این بخش بهصورت خودکار گردآوری شده است. برای مطالعه کامل خبر، به منبع اصلی مراجعه کنید.
آدم خوشحافظهای نیستم ولی غروب زمستان ۲۴ سال پیش که کتاب «سه دفتر» فریدون مشیری را خریدم با تمام جزئیات به خاطر دارم. کتابفروشیِ نزدیک چهارراه مشیرِ شیراز سبک و سیاقش چنین نبود که راهرو و قفسه داشته باشد و میان هزاران عنوان کتاب بچرخی و انتخاب کنی، اصلا کتابفروشی راه ورودی نداشت. مابین صاحب کتابفروشی و مشتری، میزی به طول دهنه کتابفروشی و عریض و پر از کتاب بود. معمولا چنین بود که از قبل همه مشتریانش میدانستند چه میخواهند. او هم کتاب را یا همان وقت میداد یا میگفت فلان روز بیا بگیر.سه دفتر را داشت؛ چاپ سیزدهم. شنیدن کوچه با صدایِ کوروش یغمایی من را نسبت به فریدون مشیری کنجکاو کرده بود. تا اتوبوس خط واحد سر کوچه رسید یک دفترش را تقریبا خوانده بودم. برای نوجوانی با احساسات و عواطف خاص آن دوران انگار شعرهای فریدون مشیری زبان ناطق ناگفتهها بود. نه در فرم و نه معنا شعرهایش هیچ پیچیدگی نداشت. بعدتر فهمیدم انگار حسی مشترک میان بسیاری از همسن و هماحوالات بوده. گواهش گزیدهای از اشعارش که چند سال بعد و سال اول دانشجویی از همکلاسیای هدیه گرفتم که با خودکار رنگی بعضی شعرهایش علامت خورده بود. یا نامهای که با شعر «حریق خزان» شروع شده بود.
البته که حد و قد شاعر کوچه و کارهایش به زبان ناطق … …

































![[مینا حیدری] همدلی؛ از یک مداد تا حال خوب یک کودک](/news/u/2026-09-20/ettelaat-07fic.jpg)
































































































































