این باور گرازیلا ماگرینی (Graziella Magherini)، روانپزشک فلورانسی بود که سالهای ۱۹۷۰ در بیمارستان سانتا ماریا نووا کار میکرد؛ بیمارستانی قدیمی در قلب همان شهری که برای دیدن آثار هنریاش، میلیونها گردشگر راهی آن میشوند. او متوجه شده بود که بعضی از گردشگران، پس از ورود به فلورانس و بازدید از آثار هنری، با علائمی به اورژانس میرسند که در نگاه اول هیچ توضیح سادهای برایشان وجود ندارد.
ماگرینی مدعی میشود که بیماران با علائمی به بیمارستان مراجعه میکردند که توجیه و توضیح علمی و قابلقبولی برای شرایط آنها وجود نداشت؛ از سرگیجه و تپش قلب گرفته تا بیقراری و لرزش بدن.
البته نمونهای از همین داستان، حدود هشت سال پیش بار دیگر در رسانهها مطرح شد؛ زمانی که خبر رسید مردی هنگام تماشای تابلوی «تولد ونوس» اثر بوتیچلی در گالری اوفیتزی فلورانس، دچار حمله قلبی شده است. لحن تیترها اینطور القا میکرد که این حمله، معلول مستقیم شکوه و زیبایی خیرهکننده اثر بوده است. گرتزیلا ماگرینی (۲۳ اوت ۱۹۲۷ – ۱۰ دسامبر ۲۰۲۳) روانپزشک ایتالیایی که در ۳۳سالگی به مقام استادی رسید و بهعنوان روانپزشک در بیمارستان سانتا ماریا نووا فلورانس فعالیت کرد.
ماگرینی در سالهای ۱۹۷۷ تا ۱۹۸۶، سوابق و علائم حدود ۱۰۰ گردشگری را که به بیمارستان سانتا ماریا نووا مراجعه کرده بودند بررسی و آنها را جزو موارد مسخ شدن با دیدن آثار هنری، ثبت کرد. بسیاری از آنها مستقیما از موزهها و گالریهای فلورانس به بیمارستان منتقل شده بودند. ماگرینی بعدها دریافت که این بیماران، با وجود تفاوتهای فردی، در یک نقطه به هم میرسند: فلورانس و مواجهه با آثار هنری.
او تصمیم گرفت نام این پدیده را «سندرم استاندال» بگذارد. نامی که از یک نویسنده فرانسوی، الهام گرفته شده بود. حدود ۱۶۰ سال پیشتر، در ژانویه ۱۸۱۷، مردی فرانسوی وارد فلورانس شده بود که بعدها یکی از نامهای مشهور ادبیات اروپا شد: ماری-آنری بیل، همان نویسندهای با نام «استاندال» شناخته میشود.
استاندال سال ۱۸۱۷ وارد کلیسای سانتا کروچه شد؛ او در یکی از اتاقهای کلیسا مشغول تماشای نقاشیهای روی سقف شد و حالتی به او دست داد که با تپش قلب بالا مجبور شد کلیسا را ترک کند. او بعدها در کتابش در توصیف آن لحظه نوشته بود که «حسی الهی و حالت وجد عجیب». تصویری از ماری آنری بِل، معروف به استاندال، ۱۸۴۰، اثر اولوف یوهان سودرمارک.
ماگرینی وقتی پروندههای بیمارانش را کنار هم گذاشت، به چیزی شبیه همان روایت رسید؛ آدمهایی که ظاهراً بیش از اندازه تحت تأثیر قرار گرفته بودند؛ نه لزوما از یک تابلو، بلکه از مواجهه با مجموعهای از تصاویر، بناها، داستانها و خاطراتی که فلورانس پیش رویشان میگذاشت.
او در گفتوگویی که سالها بعد منتشر شد، توضیح داد که افراد، مشکلات و آسیبپذیریهای خودشان را به فلورانس میآورند و مواجهه با هنر و فضای تاریخی شهر میتواند مانند یک محرک، آن مشکلات را آشکار کند. به تعبیر او، زیبایی فلورانس بیشتر «عامل» بوده است تا «علت».
ماگرینی در بررسیهایش متوجه شد که این افراد اغلب گردشگرانی بودند که ارتباط عاطفی جدی با هنر داشتند و از محیط آشنای زندگیشان فاصله گرفته بودند. خود سفر هم میتوانست فشار مضاعفی ایجاد کند؛ تغییر محیط، خستگی، برنامه فشرده سفر و هیجان ناشی از قرار گرفتن در شهری که تقریبا هر گوشهاش به تاریخ هنر متصل است. در گزارشهای منتشرشده درباره یافتههای او، همین ترکیب سوابق فردی، فشار سفر و مواجهه مستقیم با هنر و تاریخ فلورانس، یکی از توضیحهای اصلی این پدیده معرفی شده است. تصویری از کلیسای سانتا کروچه
او در سال ۱۹۸۹ کتابی با عنوان La sindrome di Stendhal منتشر کرد و تجربه نزدیک به دو دهه مشاهده بیمارانش را به اشتراک گذاشت. از آن زمان، نام سندرم استاندال وارد ادبیات روانشناسی، گردشگری و تاریخ هنر شد؛ پدیدهای که بعدها گاهی «سندرم فلورانس» نیز نامیده میشود.
البته خود ماگرینی هم میدانست که این پدیده را که در شهرهای دیگری همچون پاریس نیز گزارش شده بود نباید بیش از اندازه ساده کرد. همه کسانی که در برابر یک اثر هنری گریه میکنند یا دچار تپش قلب میشوند، دچار «سندرم استاندال» نیستند. حتی امروز نیز این عنوان، یک تشخیص رسمی روانپزشکی محسوب نمیشود و در نظامهای اصلی طبقهبندی اختلالات روانی جایگاه مستقلی ندارد. تحقیقات علمی جدید هم بر همین نکته تأکید کردهاند.
سالها بعد، علم عصبشناسی هم به شکل دیگری به همین مسأله نزدیک شد و پژوهشگران شروع کردند به بررسی اینکه هنگام مواجهه با هنر، در مغز و بدن انسان چه میگذرد. اما حتی با وجود این تحقیقات، هنوز نمیتوان گفت یک تابلوی نقاشی یا یک مجسمه بهخودیخود باعث بیماری روانی میشود. سندرم استاندال همچنان در مرز میان تجربه زیباییشناختی، اضطراب، شرایط سفر و آسیبپذیری روانی قرار دارد.
بخش قابلتوجهی از جامعه علمی همچنان نسبت به اعتبار این سندرم بهعنوان یک پدیده مستقل تردید دارد. منتقدان، از جمله برخی از همدورههای خود ماگرینی، معتقدند که خود هنر به نوبه خود نمیتواند علت مستقیم این علائم باشد؛ در بهترین حالت، هنر صرفاً زمینهساز فروپاشیهای روانی و جسمی است که ریشه واقعیشان جای دیگری قرار دارد.
نبود جایگاه رسمی برای این پدیده هم موضوع مهمی است؛ سندرم استاندال، مانند دو پدیده مشابه به نامهای «سندرم اورشلیم» و «سندرم پاریس»، در ویرایش پنجم راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی (DSM-۵) هیچ جایگاهی ندارد. بخش بالای تندیس حضرت داوود، اثر میکل آنژ. گفته میشود که جزو محرکترین آثار هنری است که منجر به سندرم استاندال بوده است.
انتهای پیام
































































