اگرچه این پژوهشگر آمریکایی نتوانست به ایران سفر کند و سخنرانی خود را حضوری ارائه دهد، اما متن آن را به طور اختصاصی در اختیار خبرنگار مشرق قرار داد تا به فارسی ترجمه و منتشر شود.
نکته: در این مورد خاص، پیشنهاد میشود هم ویدیوی بیانیه را تماشا کنید و هم متن آن را مطالعه نمایید. بیانیهی ویدیویی جونز و متن سخنرانی او با یکدیگر تفاوت دارند و تنها بخشهایی از آنها که در متن زیر بهوضوح مشخص شدهاند، مشترک هستند. ویدیوی بیانیهی جونز ممکن است پیش از این منتشر شده باشد، اما متن سخنرانی به شکل اختصاصی در اختیار مشرق قرار گرفته است.
بیانیهی ویدیویی «ای. مایکل جونز» نویسنده و دین پژوه آمریکایی به مناسبت شهادت رهبر شهید انقلاب اسلامی، آیتالله سید علی خامنهای [دانلود]
در همینباره بخوانید:
›› نویسنده آمریکایی: شیطانپرستی قانون نانوشته امپراتوری آمریکاست دلش برکند از این دنیای پر غم
ز کین و حسد و تهمت، درد و ماتم
نه پایش را دگر بندند و دامند
بلاهایی که خلقش کام نامند
ز ناپاکی و زنگار جهان رست
که ما مردیم و او همواره زندهست
◄ ترجمهی آزاد بخشی[۱] از شعر «آدونهایس[۲] » سرودهی «پرسی بیش شلی» ای. مایکل جونز
میخواهم بابت آنچه دولت من با رهبر معظم شما انجام داد عذرخواهی کنم و از شما بابت فرصتی که شهادت رهبرتان برای پیوند اندیشههایمان فراهم آورده، تشکر کنم. خداوند آنقدر تواناست که میتواند از دل شر، خیر بیرون بکشد؛ امری که میتوان آن را چکیدهی تاریخ بشریت دانست. هنگامی که یوسف با برادرانش روبهرو شد که او را فروخته بودند تا به بردگی به مصر برده شود، گفت: «آن شری که شما برای من خواستید، به قدرت خداوند به خیر تبدیل شد.» بیایید همین امید را در این لحظهی سرنوشتساز در تاریخ بشر داشته باشیم؛ زمانی که امپراتوری آمریکا به پایان خود نزدیک میشود و ایران به عنوان یک قدرت منطقهای ظهور میکند؛ قدرتی که از سوی خداوند برگزیده شده تا آزادی کل جهان را از یوغ بندگی یهود به ارمغان آورد.
من اولین بار، فوریهی ۲۰۱۳، به دعوت نادر طالبزاده وارد ایران شدم. طالبزاده کنفرانسی را برگزار کرد دربارهی آنچه خودش آن را «هالیوودیسم» مینامید، و معتقد بود «دستورزبان پنهان» [و قانون نانوشتهی] امپراتوری آمریکاست. [در همینباره بخوانید.] من در سخنرانیام توضیح دادم که چگونه یهودیانی که فیلمهای هالیوودی را تولید میکردند، از زمان ورودشان به آمریکا به عنوان مهاجران روس در دههی ۱۸۹۰، از آزادی جنسی به عنوان ابزاری برای کنترل سیاسی استفاده کردهاند. تلاش ناشیانهی آنها برای تضعیف اخلاق جنسی، کشور [آمریکا] را علیه خودشان متحد کرد. پس از آنکه پروتستانها در رام کردن هالیوود ناکام ماندند، کاتولیکها دست به نبردی موفقیتآمیز زدند که در سال ۱۹۳۳ با تحمیل «نظامنامهی تولید [تصاویر متحرک[۳] ]» به اوج خود رسید؛ قوانینی که نمایش برهنگی، الفاظ رکیک و بسیاری مسائل دیگر را ممنوع میکرد، تا اینکه در سال ۱۹۶۵ یهودیها یک فیلم مستهجن دربارهی هولوکاست تولید کردند که این قوانین را شکست [به نظر میرسد، منظور نویسنده فیلم «رهنفروش[۴] » است.]، زیرا کاتولیکها [جرأت و] روحیهی خود را باخته بودند. کاتولیکها دیگر هرگز ابتکار عمل فرهنگی را در برابر فیلمهای مستهجن به دست نیاوردند و اکنون، چنانکه میلتون دربارهی سامسون میگوید: «بیچشم در غزه، همراه بردگان دور آسیاب میچرخند.» [منظور این است که قدرت نفوذ خود در حوزهی فرهنگ و سینما را از دست دادهاند و در موقعیتی تحقیرآمیز و ناتوان گرفتار شدهاند.]
نادر از آنجایی من را میشناخت که سالها برای پرستیوی گزارش تهیه میکردم. تقریباً همان زمانی که نادر من را برای سخنرانی به تهران دعوت کرد، با یک خانم ایرانی آشنا شدم که شیفتهی صحبتهای من دربارهی «آزادی جنسی و کنترل سیاسی[۵] » شده بود. پس از سالها بحث صادقانه در اینترنت، این زن مقالهای دربارهی زندگی خودش نوشت که ما آن را در مجلهی «کالچر وارز» [«جنگهای فرهنگی»] منتشر کردیم. عنوان مقاله «غزالی، پدرم و من: تأملی بر کشمکشهای داخلی ایران[۶] » بود، و نام مستعاری که او برای پنهان کردن هویتش انتخاب کرد «شهرزاد». نامی که این خانم برای خودش انتخاب کرد مفهوم داشت. ایران هم، درست مانند نویسندهی مقاله، زنی باهوش بود که هویتش با خواندن اشعار فارسی زیر سایهی تهدید خلیفهای شکل گرفته بود که همواره به قهقرای بیعقلی و جهالت فرو میرفت؛ جهالتی که بیاستثنا جان انسانها را به خطر میانداخت. سهروردی این واقعیت را زمانی دریافت که صلاحالدین به فرزندش، که از مریدان سهروردی شده بود، دستور داد سرش را از تنش جدا کند. فلسفه برای ایرانیان بیشازحد خطرناک بود، بنابراین آنها به شعر پناه بردند. فردوسی ۲۰۰ سال پس از فتح ایران توسط اسلام، با نوشتن شاهنامه که حتی یک کلمهی عربی (زبان فاتحان و دین آنها) در آن نبود، هویت ایرانی را نجات داد. حافظ با ستایش شراب و زنان [معشوق] و آواز، ریشه داشتن هویت ایرانیها در زبان و شعرشان را تثبیت کرد، به گونهای که اسلام را به طور غیرمستقیم تضعیف میکرد، چون حملهی رودررو بیشازحد خطرناک بود. نام آن حملهی مستقیم «فلسفه» بود که به دست غزالی[۷] و با نوشتن کتاب «تهافت الفلاسفه[۸] » [«تناقضگویی فیلسوفان»] کشته شد.
جلد کتاب «شهوت سلطه: آزادی جنسی و کنترل سیاسی» نوشتهی «ای. مایکل جونز» نویسنده و دینپژوه کاتولیک آمریکایی (+)
شهرزاد میگفت پدرش او را به یاد غزالی میاندازد: پدرم همیشه افسوس میخورد که چرا فرصت پیدا نکرده تحصیلاتش را در مقاطع عالیتر ادامه دهد. با این حال او یک یادگیرندهی مشتاق بود و همواره من را تشویق میکرد تحصیلاتم را ادامه بدهم و زنی قوی و مستقل باشم. میگفت دانش قدرت است. همچنین (حداقل در نظریه) طرفدار سرسخت مهاجرت من از ایران بود. میگفت جامعهی ایران همچنان در بحبوحهی یک دورهی گذار طولانی و دردناک از فرهنگ سنتی ایرانی به مدرنیته است. علاوه بر آن گذار، او همیشه احساس میکرد میان دین اسلام و فرهنگ ایرانی تعارض وجود دارد. این تعارض در زندگی او هرگاه که یک مناسبت اسلامی بر اساس تقویم قمری با یک مناسبت ایرانی بر اساس تقویم شمسی همزمان میشد، خود را نشان میداد. همین تعارض او را مجبور میکرد تا خودش تصمیم بگیرد که چه زمانی هر رویداد را جشن بگیرد.
مواجههی ایرانیان با مدرنیسم غربی، زندگی را حتی از تعارض میان اسلام و فرهنگ سنتی ایرانی هم پیچیدهتر کرد. پدرم به عنوان مردی صادق که میخواست زندگی شرافتمندانهای داشته باشد، این تعارض را با انزوا و گوشهگیری تا حد ممکن حل کرد. او صرفاً خود را از جامعهای جدا ساخت که این تعارضات را ایجاد میکرد. تا جایی که ممکن بود از تعامل با دیگران اجتناب میکرد. هرگز کسبوکار شخصی خودش را راه نینداخت؛ با اینکه با توجه به مهارتهایی که کسب کرده بود، قطعاً میتوانست این کار را انجام بدهد. و از آن مهمتر، تصمیم گرفت بهتنهایی در یک خانهی ویلایی مستقل زندگی کند، بهرغم همهی هزینهها و [زحمتهای] اضافهتری که برای نگهداری این خانه نیاز بود. این در حالی بود که رویهی معمول در ایران، زندگی در آپارتمان یا مجتمعهای مسکونی بود.
پدر شهرزاد هرگز نتوانست این تعارض را حل کند؛ خودش هم نتوانست. شهرزاد پس از فارغالتحصیلی از دانشگاه تهران در رشتهی فیزیک هستهای، در انگلستان مشغول کار شد و آنجا عاشق یک مرد ایرلندی شد. وقتی به پدرش گفت که قصد دارد با «جیم» ازدواج کند، پدرش به لندن پرواز کرد و یک ازدواج [صیغهی] یکساله برای او ترتیب داد که زندگیاش را نابود کرد. پس از پایان آن یک سال، ازدواج شهرزاد نیز به پایان رسید و او و جیم از هم جدا شدند. در یکی از گفتوگوهایمان، از شهرزاد پرسیدم اگر در آن مدت باردار میشدی چه میشد؟ این مسئله، به دلیل استفاده از روشهای پیشگیری از بارداری، هرگز موضوعیت پیدا نکرد؛ اما همین موضوع [پیشگیری از بارداری] هم به شیوههایی که خود شهرزاد درک نمیکرد در فروپاشی ازدواجش نقش داشت:
به پدرم آموخته بودند که یک مسلمان متدین و یک تکنسین ماهر تأسیسات باشد، اما هیچکس به او یاد نداده بود چگونه این دو جهان را در چارچوب یک کُلِ منسجم یکپارچه کند. از آنجایی که او نمیتوانست به من، که یک نانوفیزیکدان متدین مسلمان بودم، یاد بدهد چگونه کاری را انجام دهم که خودش بلد نبود، میراث او برای من پس از مرگش، همان میراث ادامهدار ایرانی بود: تعارضات حلنشده.
تعارضات حلنشدهی زندگی شهرزاد از طبیعت غیرقابلجمع دو قطب هویتش سرچشمه میگرفت، که نمود آنها از یک سو، فیزیک هستهای، و از سوی دیگر، ازدواج یکروزه یا یکساله بود. شهرزاد، غزالی را مقصر میدانست:
پدرم اولین ایرانیای نبود که با این تعارض روبهرو شد. در واقع، او همیشه من را به یاد غزالی، فیلسوف مسلمان ایرانی قرن یازدهم، میانداخت. یا شاید باید بگویم غزالی من را به یاد پدرم میانداخت. غزالی حدود سال ۱۰۵۸ [میلادی] در طوس در استان خراسان به دنیا آمد (بسته به اینکه کدام تقویم را مرجع قرار دهید). غزالی، بر خلاف اکثر ایرانیهای آن زمان، سُنی بود؛ به این معنی که تأثیر عربی بر اندیشههای او بیشتر از اندیشههای شیعیان بود. غزالی پس از تحصیل نزد برجستهترین علمای اسلامی زمان خود، به مشاور مورد توجه حکام سلجوقی در اصفهان تبدیل شد. سپس ناگهان در سال ۱۰۹۵ تسلیم یک بحران معنوی شد، موقعیت خود را به عنوان مشاور سلطان رها کرد و به حج رفت و در آنجا به یک عارف در سنت تصوف تبدیل شد و هر آنچه را که از فیلسوفان یونانی آموخته بود، رها کرد؛ فیلسوفانی که فلسفهیشان درست در همان دوران از طریق نوشتههای فارابی داشت در جهان اسلام رواج پیدا میکرد. غزالی آنچه را که در طول بحران معنوی خود آموخته بود در کتابی با عنوان تهافت الفلاسفه خلاصه کرد. به گفتهی «جان والبریج»، «عصر طلایی عقل و علم اسلامی در دورهی عباسیان، دورانی که در آن الهیات تحت سیطرهی معتزلیان عقلگرا، و علم و فلسفه تحت سیطرهی ترجمههای آثار یونانی بود... زمانی به یکباره به پایان رسید که غزالی به نام الهیات اشعریِ ضدعقلگرایی به منطق و علم حمله کرد. پس از آن، جهان اسلام وارد یک خواب جزماندیشانه [دگماتیک] شد که هنوز به پایان نرسیده است[۹] .» غزالی پس از این چرخش، تمام مفاهیم علیت مادی را رد کرد و مدعی شد هر رویدادی در جهان به دلیل «ارادهی مستقیم و آنی خداوند» رخ میدهد.
جلد شمارهای از مجلهی «جنگهای فرهنگی» که تصویر روی آن مربوط به مقالهی «شهرزاد» تحت این عنوان است: «غزالی، پدرم، و من: تأملی بر کشمکشهای داخلی ایران ». «ای. مایکل جونز» نویسنده و دینپژوه آمریکایی، بنیانگذار و مسئول مجلهی جنگهای فرهنگی است. (+)
اصطلاح تخصصی برای اشاره به این عقیده، «تقارنگرایی[۱۰] » [یا «عرضگرایی»] است. طبق این عقیده، هیچ علیت ثانویهای وجود ندارد. این اعتقاد به معنای پایان علم است، زیرا برای اینکه بدانیم چرا پنبه هنگام نزدیک شدن به شعله، آتش میگیرد (طبق نظریهی غزالی)، باید به ذهن خداوند پی ببریم، که طبق نظر اشعریها غیرقابلشناخت است. علم نمیتواند در جهانی بدون علیت ثانویه به وجود بیاید. شهرزاد نهتنها یک دانشمند بود، بلکه یک فیزیکدان هستهای بود که مجبور بود هر بار که برای شکافتن اتم به «سِرن» [«سازمان پژوهشهای هستهای اروپا»] میرفت، باورهای مذهبیاش را کنار بگذارد؛ کاری که اتفاقاً آن را با موفقیت انجام داد؛ البته اگر منظور از موفقیت، توانایی کسب درآمد از این طریق باشد.
اما اگر موفقیت را برقراری یکپارچگی میان ایمان و عقل در یک هویت منسجم تعریف کنیم، شهرزاد در زندگیاش شکست خورده بود. مسئلهی کلیدی، امیال جنسی بودند. آیا چنانکه شخصیتهای عصر روشنگری، مانند «مارکی دو ساد[۱۱] »، ادعا میکردند، انسان یک ماشین است؟ آیا به قول مارکی سو ساد، امیال جنسی صرفاً مسئلهی دینامیک سیالات هستند؟ اگر اینطور است، عشق و فرزندان چگونه در این تصویر جای میگیرند؟ پاسخ این است که اصلاً جای نمیگیرند. مارکی دو ساد و غزالی این نظریهی مشترک را داشتند که رَحِم به هیچ عنوان «لوگوس» [عقلانیت و معنای درونی] ندارد، بلکه صرفاً تکهای گوشت بدون معنای ذاتی است که باید طبق نظر صاحب ماشینِ گوشتیای مدیریت شود که رحم یکی از قطعات آن است. این نظریه که انسان یک ماشین است، زنان را با بدن خودشان بیگانه کرد، اما کاملاً با هر دو نمونهی ازدواج یکروزه و پیشگیری از بارداری سازگار است.
و این ماجرا ما را به سال ۱۹۸۹ میرساند؛ سالی که آیتالله خمینی، بنیانگذار جمهوری اسلامی، درگذشت و [آیتالله] علی خامنهای، جانشین او، موضوع کنترل جمعیت و پیشگیری از بارداری را پیش کشید، تصمیمی که بعداً خودش هم از آن پشیمان شد. خامنهای، سال ۲۰۱۰، بیانیهای صادر کرد و گفت مطرح کردن کنترل جمعیت، بزرگترین اشتباه زندگیاش بوده است و بابت آن از الله طلب بخشش کرد.
من پیامدهای آن تصمیم را در یکی از سفرهایم به تهران دیدم. روی صندلی امام [منبر] در مسجد دانشگاه تهران نشسته بودم و مشغول سخنرانی دربارهی آزادی جنسی به عنوان کنترل سیاسی بودم. بعد از سخنرانی پرسیدم چند مرد متأهل در میان حضار هستند. حدود ۲۰ مرد دستشان را بالا بردند. سپس، یکبهیک از آنها پرسیدم چند فرزند دارند، و در کمال تعجب و ناراحتی، دریافتم که حتی یکی از آن مردهای متأهل هم حتی یک فرزند ندارد. این، میوهی تلخ تصمیم علی خامنهای برای مطرح کردن موضوع کنترل جمعیت بود و به همین دلیل هم خود او در نهایت از الله طلب بخشش کرد.
ایران در جنگ علیه «شیطان بزرگ» پیروز شده است، اما اگر کاری برای جلوگیری از فروپاشی جمعیتیای نکند که پیش رویش قرار دارد، در صلح شکست خواهد خورد. در سالی که، احتمالاً ۲۰۱۴ بود، من در تهران بودم و این فرصت را پیدا کردم که شخصاً به سخنرانی آیتالله علی خامنهای خطاب به مردم ایران گوش دهم. آیتالله خامنهای از نسل طولانیای از شهدا میآید که تا امام حسین امتداد دارد، کسی که در تلاش برای برقراری صلح، به دست یزید، خلیفهی پلید آن دوران، شهید شد. در همینباره بخوانید:
›› ای. مایکل جونز: انقلابیون آمریکایی نشان دادهاند چرا «آمریکا شیطان بزرگ است»
▼▼▼▼▼ از اینجای متن سخنرانی با بیانیهی ویدیویی مشترک است.
نقش پارس [ایران] در «تاریخ رستگاری[۱۲] » به قرنها پیش از فتح آن توسط اسلام برمیگردد. هنگامی که عبرانیان از اطاعت پیامبران امتناع ورزیدند و بر شرارت خود اصرار کردند، خداوند آنها را مجازات کرد: بختالنصر اورشلیم را ویران کرد و آنها را به اسارت به بابل کشاند. هنگامی که زمان مجازات آنها به پایان رسید، کوروش، پادشاه پارس، آنها را به اورشلیم بازگرداند تا معبدشان را بازسازی کنند.
هنگامی که ژولیانِ مرتد تلاش کرد مسیحیت را از امپراتوری روم محو کند، توسط شاپور دوم، پادشاه پارس، ناکام ماند. ژولیان با یهودیان زمان خود تبانی کرد و قول داد معبد آنها را بازسازی کند، اما پروژهی او شکست خورد، زیرا هیچ انسانی نمیتواند آنچه را بسازد که خدا میخواهد ویران شود. ژولیان سپس به پارس حمله کرد، اما در یک طوفان شن، حین عقبنشینی از محاصرهی ناموفقش علیه تیسفون، درگذشت. وقتی مردی سوار بر اسبی سفید ناگهان ظاهر شد و با نیزهاش به او ضربه زد، آخرین کلماتش این بودند: «ای جلیلی رنگپریده [مسیح] تو پیروز شدی.»
هنگامی که عیسی مسیح در بیتلحم به دنیا آمد، اولین غیرعبرانیانی که برای پرستش [ایمان به] او آمدند، پارسی بودند. مغها[۱۳] ستارهشناسان و فیلسوفان پارسی بودند که «لوگوسِ» [نظم عقلانیِ] ستارگان را درک میکردند. هنگامی که ستاره ی جدیدی در آسمان ظاهر شد، آنها اهمیت آن را درک کردند و این شجاعت را داشتند که با دنبال کردن ستاره، بر اساس آنچه میدانستند، عمل کنند. مغها توسط «لوگوسِ جهان» که سالها در حال مطالعهی آن بودند، به سوی «لوگوسِ مجسم» [عیسی] هدایت شدند. هنگامی که به حضور او رسیدند، لوگوسِ مجسم را آزادانه [و از روی اختیار] پرستش کردند، که همان شیوهای است که خداوند ترجیح میدهد پرستش شود و این ما را به اصل بنیادین بحثمان میرساند: لوگوس، خداوند است. ایمان، کمالِ عقل است؛ شما نمیتوانید ایمان را تحمیل کنید، اما باید عقلانیت را تحمیل کنید.
مغها پیش از آنکه به محضر لوگوسِ مجسم برسند، با هِرود ملاقات کردند. وقتی از هرود پرسیدند «پادشاهِ نوزادِ یهودیها» کجاست، آشفته شد. هرود به مغها گفت: «بروید و همهچیز را دربارهی این نوزاد بفهمید. وقتی او را پیدا کردید به من خبر بدهید تا من هم بروم و به او ادای احترام کنم.» مغها میتوانستند به مسیح خیانت کنند و او را به هرود لو بدهند. هرود هم مثل اکثر سیاستمدارها دروغگو بود. او هیچ قصدی برای ادای احترام به لوگوسِ مجسم نداشت؛ اتفاقاً حاضر بود لوگوس را به قتل برساند تا قدرت خودش را حفظ کند؛ چنانکه با صدور فرمان کشتارِ کودکان بیگناه نشان داد. مغها میتوانستند شریکِ آن جنایت باشند، اما «در خواب به آنها هشدار داده شد که نزد هرود برنگردند، و از مسیر دیگری به کشور خود بازگشتند.» ما نیز، مانند مغها، فراخوانده شدهایم تا از هرود و جانشینان امروزی او بر حذر باشیم و با لوگوس همکاری کنیم.
در یکی از مصاحبههایی که در سفرم به ایران انجام دادم، ناخودآگاه به مرحوم نادر طالبزاده گفتم: «ایران رهبر جهان آزاد است.» [در همینباره گزارش مشرق را بخوانید.] من هنوز به این حرف باور دارم. هنوز باور دارم که پارس در آزادسازی «اسرائیل جدید» یا همان «کلیسا» [و مسیحیت] نقش خواهد داشت؛ مسیحیتی که اکنون نیز، مانند آن زمان، خود را در اسارتِ خودکرده میبیند.
«ای. مایکل جونز» (راست) نویسنده و دینپژوه آمریکایی، و «استیون سایزر» کشیش انگلیسی و از منتقدان رژیم صهیونیستی، در یکی از کنفرانسهای «افق نو» که به همت شهید «نادر طالبزاده» (که در تصویر دیده نمیشود) برگزار میشدند. (+) در همینباره بخوانید:
›› ای. مایکل جونز: کنفرانس افق نو نشان داد رهبر «جهان آزاد» ایران است نه آمریکا
کوروش، پادشاه پارس، بود که اسرائیلِ اسیر را آزاد کرد. سه ایرانی (که ما آنها را «مغها» مینامیم) بودند که به ما نشان دادند منشأ آزادی، انقلاب نیست، بلکه لوگوس است. برای یافتن جایگزینی برای روحیهی انقلابیِ یهودی، که اینهمه ویرانی در جهان به بار آورده، باید به همین سه ایرانی روی بیاوریم. الگوی ما در این زمینه باید همین سه ایرانیای باشند که ما آنها را خردمند مینامیم، زیرا آنها لوگوسی را مطالعه کردند که خداوند در آسمان آشکار کرده بود. این سه مغِ اهل شرق با فیلسوفانِ منحطِ اهل غرب تفاوت داشتند؛ فیلسوفانی که سَنت پال به ما میگوید: آموزش دیدهاند تا «حقیقت را در شرارت خود حبس کنند.»
مانند میشل فوکو که اگرچه کاتولیک بود و غسل تعمید داده شده بود، اما میتوان او را نمادی از وضعیت منحط فلسفه در غرب به شمار آورد، «اینها خداوند را میشناختند، اما از تکریم او به عنوان خدا و شکرگزاری از او سر باز میزدند؛ در عوض، آنها منطق را به تباهی کشاندند و ذهنهای تهیشان تیرهوتار [و گمراه] شد. سنت پال در ادامه میگوید این افراد «هرچه بیشتر خودشان را فیلسوف مینامیدند، احمقتر میشدند.» غرب فوکوی همجنسگرا را خدای خود گرفته و «از رابطهی طبیعی روی گردانده و به رفتارهای غیرطبیعی روی آورده... مردانِ آنها آمیزش طبیعی را رها کردهاند و غرق آتش شهوت نسبت به یکدیگر شدهاند؛ مردانی که کارهای شرمآور با مردان دیگر انجام میدهند و به فراخور این انحراف، مجازات میشوند.»
میشل فوکو، سال ۱۹۸۴، پس از یک دهه بیبندوباری و تحقیر خود در حمامهای عمومی سانفرانسیسکو، بر اثر ایدز مُرد. فوکو قدیسِ حامیِ غربِ منحط است. به همین دلیل هم چنانکه «دِنتور» در «ارباب حلقهها» میگوید: «غرب شکست خورده است.» بر خلاف اروپا و آمریکا که به دنبال فوکو به اسارت رفتند، ما آن سه پارسیای را الگو قرار میدهیم که دنبال یک ستاره رهسپار شدند. چرا الگوی ما آنها هستند؟ به خاطر ذکاوتشان. آنها توانستند با مطالعهی آفرینشِ خداوند، لوگوس را در آسمان تشخیص دهند. همچنین به خاطر ارادهیشان. مغها شایستهی الگوبرداری هستند، زیرا وقتی ستاره در آسمان ظاهر شد، شجاعت آن را داشتند که آن ستاره را تا هر کجا که هدایتشان میکرد، دنبال کنند. آیا ما هم همان شجاعت را داریم که به آنچه میدانیم عمل کنیم؟ اگر نداریم، به هیچچیز دست نخواهیم یافت. و در نهایت، ما آرزو میکنیم شبیه مغها باشیم، به خاطر درایتشان. آنها آنقدر باهوش بودند که درک کنند نباید تن به طبقهبندیهای منسوخ سیاسی بدهند. پس از آنکه در خواب به آنها هشدار داده شد که نزد هرود بازنگردند، از مسیری دیگر به کشورشان برگشتند (متی ۲:۱۲).
ما آمریکاییها نیز، مانند آن مغها، در پایان امپراتوریمان فراخوانده شدهایم تا از مسیر دیگری به کشورمان برگردیم. فراخوانده شدهایم تا از هرود بر حذر باشیم و شریک جرم او در نقشهاش برای قتلعام بیگناهان نشویم. فراخوانده شدهایم تا طبقهبندیهای منسوخ سیاسی هرود را، که اینهمه آشوب در جهان به بار آوردهاند، رها کنیم. فراخوانده شدهایم تا نهفقط تکبهتک، بلکه آشکارا، فعالانه و در کنار یکدیگر با روحیهی انقلابی یهودی مبارزه کنیم.
▲▲▲▲▲ تا اینجای متن سخنرانی با بیانیهی ویدیویی مشترک است.
بنابراین، میخواهم سخنانم را با درخواستی به پایان برسانم که علی خامنهای، قبل از شهادتش مطرح کرد: خانمها، قرصهای ضدبارداریتان را دور بریزید. اجازه ندهید تقارنگرایی غزالی، زندگی شما را هم، مانند زندگی شهرزاد، به نابودی بکشد. به لوگوسِ رَحِمِ خود احترام بگذارید، که همان تولیدمثل است؛ امری که خداوند به عنوان هدف زندگی شما، به عنوان یک موجود جنسی، قرار داده است. مانند مغهای پارسی باشید. لوگوسِ بدن خود را کشف کنید و سپس با رابطهی جنسی بدون ابزارهای پیشگیری، بر اساس آنچه میدانید، عمل کنید. نژاد ایرانی را از انقراضی نجات دهید که شیطان بزرگ نمیتواند آن را رقم بزند، و تنها شما میتوانید از آن جلوگیری کنید.
▼▼▼▼▼ بند انتهایی سخنرانی، که در ادامه آمده، نیز با بیانیه مشترک است.
آیتالله علی خامنهای، در سخنرانی سال ۲۰۱۴ خود، تمایز قائل شد میان «اسلام آمریکایی» که تجسم آن را تکفیریهای سوریه و عراق، یا همان داعش، معرفی کرد؛ و «اسلام واقعی» که خواهان صلح و بر پایهی عقلانیت است. «شیطان بزرگ» علیه عقلانیت جنگ به راه میاندازد. انقلابیهای همجنسگرا، مانند میشل فوکو، چه نقطهی اشتراکی با تکفیریهای جگرخوار دارند؟ آنها هم معتقدند اراده فراتر از عقلانیت است. ما فراخوانده شدهایم تا آن سه مرد خردمند را دنبال کنیم، زیرا عکس این عقیده را داریم. ما معتقدیم ارادهیمان باید تابع لوگوس باشد. ما به دنبالهروی از آن ستارهای اعتقاد داریم که نماد لوگوس و خداوند است. ما آن مغها را الگوی خود قرار میدهیم و دعا میکنیم شجاعت آن را داشته باشیم که آن ستاره را تا هر کجا که هدایتمان کرد، دنبال کنیم.
[۱] He has outsoared the shadow of our night /// Envy and calumny and hate and pain /// And that unrest which men call delight /// Can touch him not and torture not again /// From the contagion of the world’s slow stain /// He is secure
[۲] Adonais: An Elegy on the Death of John Keats Link
[۳] نظامنامه تولید تصویر متحرک لینک
[۴] گروبردار (فیلم) لینک
[۵] Libido Dominandi : Sexual Liberation and Political Control Link
[۶] Al Ghazali, my Father, and I: A Meditation on Iran’s Internal Conflicts Link
[۷] غزالی لینک
[۸] تهافتالفلاسفه لینک
[۹] The Caliphate of Reason Link
[۱۰] نظریه کسب لینک
[۱۱] مارکی دو ساد لینک
[۱۲] تاریخ رستگاری لینک
[۱۳] سه مغ لینک



















































































































































![[سیدعلی دوستی موسوی] چرا متهم اصلی ساکت است؟](/news/u/2026-08-22/ettelaat-q2xek.jpg)















