترل کنم. فریاد زدم آهای، مژده، آفتاب... آفتاب. چشمهای ما به این نور که ما را با گستره فضای آزاد و رها پیوند میداد، دوخته شد. به مدت نیم ساعت یا کمتر همچنان با خوشحالی به آن نگاه میکردیم تا اینکه ناپدید شد. روز بعد، این شعاع نور بیشتر شد و مدت بیشتری دوام آورد. چند هفته وضع به همین منوال بود تا آنکه خورشید در زاویهای قرار گرفت که دیگر این عطیه ناچیزش به ما نمیرسید! یک روز با صدای گنجشکهایی که در بیرون سلول جیک جیک میکردند، بیدار شدم. صدای شادی بخشی بود؛ نوید فرارسیدن فصل بهار را میداد و ما را با طبیعت آزاد و رهای آن سوی دیوارهای سلول مرتبط میساخت. فهمیدیم که پشت سلول درختانی هستند. شاید هم تازه برگ کرده و شادی و سروری به فضا بخشیده بود که گنجشکها نغمه سرایی میکردند. تمامی این تصویرهای زیبا را صدای گنجشکها در ذهن ما ایجاد میکرد؛ بنابراین دلمان باز میشد و شعف و لذتی در ما بر میانگیخت. یکی دیگر از چیزهایی که از این زندان، هنوز هم غالباً در خاطر من است، صدای اذان صبح است که با صدایی بسیار ضعیف به گوش میرسید و قطعاً از راه دوری میآمد. امواج این اذان توانسته بود با استفاده از فرصت سکوت و آرامش شهر و هوای صاف سپیده دمان، به درون سلول رخنه کند تا گوش من با شوق تمام آن را دریافت کند و لذتی در جانم برانگیزد که هنوز هم هرگاه به یاد میآورم برایم شعف انگیز است. به خاطر دوری فاصله، برخی کلمات آن به گوش نمیرسید، اما هر روز هنگام سپیده دم، بدون استثنا منتظرش بودم و به آن گوش میسپردم....»
رؤیای صادقه در زندان که تعبیر آن بازجویی سخت بود
رؤیاها در دوره حضور در زندان، جزئی جداییناپذیر از شرایط آن هستند. شخصی که در محبس به سرمیبرد، وضعیتی را تجربه میکند که به طور طبیعی او را به عالم خیال رهنمون میسازد! در عین حال نباید از نظر دور داشت که بسا خوابهای این دوره، واقعی هستند و ما به ازای بیرونی دارند. نظیر آنچه برای شهید خامنهای در آستانه بازجویی شدن از سوی گروهی از مستنطقین و در رأس آنها فرجالله سیفی کمانگر با نام مستعار «کمالی» روی داد:
«در این زندان، هر چیزی برای خود اهمیت و معنا داشت زیرا جزو مشخصات و ویژگیهای زندگی در سلول بسته و جدا مانده از جامعه بود. خواب دیدن از این جمله است. ما مقداری از وقت خود را صرف گفتوگو درباره خوابهایی که دیده بودیم، میکردیم. من در این زندان، رؤیاهای صادقه و شگفتآوری دیدم. از جمله اینکه روزی پس از نماز صبح خوابیدم در خواب دیدم که در بیابان خشکی ایستادهام و در برابرم رودخانه متروک، خشک و بیآبی قرار دارد. در کنارههای این رودخانه هم درختانی کهنسال، خشک و بدون برگ دیده میشدند. بعد ناگهان از دور، سگ درشت هیکل و ترسناکی پدیدار شد که همچون سگان هار پارس میکرد و به سوی من میدوید! اما او در آن طرف رودخانه بود و رودخانه میان من و او قرار داشت. ترس شدیدی بر من چیره شد. متحیر بودم که چه کنم؟ به چپ و راست نگاه کردم، بلکه پناهگاهی بیابم، اما کو پناهگاه؟ همین که سگ به فاصله ۱۰ متری من رسید، سرعت خود را کم کرد؛ بعد صدایش به تدریج پایین آمد و ساکت شد و سپس کاملاً آرام گرفت! سگ با صدای آرام به زوزه کشیدن پرداخت و بعد از من روی گرداند و رفت! تعجب کردم و خیلی خوشحال شدم. وقتی بیدار شدم، از این خواب چیزی در ذهنم باقی نمانده بود. لحظاتی بعد نگهبان با برگهای در دست در سلول را باز کرد و گفت علی کیست؟ روش آنها برای اینکه سراغ کسی را بگیرند، این چنین بود. برای آنکه اسامی را محرمانه نگه دارند، تنها نام کوچک شخص را میبردند و نام خانوادگی او را نمیگفتند، چون محتمل بود نگهبان شماره سلول را اشتباه کند و به سلول دیگری به غیر از سلول شخص مورد نظر برود. در آن صورت اگر نام خانوادگی شخص را ذکر میکرد، مثل این بود که وجود شخص مذکور در زندان را به ساکنان آن سلول دیگر اعلام کرده باشد. نظر به تعدد نگهبانها و عوض شدن آنها و عدم آشناییشان با هر زندانی در تمام موارد برای احضار زندانی به بیرون از سلول از این روش استفاده میشد. گفتم منم. گفت کدام علی؟ گفتم علی خامنهای. گفت رویت را بپوشان و با من بیرون بیا. معمولاً هنگام احضار اشخاص روش آنها اینگونه بود؛ باید شخص زندانی پیراهن خود را از تن درآورد و آن را روی صورتش بیندازد تا بعد او را به مکان مورد نظر ببرند. از پیچوخمهای مسیر، متوجه شدم که به سوی اتاق بازجویی میروم. ضمناً من با حدس و گمان، تمام بخشهای زندان را شناختم و هر آنچه را از نقشه هندسی ساختمان در ذهنم نقش بست، پس از خروج از زندان روی کاغذ ترسیم کردم. بعد از انقلاب وقتی از زندان بازدید کردم، دیدم از آنچه در تصور من بوده، خیلی دور نیست، هرچند کاملاً بر آن منطبق نبود....»



































































































































































